![]() |
||||
|
|
||||
|
سپهری، شعر و عرفانسپهری، شعر و عرفان
غلام آن کلماتم که آتش انگیزد نه آب سرد زند در سخن بر آتش تیز «حافظ» وقتی شعر "سپهری" را میخوانی، انگار به یک سری اسلاید از مناظری ـ گاه زیبا ـ نگاه میکنی. همین و دیگر هیچ. تماشا که تمام شد، پی کارت میروی و ممکن است فقط با یک جمله، همهی برداشتهای خود را از آنچه دیدهای، بیان کنی: "قشنگ بود". شعر سپهری تو را متوقف نمیکند و به تأمل نمیاندازد و وادارت نمیکند که در خود فرو روی و بیندیشی. اسلایدها را هم اگر به آرامی و به آهستگی از جلو چشمانت بگذرانند، باز این مکث و کندی گذر، سبب نگه داشتن و به تفکر واداشتن تو و کشیدن تو به عمق نمیشود. چرا که اصلاً عمقی در کار نیست. ماهیهای آکواریوم، هر چند رنگارنگ، هر چند متنوع و منقش و بدیع و ظریف و خوشنما باشد، اما باز همان ماهی پشت شیشهی آکواریوم است و به اندازهی یک لقمهی بیچربی به درد یک شکم گرسنه هم نمیخورد. چون فقط ماهی ِپشتِ شیشه است. چون فقط قشنگ است و از قدیم گفتهاند: "شکم گرسنه را تماشا چه فایده؟". بیفایدگی و بیتأثیری شعرِ سپهری در همین پشت شیشه و فقط قشنگ بودن آن است. شعر تهی و بیجان." چه خیالی چه خیالی، میدانم / پردهام بیجان است / خوب میدانم، حوض نقاشی من بی ماهی است." (صفحه 274 ـ هشت کتاب) عرفان ادعایی سپهری هم پشت شیشهای است. راکد و تسلیم و محصور و در کمال تساهل و افتادگی و گریز. خیال بافی یک چنین آدمی به خیال بازی کودکی میماندکه هر چند سالهاست از شیرخوارگی افتاده، اما همچنان به شیرخواری و عروسکبازی و سخن گفتن با بازیچههایش ادامه می دهد. کودکی که هیچگاه به سن بلوغ نمیرسد، با آنکه مدتهاست که 15 سالگی را پشت سر گذاشته، اما همچنان سرگرم بازی و گفتو گو با بازیچههایش است، با اشیاء دور و برش، با عروسکهای قشنگ، تصویرهای قشنگ، و خیالهای رنگی و کریستالی، و در این دنیای عروسکی، زندگی برای سپهری: "صفی از نور و عروسک است." (ص 276 همان کتاب) و به یقین وقتی زمزمه کنان میخواند: " آب را گل نکنید.... زنی آمد لب رود / روی زیبا دو برابر شده است".اصلاً متوجه لبخند پر طلب و نگاه معنیدار زن نیست، چرا که او چیز دیگری را متوجه است و منشور دوران کودکی را در برابر چشم دارد و دنیای خارج را فارغ از رنگ و تصویر و نور در او تابشی نیست. ضمناً بودا گفته است: " میل به لذات جسمانی و به هر چیز دنیا الم است و مشقت، و باید به دور ریخته شود. لذات فقط در رنگ و ظاهر اشیاء است و بس". سپهری حتی به سعادتی که عایدش شده، با شک و تردید نگاه می کند: "باغ ما شاید / قوسی از دایرهی سبز سعادت بود." (ص 275) و میوه کال خدا را در خواب میجود. (ص 275) در اطراف سپهری هر چه میخواهد بگذرد. دنیا را اگر آب برد، او را خواب میبرد. شهریور 20 در چهارده سالگیاش میگذرد. پوستهی استبداد رضا خانی میترکد، وطن اشغال شدهاش دچار شور و جوشی تازه میشود، حامی رضا خان که برنامهی صاف کردن و آرام ساختن جادهها برای ورود و حضور ارابههای سرمایهداری را به سامان رسانیده، به پسرش میدهند. تلاش مردم برای رسیدن به آزادی و استقلال و حرمت انسانی و عدالت اجتماعی، وقایع آذربایجان، شکست شیر پیر