Nasir Boushehr Logo
 
جستجو:
 
سخن مدیر مسئول
سخنی با هیجدهمین استاندار بوشهر
طبق روال معمول "نصیر بوشهر" در هنگام ورود استاندار جدید،
ضمن خیر مقدم و تبریک مسئولیت جدید مطالبی را با ایشان در میان گذاشته و انتظار دارد
که بدون در نظر گرفتن مسائل سیاسی و صرفاً برای رشد، توسعه و پیشرفت استان مد نظر قرار گیرد.

1ـ موقعیت استراتژیک مهم و با اهمیت استان بوشهر بارها و بارها تکرار شده و خسته از این تکرار ملال آور، ناگریز برای اطلاع استاندار جدید
[ 30/4/1387 ] [ ادامه ]

اوضاع و احوال بوشهر
اوضاع و احوال سیاسی ـ اقتصادی بوشهر
در سال 1907 میلادی به روایت روزانه
”بالیوز“ انگلیس در بوشهر

قسمت صد و شصت و چهارم
بوشهر
7 آوریل 1907
5ـ حکمران در روز اول مارس تلگرافی دریافت کرد دایر بر این که اعلیحضرت پادشاه با کمال مسرت شاهزاده فرمانفرما (حکمران کُل سابق کرمان) را به عنوان وزیر عدلیه منصوب نموده و به او اختیار داده است تا رؤسای عدلیه‌ی مناطق مختلف را در ایالات، انتخاب کند. تجار محلی در روز اول آوریل برای فرمانفرما تبریکی تلگرافی ارسال کردند.
[ 5 روز پیش ] [ ادامه ]

آلبوم عکس


چهارمین روز نوروز در بوشهر


 

رسوب تصویر در«اهل غرق»

