![]() |
||||
|
|
||||
|
شعربه هوای عروس دریایی
اسکندر احمدنیا در خلوت گرسنهی عصر هیچ چرخ تراکتوری به اندازهی نیش عقربی که میزنی به جادههای خاکی و سایه در سایه اسکلت افتاده است بلند نمی شود. درختی که معلوم نیست / کی میشود سبز بالای کوه روبهرو تیشه میزند به ریشهام و میتراشد و میخراشد. به هوای عروس دریایی رفتهام و فرهاد هم نیست که تو کوزههای کهنه را سنگسار میکنی با آوازی شکسته که میخواند بر لبت نی. چه بیقرار است این صبح که چرخهایش اسکلت شده است و بوی خشک لاستیک از دهانش، کف میزند که هیچ چرخی بینیش از جادههای خاکی نمیگذرد! در خلوت گرسنهی عصر هنوز هم، اسکلت شدهای! دهانهای نامریی تو را صدا میکنند به: حسن لاوری علی اکبر حق پرست ای آشنا هر چند استخوان شکستهای میزند صدا ز سنگر، تو را باید شنا کرد هر چند نه پوزیدون نه ماهی اسطورهای با همین پاروی کوچک که میلغزد بر برگ حریر باید شنا کرد ای آشنا اما چشمها بیدار وقتی آفتاب عشق را بر امواج به پرواز در میآوری وقتی پارو را با تپش قلبها به پیش میرانی و نیز در بی تکیهگاهی با آواز پرندگان به رقص وامی داری ای آشنا هماره باید شنا کرد وقتی نیلوفران آبیِ پشت سرت با دهانهای نامریی ترا صدا میزنند. پوزیدون: خدای دریاها در اساطیر یونان هراس سیدمنصور بلادی میترسم از این جادههای هراسناک بُغضم در این تونل وحشت گیر کرده است! میترسم از شهر پر تشویش از خیابانهای خلوتِ بیخاطره از کوچههای بُهت و انتظار. نه عشقی، نه امیدی نه دستی تا وارهاندم از این حصار تاریک افسوس نه امیدی نه عشقی نه دستی... لبخند بودن سید جعفر حمیدی در کوچهام زنجیر، در همسایگی تزویر در چار راهم تیر، در دلدادگی تکفیر در کوچه باغم عشق اما پای آن در خاک در آفتابم نور اما در افق دلگیر در زادگاهم آتش و در خوابگاهم آب با سرنوشتم در شبیخون عطش، درگیر رفتم دلم را شست و شو دادم به آب خضر ظلمت لبم را دوخت در بیرنگی تدبیر هم روستایم آشتی، همشهریام در جنگ در گردنم افتاد از پیکارشان تقصیر ناز گلویت میکشم، هر لحظه هر ساعت خاموش نتوان زیست در جولانگه تقدیر جانم به فریاد آمد از این خواب شب، برخیز لبخند زن بر روی من در معبد شبگیر ایمان من با زر خریدی در سکوتی سرد کافی است، بر هم زن گذرگاه پلنگ پیر من گمره روز و شبانم کار من این است مستم ولی هرگز نباشم در خور تعزیر اینک که پایم تشنه و دستم هراسان است در چشم من لبخند بودن را بکن تعبیر 14/11/86 ـ شیراز جلوه یافتن حسین عسکری (سحر) هر روز نقشی تازه داری ـ آه، ای هستی! چه زیبایی برق تحیّر مینشانی در نگاهم غرق معنایی گم میشوم در ریشهها، آوندها، اعماق ناپیدا تا جلوههای یافتن گیرم به میدان توانایی هرشب که پیدا میکنم درخلوت خود کوکب مقصود پیداتر از آیینه میبینم دلم در اوج تنهایی تیغ طلب درنبض مضمون مینشانم،کیفیت جویم تا رنگی از معنا بگیرم، گُل کنم در باغ دانایی باکی زِ بدنامی ندارم در عبور از داغگاه عشق نقش گرانی میتوانم داشت در بازار رسوایی بسیار غلامحسین پرتابیان کم کم عادت میکنم به انگشتانِ بسیار که برگهای سبز میآورند برای وقتی که برمیگردی به ساعتهای کاشته در آغوش زرد!! کم کم میرویَم در اندامهای بسیار! دو شعر از: تارا حیدری 1) شعر پارهای هستم در دیوان اشعارت مرا بخوان مرا بخند مرا گریه کن مرا خط بزن ...! 2) واژههایم بیتو شبیه گلهای آفتابگردانند در روزهای ابری! |

طبق روال معمول "نصیر بوشهر" در هنگام ورود استاندار جدید،
در سال 1907 میلادی به روایت روزانه