Nasir Boushehr Logo
 
جستجو:
 
سخن مدیر مسئول
سال نوشت
سالی که گذشت همانند دیگر سال‌ها سرشار بود از خوشی‌ها و ناخوشی‌ها، خوبی‌ها و بدی‌ها، ملایمات و ناملایمات و خلاصه سالی بود همانند سال‌های دگر گذر عمر و روزگار بود. آنان که از گذر ایام عبرت می‌گیرند و تجربه‌ اندوزی می‌کنند برای دگر سال‌ها پیروزند. ولی آیا آنان که فقط روزگار را هم می‌گذارنند پیروزند.
اما؛ وجه تمایز سال 86 در عرصه جهانی با دیگر سال‌ها، مدیریت شخص احمدی‌نژاد در روابط بین‌الملل بود. رییس جمهوری که شاید بتوان گفت هر ماهِ سال 86 را به دو کشور جهان رفت و نام ایران را در عرصه جهانی مطرح کرد. البته رییس جمهوری که به تبعات سفرش به خوبی نیاندیشید. مثلاً اولین رییس جمهور ایران بود که بدون توجه به ادعاهای امارات به امارات متحده رفت، به کشور بحرین سفر کرد، سفر جنجالی خود را به امریکا انجام داد، کشورهای حاشیه خزر را با تمام ادعاهایشان در مورد خزر به ایران دعوت کرد و چندین بار میزبان رییس جمهور ونزوئلا بود.
2ـ ایران در سال 86 شاهد نتیجه اقدامات دولت احمدی‌‌ نژاد، در عرصه‌های سیاست، فرهنگ و خصوصاً اقتصاد بود.
[ 26/12/1386 ] [ ادامه ]

اوضاع و احوال بوشهر
اوضاع و احوال سیاسی ـ اقتصادی بوشهر
3ـ موسیو پوپف، جنرال کنسول روسیه، در روز سوم فوریه رهسپار بصره گردید.
4ـ کاشف به عمل آمده که محمد صادق ـ برادر نماینده سابق بالیوزگری در بحرین و دوستش علم الهدی ـ نویسنده نامه‌ی بدون امضایی بوده که به داخل دفتر حاج عبدالرسول انداخته شده بود.
5ـ حاج عبدالرسول در پایان هفته جلسه‌ای را در منزلش برپا کرد و از روحانیون دعوت نمود تا در آن حضور یابند. هدفِ او از این کار آن بود تا اختلافاتی که بین آن‌ها راجع به انتخاب صدرالاسلام و امام جمعه ـ به عنوان اعضای انجمن نمایندگان محلی ـ بروز کرده بود، به طریقی دوستانه حل و فصل کند،
[ 26/3/1387 ] [ ادامه ]

آلبوم عکس


چهارمین روز نوروز در بوشهر


 

بیمار

بیمار

بیمار جرات نمی کرد جواب بدهد. می ترسید فک بزند و مهره ها دوباره به هم بریزند. دکتر از بس از این طرف به آن
طرف تخت رفته بود گیج و خسته شده بود. در حالی که نفس نفس می زد پائین تخت ایستاد و گوشی را از گردنش درآورد و کلافه پرت کرد روی میز معاینه:
ـ باید بازش کنم...اینجوری نمی شه.
بیمار صدای کشیده شدن پرده های مطب را شنید. دست چپ را با ناراحتی بالا آورد. دکتر توی دست چپش یک علامت منفی قرمز کشیده بود. این علامت معانی چندان پیچیده‌ای نداشت : مخالفم، نه، نیست، اشتباه و کلیه ی پاسخ هایی که جواب منفی داشترنگ رررنگ رترتررنگ رررنگ رنگ...
دکتر دستمال را از روی چشم‌هایش باز کرده بود .