استعمار و برچیده شدن بساط غارت شرکت غاصب نفت انگلیس، سرکوب مردم با شرف و آزادیخواه ایران در 28 مرداد سال 32 و سرنگونی حکومت ملی دکتر محمد مصدق و به دنبال آن تا سالهای 40 و تا 15 خرداد خونین 42 و بعدتر، بنا نهادن اساس سرمایه داری وابسته با انقلاب کذایی سفید و تا برچیده شدن نظام ستم شاهی در 22 بهمن 57 و استقرار جمهوری اسلامی و در بیرون از این یک وجب خاک خدا، جنگ خانمانسوز جهانی دوم، بیداری و آزادی ملتهای آسیایی ـ آفریقایی و پاره شدن زنجیر استعمار و فروپاشی استبداد در بیشتر نقاط گیتی و تحولات و دگرگونیهای بسیار دیگر و بروز و ظهور ارزشها و اعتبارهای نوین در جوامع و میان ملل و فروریزی قید و بندهای کهنه و دست و پا گیر و رهایی انسان. اینها از چشم سهراب خان به دور و پنهان است، انگار که آب از آب تکان نخورده و اگر صدایی به گوش مبارکشان رسیده، در خواب بوده یا در فاصلهی میان دو چرس زدن: " حمایت کن از بمبهایی که من خواب بودم، و افتاد" (ص 397) او از تمدن و پیشرفت تکنولوژی هراسان است و التماس دعا دارد تا او را به خواب کنند. هر چند این ادعا و اجابت آن، تحصیل حاصل است: "مرا خواب کن زیر یک شاخه، دور از شب اصطکاک فلزات" (ص 396). او نمیخواهد بداند چه بر سر هموطنانش آمده، مبارزان را در ویتنام چگونه در قفس ببر تکه پاره میکنند و جلو سگ میاندازند. او کاری به بساط غارت و چپاول منابع ملتهای تحت ستم و انباشته شدن بنادر از کالاهای مصرفی و سامان شرکتهای چند ملیتی ندارد. او از تو میخواهد به او بگویی: " قناری، نخ زرد آواز خود به پای چه احساس آسایشی بست" و "چند مرغابی از روی دریا پرید" و "در آن گیر و دار، چرخ زرهپوش از روی رؤیای کدام کس گذر کرد". (ص 397). بازتاب وقایع و پدیدهها در سپهری از دنیای خارج، حسی است. به همین دلیل گذری و نظری به درون اشیاء ندارد. از رودخانهای که میگذرد، تنها صدای جریان آب به گوشش میخورد و نمیشنود و کف و حبابها را میبیند و احیاناً از سرِ بازی، سر انگشتی به چین و شکن آن میزند. در حیات هنری سپهری، هیچگاه تجربههای حسی به مرحلهی ادراک نمیرسد. اگر کسی بر درِ او بکوبد، او گوشی تلفن را برمیدارد و به همین دلیل، برای عارف شدن هم به جای پاسخ دادن به دقالباب همسایگان و ساکنان کوچهای که او در آن خانه دارد، بر بال مسین خیال سوار میشود و به آن سرِ دنیا میرود و چهار زانو مینشیند و جالب این که او حتی حال سماع و برخاستن و دست افراشتن و پای کوفتن و چار تکبیر زدن را هم ندارد و بر چهار زانو نشستن و نشستن و نشستن ... و اگر مددی رسد، نیم نگاهی کردن یعنی نیروانا، همین و همین. در حقیقت بازتاب دنیای خارج در سپهری چون حسی است، بنابراین عرفان بودیسمی او نیز حسی است. بودیسم در یک مرحله از پروسهی تاریخی علیه همین برهمنها در سرزمین هند ظهور کرد و تا همین اواخر با خودسوزی و شعله افکندن به جان خویش رو در روی جهنمیترین قدرت ستم جهانی قد برافراشت. عرفان سپهری به کدام مرحلهی تاریخی و علیه کدام طبقه یا بر ضد کدام ستم حاکم است؟ در یونان قدیم، تودهی زحمتکش و بردگانی که زیر یوغ اربابان زجر میکشیدند و تولید میکردند و از دسترنج خود حاصلی جز تن شکسته و جان در هم فشرده و خون دل نداشتند، قهراً در پی مفری بودند یا ستیز علیه ستم و امتیازات طبقاتی و یا راهی برای تسکین و آرام ساختن خود و سرکردن و گذراندن....پذیرفتن این حرف و اوراد که زندگی را باید به سادگی و سهولت به سر آورد، از لذات جسمانی و تجملات و مواهب دنیا (که در حقیقت و به واقع، دسترسی به آنها برایشان ناممکن بود.) باید صرفنظر کرد، در واقع، داشتن چنین عقایدی برای یک آدم ضعیف و عاجز و محروم و تحت ستم ضرورت داشت. تصوف یونانی از همین جا ریشه میگیرد و آدمی چون پلوتینوس، رسیدن به حقیقت و روشن شدن به نور معرفت را درمان درد میداند و راه حصول به آن و آرامش یافتن را، جذب در ماسوای دنیا، کمک گرفتن از بنگ وافیون و حشیش و چرس میداند. میبینیم که در یونان قدیم روابط تولیدی و اجتماعی مولد صوفیگری است که سرانجام همان عوامل که عرفان یونانی را میزاید، خود باعث مرگ و انقراض آن میگردد. منشاء تصوف عیسویت در روم باستان نیز به همین شیوه بروز میکند و سرانجام مایهی تلاشیِ آن میشود. نیز در چین، لائوتسه به هنگام تشکیل طبقهی دهقان آزاد ظهور میکند. به هنگامی که فشار طبقاتی و ستم فرمانروایان و مالیات بیحد و جنگ به اوج خود میرسد و زحمتکشان عملاً قدرت رهایی خود را در خود نمیبینند. در افکار تمام این متفکران یک نوع عرفان و بیعلاقگی به عادیات که اسباب تسلی خاطر در برابر بدبختیهاست دیده میشود. به ویژه که این عرفان در تودهی زحمتکش تأثیر شدیدی میبخشد و مدتها آنها را رام و آرام میسازد. مسلک میترائیسم (مذهب مهر و عشق) در حدود سالهای 300 قبل از میلاد ظاهر میشود. این مکتب، ترک دنیا و جان و مال و نام و ننگ را در طریق، اول منزل میداند و در برابر جنگ و فشار مالیاتی و ستم بیحد طبقاتی ریشه میگیرد و گسترش مییابد. طبقات فرو دست چون وسیلهی عینی برای رهایی خود در دسترس نمیبینند، ناچار به دامان آرزوها و خیالپردازیها پناه میبرند. فشار بنیامیه بر مردم و تجمل پرستی و عشرت بیحساب آنها و جنگهای پی در پی و گسستگی فکری، سبب بدبینی و مخالفت طبقات محروم و ناراضیان اقشار میانی در لباس "عرفان" ظاهر میشود. همچنین است تا زمان بنیعباس که مردم پس از مقابله و مخالفتهای بسیار و سرکوب شدید، چون دیگر رمقی در خود برای ادامهی قیام نمیبینند، در گوشهی خانقاهها به هم میپیوندند. دستهای که به این صورت به گوشهای پناه برده بودند، هر چند در برابر مردم و در کوچه و بازار خاموش میبودند، اما در کنج خانقاهها اسرار خود را با هم میگفتند و به اصطلاح خود را مخزن اسرار نهانی میدانستند و میگفتند: " هر که را اسرار حق آموختند / مُهر کردند و دهانش دوختند". گیرم که از ترس استبداد و گزمه و محتسب مست. بیشتر گروندگان به این گونه مسلکها از لایههای میانی بودند. بعد از حملهی مغول، مردم که به واسطهی هجوم و حملات و کشتار بیرحمانه و غارت مداوم مغولها و جنگهای طولانی و دایمی ملوک الطوایفی و مالیاتها به ستوه آمده بودند و در خود توان ایستادن هم نمیدیدند، به عقیدهای تسلیت آمیز و تحقیر دنیا و هر چه در آن هست، احتیاج داشتند. از مشخصات عرفان این دوره، اعتقاد به وحدت وجود، تکیه بر عشق و محبت، تحقیر عقل و منطق و استدلال، تشویق