![]() |
||||
|
|
||||
|
درسی که دانشآموزم به من داددرسی که دانشآموزم به من داد
زهرا کلاس پنجم است. او کلاس دوم دانشآموز من بود و من از او درس گرفتم. زنگ ورزش بود، بچهها شور و حال خاصی داشتند، یکی توپ آورده بود، یکی طناب، چند نفر شلوار ورزشی پوشیده بودند ولی من آن روز حوصلهی ورزش و بازی نداشتم. رفتم سرِ کلاس. دانشآموزان دیدند که من پشت میز نشستم. گفتند خانم؛ مگر نمیرویم ورزش، من جواب دادم: نه! … بهتر است که به جای ورزش درسهایتان را مرور کنیم. بچهها همه ناراحت شدند و با حالت خاصی به من نگاه کردند و با بی میلی مشغول بیرون آوردن کتاب و دفتر خود شدند. زهرا که نیمکت آخر نشسته بود و دختری بود که بیشتر از حق خود دفاع میکرد و تا اندازهای هم شیطنتهای شیرینی داشت، به من نگاه کرد. به رویش خندیدم، او خندهی مرا بی پاسخ گذاشت، دیدم چهرهی خشمگینی به خود گرفته. با لبخند گفتم: زهرا جون چته، چرا ناراحتی؟ گفت : خانم تو خیلی بدی، !… چنان با تندی و خشم این جمله را گفت، که من تعجب کردم و گفتم چرا؟ بالحن مظلومانهای گفت: تو نگذاشتی ما برویم ورزش. من که احساس او را درک کردم، فهمیدم این حرف میتواند حرف تقریباً همهی دانشآموزان کلاس باشد ولی تنها زهرا شهامت داشته که بر زبان بیاورد. از سر جای خود بلند شدم و گفتم: بچهها کتابهایتان را جمع کنید. بعضیها که حواسشان به حرف زهرا نبود تعجب کردند و گفتند: خانم چرا؟ مگر نگفتی که نمیرویم ورزش؟ گفتم: نه! بلند شوید. آنها را به حیاط بردم و همان روز با حال و حوصله تا توانستیم توپ بازی کردیم و از شادی بچهها لذت بردم و آن روز با وجدانی راحت به خانه برگشتم و این حرف زهرا باعث شد که من هیچ وقت با احساساتی که بچهها نسبت به زنگ ورزش دارند بازی نکنم. |

طبق روال معمول "نصیر بوشهر" در هنگام ورود استاندار جدید،
در سال 1907 میلادی به روایت روزانه