روزهایی که نوبت آشپزی به برادر بزرگش می افتاد، خانه خلوتِ خلوت می شد. دخترها از خدا خواسته پی عشق‌شان می رفتند و مادر بالاخره تا ساعت 9 غیبش می زد. معمولاَ یک صندوق انگور از باغ چین های عموزاده می رسید و حتا توت توی حیات هم سایه ی خمیده ی خنکش را برگ به برگ جمع می کرد تا صدا، صدای دیگ و قابلمه باشد و بیمار توی زیرزمین بود.
آن روزها نمی دانستند بیمار است. خودش هم نمی‌دانست. دور و برش ر ا تا سقف طبقه به طبقه شیشه‌های رنگی پوشانده بود و به همه می‌گفت: ترکیب‌های اسیدی راآزمایش می کند برای به دست آوردن یک شکل از ترکیب‌های یونیزه شده ...و آن‌قدر اصطلاحات علمی به ناف این جمله می‌بست که همه استغفار گویان ، ول کن قضیه می شدند.
تنها برادر بزرگش می دانست که این‌همه انگور را نمی‌شود برای یک آزمایش توی اشل چپاند. همین هم بود که گهگاه استکان بر می داشت و می آمد روی سرپله می‌نشست. تکیه می داد به دیوار و صدایش را توی زیرزمین ول می‌کرد:
یک ذره از اون ترکیب اسیدی بریز این تو...دلمون لک گرفته پاکم نمی شه.
بیمار بی‌آن‌که برگردد می خندید و می‌خندیدند. و برادر آهی از سر خوشی می کشید و با استکان می‌رفت به آشپزخانه. زن نمی گرفت.
تا ظهر بوی یخنی با فس بلند و کشیده ی زود پز درآمده بود و دخترها به خانه بر گشته بودند. پروسه ی بیماری اش از مدت ها پیش آغاز شده بود و یادش نمی آمد از کی...شاید جایی درست مثل پای سفره ی یخنی!
تلویزیون، اخبار جنگ عراق را هر روز پای سفره شروع می کرد. معلوم نبود خانواده با ساعت اخبار غذا می خورد یا اخبار از ساعت غذا خوردن خانواده خبر دارد. گوینده صدایش را بالا آورد مثل وقت‌هایی که می‌خواهد اول یک خبر مهیج را شروع کند.: مهره های رژیم غاصب...رفتار های خشونت آمیز...جنایات اخیر....صلیب سرخ جهانی...پاره هایی از خبر به گوشش رسید. سر بلند کرد. تلویزیون سگ پلیسی را نشان میداد که قلاده اش در دست یک زن نظامی آمریکایی بود و صورت به صورت یک اسیر عراقی وحشیانه پارس می کرد . اسیر عراقی مردی میانسال بود که با دستان بسته روی زمین وسط دالان نشسته و مثل سگ می لرزید. لرزید...
یک آن بعد او جای اسیر عراقی نشسته بود. سگ، خرناسه های وحشیانه می‌کشید. با جریان تند و داغ نفسش در دوسانتی صورت او... کمی عقب رفت. سگ واق زد و اسیر عراقی تکان شدیدی خورد . دوربین هندی کم جابه جا شد و کادر از دست رفت... چشم‌هایش را بست و دوباره باز کرد... زن نظامی با موهای سیاه دم اسبی بود و تف...تف هایی که از دهان سگ با هر واق توی ظرف ترشی و روی صورت بیمار می نشست.مادر توی لیوان آب ریخت و حالا به جای پارس صدایی شبیه به چرخش و ریزش آب در چاه حمام شنیده می شد. ناگهان با وسواسی ناشناخته شروع به پاک کردن صورتش کرد. کادر برگشت . اسیر روی زمین افتاده بود و یک تکه از گوشت پایش در میان خون های روی زمین دیده می شد... دوربین دوباره اسیر راکه ضجه می زد گم کرد و کمر زیبای زن نظامی با اسلحه ی کمری... سگ وحشیانه واق می زد. بیمار عقب رفت . توی کاسه یک تکه گوشت بود...عق زد و خون بالا می رفت.

- مادر قحبه، بی شرف...گفتم که نه! پس این علامت چیه؟ مگه نگفتم منو می کشه این نور بد مصب؟
نخ صدایش به درون گلو کشیده شد و رو به زوال رفت: ببند...مهره ها...آخ خ خ...مهره های لعنتیتیتیرینگ رینگ رینگ و آرام گرفت . حالا فقط صدای نفس های بلندش شنیده می شد.
دکتر که صورتش پر ازلکه های ترس و هیجان و خستگی بود سعی کرد به خودش مسلط شود. چشم بند را آرام روی زمین رها کرد و گفت:
-آروم باش! خواهش می کنم. باید معاینه ات کنم. اونجوری نمی شد.
با دستمال کاغذی، عرق را از روی پیشانی بیمار پاک کرد و نفس عمیقی کشید. گوشی را برداشت و آرام به گوش راست بیمار نزدیک شد. صورتش حالت کسی داشت که می خواهد پروانه بگیرد: آها...خوبه...درد که نداری نه؟ اصلاَ تکونت نمی دم خیالت راحت باشه.