رسوب تصویر در«اهل غرق»
یادداشتی بر "اهل غرق" نوشتۀ منیرو روانی پور
بخش اول
در داستان کوتاه دریای زمان از دست رفته، نوشتۀ گابریل گارسیا مارکز، قطعۀ خیال آمیزی هست که سیر و سیاحت دو آدم را در دریا توصیف می کند."توبیاس" و "هربر‌ت " برای رهایی از گرسنگی، که موجب مرگ بسیاری از مردم شده است، به دریا می روند تا خرچنگ و لاک‌پشت صید کنند. لخت می شوند و به دریا می زنند. ابتدا مستقیم پیش می روند و سپس به طرف پایین، آن‌قدر که به عمق دریا می رسند؛ آن‌جا که نور در دریا به خاموشی می گراید و " اشیای عمق دریا فقط با نور خود دیده" می شوند. بعد از مقابل یک دهکده گمشده می گذرند، که « مردها و زن‌هایش سوار بر اسب بودند و دور سالن موسیقی می گشتند». آقای "هربرت" با اشاره به دهکده می گوید:« در یک روز یکشنبه در دریا فرو رفته است، طرف‌های ساعت یازده صبح». باز به راهشان ادامه می دهند، از« دریای فجایع عادی» می گذرند و به« دریای مردگان» وارد می شوند.
آن‌قدر مرده زیاد بود که توبیاس باور نمی کرد هرگز در تمام جهان این همه آدم وجود داشته باشد. در سطح‌های مختلف، بی حرکت با صورت‌های رو به بالا، در آب غوطه‌ور بودند و همۀ آن‌ها حالت موجودات فراموش شده را داشتند. آقای هربرت می گفت: این‌ها مردگانی خیلی قدیمی هستند، قرن‌ها طول کشیده تا به این مرحله از آرامش رسیده‌اند.
در آب‌های "مردگان جدید" زن جوان زیبایی، همسر یعقوب پیر، از مقابل‌شان می گذرد، به پهلو و با چشمانی باز و در دنبال او جریان عظیمی از گل‌های رنگ رنگ. انگار "تمام گل‌های دریاهای جهان را به دنبال خود به راه انداخته" باشد. بعد به کف دریا می رسند، آن‌جا که هزاران هزار لاک پشت، چون سنگ، به کف دریا چسبیده و انگار میلیون‌ها سال است که خوابیده‌اند. آقای "هربرت" یکی از لاک پشت‌ها را پشت و رو می کند و حیوان خفته از لای دست‌های او لیز می خورد و به طرف سطح دریا بالا می رود و آن‌وقت است که آن دو " تمام دریا را بر عکس" می بیند " توبیاس" می گوید:
- درست شبیه یک رؤیا است.
آقای هربرت به او گفت: به خاطر خودت است که می گویم، این راز را به کسی نگو، فکرش را بکن اگه مردم بفهمند این‌طور چیزها واقعاً وجود دارند چه قیامتی خواهد شد.
داستان دریای زمان از دست رفته، که مانند غالب داستان‌ها و رمان‌های مارکز از نظرگاه دانای کل و به شیوۀ روایی نوشته شده است، سرشار است از تصاویر و وصف‌های رنگین و درخشان و با کیفیت القایی خارق‌العاده. در شیوۀ روایت مارکز، که واقعیت و خیال دایماً در حال اختلاط و امتزاج با یکدیگرند، رنگ تندی از شوخ طبعی و مهابت در جوهر روایت سرشته است. ماجرا چنان نقل می شود که گویی « واقعاً وجود دارد» و انگار ماییم که آدم‌های داستان و حوادث معروض آن‌ها را در لحظه می بینیم. امتیاز داستان گویی نویسنده در این است که اساس جریان روایت او وابسته به ملاحظات عینی است، یعنی همه‌چیز با عناصری از امور واقعی تضمین می شود. آن‌چه باعث حیرت می گردد " قضاوت" نویسنده و یا حتی غرابت دنیایی که او خلق می کند نیست، بلکه " واقعی " بودن آن است؛ "واقعیت"ی که بر اساس جزئیات – و این جزئیات ممکن است عجیب و غریب باشند- شکل می گیرد و در داستان گسترش می یابد.
به عبارت دیگر، در آثار مارکز من جمله دریای زمان...، شخصیت‌ها محدود به حدود تجربیات عادی و "طبیعی" خود نیستند، بلکه در تجربیات آن‌ها، به قول اهل فلسفه، ما با نوعی ترانساندانس روبه رو هستیم، یعنی آن امور غیر حسی و تجربه‌پذیر که نامحدود و نامشروط می نمایند و به واقعیت تجربی وابسته نیستند. قدرت افسون جزئیات " واقعیت داستانی" مارکز چنان است که خواننده را ناگزیر می سازد لختی در جهان آفریدۀ او درنگ کند، جهانی که با وجود" غیر خاکی " بودنش از محتوای زندگی روزمره جدا نیست. آقای "هربرت" دربارۀ دهکدۀ مغروق به "توبیاس" می گوید که روز " یک‌شنبه" در دریا فرو رفته است، حتی لحظۀ آن را به یاد دارد: " طرف‌های ساعت یازده صبح" یا وقتی تمام دریا را بر عکس ببینند" توبیاس" می گوید : " درست شبیه یک رویا است." این جزئیات " معنی دار" و " مربوط" انعکاس دقیقی است از واقعیت؛ نشانه‌های بدیهی و منجزی است که جهان ساخته و پرداختۀ نویسنده را دنیوی می سازد. در واقع خواننده به کمک همین جزئیات گزیده و حساس است که با آن دنیای خیالی و جادویی تماس برقرار می کند.
رمان اهل غرق، نوشتۀ منیرو روانی پور، ظاهراً براساس منطق داستان نویسی مارکز نوشته شده است. بی آن‌که قصد تأکید بر اقتفای نویسنده از مارکز در میان باشد، نویسندۀ این سطور با نقل قطعه‌ای از اهل غرق، در یک بررسی تطبیقی کوشش خواهد کرد تا اساس کلی ساز و کار(مکانیزم) خلق هر دو اثر را به دست دهد؛ گیرم در این بررسی مجال آن نیست تا همۀ عناصر زیبایی شناسی هر دو اثر باز نموده شود.
اهل غرق، از لحاظ مایۀ اصلی، حکایت آدم‌ها و موجوداتی است که در حیات و مرگ خود به دریا وابسته‌اند. این وابستگی، ظاهراً، فراتر از آن است که در سفر کردن آدمی بر روی آب و کشف ناشناخته‌ها و دنیاهای دور دست و ارتزاق به کمک دریا و یا غرق شدن در آن خلاصه شود. آدم‌های اهل غرق وقتی به دنیا می آیند یا بیدار می شوند دریا را می بینند، و زمانی قلبشان می تپد که دل به دریا سپرده باشند.
آبی، آهسته انگار کف پایش روی زمین باشد با نیمۀ انسانی خود به سوی مه جمال آمده، دست او را که روی لبۀ قایق خم شده بود گرفت و هر دو در دریا گم شدند.
"مه جمال" و"آبی" (پری دریایی) از میان مرجان‌ها و ستاره‌های دریایی می گذرند؛ از میان گیاهان رنگی و گل‌های دریایی که با دیدن آن‌ها ناگهان خم می شدند و گلبرگ‌های خود را به پایشان می ریختند.
همه چیز به نظر آشنا می آمد. نمی دانست کی و در کجا همه را در خواب یا در بیداری دیده است... فکر می کرد و از کنار کشتی‌های شکسته، صندوق‌هایی که دیگر رنگ گیاهان دریایی شده بودند، می گذشت.
وقتی از کنار کشتی شکسته‌ای می گذشت، ایستاد. کشتی را می شناخت. جلوتر رفت و پسران دی منصور را دید که هنوز ته دریا در عمق آب‌های سبز کشتی خود کلنجار می رفتند تا آن را برای بازگشت به آبادی تعمیر می کنند...
آبی، انگار که مه جمال آشنای دیرینه‌اش باشد که از سفری باز می گردد، به او نزدیک شد. زیر بازویش را گرفت و راه افتاد. مه جمال به دنبال آبی کشیده شد و سرعت حرکت آب آن‌قدر زیاد بود که سرش گیج رفت و چشمانش را بست.
این سفر همچنان در طول و عمق دریا ادامه پیدا می کند، تا" یافتن خاطرات گمشده". اما آن‌چه سفر" توبیاس" و " هربرت" را از سفر " مه جمال" و " آبی" متمایز می سازد، دریاها با موجودات جداگانه‌شان و هدف متفاوت آن‌ها از سفر به اعماق دریا نیست، بلکه کیفیت نقل آن دو سفر است. در روایت مارکز از سفر دریایی " توبیاس" و" هربرت" جزئیات، حاوی اشاره‌هایی به معنای کل اثر است و کشش روایت مدیون توصیف همین جزئیات است، که غالباً با ترکیبی از تخیل نقل می شوند. انتخاب جزئیات و توالی آن‌ها در داستان چیزی بیش از نقل خلاصۀ یک ماجرا است؛ به طوری که خواننده تقریباً هیچ گاه حضور نویسنده را در توضیح دادن معنای رویدادها حس نمی کند، واین درحالی است که زبان نقل داستان، چنان که گفته شد، روایی و نظرگاه دانای کل است.

* منبع : سایت دیباچه (www.dibache.com)