سخنی با هیجدهمین استاندار بوشهر طبق روال معمول "نصیر بوشهر" در هنگام ورود استاندار جدید،
ضمن خیر مقدم و تبریک مسئولیت جدید مطالبی را با ایشان در میان گذاشته و انتظار دارد
که بدون در نظر گرفتن مسائل سیاسی و صرفاً برای رشد، توسعه و پیشرفت استان مد نظر قرار گیرد.
1ـ موقعیت استراتژیک مهم و با اهمیت استان بوشهر بارها و بارها تکرار شده و خسته از این تکرار ملال آور، ناگریز برای اطلاع استاندار جدید [ 30/4/1387 ] [ ادامه ] |
اوضاع و احوال سیاسی ـ اقتصادی بوشهر در سال 1907 میلادی به روایت روزانه
”بالیوز“ انگلیس در بوشهر
قسمت صد و هفتاد و یکم
بوشهر
5 مه 1907
7ـ در خلال هفته گذشته به علت رقابتِ طرفدارانِ دو مسیر متفاوتِ برازجان به بوشهر اوضاع به شدت ناآرام بود
و اظهارات حکمران هم در این مدت دوپهلو و عذر بدتر از گناه بود، با وجودیکه در پاسخ به نامه نماینده سیاسی که تصریح کرده بود [ دیروز ] [ ادامه ] |
|
|
تابوت و پیاله و مرواریدتابوت و پیاله و مروارید
با برادرم از خانهای درآمدیم. در چارچوب درِ آن خانه بودیم. تا صدای گریه و شیون شنیدیم، دانستیم که از میان چارچوب خانهای به کوچه میدویم یا میخواهیم بدویم که با مردان دیگری توی کوچه همراه شدیم. زنهای توی آن خانه را نمیشناختیم. تنها صدای آنها در گوشم آشنا بود که از ما میخواستند در خاکسپاری همسایه شانه به زیر تابوت دهیم. مردان و زنان سیاهپوش، نه چندان انبوه این جا و آنجا به ته کوچه میرفتند.
از خانهی سوگوار گذشتیم. چون خاموش بود و از آن صدایی نمیآمد. ته کوچه از دروازهیی تو رفتم. سرای بزرگی دیدم و دیوار بلندی که پیش رویم بود. نمیدانستم آن دیوار بلند، سرای به آن بزرگی را از چه جدا میکرد. آیا از سرایی دیگر یا بیابان یا کشتزار؟ نگاه کردم بدانم سرِ دیگر دیوار تا کجا کشیده شده است. یادم رفت که بار دیگر دیوار را نگاه کنم. چشمم افتاد به پشتهیی همان نزدیک، دست چپ دیوار که تابوت بسیاری روی آن پشته، پراکنده افتاده بود. تابوتها همه کج و کوله بودند. اگر کسی زانوهایش را تا سینه بالا آورده بود تابوت برجسته شده بود. اگر به پهلو خوابیده بود و خمیده بود تابوت هم به اندازه و خمیدگی او درآمده بود. اگر یک زانو کشیده بود یک زانو بالا آمده بود. چوب به همان سان تراشیده شده بود. جای تراش تیشه بر روی چوب گرسنهام کرد. چوب زمخت و ناهموار کُنار با نشانههای تیشه روی آن نمیدانم چرا گرسنهام کرد. از گرسنگی یا اندازههای گوناگون تابوتها بود که چوبی برداشتم و خواستم تابوتها را بکوبم. کار دیگری نداشتم که بکنم. چوبی نمیدانم از کجا برداشتم، نه برای شوخی کردن و نه برای آزار دادن، به جایی نکوبیدم. صدای زنی شنیدم که توی تابوتی خوابیده بود، با جامه و دامن بلند گلبافت که اگر بلند میشد و چرخی میزد به اندازهی خرمن گندم روی زمین پهن میشد. چون چنین نبود و خوابیده بود، جامههایش درون خانهی چوبیاش را پُر کرده بود و مرا در کنار خود جا داد و به شوخی پرداخت و من با او به شوخی پرداختم. دو زن از بالای تپه به پایین نگاه میکردند. چیزی به هم میگفتند. شادی یا اندوهی نداشتند. ما را نگاه میکردند. دیگران هم بودند که نگاه نمیکردند و میگذشتند. بیگمان سینههای کوچکاش جا را بر ما در آن جا تنگ کرد. برای گرفتن چیزی شاید همیشه چنین است که خود را باید پس کشید به گونهیی که تن خدنگ میشود. دو تنِ خدنگ شدهی آویخته درهم در آن جای تنگ به جای مهرورزی خواهان چیز دیگری شد و به یکدیگر چنگ انداختیم و از جا بلند شدیم و از تابوت بیرون افتادیم. سنگی پهن به دستم آمد. آن را به سرش کوفتم. سرش از پشت شکافت و او پیش رویم به زمین افتاد. دمی دیگر او از پشت با سنگ به سرم کوفت و خواست مرا بر شانه بگذارد و به راهی برود، و از من خواست که نترسم. پس من میمردم و او بیگمان با من میمُرد.
|
|
|