![]() |
||||
|
|
||||
|
رسوب تصویر در«اهل غرق»رسوب تصویر در«اهل غرق»
یادداشتی بر "اهل غرق" نوشتۀ منیرو روانی پور بخش پایانی در روایت روانی پور از سفر" مه جمال" و "آبی" به عمق دریا، که با هدف شرکت کردن "مه جمال" در جشن عروسی "بوسلمه" ("ساکن زشت روی دریاها") شروع می شود، ما با نویسنده ای روبه رو هستیم که همه چیز را می داند، همه چیز را می بیند و همه چیز را می گوید. نویسنده در هر لحظه ای از داستان جریان طبیعی روایت را متوقف می کند تا دربارۀ داستان خود، معنای احساس آدم ها و حوادث معروض آن ها، «مطالب» ی را در معرض ملاحظۀ خواننده بگذارد. مثلا وقتی "مه جمال" و "آبی" از کنار کشتی شکستۀ پسران "دی منصور " می گذرند چنین می خوانیم: امید، آن چیزی که خاص ساکنان زمین است، هنوز بعد از دوسال دستانشان را به حرکت وامیداشت. امید و خاطره، امید برگشت به خاطرات، به آبادی، آنجا که زندگیشان شکل گرفته بود، همان چیزی که با درخششی کمتر، مه جمال را واداشته بود که امشب همه چیز را قبول کند؛ شناخت، یافتن خاطرات گمشده. توضیحات در باب مفاهیم "امید " و "مرگ "، ظاهراً، به منظور القای تأثیر بیش تر آورده می شوند، تا مبادا خواننده از معنای داستان- احساس درکی که داستان در ما بر می انگیزد- غافل بماند. و مردگان دریا خیلی دیر باور می کنند. باور می کنند که هیچ بازگشتی نیست و وقتی مرده ای محکوم به مرگ خود شود و یا شروع کند که به این راز پی ببرد، رخسارش دگرگون می شود. همیشه جای پای گذشت زمان، امید و ناامیدی بر چهرۀ آدمها، ساکنین زمین، می ماند، حتی اگر مرده باشند. خوانندۀ اهل غرق طعم و عمق داستان را از رفتار آدم ها و وقایع موجود در هر ماجرا در نمی یابد، زیرا نویسنده دایماً در حال تفسیر داستان است. به عبارت دیگر، خواننده با نویسندۀ "مفسر " مواجه است نه با آدم های داستان، و از همین رو است که ما تقریباً هیچ جا صدای گفت وگوی آدم ها را نمی شنویم. در داستان مارکز خواننده به تدریج، بدون آن که خود متوجه شود، طعم و عمق داستان را در می یابد، زیرا همه چیز با نرمی و خونسردی گفته می شود. نویسنده برای کشفیات بیشتر خواننده به تفسیر و تمهیدهای غیر داستانی متوسل نمی شود، بلکه به کمک تصاویر و وصفهای رنگین نیروی تخیل خواننده را تحریک می کند؛ به طوری که خواننده حس می کند که با نقل تجربۀ شخصی خود روبه رو است، یا آنجا که حوادث ناممکن و تصور نایافته واقع می شوند چنان است که گویی در یکی از رویاهای خود سیر می کند. به عبارت دیگر، مارکز هیچ گاه در توضیح دادن معنای رویدادهای داستان تلاش نمی کند، زیرا از لحاظ او چنان چه داستان به راستی معنایی دربر داشته باشد، خواننده می بایست در سایۀ تفکر به کشف آن بپردازد؛ تفکری که نوعی مشارکت در خلق فضای "واقعی " تر داستان نیز هست. در داستان مارکز علت وجودی تخیلات واقعیت است، انبوهی از جزئیات فشرده و عجیب و سحرآمیز که مصالح هر حادثه و ماجرایی را می سازد. تصویر خیالی برای مارکز حالتی منجز و کامل تر از وجود دارد: توبیاس گفت: این دهکده پر از گل سرخ است. دلم می خواهد دسته ای برای کلوتیلده ببرم. آقای هربرت گفت: یک روز دیگر سر فرصت خواهی آمد، حالا من دارم از گرسنگی هلاک می شوم. ماجرا اگرچه عجیب و تصور نایافتنی است، چنان نقل می شود که انگار آن دو- "توبیاس" و "هربرت " - نه در اعماق دریایی حیرت انگیز و رویایی که در بازار شهری غریب، که هر آن امکان بازگشت به آن را دارند، در پی رفع گرسنگی خود هستند. مارکز، به عنوان نگرندهای شگفت انگیز، همه چیز را به گونه ای طبیعی و بدیهی نقل می کند، و پیداست که او بیش از خواننده به روایت