![]() |
||||
|
|
||||
|
بردهیی که پنداشت انسان استبردهیی که پنداشت انسان است
به قلم: لیندابرِنت توضیح مترجم: نویسنده این داستان کوتاه، زن سیاهپوستی است که برده بوده و در دنیای بردگی ایالات متحده آمریکا به دنیا آمده است. وی از دوران بردگی خود ماجراهای زیادی به رشته تحریر درآورده است، که مترجم این رخداد را برگزیده است. • دو سال از اقامتم در خانهی دکتر فلینت گذشته بود و در این سالیان تجربههای زیادی اندوخته بودم، گر چه هیچگاه فرصتی برای دانش اندوزی نیافته بودم. مادر بزرگم همیشه میگفت که بیتردید خداوند صلاح دانسته است و مشیتاش بر این قرار گرفته است که ما سیاهان چنین سرنوشتی بیابیم. گرچه زندگیمان واقعاً دشوار و رنجآور و مصیبتبار است ولی باید از او سپاسگزار باشیم. بعد از ظهر یک روز نشسته بودم و چیزی میدوختم و مثل همیشه اندوهگین و دل سنگین بودم و پریشان خاطر. خانم ارباب مرا متهم ساخته بود که خطایی از من سر زده است، ولی هر چه به او میگفتم من گناهی ندارم و خطایی نکردهام، او در عوض جوری به من نگاه میکرد که میدانستم حرفم را باور نمیکند و مطمئن است که دروغ میگویم. در دل به خودم میگفتم مگر منِ بینوا چه گناهی مرتکب شدهام که خداوند مرا به این روز سیاه انداخته است. در دریای پریشان افکارم غوطهور بودم که در آهسته باز شد و ویلیام وارد شد. به او گفتم: «خُب برادر، باز دیگه چه شده؟» جواب داد: «لیندا، بِن و اربابش دعواشون شده.» نخستین فکری که به سرم زد این بود که پنداشتم بنجامین کشته شده است. ویلیام گفت: «نه، نترس لیندا، حالا همه چیزو بهت میگم». قضیه از این قرار بود: ارباب بنجامین را احضار میکند، اما بنجامین کمی دیر خدمت ارباب میرسد. وقتی میآید ارباب عصبانی میشود و با تازیانه به جانش میافتد. بنجامین اعتراض میکند و در نتیجه ارباب و برده با هم گلاویز میشوند و سرانجام ارباب بر زمین میافتد. بنجامین هراسناک میشود، چون که یکی از ثروتمندترین آدمهای شهر را بر زمین انداخته بود، و حالا نگران بود چه بر سرش خواهد آمد. من هم نگران شده بودم. آن شب من دزدکی و پنهانی به خانه مادربزرگم رفتم. بنجامین هم یواشکی گریخته و به آنجا آمده بود. مادربزرگم توی خانه نبود و رفته بود یکی از دوستان قدیمیاش را ببیند. بنجامین گفت: «اومدم ازتون خداحافظی کنم. دارم فرار میکنم.» از او پرسیدم به کجا میرود، که گفت: «به شمال.» به او نگاه کردم ببینم آیا واقعاً جدی میگوید یا نه. التماس کردم نرود، اما توجه نکرد. به او گفتم که زندگی بین غریبهها دشوار است و انسان را از پای در میآورد. ولی رنجیده خاطر گفت: «لیندا، اینجا ما مثل سگیم، یا مثل یه توپ، مثل چارپا، و مثل هر چیز پست و بیارزش و غیر انسان. نه، من دیگه اینجا نمیمونم، بذار دستگیرم کنن. ما فقط یه بار میمیریم.» بالاخره خداحافظی کردیم و آن پسر دوست داشتنی از پیش ما رفت. آن روز را هنوز از یاد نبردهام، انگاری همین دیروز بود. او را زنجیر به پا دیدم که داشتند از خیابان میگذراندند تا به زندان ببرند. رنگ از چهرهاش پریده بود، اما چهرهاش مصّمم بود. وی از یک جاشو خواهش کرده به خانهی مادرش برود و به او بگوید به دیدنش نیاید، اما پیرزن میخواست پسرش را ببیند. پیرزن بین تماشاچیان پنهان شده بود تا پسرش گمان کند به توصیهاش عمل کرده و نیامده است. زندانبان که من او را از دیرباز میشناختم، مرد خوبی بود و اجازه داد که پیرزن نیمه شب به دیدن پسرش بیاید. مادر و پسر کنار هم نشستند وبا هم گپ زدند. پسر گفت که وقتی خواستند دستگیرش کنند درصدد برآمد خودش را به رودخانه بیندازد، ولی چون به مادرش فکر کرد از این کار منصرف شد. مادر از او خواست به خدا توکل کند و برود و از اربابش پوزش بخواهد. «معذرت میخوام، مادر. مگه من چه کردم که از ارباب معذرت بخوام و به پاش بیفتم؟ چون نمیخواستم با من مثل سگ رفتار کند؟ نه، من به پاش نمیافتم و معذرت هم نمیخوام. من توی این مدت مفت و مجانی براش کار کردهام و حالا زنجیر و زندان نصیبم شده. من اون قدر اینجا میمونم تا بمیرم.» سه ماه گذشت، نه آزاد شد و نه کسی پیدا شد او را بخرد. روزی صدای آواز خواندنش را از توی زندان شنیدند. چون این خبر به گوش ارباب رسید به مباشرش دستور داد برود و بگوید زنجیر را که از پایش باز کرده بودند، دوباره به پایش بیندند و بعد او را به سلول زندانیانی منتقل ساختند که توی کثافاتشان میلولیدند. سه ماه دیگر گذشت و بنجامین از زندان آزاد شد، زیرا یک بردهفروش او را به سیصد دلار خریده بود، چون که بیست سالش بیشتر بود. اگر شما هم مثل من مادری را که فرزندش را در آغوش گرفته است میدیدید و صدای گریه و شیونش را هم میشنیدید و میدیدید که فرزندتان را زنجیر به پا میبرند، بیتردید فریاد برمیآوردید: مرگ بر بردهداری. تهران بهمن 1383 |

طبق روال معمول "نصیر بوشهر" در هنگام ورود استاندار جدید،
در سال 1907 میلادی به روایت روزانه