![]() |
||||
|
|
||||
|
نمایشگاه کتاب دریچهای در هوای مهآلودنمایشگاه کتاب دریچهای در هوای مهآلود
بعد از ظهر روز یکشنبه 22/2/87 است. ساعت حدود 30/18. روز قبل شنیده بودم که در مجتمع فرهنگی ـ هنری نمایشگاه کتاب دایر گردیده است و امروز نیز آمدهام. مساحت و تعداد غرفهها اندک است و آدمها که در لابلای غرفهها میچرخند قابل شمارش. شروع میکنم به سرکشی و وارسی غرفهها و کتابها. متوجه میشوم غرفهها خیلی کم رنگاند و از کتابهای روز خالی. همچنان دور میزنم و با دقتی بیشتر به غرفهها مینگرم. گاهی زیر چشمی هم حاضرین و خریداران کتاب را میپایم. به نظر میرسد در بین آنها فردی هم به چشم میخورد که هاج و واج به کتابها ی ریز و درشت مینگرد و دچار یک سر درگمیست. با خود می گویم کاش کسی بود تا راهنماییهای لازم را به این جور افراد بدهد. یک یکِ غرفهها را که تعدادشان از انگشتان دو دست کمتر است، مورد بررسی قرار میدهم. در غرفهی تاریخ کتابهای برجستهای نمیبینم. در غرفهی رُمان تک و توکی اگر هست در لابلای کتابهای عشقی نسرین ثامنی و فهمیه رحیمی رنگ باختهاند. در غرفهی شعر و ادبیات کلاسیک اما چلچراغ است. باید گفت فتبارک الله احسن الخالقین. آن چنان کتابهای پر زرق و برق با قابها و جلدهای زینت داده شده هست که چشم هر بیننده خریداری را میزند. دقایقی چند که در حوالی غرفه ادبیات میچرخم آدمهایی میبینم که میآیند و شاهنامهای با قاب زرین و آذین بندی شده و متناسب با دکوراسیون منزل میخرند. معلوم است تصاویری از نوع تصاویر مینیاتورهای معروف تجویدی در لابلای صفحاتش آن هم برجسته جا دادهاند . کتابهای قطور دیگری هم میبینم که این چنین اند، یعنی زراندود و تذهیب شده. با خود میگویم کاش میشد "رستم" را این چنین جلوه دهیم. در اندازهی کوچک و بزرگ تندیساش را در دسترس همگان به خصوص دانشآموزان قرار دهیم و این که مجسمه رستم را در کلاس درس بگذاریم و این که مجسمهی رستم را با ابهت و شکوه و عظمتی در زادگاهش زابل (سیستان و بلوچستان) نیز قرار دهیم. چگونه است وقتی وارد کپنها گهن (کپنهاگ) مرکز دانمارک میشوی مجسمه غول آسایی به چشمت میخورد و وقتی میپرسی، اهالی این شهر با غرور قهرمان ملی خود را معرفی می کنند: «آری او هُلگه HOLGE است قهرمان ملی ما. پشت همه ی پهلوانان را به خاک مالیده». باور کنید برای نخستین بار که این مجسمه را میبینی لحظهای فکر میکنی رستمدستان است. فکر میکنی اسفندیار است. فکر میکنی سام است یا یکی دیگر از پهلوانان شاهنامه است. کتابها انگار گلچین شدهاند. گویا جامعهی امروز ما با قحط الشاعر و قحط النویسنده مواجه میباشد. از شاعران و نویسندگان روز هیچ کتابی دیده نمی شود. دریغ از کتابهایی که خالقانشان زندهاند اما این جا جایشان خالیست. غرفهی کودکان و غرفهی الکترونیک و یکی دو غرفهی دیگر را هم میبینم که حال و هوای خاص خود دارند. از غرفهی کتابهای اسطوره شناسی هیچ گونه اثری نیست و حتا در لابلای غرفهی ادبیات هم به چشم نمیآید، با توجه با این که کتابهای اسطوره شناسی از آن نمونههایی هستند که باید مورد توجه قرار گیرند زیرا هنوز مردم حتا با کلمهی " اسطوره" نامأنوس اند. با خود می گویم دریغا نمایشگاه کتاب که دریچهاش به هوایی مه آلود باز شده است. باری… همه موارد را به دیده شک و تردید میبینم. عینک طبی را از چشم بر میدارم. دستی بر چشمانم میکشم مبادا عینک بدبینی بر چشمم باشد اما نه هیچ عینکی نیست. دست آخر یکی دو کتاب که برایم جالب است را حساب می کنم و زیر بغل میزنم و خیابان را پی میگیرم. |

طبق روال معمول "نصیر بوشهر" در هنگام ورود استاندار جدید،
در سال 1907 میلادی به روایت روزانه