به قناعت و عزلت گزینی، کشتن نفس و کوچک شمردن لذات که همه نتیجهی مستقیم و بازتاب روابط تولیدی و مناسباتی است، میباشد. میبنییم که در چنین احوالی آن دیوانهی آوازهدار، در روز روشن به جای تفنگ، چراغ به دست میگیرد تا انسانِ آرزویی و هم قماش خود را بجوید. غافل از این که انسان و انسانیت را نمیشود در زیر چادر آن خانوادهی فلک زدهی آرژانتینی جست که به علت فقر و مناسبات ظالمانهی طبقاتی، از سیزده نفر ساکنان آن، یازده نفرشان از دختر 6 ساله تا پیرزن 60 ساله، مبتلا به سوزاک و سفلیس هستند و در این بلا زده خاک، بچه را به بالای درخت فرستادن برای برداشتن جوجهی نور، نه تنها کار احمقانهای است بلکه از سرِ تبهکاری است. / آن که میداند و میپوشاند .... مگر بخواهیم بگوییم که سهراب خان کاری به این کارها ندارد. اصلاً او را به سیاست چه کار؟ آن هم وقتی که گزمه پوست از تنت میدرد و بر درِ میخانهات به صلابه میکشد. راستی، عرفان سپهری کجایی است؟ ظریفی میگفت: " عرفان سپهری، عرفان حضرت ایوبی است که وقتی کرمی از لابهلای گوشت تن له شدهاش بر زمین میافتاد، آن را از زمین بر میداشت و به درون پاهای له شدهی گوشت تن خود میگذاشت." سپهری، تک ساحتی است. او اشیاء دور و بر خود را خود میسازد و با آنها زندگی میکند ـ نوعی بازی ـ و چون در عمل فقط نشسته است، بنابراین با واقعیتها برخورد جدی ندارد که پایش به سنگ بخورد و سرش به دیوار. او فقط نشسته است، بر فرشی از خیال و خواب نرم و لطیف و رنگین و به اطراف نگاه میکند و لبخند میزند. با آنها به گفتوگو میپردازد و از اینکه "در قفس هیچ کس کرکس نیست. تعجب میکند و میپرسد: " گل شبدر چه کم از لالهی قرمز دارد" ؟ و مردم را توصیه میکند: " چشمها را باید شست / جور دیگر باید دید "یعنی آن چه را که تو میبینی، عوضی است. یعنی کرکس، گنجشک و قناری و کبوتر و کبک را شکار نمیکند و سینه نمیدراند. یعنی گرگ، حیوان نجیبی است و اسب است که درنده و نانجیب است. اصلاً چرا مردم در خانههای خود به جای کبوتر و گربه، کفتار و شغال و گرگ نگه نمیدارند؟ چرا که سپهری عملاً با گرگ و کفتار و کرکس سر و کار نداشته و ندارد و به حقیقت، گنجشک و کرکس و قناری و لاشخور را نمیشناسد و تنها با شکل بیرونی آنها آشنایی و معرفت حسی دارد. او در پی بازتاب جهان بیرون در خود و برداشتی حسی از اشیاء و پدیدهها میگوید:"یاد من باشد، کاری نکنم، که به قانون زمین بربخورد." (ص 354) . نظم و نسق را بپذیریم و گردن نهیم و شب که چیز بدی نیست، بستاییم و نخوانیم کتابی که در آن، واقعیات خشن و دردناک و بیرحم و غیر لطیف و غیر تَر و ترد زندگانی را میگوید و نخواهیم که نسل پلنگ، این جانور درنده و تیز چنگال از صفحهی روزگار برداشته شود و نگوییم و نخوانیم و نخواهیم .... و سکوت و سکوت و تسلیم و گردن نهادن و پذیرفتن و اعتراف و اقرار به این که کرم و کفتار و خنج و مرگ، هم خوبند و هم زیبا و نورانی. و نپرسیم و "چرا" نگوییم و بیاعتراض و بدون ناسزا و آرام، تسلیم مرگ شویم، چرا که تقدیر چنین است و معنی هستی همین است. " در به روی سخن زنده تقدیر که از پشت چپرهای صدا میآید "ببندیم، زیرا: " کار ما نیست شناسایی راز