Nasir Boushehr Logo
 
جستجو:
 
سخن مدیر مسئول
سخنی با هیجدهمین استاندار بوشهر
طبق روال معمول "نصیر بوشهر" در هنگام ورود استاندار جدید،
ضمن خیر مقدم و تبریک مسئولیت جدید مطالبی را با ایشان در میان گذاشته و انتظار دارد
که بدون در نظر گرفتن مسائل سیاسی و صرفاً برای رشد، توسعه و پیشرفت استان مد نظر قرار گیرد.

1ـ موقعیت استراتژیک مهم و با اهمیت استان بوشهر بارها و بارها تکرار شده و خسته از این تکرار ملال آور، ناگریز برای اطلاع استاندار جدید
[ 30/4/1387 ] [ ادامه ]

اوضاع و احوال بوشهر
اوضاع و احوال سیاسی ـ اقتصادی بوشهر
در سال 1907 میلادی به روایت روزانه
”بالیوز“ انگلیس در بوشهر
قسمت صد و هفتاد و هشتم
بوشهر
دوم ژوئن 1907
6ـ همراهان سردار مکرم ـ که پیش از این‌ از آنها یاد شده ـ از معاون سردار دستوری دریافت کرده دایر بر این‌که به خانه‌های خود برگردند.
[ 3 روز پیش ] [ ادامه ]

آلبوم عکس


ليگ فوتبال استان بوشهر -بازي سايپا برازجان وگاز جم


 

ای کاش آرامگاه فردوسی در استانبول بود!!

ای کاش آرامگاه فردوسی در استانبول بود!!