دفعه های بعد که دختر را دیده بود سعی کرده بود مثل یک مرد بالغ رفتار کند. همه ی نامه هایی را که خیال داشت بنویسد از توی ذهنش پاک کرد و دقیق شد به حرف هایی که دوستانش درباره ی دختر ها می زدند...
- نه بابا... اینم مث اون یکی‌یاس... فقط نمی دونم چرا وقتی قهر می‌کنه دلم براش تنگ می شه...این خیلی مغروره...اونای دیگه نبودن.
- دیوونه ای؟ دخترا از این‌که رنگ روبان موهاشونو هم بدونی حال می کنن... چه برسه به این‌که تو از پشت تلفن بهشون بگی : تاپی که تنته چه رنگیه...
- سه بار...آره... سه بار بوسیدمش. ولی در میره . نمی دونم شایدم واقعاَ خیلی نجیبه... چه می دونم بابا! دوره ی این جور عشقا دیگه سر اومده... کی باور می‌کنه که دوست دخترش فابریک خودشه؟
- حالا چه شکلی هس؟
چه شکلی بود؟ عادی... یک کمی زیبا...یک کمی بی خیال ...یک کمی شیطان و یک کمی با وقار. مثل خیلی های دیگر که از دبیرستان یه راست می روند توی کتابخانه تا ثابت شود خیلی هم به علم علاقه‌مندند. توی کتابخانه خیلی چیزهای دیگر هم ثابت می شد. مخصوصاَ پشت آخرین ردیف کتاب‌ها...ردیف کتاب های سیاسی. درست وقتی متصدی پشت میزش نشسته بود .
متصدی پشت میزش نشسته بود. دستی به موهاش کشید و راه افتاد. وسط راه پشیمان شد و کاغذ شماره تلفن را توی جیبش مچاله کرد.می خواست موقر و چیز فهم به نظر برسد...گفته بودند دخترهای خوددار نقطه ضعف‌شان سر و شکل پسرها نیست. اطلاعات علمی خوبی داشت ولی از چی باید حرف می‌زد؟ دختر در حالی که کیفش را روی دوشش ثابت نگه می داشت از روی کتاب ها چشم برداشت و گوشه‌ی چشمی به سایه ای که نزدیک می شد نگاه کرد...قبلاً هم بیمار را دیده بود. اخم کرد و زیبا تر شد. بیمار به دومتری دختر که رسید پا سست کرد و ایستاد. دست برد و از لای کتاب ها یکی را کشید. ورق زد و به برق کفش‌های سیاه دختر خیره شد. قفسه ها در آخرین ردیف بسیار نزدیک به هم و چسبیده به دیوار بودند. فضا ی بسته‌ای ایجاد شده بود. آن‌قدر بسته که وقتی پا به پا می شدند یا کتاب ورق می زدند گرد و خاک آغشته به بوی کتاب و کاغذ بلند شد و دختر به عطسه افتاد. وقتش بود. بود؟ لابد بود.

- سویچ... سویییچ!
سعی کرد فرکانس سوییچ دوم را کنترل کند و انگار ناگهان چیزی یادش آمده باشد با شتاب لای کتاب را بست و از پشت میز بلند شد. نوار مغز را از روی میز برداشت و از در بیرون رفت. صدای منشی قبل از همه شنیده شد: دکتر !!!
و این کلمه تکرار شد: دکتر ! آقای دکتر !
- مرخصن خانم!. متأسفم. باید برم.
تنهایی امید دهنده بود. بیمار سعی کرد بدون این‌که سرش را تکان بدهد از گوشه‌ی چشم، پریز تلفن را ببیند. دوشاخه از پریز در آمده بود...