گل سرخ"، کار ما این است: صبحها وقتی خورشید از کنام شب بیرون میآید، پی کاری برویم و لقمه نانی به کف آریم و به غفلت بخوریم و به دنبال آواز خفیف بدویم و نرسیم. همین و بس. راستی چه خیالی ... چه خیالی و خود چه خوب گفته است که اینها اثر همان بوته خشخاشی است که او را در خود شستشو داد، در سیلانی کامل. سپهری وانمود میکند که در پناه تصویرهای ذهنی خود به آرامش رسیده است و به همین سبب او به دنبال مخاطب برای شعرهای خود نیست. سپهری اغلب با خود زمزمه میکند و اگر کسی در شعراو مکث و درنگی کند، لاجرم سری میجنباند و میگذرد، همین. سپهری با تشخص اشیاء و اسماء معنی و کنار هم قرار دادن آنها، از آنها ترکیبهای وصفی و اضافی میسازد و تصویرهای تازه و تر میآفریند، تصویرهایی ظریف و زیبا که به دل مینشیند و به ذهن و ذائقه مأنوس میافتد و خود نیز از این مهارت و تجربه و آفرینش به آرامشی شگرف دست مییابد. سرودن شعر، با وزن و یا بدون وزن، و این که آیا وزن لازمهی هنر شعر است و اصولاً میشود به نوشتههای بیوزن شعر گفت و پذیرفت، مقولهای است که دهها سال است مورد بحث دستاندرکاران شعر بوده و هست و در این جا ما را با آن کاری نیست. اما اگر شاعری بخواهد شعری را موزون بسراید و داشتن وزن را برای شعر، امری ضروری بداند، میبایست وزن را به خوبی بشناسد و از چم و خم آن وقوف کامل داشته باشد و رعایت کند و در حقیقت گوش و هوشش به تمامی با وزن و ضرب آهنگ و نظمی که در این رابطه ایجاد خواهد کرد، آشنا باشد. نه این که واژههای شعرش را در وزنی قرار دهد اما اگر دو یا سه واژه گنجانده در شعرش، وزن و ریتم شعر را بر هم زند و نگنجد او با تسامح و تجاهل یا از سرِ ناآشنایی، واژهها را در ذهن خود، چنان تکرار کند که دلخواهِ صوتی و وزنی او باشد و فیالواقع با زور و تمهید آنها را در شعر بگنجاند. همه کس میتواند کلمه یا جمله و یا شبه جمله ای را حتی اگر فاقد وزن و آهنگ و نظم باشد، با کش و قوس دادن به هجاهای واژهها به هنگام ادای آنها، آنها را با آوای دلخواه خود بخواند. مثل بیشتر جملههایی که در تصنیفهای عامیانه و کوچه بازاری و گاهی در ترانههای باب روز گنجانده شده است، و به آهنگی که بر روی آن گذاشته شده، خوانده میشود و خوانندهی کوچه بازاری آنها را برای مردم کوچه و بازار میخواند و مردم هم بسیار به آنها گوش میدهند و بر اثر تألمات روحی و عاطفی خود از آنها لذت میبرند، غمگین و یا شاد میشوند، ضرب میگیرند، میرقصند و یا میگریند. اینگونه تصنیفها مشتریهای پر و پا قرصی هم دارد و به نظرِ همینهاست که فلان زن یا مرد خوانندهی کافه لالهزاری، نادرهی دوران، ستارهی درخشان، بحث انگیزترین، بزرگترین و نابغهی عظیم الشأن و در ردیف یکی از این صفتهای برترین، محسوب میشود. هنر را نمیشود سرسری گرفت. هنرمند بزرگ بودن لازمهاش شناخت کامل کلیهی قواعد و ظرایف اصول زیبایی شناسی و هنری است. هنرمندی که با تسامح و تساهل از کنار ظوابط هنری بگذرد، نباید توقع خلق شگرف و ارج بسیار داشته باشد. کار هنری، فتح ستیغ بلندترین کوههاست. عرق ریزی و صَرف انرژی و دقت و هوشیاری و حوصلهی بسیار میطلبد. اگر پا بر جا پاهای استوار و مطمئن نگذارد، با