Nasir Boushehr Logo
 
جستجو:
 
سخن مدیر مسئول
سخنی با هیجدهمین استاندار بوشهر
طبق روال معمول "نصیر بوشهر" در هنگام ورود استاندار جدید،
ضمن خیر مقدم و تبریک مسئولیت جدید مطالبی را با ایشان در میان گذاشته و انتظار دارد
که بدون در نظر گرفتن مسائل سیاسی و صرفاً برای رشد، توسعه و پیشرفت استان مد نظر قرار گیرد.

1ـ موقعیت استراتژیک مهم و با اهمیت استان بوشهر بارها و بارها تکرار شده و خسته از این تکرار ملال آور، ناگریز برای اطلاع استاندار جدید
[ 30/4/1387 ] [ ادامه ]

اوضاع و احوال بوشهر
وضاع و احوال سیاسی ـ اقتصادی بوشهر
ـ ظرف چند روز گذشته تعدادی از بوشهری‌ها که از اقدامات همقطارانشان در تهران و یزد و سایر جاها با اطلاع شده دست به کار شده‌اند تا یک نیروی داوطلب را تشکیل دهند.
40 صنف بازرگانی از جمله بستگان تجار عمده‌ی محلی ترتیب مشق نظامی داده و ناخدا ابراهیم، فرمانده کشتی پرسپولیس، پیشنهاد نموده به آن‌ها تعلیم نظامی دهد.
برابر دستورالعمل، در بدایت امر قرار است مشق نظامی «به طور پنهانی» صورت گیرد و از چوب و چماق به جای تفنگ استفاده شود. این نیرو که مراحل اولیه‌اش در حال شکل‌گیری است
[ 5 روز پیش ] [ ادامه ]

آلبوم عکس


چهارمین روز نوروز در بوشهر


 

حلیمه

حلیمه
صحنه‌اول
‌‌خانه‌ای روستایی با ساختمان و دیوارهای گچی. نمای از بالای درون خانه ـ ساختمانی نیمه مندرس در بخش شمالی ـ اتاقی با در گاهی

