Nasir Boushehr Logo
 
جستجو:
 
سخن مدیر مسئول
سخنی با هیجدهمین استاندار بوشهر
طبق روال معمول "نصیر بوشهر" در هنگام ورود استاندار جدید،
ضمن خیر مقدم و تبریک مسئولیت جدید مطالبی را با ایشان در میان گذاشته و انتظار دارد
که بدون در نظر گرفتن مسائل سیاسی و صرفاً برای رشد، توسعه و پیشرفت استان مد نظر قرار گیرد.

1ـ موقعیت استراتژیک مهم و با اهمیت استان بوشهر بارها و بارها تکرار شده و خسته از این تکرار ملال آور، ناگریز برای اطلاع استاندار جدید
[ 30/4/1387 ] [ ادامه ]

اوضاع و احوال بوشهر
اوضاع و احوال سیاسی ـ اقتصادی بوشهر
در سال 1907 میلادی به روایت روزانه
”بالیوز“ انگلیس در بوشهر
قسمت صد و هفتاد و یکم
بوشهر
5 مه 1907
7ـ در خلال هفته گذشته به علت رقابتِ طرفدارانِ دو مسیر متفاوتِ برازجان به بوشهر اوضاع به شدت ناآرام بود
و اظهارات حکمران هم در این مدت دوپهلو و عذر بدتر از گناه بود، با وجودی‌که در پاسخ به نامه‌ نماینده سیاسی که تصریح کرده بود
[ دیروز ] [ ادامه ]

آلبوم عکس


مراسم تشييع توراني


 