دستمالش را از جیب در آورد و خیلی مؤدب در حالی که به او خیره شده بود به سمتش دراز کرد: می خواهید؟
دستی که دستمال را گرفت وقتی توده‌ی هوا را جابه‌جا کرد رگه هایی از عطری خنک به جا گذاشت. به طرز باور نکردنی بینی گرفتنش زیبا بود. فکر کرد توی کدام فیلم زنی به این زیبایی بینی گرفته است؟
دختر لبخند زد و سعی کرد از بین قفسه ها و بدن بیمار باریک شود و بگذرد. بدن بیمار کاملاً داغ بود و از جایش تکان نخورد. حتا متوجه نشد که دختر برگشته و دستمال را دراز کرده : اوه ببخشید. دستمال‌تون. مرسی. ( پا به پا شده بود) خدافظ. ( تند تند پلک می‌زنن، لبخند می زنن، سرکج می کنن... پا با پا شدن هم بود؟ گفته بودند؟) به فکرش فشار نیاورد . حسش نتیجه می‌گرفت: پا به پا شدن هم جزء علامات است.
دستمال را تا ایستگاه توی مشتش فشرده بود. می‌ترسید عطر خنک از لایش پرواز کند و در برود.
در راه لای دستمال را گشوده بود تا آن را بو کند و ناگهان از دیدن چیز کوچک و لزج لای دستمال چیزی از ته معده اش به سمت سینه و گلو جوشید...
دستمال را توی جوی آب انداخته بود. دست‌هایش را دیوانه وار به در و دیوار و لباس هایش می کشید. و به سرعت می دوید تا چیزی نبیند . درخت‌های سبز...سطل زباله های سبز...چراغ سبز ... الگانس پلیس...و دختر ها را که روپوش سبز پوشیده بودند و همه شان عطسه می کردند و از او دستمال می‌خواستند.. کنار جوب عق زد و سبز لزجی بالا آورد...


ـ میگه مهره‌اس دکتر. عکس‌هاش چیزی نشون نمیدن...
سکوت .
دکتر نوار مغز را بالا گرفته بود و نگاه آدمی را داشت که نمی داند سویچ ماشینش را کجا گذاشته.
- نه دکتر.... عدم تعادل حرکتی. عدم حرکت مایع گوش، عفونت ناحیه ی شیپوراستاش، ضعف و سرگیجه، تب و هذیان ... اینا که علائم یکی دو تا بیماری نیستن... جانم؟
سکوت .
- اسکنش فردا حاضر می شه... ولی دکتر وضعیتش حاده... این بیمار رو در حالی اینجا آوردن که مث یه مومیایی سرتاپاشو باند پیچیده بودند و روی برانکارد ثابتش کرده بودن. روی چشماشو بسته بود و توی دهنش یه تکه لاستیک چرخ بود.
سکوت کوتاه.
- بله لاستیک چرخ... می گه بوی لاستیک، بنزین و چیزایی شبیه به این باعث می شه ذهنش به طرف بوها و اشیایی که با اونها به ذهن متبادر می شن خطور نکنه.اوم م م ...و مدت هاست لب به غذا نزده...
نزده بود. از کی؟ یادش نمی آمد ...همه اش تقصیر این دکتر دستپاچه ی چیز خل بود که تلفنش را از پریز بیرون نیاورده بود... لابد از وقتی که تلفن دیریریریرینگ ترینگ ریرینگ ریتیریتیرینگ ... خیلی از یادها جابه جا شده بودند...مثل مهره ها وقتی یه ضربه‌ی کوچیک بهشون می خوره...کی می‌دونه چه ساختاری پیدا می‌کنن ... همه چیز غیر یقینیه به جز احتمال... و خیلی از فایل های حافظه‌اش مثل کمد لباس به هم ریخته بودند.
لعنت به روزی که دم در دانشگاه ساندویچ خورده بود. از آن روز بیست و چهار روز می گذشت.
- چی باشه؟
- چی داری؟
- سوسیس، همبرگر، هات داگ، هرچی بخوای.
- رفیقش پیشدستی کرد: مغزداری دو تا بذار . دمت گرم خوبم سرخش کن. سسشم کم باشه.
نشستند و نی‌های نوشابه را به دهن گرفتند. مردی با کت و شلوار عجیب و غریب عهد بوقش وارد شد و روبه‌روی بیمار نشست. صاحب ساندویچی سفارش را آورده بود که گاز اول لای دندان هاش کلید شد. مرد لگوری انگشت های بی قواره ی درازش را لای موهاش فرو کرد و به حالت بدبخت ها آرنجش را روی میز تکیه داد. جای بخیه ی بزرگ و بد دوختی که تا گوشه ی ابرویش پایین آمده بود از زیر موها بیرون افتاد ...
ناگهان چشمش به بیمار افتاد که روی بخیه میخ شده بود. مگسی روی زخم می پرید و می نشست. به اعتراض گفت: چیه دادا؟ تصادف مصادفی ندیدی؟ منو از دم چاله‌های یه متر و نیمی بهش زهرا برم گردوندن... چار تا بچه م دم تیر رفتن اونور... زنمم تو تیمارستونه... آها نیگا!
دست برد موهایش را مستقیم از روی پیشانی برداشت و گودال عمیقی روی سرش پیدا شد. با پوزخندی که زد صورتش استحاله یافت و شبیه به بز کش آمد: نصف مغزمو احتمالاً تو یه ساندویچی عین همینجا..
دکتر داد کشید: سماواتی! بدو بیا کمک... و سعی کرد به تنهایی بیمار را که دچار پرش‌های تشنجی شدید شده بود با نهایت قدرتش مهار کند. در به طرفه العینی گشوده شد و منشی که زنی بلند بالا و چابک بود خودش را روی پاهای بیمار انداخت و دکتر آرام‌بخش را تزریق کردددرنگررنگ...رنگ ...رن ....گ!
دیگر نشنید. تنها از پشت دخل دست های آشپز را دید که یک تکه مغز را جلز و ولز کنان زیر و رو می کند. ساندویچ از دست‌های لرزانش رها شد. حس کرد زمین زیر پایش نرم است با شیارهایی شبیه شیارهای مغز و مویرگ های ریز خونی از لای شیار ها در هم فرو تنیده اند. به طرف دستشویی رفت.
روی همه ی میزها نیم کاسه ی سری بود که مغز خونین و بخار آلود مشتی انسان در آن سرو شده بود. شیر دستشویی چرب، گرم و خونی بود... و وقتی زور زد که آن را بپیچاند زیر دستش یک تکه مغز وارفت . رنگ آب عین پیشاب بچه زرد شد... و با سر به زمین خورد.