سر به دره میغلتد و یا به طنابی که یک سر آن در دست دیگری است، در هوا و بر کنار صخره و کمر معلق میماند. لمیدن بر تپههای اطراف ده و روستا را نمیشود پیروزی بر دماوند و اورست وانمود ساخت. هنرمندی که زیر سایهی درختی در کنار تپهای بسنده کند و جا خوش کند و بیارامد، باید همیشه در حسرت رسیدن به قله و اوج رشته کوههایی باشد که دیگران بر فراز آن پرچم پیروزی و فتح برافراشتهاند. سپهری شعر را موزون میسراید، اما وزن را دقیقاً نمیشناسد. عدم وقوف سپهری به وزن در اغلب شعرهای او پیداست. مثلاًً در شعر "به باغ همسفران" این شعر در بحر متقارب و با کوتاه و بلند کردن مصراعها سروده شده است اما نتوانسته است همه جا وزن را رعایت کند. مصرعها گاهی یک حرف، یک هجا و یک نیمه هجا کم و یا اضافی دارد و گاهی واژههایی در شعر آمده که سنگین و راکد میافتد و در وزن نمیگنجد. تصور کنید در جادههای آسفالته با اتومبیل عبور میکنید که ناگهان به چاله میافتید و یا پستی و بلندیهای کم محسوس و گاهی بسیار محسوس، حرکت یکنواخت و وزن گذار تو را به هم میزند و تو را به بالا و پایین میاندازد. مصراع اول بر وزن فعولن فعولن سروده شده. در مصرع دوم حرف / ت/ در کلمهی رابطه / است/ اضافه بر وزن است. همچنین است حرف / ی/ در کلمهی / عجیبی/ در مصرع سوم که در وزن نمیگنجد. کلمهی / میروید/ کاملاً خارج از وزن است و زیادی است. در مصرع پنجم کلمهی / خاموش/ باید / خامش/ تلفظ شود تا وزن یک دست بماند. مصرع ششم یک هجا در انتها کم دارد . در مصراع 10 یک هجا اضافی است. در مصرع 12 کلمهی / کنید/ سنگین افتاده. در مصرع 16 یک نیم هجا کم است. در مصرع 17 به جای / ام/ باید ضمیر/ من/ به کار برده شود تا وزن جا بیفتد. در مصرع 18 حرف / را/ اضافه بر وزن است. همچنین است مصراعهای 20 الی 23 و 25 و 26 و 30 و 31 و 38 که دارای کمی یا زیادی هجا و نیم هجا است. با نگاه مختصری به شعر "صدای پای آب" که در یکی از شاخههای بحر رمل سروده شده، همین کاستیها را به روشنی میتوان دید. این وزن در سراسر شعر رعایت نشده و چنین مینماید که شاعر نتوانسته است خود را منظماً بر بحر نگاه بدارد و اغلب از وزن خارج شده و گاهی کلمه یا کلماتی در مصراعها آورده که یا اصلاً فاقد ضرب و آهنگ کلی شعر است و یا به وزن شعر صدمه زده است. همچنین صفحه 272 سطرهای 2 و 3 و 9 و آخر. 273 سطرهای 2 و 5 و 10. صفحه 274 سطرهای 1 و 5 و آخر. صفحه 275 سطر 2. صفحه 276 سطرهای 3 و 4 و 7. صفحه 777 سطرهای 12و 14 و 16. صفحه 280 سطرهای 5 و 11 و 12. صفحه 281 سطرهای 1 و 2و 6 و 7 و 8 و 9. صفحهی 288 سطرهای 4 و 11. صفحه 289 سطر 3. صفحه 290 سطر 13. 291 سطر4. صفحه 292 اغلب سطرها. صفحه 294 سطرهای 5 و 6 و 10 . صفحه 295 سطر 1. صفحه 296 سطر 3 . اگر کسی بخواهد مدعی شود که سپهری در سرودن این اشعار در پی کشف نوعی وزن تازه و ابداع بوده است، باید بگویم که این حرف کاملاً بیهوده است زیرا کسی میتواند دست به چنین کاری بزند که خود بر اوزان شعری مسلط و کاملاً بر آن آگاه باشد و وقوف کاملی بر بحور عروضی داشته باشد که مسلماً سپهری چنین کسی نیست. • و اما… به قول "هجویری" صاحب کتاب "کشف المحجوب": عارف