جانباز 50% در بخش روانی ها!!؟

جانباز 50% در بخش روانی ها!!؟
با خبر شدیم که جانباز شیمیایی "صالح رحیمی زاده" که مجروح 50% شیمیایی است را در بخش روانی بستری کرده اند. چون خودم را در وهله اول و در مرحله بعدی همه را مدیون و وامدار این عزیزان می‌دانستم سعی کردم دیداری با ایشان داشته باشم. ساعت 4 روز 27/1/87 در بخش روانی واقع در بلوار 50 متری حاضر شدم. خدا را شاهد می‌گیرم آن‌قدر وضع رقت انگیز و متأثر کننده بود که بغض سراسر وجودم را گرفت. اشک‌های سرازیر شده ام را از چشمان مادری زجر دیده پنهان کردم و به یاد این سخن پیر فرزانه افتادم که فرمود: من در میان شما باشم یا نباشم نگذارید پیش‌کسوتان شهادت و خون در پیچ و خم زندگی به فراموشی سپرده شوند.
وقتی نزدیک شدم مادر و پدر و برادر و خواهر را دیدم که مظلومانه اطراف آن عزیز حلقه بسته‌اند. جانباز حال حرف زدن نداشت و به سختی نفس می‌کشید. از بس نگاهش عمیق و ژرف بود می‌شد در عمق نگاهش سیل عظیمی از گله‌مندی و شکوه را نظاره‌ کرد. سلام کردم. مادرش جوابم داد! با خودش صحبت کردم. مادرش گفت: توان حرف زدن را مدتی‌ست از دست داده. گفتم چند روز است که این جاست گفتند: از 23 فروردین امسال. گفتم: چرا این جا، چرا بخش روانی‌ها؟ پدرش گفت: دکتر گفته. گفتم: بنیاد جانبازان در جریان هست؟ گفتند: بله! گفتم: آنها می‌دانند ایشان را خلاف معمول این جا بستری کرده‌اند؟ گفتند: بله، گفتم همراهی دارد؟ گفتند: نمی‌گذارند! گفتم: با این حال وخیم چه کسی خواسته های او را عملی می‌کند؟ مادرش گفت: هیچ کس. اگر در بیمارستان بود تنهایش نمی‌گذاشتیم ولی نه خودشان درست رسیدگی می‌کنند نه می‌گذارند کسی در کنارش باشد. برادرش روح ا… گفت: عصر که پیشش بودم گفتم می‌خواهم بروم، یک باره مرا در بغل گرفت و شروع کرد گریه کردن. اشاره کرد که دلم برای بچه‌ها تنگ شده. گفتم بچه‌هایش کجا هستند؟ گفتند: کنگان! گفتم: چرا. گفتند مخارج ندارند که این جا بیایند. از پدرش پرسیدم: چند سالشه؟ گفت: متولد 49. گفتم: از چه ناحیه‌ای مجروح است؟ گفت: گلو، ریه و چشم. گفتم: شغلت چیه؟ پدرش گفت: از کار افتاده‌ام و تحت پوشش کمیته امداد امام هستم. گفتم: چه قدر سابقه جبهه دارد؟ پدرش گفت: 20 ماه در شش نوبت. در مناطق مارد، فاو، خور عبدا…، شلمچه و جزیره مجنون بوده و در والفجر هشت شیمیایی شده. گفتم: بار چندم اعزام شیمیایی شده؟ گفتند: بار چهارم که بعد از شیمیایی شدنش دوبار دیگر رفت و بار آخر چون از نظر جسمانی کم آورد دیگر اجازه اعزام به او ندادند. پرسیدم: در دوره شیمیایی شدنش تحت درمان قرار گرفت؟ گفتند: بله در بیمارستان‌های شهید بابایی اهواز و تهران مجموعاً 28 ماه بستری بوده.
از مادرش پرسیدم: بعد از شیمیایی شدنش باز هم جبهه رفت؟ گفت: بله دوبار! سال 64 هم گاهی بیمارستان بستری بود، گاهی هم او را در خانه بستری می‌کنیم.
پرسیدم: تا کنون چه نهادی از شما حمایت کرده؟ گفتند: بنیاد شهید و امور ایثارگران. گفتم: چه حمایتی کردند؟ مادرش گفت: مبلغ6 میلیون تومان 12 سال پیش وام بهش دادن برای خرید خانه! گفتم: پس الان مسکن دارد؟ پدرش گفت: نه چون ما فقیر و بی بضاعتیم خانه‌اش را فروختیم و خرج بیمارستان کردیم. گفتم: وضعیت فرزندانش؟ گفت: سرگردان و ماهی یک جا! گفتم: آیا تا کنون این همه مصائب را به بنیاد امور ایثارگران خبر دادید؟ گفتند: ما بعد از خدا پناهی جز بنیاد نداریم. خیلی مراجعه کردیم. برادرش گفت: یک بار که با همسر برادرم به بنیاد رفته بودیم با زن برادرم برخورد کردند و من طاقت نیاوردم و با آنها درگیر شدم. از مادرش پرسیدم: مخارج و هزینه خانه و فرزندانش را چگونه تأمین می کنید؟ آه عمیق و سردی کشید و گفت: حقوق مستمری ای دریافت می‌کند که بیشتر خرج دارو و درمانش می شود.
آثار شیمیایی بر صورتش آشکار بود. با این‌که تحمل دیدن حالش را نداشتم چند دقیقه از او و جمع خانواده‌اش فیلم‌برداری کردم که اگر دل با رحمی، قلب رئوفی، همت مسلمانی پیدا شد به او که روزی جوانی قبراق و دارای انگیزه و توانی مضاعف بوده و اکنون تمام سلامتی خود، زن و فرزندش را برای پست و مقام بعضی‌ افراد!!! هدیه کرده، کمکی کنند.
از مادرش پرسیدم: به عنوان مادر یک جانباز شیمیایی از مسئولان چه انتظاری دارید؟ با شال سیاهش اشک های جمع شده در گوشه‌ی چشمش را پاک کرد و گفت: از این که سهمی در ادای دین به انقلاب دارم افتخار می‌کنم اما انتظارم از آقای خامنه‌ای و سایر مسئولین دلسوز نظام این است که نگذارند فرزندم و امثال او در این شرایط زجر بکشند. ناراضی نیستم. ما با خدا معامله کردیم، غیر او هم کسی را نداریم اما ما انتظار داریم الان امام جمعه محترم شهر، فرماندار یا رییس بنیاد شهید از وضعیت فرزند‌مان جویا شوند و پاسخ دهندآیا او را باید در این بخش که محل نگهداری روانی‌هاست بستری کنند؟
وقتی می‌خواستم خداحافظی کنم، دیدم مجروح حالت غیر عادی دارد. از برادرش پرسیدم، گفت: تا زمانی که کنارش هستیم حالت شادی دارد اما الان ناراحتی‌اش را بروز می‌دهد چون احساس می‌کند ما ناگزیر باید تنهایش بگذاریم، آخر او از این محیط به شدت وحشت دارد.
من به عنوان خبرنگار هفته نامه‌ی نصیر بوشهر به او قول دادم که با یاری مدیر مسئول نشریه که خود جانباز انقلاب است این مشکل را انعکاس خواهیم داد.
اگر حالا گوش شنوا و دل رحیمی وجود دارد. رحیمی‌زاده منتظر است.

* آدرس منزل پدر رحیمی در دفتر نشریه موجود است.