دوازده ساعت بعد در بخش خصوصی بیمارستان اعصاب و روان روی تختی با ملافه های سفید به هوش آمد و پرستار بالای سرش فوراَ طبق دستور پزشک تکه لاستیک چرخ شسته و استیلیزه شده را توی دهانش گذاشت. بوی تنتور ید در اتاق غالب بود و سرش را به دوران وا می‌داشت.
روی دیوار روبه رو عکس کودک تپلی دید که با انگشت اشاره فرمان سکوت می داد.
بچه که بود پدرش برایش یک دوچرخه خریده بود تا به جعبه ابزار او دست نزند. شم مکانیک را داشت و فورا پیچ و مهره‌ی همه چیز را وا می‌کرد.
خواهر کوچکش جغجغه به دست در حالی که دندان‌های شیری پیشینش تازه نیش زده بودند می خندید و دنبال دوچرخه راه می افتاد.
پرستار پرسید: شیر؟
بیمار نالید و سعی کرد کف دستش را با علامت منفی نشان بدهد.
پرستار در حالی که پیچ سرم را سفت تر می کرد با نگاه های مرددش او را کلافه می کرد: چی؟
و به دست چپ بیمار نگاه نمی کرد.
دستش را رها کرددرنگ درردد نگ ردرنگ ررنننگ گ گ گ ..
جغجغه را پرت می کرد و او دور می زد و آن را برایش بر می داشت و به دستش می رساند و او دوباره جغجغه را پرت می کرد.
روزی که برای عمل می‌آوردندش، می خندید و می‌گفت: ـ من این کلیه رو چیکار کنم؟ تو وقتی میری دستشویی، ما سه تا حکم بازی می کنیم. سالی که تو از دستشویی می اومدی بیرون آس خشت دست هر کی بود اون اول می رفت تو....
این ها را با شیطنت در حالی که مادر عرقش را پاک می کرد به برادر بزرگ می گفت ...
برادر بزرگ تر با همان صدای محجوب همیشگی اش در حالی که سعی می کرد خوشحال به نظر برسد گفته بود: من از کجا می‌دونستم که کلیه ی بزرگان به مزاج حقیرت سازگار نیست. پولشو که ندادی هیچ ، منتم سرم می ذاری؟ اصلن پسش بده می برم سر میدون ...یه افغانی ام که قیمت بذاره و ببره از این فلاکت بهتره.
دیالیز...دیالیز.... هیچ‌کس اورا برای دیدن این دستگاه نبرده بود. اما دیالیزش درد می کرد... دیالیز بالا می آورد و حس می کرد توی دیالیزش یک غده ی مویی در حال رشد است.
دکتر آمده بود که سریع برود:
رو به پرستار تند و تند دستور می داد: نه قدغنه قدغنه.... به هیچ عنوان...
سعی کرد به بیمار لبخند بزند: خوبی؟ معلومه....بهترم می شی....
پرستار رو به دکتر با صدایی عشوه آلود غر زد: دکتر همه ش داره هذیون می گه: شیر... مهره... دوچرخه...دیالیز... سایکوی این شکلی ندیده بودم.
دکتر که از دخالت های اضافی پرستار آشکارا جان به لب شده بود با حرکت سریعی گوشی را توی گوشش گذاشت و گفت: آنتی بیوتیک هر شش ساعت... یادتون نره...سکوت یادتون نره...کسی با عطر وارد نشه...یادتون نره خانم... گل نیارن و احدی از خدماتی ها با لباس سبز وارد نشه...
