![]() |
||||
|
|
||||
|
رسیدِ عکسهایمان وقتی که با هم بودیمرسیدِ عکسهایمان وقتی که با هم بودیم
تمام دارایی من همین انگشتری عقیق است و همهی عدم اعتقادم به همین انگشتری عقیق مایل به سرخ. از هر جا به این مردم نگاه میکنم باز هم همان قدر حقیرند که از این ارتفاع چهار صد پلهای و از هر طرف که نگاه میکنم باز هم همان قدر نرسیدهاندکه لباسهای کوتاه و رنگ پریدهشان. امروز از وقتی که تصمیم گرفتم تا وقتی که ایستادم لب این پرتگاه همهی آنچه باید در درونم میشد اتفاق افتاد غیر از این ترس لعنتی که قصد آمدن ندارد. هرگز قبول ندارم که ترس برادر مرگ است، اگر بود که میترسیدم و حالا اگر میآمد که من میرفتم خانهمان و همه چیز به خوبی و خوشی تمام میشد و اینچنین است که ترس دشمن مرگ میشود. در ذهن برای بار چندم وصیت نامه ام را مرور میکنم. آن روز آمده بودم خودم را از ارتفاعی چهارصد پلهای روی سر مردم شهر رها کنم. روی سر آنهایی که تمام روز به داراییشان فکر میکنند وبه هیچ قیمتی نه آسمان را نگاه میکنند که شاید کسی به اعتراض در حال فرود باشد، نه زمین را که شاید کفشی را لورده باشند. یک کیف چرمی قهوهای،چند اسکناس سبز و سفید ،عینک دسته شیشهای ورسید عکسهایمان وقتی که با هم بودیم. خدا کند این عصبانیت جایش را به ترس بدهد و من جنازهی خودم را به گورستان پست نکنم. نمیدانم چه نیروی مسخرهای وجود دارد که مرا به زنده ماندن امیدوار میکند. حتی اگر محتویات جمجمهام را با چشم خود ببینم و دستها و پاهایم که هرکدام بعد از برخورد با زمین به سمتی پرتاب میشود. نمیدانم چرا حالا که تمام شدهام و داراییام دلیل زندگیام نیست این عقیق برایم عزیز شده است و همین کیف چرمی و هر چیز دیگری که نشانهی توست . چند دقیقهی دیگر وقتی که میان زمین و آسمان معلق می زنم شاید فریادهای بلندی میکشم از روی پشیمانی یا چیزی شبیه به آن. البته شاید بعضی به دنبال صدا باشند بعضی هم منتظر بمانند تا صدا خودش را نزدیک کند واز ماجرا با خبرشان کند. روحم شاید در همان حال بپرد. شاید هم وقتی رسیدم و بعد از برخورد همه چیز تمام شود. کسی چه میداند. شاید وقتی که هنوز طبقه یازدهم را رد نکردهام ذهنم پر از پشیمانی باشد والبته حس حماقت نسبت به خودم که هزار و یک راه بود اما تو هزار و دومین را انتخاب کردی .نمیدانم چرا با وجود اینکه میدانم هرگز خودم را از این بلندی پرتاب نخواهم کرد و هیچ آینده عجیب و غریبی در انتظارم نیست اما خودم را درگیر همین حرفهای صدتا یک ریالی کردهام، اما اگر همان سنگ ریزه که نامش سرنوشت است بیاید و زیر همین کفشهایم بلغزد سرنوشتم سقوط خواهد بود و نه غیر از آن... ساده بگویم اگر بمیرم حتماً کسی تو را با خبر میکند: متأسفم شاید قبل از این کسی این خبر رو بهتون داده باشه ... تو قبل از اینکه از حال بروی لبخند میزنی از روی ناباوری. شبیه به یک انسانی که شباهتی به دیگران ندارد و دریک لحظه اتفاقاتی برایت رخ می دهد که تنها مخصوص خود توست نه کس دیگری. مطمئن هستم جایی از این ماجرا از حال میروی تا قبل از اینکه به جنازهام برسی و هنگام دوباره هوش آمدن پرخاش میکنی و دوست داری اطرافیانت را کتک کاری کنی چرا که رهایت نمیکنند تا هر کاری که آرامت میکند انجام دهی و اصلاً در اختیار خودت باشی. روی اعصابت راه میروند واجازه نمیدهند که پریشان باشی. دائم روی حرفهایت حرف میزنند و برای گریههایت دلیل نمیبینند و دائم تو را به آرامش دعوت میکنند و هر چند دقیقه یکبار حرفهای احمقانهشان را تکرار میکنند : ـ خواهش میکنم خودت رو کنترل کن، سعی کن مقاومت کنی. در هر صورت کاری از تو ساخته نیست. شاید این کلمات را مثلاً گروه پزشکان به تو بگویند یا یکی از همکاران. در هر صورت