بدون در، با دو دریچه در دو طرف آن و در گویش محلی به اصطلاح پنج پهله.
اتاق پر از کاه و علوفه‌ و در جلوی آن خیشی زهوار در رفته افتاده. کمی آن طرف‌تر چاهی که دارای چرخ چاهی هم است دیده می‌شود. در جوار اتاق، اتاق مشابهی در بسته قرار دارد و در غرب ساختمان ایوانی قرار دارد با ستونی در وسط آن و دو اتاق سه پهله در پشت آن. در گوشه‌ی شمال غرب خانه و در فضای باز اجاقی دیده می‌شود که در یک گوشه‌ی آن قابلمه‌ای بر اجاق گذاشته شده. در گوشه‌ی ایوان و در کنار اجاق ظروفی از قبیل دیگ و دیگ بر و ترش پیاله (صافی) قراردارد. چند مرغ و خروس در حیاط به دانه چینی مشغولند. درِ ورودی خانه در بخش دیواره‌ی جنوبی قرار دارد و آبریز گاهی بدون سقف در گوشه‌ی جنوب شرق خانه واقع است با ورودی بدون در و تقریباً تنگ. آفتابه‌ای سفالین اما شکسته در کنار افتاده و آفتابه‌ی‌ دیگری ساخته شده از حلبی در کنار حوضچه‌ای واقع در جوار چاه دیده می‌شود. در یک گوشه‌ طنابی و یک لوده و چند عدد گیره و بُوَکی افتاده بر زمین مشاهده می‌شود.
سراسر بخش شرقی حیاط، پِهن گسترده‌اند و در گوشه‌ای از دیواره‌ی شرقی خری وقاتری به آخور بسته‌اند. بزی هم در جوار آن‌ها میان پهن‌ها در جستجوی غذا پوزه می‌کشد. در کنار دیوار غربی خانه، اوشا قرار دارد.
صدای بع بع گوسفندان به شکل آشکار به گوش می‌رسد.
دوربین به تدریج یکایک مواضع بالا را نشان می‌دهد.
صحنه دوم
درِ خانه باز می‌شود. مردی سی و چند ساله در حالی که کلاه دو گوش نمدی بر سر دارد و پاچه‌های شلوارش را در پوتین لاستیکی فرو برده با کمربندی زمخت وارد می‌شود . تقریباً صدو هشتاد سانتی متر بلندی دارد با سبیلی پرپشت و گونه‌هایی برجسته و نیم سوخته. ابروانی پرپشت و چشمانی تیز دارد.
بخشی از موهایش از زیر کلاه بیرون زده و پازلف‌هایش تاراسته‌ی لب‌هایش دو سمت گونه‌هایش را پوشانده .
با ورود او به خانه زنی با بچه‌ی چند ماهه‌ای در بغل از یکی از اتاق‌ها بیرون می‌آید. بچه‌ را بر روی گلیمی که در ایوان گسترده شده، قرار می‌دهد و به آرامی به سمت اجاق می‌رود. درِ قابلمه را بر می‌دارد.
نگاهی رضایت‌مندانه به آن می‌اندازد و شادمانه به استقبال مرد می‌رود. مرد با گام‌هایی سخت، بی‌اعتنا به زن به درون ایوان می‌رود و در کنار کودک بر گلیم می نشیند و با صدای بلند می‌پرسد:
ـ حلیمه کجاست؟
زن دستپاچه جواب می‌دهد:
ـ حلیمه تو اوشاست.
مرد با عصبانیت می‌پرسد:
ـ حلیمه‌ای موقع تو اوشا چم کنه؟
زن در حالی که تمجمج می‌کند، می‌گوید:
ـ یه بزگم شده،خجالت می‌کشه. می‌ترسه بیاد ای‌ ور. مرد مثل ترقه از جامی پرد و با خشم آشکار در حالی که زن را با دست پس می‌زند و دامنه‌ی سبیل خود را می‌جود با قدم‌های تند به سمت در می‌رود پس از دقایقی در حالی که گوش و گیس حلیمه را به دست گرفته، کشان کشان او را که سخت هراسان است به دنبال می‌کشد تا جلوی ایوان. در آن هنگام حلیمه را به زیر مشت و لگد می‌گیرد و بر زمین می‌افکند.
زن مضطرب و هراسان به قصد رها ساختن حلیمه جلو می‌آید. مرد او را به روی زمین پرت می‌کند. زن بر روی اجاق می‌افتد. قابلمه به آن طرف اجاق پرت می‌شود. بالاتنه‌ی زن گُر می‌گیرد. زن به سختی از جای بر می‌خیزد و به سمت بخش شرقی حیاط، به سوی حوضچه می‌دود و خود را در حوضچه می‌اندازد. مرد در حالی که همچنان خشمگین و عصبانی است، حلیمه را رها می‌کند و شتابان به سمت حوضچه می‌دود و زن را از درون حوضچه بیرون می‌کشد و بغل می‌کند و در همان حال به سمت در حیاط می‌دود و فریاد می‌کشد:
ـ گیمه من دنیا بی. دیدی ای دختر چه سرُم اُورده. هوش و گوشش پیش ای نقوسک بالوی پُسِ مَقلی یَن. و از در خارج می‌شود.
حلیمه دزدانه از در خارج می‌شود و به اوشا، به میان گله‌ی گوسفندان می‌رود.
دوربین بر روی حلیمه مکث می‌کند. حلیمه بزغاله‌ای را در بر می‌گیرد و با او حرف می‌زند:
ـ تخصیر موچنن. میشت عوض چاه تله درس کرده. بزِ بیچاره نمِدُنس. ره علفی پوز بکشه، علف زیر پاش در ره، اُفتی چاه. مو چِبکنم . مو دیگه اینجو نممونم. صُب که شُ می‌رم. انگا شملِ ذی الجوشن میفته جون آدم وُ هِی بزن کی نزن.
حلیمه، بزغاله را در بر می‌فشرد. بوسه‌ای بر سر آن می‌زند و او را رها می‌کند و در حالی که خسته می‌نماید در همان جا میان گله بر زمین دراز می‌کشد و به خواب می‌رود.


