پرستار ترسیده و حیران، چشمی گفت و کمک کرد تا تخت را به حالت عمودی در بیایدررررررررد. دکتر روی صندلی نشست و دستش را با مهربانی روی پیشانی بیمار گذاشت و با انگشت شست زیر چشمش را پایین کشید و نگاه کنجکاو و مأیوسش را دقیق دوخت به چشم‌هایش.
مچ دستش را گرفت و آستینش را بالا زد تا نبضش را ببیند. گویی به چک آپ عادت داشته باشد...شاید چون نمی دانست چه باید بکند پیشگیری از هر تغییر بیولوژیک معمولی را الزامی می دانست...
بیمار ناله کرد: مهره هاش آبی...و قرمز مخلوطن...یک در میون.... دکتر مچ بیمار را گشود و به علامت منفی قرمز که در اثر تعرق کمرنگ شده بود خیره ماند. سپس نا شکیبا به گوشی تلفنی که روی میز گذاشته بود نگاهی انداخت و خطاب به پرستار گفت: به سوپروایزر بگید دکتر امشب می رسه. به محض رسیدن اجازه ی معاینه دارند و اگر تجویز دارو یا تغییر دوز دادند حتماَ اعمال بشه. بگید این دستور خود منه.
باند دور پای بیمار را آهسته باز کرد و چکش کوچکش را از توی جعبه بیرون آورد.
- بفرمایید بیرون لطفاً!
در به آهستگی بسته شد .
بیمار نالید: دکتر ....چیکار ...می کنی؟
- مواظبم ...نترس...
- نه دکتر مهره هام.... شما متوجه حال من نیستین؟ داشت به گریه می افتاد که بختش گفت و گوشی با ویبره های کشیده ای روی میز شروع به لغزش کرد. دکتر صورتش را آماده کرده بود تا حرف های امیدوار کننده واقعاً غالب شوند ولی با صدای ویبره گوشی را برداشت و با گام‌هایی شتابناک و سبک از در بیرون رفت:
سلام دکتر... نه همون‌طوریه...نه دکتر...معلومه که ضروریه...یعنی من پرسنالیتی رو تشخیص نمیدم؟ شوخی می کنید...
و از در بیرون رفته بود.

بیمار جرأت نمی کرد جواب بدهد...می ترسید فک بزند و گلوله های اشک به هم بریزندش. دوسال می گذشت. و پشت شیشه های لعنتی ترکیب های یونیزه.... یک جغجغه ی رنگ و رو رفته پیدا کرده بود.
تکانش نمی داد. می ترسید مهره ها به هم بریزند . سرش را تکان داد و لبخند دخترک بیست ساله از جلوی چشمش گذشت... : این آس خشت منه ....بیا بیرون!
سرش را تکان داد و حس کرد چیزی توی سرش به هم می ریزددرنگررنگگرنگ رنگ...
وحشت برش داشته بود.

دکتر روبه‌روی بیمار ایستاد و دهانش باز ماند.
روی زمین میان باند های وارفته افتاده بود ... لبخندی صورتش را پوشانده بود و از جایی روی سرش مهره های کوچک رنگین فوران می‌کرد. چکش معاینه روی میز افتاده بود.باد پرده ها را به هم می زد و کرکره صدای کر کننده ای داشترقررقرررقررررررر.
* داستان برگزیده ی اول در دومین دوره ی مسابقه ی داستان نویسی "قلم طلایی" انجمن اهل قلم ـ اسفند 86