احمقها نمیتوانند تصور کنند که این کلمات تو را ویرانتر میکند . اگر حرفهایی که باقی میگویند حقیقت داشته باشد من روح هستم و میتوانم با تو حرف بزنم. مثلاً شاید عذرخواهی کنم یا فریاد بزنم که من در آرامش هستم ودلیلی برای نگرانی نیست اما از آنجایی که تو آدم هستی نمیتوانی تا قبل از مرگ حرفهای من را بشنوی. تو سرگردان میشوی چون می دانم چقدر مرا دوست داری. از روی کلماتی که برای با من بودن انتخاب میکنی یا نوع نگرانیهایت می توانم تشخیص دهم. ممکن است برای رهایی از دست دوستان و همکاران جایی خودت را گموگور کنی. درست است که حتماً نگران میشوند اما برای تو کمترین اهمیتی نخواهد داشت ... حالا که گوشهای تنها نشستهای به چیزهای عجیبی فکر میکنی و سرانجام به گریه میرسی، تنها حالتی که کمی تو را آرام میکند و باقی نمیخواهند قبول کنند. حالا به این نتیجه میرسی که گریه هم چارهی کارت نیست و تصمیم میگیری خودت را کتک بزنی و این کار را میکنی تا تلافی فشارهای عصبی را کرده باشی اما باز هم جماعت همیشگی مثل اینکه به موقع میرسند و ... اما تو خیال آرامش نداری و اینبار سکوت اختیار میکنی به معنی لجبازی و از روی تلافی مثل اینکه دق کرده باشی. اینبار همکاران با دیدن تو و این حالتی که انتخاب کردهای تصمیم میگیرند که تو را کتک بزنند اما مثل اینکه تو خیال گریه کردن نداری. سیلیها یکی پس از دیگری روی گونههایت می چسبند اما تو هر بار آرامتر میشوی و این نشانهی خوبی نیست . عضلات تو از حالت طبیعی قویتر و غیرقابل مهارتر شده است. مثل اینکه هیچکس توان مقابله با تو را نداشته باشد. با دیدن جنازهام روی زمین میافتی و بلندت میکنند. سعی میکنی خودت را به من برسانی در حالی که بیتفاوت وبی حرکت مثل اینکه خواب رفته باشم وسط خیابان دراز کشیدهام و پارچه سفید همیشگی ... چنان دراز کشیدهام که انگار هزاران سال است مردهام و تو بالاخره میرسی مثل اینکه توانت برای ادامهی تلاش تمام شده باشد. خیره شدهای به من که مردهام، بیانگشتری عقیق و رسید عکسهایمان وقتی که با هم بودیم از لای مشت نیمه بازم دیده میشود والبته خون تا هر چقدر که بخواهی... مثل اینکه باور نکرده باشی، شاید هم باور کردهای ولی نمیخو اهی قبول کنی، چرا که اگر قبول کنی پس باید خودت را بکشی با هر چیزی که دم دست داری . "دیگر کافی است" این جمله است که تو را از روی جنازهام بلند میکند. اینبار زوزه میکشی مثل گرگهاییکه غمگین هستند. وقت نیمه شب، میخواهی که رهایت کنند بدنت خیلی سنگین شده است چنان که نمیتوانی جابهجایش کنی و کسی هم نمیتواند به تو کمکی کند . در هر صورت من اگر خودم را رها کنم هرگز مثل قصهها نخواهد بود و از طبقهی دوازدهم تا سنگ فرش خیابان ده صفحه طول نمیکشد و همه زندگیم روزها و شبهای خوب و بد از مقابل چشمانم عبور نمیکند. تنها چند ثانیه کافی است تا یک جثهی شصت و چند کیلویی به زمین برسد و متلاشی شود تا من زندگی جدیدم را شروع کنم . ساعت از دو گذشته است. باید هر طور شده خودم را به خانه ببرم، در غیر این صورت تحمل دق کردن و پریشانیات را ندارم. |

سالی که گذشت همانند دیگر سالها سرشار بود از خوشیها و ناخوشیها، خوبیها و بدیها، ملایمات و ناملایمات و خلاصه سالی بود همانند سالهای دگر گذر عمر و روزگار بود. آنان که از گذر ایام عبرت میگیرند و تجربه اندوزی میکنند برای دگر سالها پیروزند. ولی آیا آنان که فقط روزگار را هم میگذارنند پیروزند.
1ـ اخبار دریافتی از کاظمین (نزدیک بغداد) حکایت از آن دارد که سعیدالسلطنه، حکمران منتخب بوشهر، در مسیر راه خود به این بندر، وارد آن شهر شده است، اما مقامات مرکز به طور تلگرافی به او دستور دادهاند که تا اطلاع ثانوی آن جا را به مقصد بوشهر ترک نکند.