صحنه سوم
دوربین در همان جا حلیمه را دنبال می‌کند. هوا گرگ و میش است و بر روشنایی لحظه به لحظه‌ افزوده می‌شود. دوربین از حلیمه نمای درشت می‌گیرد. بزغاله‌ای سر بر سینه‌ی حلیمه‌ گذاشته و او هم به خواب رفته. حلیمه انگار که بیدار شده غلتی می‌زند و بزغاله را بر سینه‌ی خود حس می کند. حلیمه سر بزغاله‌ را میان دو دست می‌گیرد، سپس بازوی دست راست خود را بر زمین دراز می کند و سرِ بزغاله‌ را بر روی آن می‌گذارد. آن گاه بوسه‌ای بر سرِ بزغاله‌ می‌زند و سرِ او را بر زمین می‌گذارد. در همین لحظه‌ بزغاله بیدار می‌شود و بر سینه و بازوان حلیمه بازبان خود لیس می‌زند و پوزه می‌کشد. حلیمه از جا بر می‌خیزد . دوباره بوسه‌ای بر سر و روی بزغاله می‌زند و با شتاب به سمت درِ اوشا می‌رود و از همان جا به طرف صحرا دوان دوان می‌شتابد و چون هراس دارد و امکان تعقیب از جانب پدر، او را مضطرب ساخته هر از چند دقیقه‌ای سربر می‌گرداند تا مبادا پدر در تعقیب او باشد. حلیمه جست و خیزکنان از خانه و اوشا دور می‌شود.
دوربین حلیمه را دنبال می‌کند. در این حال خورشید دامنش را بر صحرا گسترده و حلیمه تنها بر سینه‌ی صحرا پا می‌کشد و وقتی که خود را در امان می‌بیند چرخی می‌زند و در همین حال دست‌ها را به اطراف دراز می‌کند و چرخ می‌زند و برسینه‌ی زمین به حالت لی لی کنان انگار که شش خانه بازی می‌کند، قطعه سنگ کوچکی را با نوک پا به این سمت و آن سمت می‌راند.
صحنه چهارم
دوربین حلیمه را در میان صحرا در حالی که به تنه‌ی درخت کُناری تکیه داده، نشان می‌دهد. حلیمه از جا بر می‌خیزد، چشمان خود را با دو دست می‌مالد و زیر درخت به جمع‌ کردن دانه‌‌های کُنار می‌پردازد.
گاهی هم سنگی به شاخه‌های پر میوه‌ی درخت می‌زند و آن چه را که می‌ریزد جمع می‌کند و حریصانه می‌خورد. دوربین حلیمه را نشان می‌دهد که شاخه‌ای از درخت را با دست به زیر کشیده و از آن دانه‌های کُنار می‌چیند. حلیمه همچنان که مشغول چیدن دانه‌های کنار است چشمش به ملخی می‌افتد که کمی دورتر به روی بوته‌ی لگجینی نشسته. حلیمه شاخه را رها می‌کند و برای گرفتن ملخ به سمت او جستی می‌زند، اما ملخ در بوته‌ی لگجین می‌پرد و کمی دورتر بر زمین می‌نشیند. حلیمه برای گرفتن ملخ به سمت او می‌رود و ملخ جستی می‌زند و دورتر می‌نشیند. حلیمه برای گرفتن ملخ پا پیش می‌‌گذارد که ناگهان مارمولکی از جلوی او به زیر سنگی پناه می‌برد. حلیمه تعقیب ملخ را رها می‌کند و به دنبال مارمولک می‌افتد و مارمولک بر زمین می‌خزد و پیش می‌رود، حلیمه به دنبال او . کم کم حلیمه از درخت دور می‌ماند. در این هنگام سوادِ کومه‌ای از دور به چشم حلیمه می‌خورد. حلیمه دست از تعقیب مارمولک بر می دارد و به طرف کومه می‌دود. حلیمه نفس نفس زنان به در کومه می‌رسد.
زنی شصت ساله در جلوی کومه با تعجب حلیمه را نگاه می‌کند، حلیمه خود را به زن می‌رساند و در جلوی کومه پیش‌ پای زن بر زمین می‌نشیند و گریه می‌کند . زن در کنار حلیمه می‌نشیند و دستی بر سر او می‌کشد:
ـ بگو کی هستی دختر و این جا چه کار می‌کنی. تنها توی این بیابون مگه عقل از سرت پریده. پدر و مادرت کجا هستند؟
حلیمه هق هق کنان ماجرای خود را با زن می‌گوید.
صحنه پنجم
دوربین در اطراف کومه دور می‌زند و حلیمه را گاهی به حالت خواب بر روی گلیمی در درون کومه نشان می‌دهد و گاهی او را در حالی که مقداری


