خود باور دارد. در رمان اهل غرق خواننده با جزئیات سروکار ندارد. تصویری به چشم نمیخورد. اگر جزئیات و تصویری هست، غالباً کم اهمیت و تزیینی است؛ از جنس آنچه سطح زندگی را نمایش می دهد. نویسنده فاصلۀ میان جهان خواننده و جهان داستان را با تفسیر و انشاة و قطعههای ادبی پر کرده است. درنتیجه، آن چه او وصف می کند، به رغم آن همه تفصیل و گزافهگویی، چیزی بیش از یک زمینۀ محو و کمرنگ نیست، و طبیعی است که در چنین زمینهای آدمی - که بتواند روی پای خود بایستد – آفریده نمی شود، زیرا نویسنده به توصیف خصایص فردی آدمها نپرداخته است. هرچه هست لحن و کلام خود نویسنده است. مثلاً چنان چه یکی از آدمها با پیچ وخم غیرمترقبهای در مسیر رمان روبه رو شود نویسنده، برخلاف مارکز که داستان را با آرامش روایت می کند، با حرارت و هیجان دربارۀ آن چه غیرمترقبه است به تفسیر می پردازد. این تفسیر به موجبات و جزئیات آن پیچ وخم غیرمترقبه راجع نیست، بلکه دربارۀ خود مفهوم غیرمترقبه است؛ مفهومی که با مقدار فراوانی صفت رنگ آمیزی می شود.. چه دردی چهرۀ پسران شش گانه "دی منصور " را مات کرده بود و نگاهشان آنقدر غم انگیز بود و غصهدار که مه جمال برای نخستین بار در زندگی بیست سالۀ خود، دلش لرزید.هرگز هیچ آدمیزادهای روی زمین، توی آبادی، نتوانسته بود این چنین با حسرت و درد به او نگاه کند و زمین چه نیرنگ بازغریبی است! جایی گریبانت را می گیرد، جایی که می خواهی آن را فراموش کنی... نویسنده چیزی دربارۀ احوال پسران "دی منصور"، جز این که دردی چهرهشان را مات کرده و نگاهشان غم انگیز است، نمی گوید. این که "زمین چه نیرنگ بازغریبی است!" پرتوی برنگاه "پسران شش گانه " نمی افکند، حکمی است زاید که حواس خواننده را از مسیر اصلی رمان منحرف می سازد. نویسندۀ اهل غرق در توصیف فضای کابوس زده و آدمهای پریوار رمان خود بیش از آدمهای موجود در رمان دچار تعجب و شگفتی می شود، و به همین دلیل ما با احساس خود او مواجه هستیم نه با احساس آدمهای رمان. به عبارت دیگر، هر احساسی که در رمان وجود دارد، احساسی نیست که از دل هرموقعیت مفروض برآید، احساسی که از تصویر یک آدم یا نقل محسوس و مؤثر یک ماجرا شکل می گیرد، بلکه وابسته به نظریه یا اندیشهای است که از ذهن نویسنده می گذرد، و غالباً به شکل خطابی نقل شده است: فقط باید از زمین و آنچه برتو گذشته است، آنچنان عاصی باشی، که گرما را همان لحظه که درعمق آبهای آبی فرومی روی درآغوش پری دریایی جستجو کنی؛ و پدرهرکس که بود، ازهرجا که آمده بود، درد و رنج زمینی خود را درآغوش آبی، خواب کرده بود. یا: آدمی درگریز خود، ازجایی به جای دیگر، تنها ثانیه ای آرامش می یابد و پس ازآن دوباره رنج و درد، این دو همزاد قدیمی رهایت نمی کنند. این عبارتها که درلابهلای روایت سفر "مه جمال" و "آبی" نقل شدهاند، و نظایر آنها دررمان به وفور دیده می شوند، احساس را به طور ذهنی، در حالت مستقل و مجرد آن، بیان می کنند و رابطهای میان ذهنیت آدمهای رمان با واقعیت عینی پیرامون آنها برقرار نمی سازند. اغراق دربیان ذهنی احساسها تا نفی واقعیت عینی و آدمهای رمان پیش رفته است. به عبارت دیگر، نویسندۀ اهل غرق از طریق تصویر احساس را منتقل نمی کند، بلکه ماهیت مفهومی آن را به وسیلۀ عبارتهای مجرد بیان می کند. اگر روانی پور مفاهیم را جانشین تصاویر نمی کرد و دریافت و تفهیم احساس را، به عنوان انعکاس واقعیت، به خود خواننده واگذار می ساخت تصویر "اهل غرق "، احتمالاً، در ذهن ما دورنمای روشنی می یافت. |

طبق روال معمول "نصیر بوشهر" در هنگام ورود استاندار جدید،
در سال 1907 میلادی به روایت روزانه