آن بود / که اندیشهی وی با قدم وی برابر بود. شرح احوال مولانا و شمس را که میدانید. همچنین در به دریهای بوعلی و غزالی را. "خواجه عبدالله" را در سن 80 سالگی و در حالت نابینایی به تبعید میفرستند. در "ریاض العارفین" آمده که: پوست او را کندند، در مدرسهی خودش بردار کردند، پس از آن به زیر آورده، در بوریای به نفت آغشته پیچیده، سوختند. "عین القضات" را میگوید که در 33 سالگی به دارش کشیدند. "سهروردی" هم در 36 سالگی به قتل میرسانندو "شیخ عطار" نیز در قتل عامی که به دست مغولان میشود، همراه با مردم به قتل میرسد. بقیه هم سرنوشتی به از این نداشتهاند. یا دهان را بدوختند و بسوختند و یا سینه را آماج تیرکردند و یا به دست و پا در کُند و زنجیر شدند و به دست محتسبان مست مثله شدند و پر پر گشتند. اما ببینیم سپهری در این میان به کدام یک از عرفا، قول و قدم مشابه دارد؟ لابد به حسین بن منصور حلاج !! یا… لابد. مولانا میگوید (در فیه ما فیه): در این روزگار / کنج خلوت/ محشرکدهی شیطان است. شیران را بیم باشد از یاران صالح منقطع شدن و به کنج نشستن. سپهری میگوید: ای سرطان شریف عزلت / سطح من ارزانی تو باد. (ص 405 هشت کتاب) در "مرموزات اسدی" آمده: اگر امروز اظهار حق نکنی / فردا چه عذر آری؟ سپهری میگوید: بد نگوییم به مهتاب اگر تب داریم. (ص 395) و: یاد من باشد، کاری نکنم، که به قانون زمین بربخورد (ص 354 همان کتاب) "شیخابوالحسن خرقانی" میگوید: جمله بیداری غفلت داریم/ باید بیدار شویم. او میگوید: پشت تبریزیها، غفلت پاکی بود، که صدایم میزد. (ص 349) سپهری میگوید: چشمها را باید شست/ جور دیگر باید دید. (ص 397). سپهری اصلاً چشمها را بست و هیچ ندید. سپهری میگوید: ما / را خواهم گفت/ چه شُکوهی دارد غوک / آشتی خواهم داد. (ص 340) همچنین کرکس را با تیهو، گرگ را با میش، ارباب را با رعیت و سرمایهدار را با کارگر و همه را با هم آشتی خواهم داد. سپهری میگوید: به سراغ من اگر میآیید، نرم و آهسته بیایید/ مبادا که ترک بردارد/ چینی نازک تنهایی من(ص 361) "شمس تبریزی" میگوید: مرا اگر هزار برنجانند، هیچ، جز قویتر میشوم. من در دوزخ روم و در بهشت و در بازار، تو نازکی، نتوانی رفتن. در ترجمهی قشیریه آمده: خواهم که هر اندوه که مردمان راست، جمله بر من نهادندی. سپهری میگوید: قایقی خواهم ساخت/ دور خواهم شد/ از این خاک غریب/ که در آن هیچ کسی نیست… دور باید شد. (363) اما حسین بن منصور را، آن روز بکشتند/ دیگر روز بسوختند و سوم روز به باد دادند. معنی عشق این است. |

سالی که گذشت همانند دیگر سالها سرشار بود از خوشیها و ناخوشیها، خوبیها و بدیها، ملایمات و ناملایمات و خلاصه سالی بود همانند سالهای دگر گذر عمر و روزگار بود. آنان که از گذر ایام عبرت میگیرند و تجربه اندوزی میکنند برای دگر سالها پیروزند. ولی آیا آنان که فقط روزگار را هم میگذارنند پیروزند.
1ـ اخبار دریافتی از کاظمین (نزدیک بغداد) حکایت از آن دارد که سعیدالسلطنه، حکمران منتخب بوشهر، در مسیر راه خود به این بندر، وارد آن شهر شده است، اما مقامات مرکز به طور تلگرافی به او دستور دادهاند که تا اطلاع ثانوی آن جا را به مقصد بوشهر ترک نکند.