شاخه‌های خشک گیاهان در بغل گرفته و به سمت کومه روان است و به همین ترتیب حالات مختلفی از درون کومه که او شب و روز در آن زندگی دارد را نشان می‌دهد. گاهی هم دوربین بر روی مرد و زن ساکن کومه و حالات آن‌ها زوم می‌شود و اغلب حالات مختلف آن‌ها را به تماشا می‌گذارد.
صحنه ششم
مرد پریشان احوال و رنگ پریده پا بر زمین می‌کوبد و فریاد کشان می‌گوید:
ـ یه هفته است که ای دختر پتیاره خونه و گله رو رها کرده و نمدونُم کُج گم و گور شده. پُسِ مَقلی هم قسم می‌خوره که ندیدتش و از جایی که رفته خبر نداره.
زن در حالی که سرو بدنش باند پیچی شده با ترس و لرز دهان می‌گشاید:
ـ ناراحت نباش. می‌گن رفته کومه‌ی مَش رحمت و حالش هم خوبَن. مش رحمت و زنش هر دو بالای شصت سال دارن. اهل نماز و روزه‌ان.
مرد مشتش را گره می‌کند و بر افروخته و خشمگین بر سر زن فریاد می‌کشد:
ـ آبروم پیش هر کس و ناکسی رفته. تا نه سقطش بکنم ولش نِمکُنم.
زن ملتمسانه:
ـ سیل خدا کن. ای دختر سنش اقتضای هیچی نمکنه.
مرد با همان حالت خشم و عصبانیت پا پیش می‌کشد انگار که می خواهد زن را کتک بزند:
ـ ای همه خدا خدا نکن. هر جو می رم می گن حلیمه کجان. ای مردمون بی‌شرف سی‌ای که سرکوفت بزنن و به رخم بکشن حتی دلسوزی هم می‌کنن. و مدام دُره‌ی طعنه و کُچه‌ام می‌کنند.
زن:
ـ کاری به این حرف‌ها نداشته باش. حلیمه دختر خوبیه.
مرد به طرف زن می‌دود و یک لنگه پای او را در دست می‌گیرد و بر روی زمین می‌کشد و با عصبانیت فریاد می‌کشد:
ـ پتیاره‌های پدرسگ؛ شما همتون مثل همین. نه آبرو دارین و نه به فکر شرافت خونواده هسین.
زن دست و پا می‌زند و نمی‌داند چه بگوید. مرد با همان حالت به طرف اتاق می‌رود و تفنگ پرون خود را از روی دیوار بر می دارد و در حالی که زن با صدای بلند التماس می‌کند، به طرف در می‌رود. بعد از این که مرد از خانه خارج می‌شود زن فریاد می‌زند:
ـ های مردم به دادم برسید. اسفندو دیوونه شده. تفنگ وَرداشته بره حلیمه روبکشه.
از صدای فریاد زن عده‌ای از اهالی محل به درون خانه می‌آیند و به دور زن جمع می‌شوند، ولی زن همچنان فریاد می‌کشد و استغاثه می‌کند:
ـ های مردم. اسفندو رفت کومه‌ی مش رحمت. می خواد حلیمه رو با تفنگ بکشه.
صحنه هفتم
دوربین بر روی مسیر حرکت حلیمه ـ فضای خالی میان خانه و کومه‌ی مش رحمت ـ مدام در حرکت است. عده‌ای را نشان می‌دهد که در تعقیب اسفندیار می‌دوند. گاهی هم دوربین اسفندیار را نشان می‌دهد که برای رسیدن به کومه شتابان در حال تاختن است.
دوربین گاه به گاه کومه و حلیمه را نشان می‌دهد که با چهره‌ای آرام در پای اجاق بیرون کومه نشسته است و ظاهراً به آماده سازی غذا کمک می‌کند.
صحنه هشتم
اسفندیار بی‌تابانه پیاده می‌شود. افسار قاتر را رها می‌کند. در جلوی کومه کمی درنگ می‌کند و خیره خیره حلیمه را می‌نگرد. آن گاه لوله‌ی تفنگ را بر سینه‌ی حلیمه می‌گذارد و فشار می‌دهد به گونه‌ای که حلیمه به روی زمین می‌افتد. حلیمه لبخندی می‌زند و از زمین بر می‌خیزد و روی پای پدر می‌افتد و زانوان پدر را در بغل می‌گیرد و می بوسد و به آرامی کمی پس می‌رود و با کف دست گرد از کفش پدر بر می‌گیرد. انگار که پدر را نوازش می‌کند و آهسته سلام می‌گوید.
اسفندیار که دچار حالت عجیبی شده، لوله‌ی تفنگ را مجدداً بر سینه‌ی حلیمه می‌گذارد و با کمی تأخیر در حالی که گونه‌هایش بر افروخته و لب‌هایش کمی آویزان شده، ماشه را می‌چکاند. صدای تقشتی بلند می‌شود ولی تفنگ عمل نمی‌کند. حلیمه می‌خندد و با دست لوله‌ی تفنگ را از روی سینه پس می‌زند . این صحنه دوباره تکرار می‌شود. حلیمه این بار بلند‌تر می‌خندد. اسفندیار لوله‌ی تفنگ را که اکنون با دست حلیمه پس زده شده بر سینه‌ی حلیمه‌ می‌گذارد و ماشه را می‌چکاند. تفنگ عمل می‌کند و حلیمه غرق خون به زمین می‌غلتد. از صدای تفنگ، مش رحمت و همسرش از درون کومه بیرون می‌پرند. مردم روستا هم کم کم از راه می‌رسند اما در برابر عمل انجام شده قرار می‌گیرند و مات و متحیر بی آن که صدایی از کسی برخیزد گرد بر گرد صحنه می‌ایستند و خیره و افسرده به جسد آغشته به خون حلیمه نگاه می‌کنند. اسفندیار تفنگ را بر زمین می‌اندازد و روی بر می‌گیرد و فریاد می‌کشد:
ـ خدایا !
سپس روی به بیابان می‌نهد. از دور مادر حلیمه پیشاپیش زنان روستا که شیون می‌کنند و کِل می‌زنند و رخ می‌خراشند و موی بر می‌کَنند، دیده می‌شود که به سوی کومه می‌آیند.
صحنه نهم
پزشکی قانونی. ساتیار پسر محمد قلی کنار پلکان ورودی پزشکی قانونی سر بر زانو نشسته. شانزده ساله اما تکیده و زرد چهره و مغموم. پزشک جوانی از در بیرون می‌آید. افسرده و بی‌حال در حالی که دو مأمور نیروی انتظامی و یکی دو نفر دیگر پشت سر او مشاهده می‌شود. پزشک رو به جمعیت که منتظر و نگران جلوی پزشکی قانونی ایستاده‌اند، زیر لب می‌گوید:
ـ حلیمه دست نخورده بید.

پی‌نوشت:
 پهلهPohleh: در گویش محلی پل را پهل می‌گویند و به اتاق‌هایی که عرض آن در جلوی حیاط و طول آن به درون باشد به تعداد طاق‌های ضربی و درگاه‌های آن، پنج یا هفت یا سه پهله گویند. معمولاً عرض در جوار حیاطِ اتاق شامل در با درگاهی در وسط و دو دریچه به عرض معمولاً هفتاد سانتی متر و ارتفاع صد و پنجاه سانتی متر که در دو طرف آن قرار دارد.
 لوده lovdeh : ظرفی بافته شده از شاخه‌های تر و نازک درخت بادام کوهی که معمولاً برای حمل انگور و انجیر به کار گرفته می‌شود. گیره gireh : ظرفی بافته شده از شاخه‌های نازک بادام کوهی به شکل کاسه به قطر چهل تا هشتاد سانتی متر که بیشتر به بخش بریده‌ای از یک کره شباهت دارد و ظرفی است برای حمل و نگه‌داری مواد غذایی و مصرفی. گاهی هم در حمل زباله‌های ساختمانی یا مصالح ساختمانی کاربرد دارد. بُوَک bovak: بافته شده از شاخه‌های نازک درخت بادام کوهی، مخروطی شکل که برای نگه‌داری جوجه‌های مرغ کاربرد دارد.
 اوشا ovsa :آغل ـ گله‌دانی، "اوشا" از دو قسمت سرباز و سربسته تشکیل شده که بخش سربسته‌ی آن بیشتر به طویله شبیه است.وسعت خانه و اوشا می‌تواند در اندازه‌های مختلف باشد.
چم کنهCemkoneh: چه می‌کند؟