«به مناسبت 25 اردیبهشت روز بزرگداشت "فردوسی" بزرگ»
ای کاش حضرت "فردوسی" پس از آن همه ناجوانمردی که
"محمود غزنوی" در حق وی به جای آورده بود، به جای تبعیدِ خودخواسته، به دیار تُرک و سرزمین عثمانی می‌گریخت...! ای کاش "محمود غزنوی" دست از تعقیب بر نمی‌داشت و از سرِ به اصطلاح تقصیر نمی‌گذشت تا "فردوسی" در آوارگی، جایی غیر از ایران‌زمین جان به جان‌آفرین می‌سپرد...! ای کاش روحانی توس، روح "فردوسی" به خواب نمی‌دید و راضی به نماز بر پیکر آن حضرت نمی‌شد تا شاید مگر اندک‌دوستدارانش به قهر، وی را تا آنکارا و استانبول و قونیه تشییع کنند...! ای کاش هجوم تُرک و تازی و تاتار او را تا آن‌سوی فلات ایران تارانده بود...! ای کاش توس نیز مثل شهر فرهنگی بخارا در مرز تاجیکستان واقع می‌شد...!
اما او چنین پیش‌بینی نکرده بود؛ می‌پنداشت چو نامورنامه‌اش به بُن آید، ز او روی گیتی پُرسخُن خواهد شد... به درستی گفته بود که نمیرد از این پس که زنده است، چرا که تخم سخن را پراکنده بود... چرا که پس از رنجی سی ساله، عجم را به پارسی زنده کرده بود...!
اما او که می‌دانست رنج‌های دراز، تبه خواهد گشت و نشیبی دراز پیشاروی فراز است... او که پیش‌بینی کرده بود بندگان بی‌هنر بر این ملک شهریار خواهند شد و ناسپاسی را ارج خواهند گذارد... آگاه بود از روزگاری که به رنجِ یکی، دیگری بر می‌خورد و زمانه‌ای که کسی به داد و بخشش نخواهد نگریست... گفته بود که زیان کسی را از برای سود خود می‌جویند و در این راه باورهای دینی را دستمایه قرار می‌دهند... او خود سروده بود که ایرانیان با "زال" و "رستم" و "فرود"ِ شاهنامه‌اش چه کردند... نالیده بود از آنانی که حتا از رساندن نوشدارو به "سهراب" دریغ ورزیدند...!
تنها گناهِ او وسوسه‌ی پیوستن و یکی شدن با معشوق - خاک ایران‌زمین – بود تا مگر خشتی از بنایِ برپایِ این ملک باشد و از فرو ریختن نجاتش بخشد.
سال 2007 از طرف سازمان فرهنگی یونسکو به عنوان سال جهانی "مولانا" نام‌گذاری شد. نام‌گذاریِ این سال را به حساب خود نگذاریم! واقعاً آیا فکر می‌کنید اگر "مولانا" تیغ تاتار را پشت سر خود احساس نمی‌کرد و در این دیار ماندگار می‌شد، آیا باز هم جهانیان "مولانا" را به همین وسعت می‌شناختند. اگر مانده بود، جز روزی رهگذر و گم در برگ‌های تقویم وطنی، از قدرشناسی مردمانِ وطن چه بهره‌ای داشت؟! در حقیقت باید اعتراف کنیم که این همتِ همسایگانِ تُرک است که این شاعر مصادره شده‌ی ایرانی را به چهره‌ای جهانی بدل می‌کند. تبلیغات وسیع اهل فرهنگ کشور ترکیه است که موجب می‌شود آوازه‌ی این شاعر فارسی‌زبان در آمریکا طنین‌انداز شود و "مَدونا" خواننده‌ی مطرح آن کشور یکی از کاست‌های خود را به اشعار "مولانا" اختصاص دهد تا در هفته‌ی اول فروش، رکوردشکن شود. تلاش و جدیّت همان‌هاست که آن‌چنان این شاعر ایرانی را می‌پردازند که کشور کوچک و نه چندان فرهنگی‌ای مانند قطر ترغیب می‌شود با صرف هزینه‌ای ده‌ها میلیون دلاری زندگی‌نامه‌اش را جلوی دوربین ببرد.
جا و مجال مقایسه نیست، اما در این خاکِ پُرگهر هستند شاعران و بزرگانی که توان هم‌سری با حضرت "مولانا" دارند و به همراه وی، ستونی بلند و استوار زیر سقف و بنای ادب فارسی افراشته‌اند؛ از معجزه‌ی حضرت "حافظ" سخن می‌گویم. دیوانی که هر کس، چو آینه نقش خیال خود در آن می‌بیند. از حضرت "سعدی" که گلستان و بوستانی گشن و دل‌انگیز را در ذهن به بار می‌آورد. و حضرت "فردوسی" که با شاهنامه‌اش فرهنگ مملکتی پرپیشینه را از ورطه‌ی سقوط و سکوت رهایی می‌بخشد. حال خود قضاوت کنید؛ ما با این همه "مولانا" چه کرده‌ایم؟!






























آری؛ این‌جا ایران است. جایی که حتا "روز ملّی شعر و ادب" را سیاسیّون تعیین می‌کنند و اعتراض گسترده‌ و یکصدای اهل قلم و فرهنگ به نام‌گذاری نامناسب این روز را به هیچ می‌گیرند. دیاری که سنگ مزار شاعرانش را هر ساله به هنگام سالگرد و به پاسداشتِ تنگ‌نظری و تهی‌مغزی چندتکه می‌شکنند و خُرد می‌کنند. کشوری که ابیاتی را که بر سنگ گور شاعران نمی‌پسندند، با تیشه می‌سترند. مُلکی که شاعران و اهل فرهنگ در طول تاریخ بازیچه‌ی اهل سیاست و قدرت بوده‌اند و گاه در صورت همسو بودن، آنان را بر کشیده‌ و به صدر رسانده و گاه به شنیدنِ نوای ساز مخالف، آنها را زیر غبارِ غضب و فراموشی خاک کرده‌اند. ایرانِ «دهک‌»ها و «سو»ها و «نای»ها و دره‌ی «یمگان»ها و...!(1)
در این میان "فردوسی" سهم ویژه‌ای از ناسپاسی‌ها و نامهربانی‌ها را معطوف خود کرده است. از همان بدوِ پایانِ «شاهنامه» بسیاری از ایرانیان به جای این‌که میراث‌دار "فردوسی" باشند، مرامِ "محمود" را به ارث برده‌اند. همان‌ها که حتا سنگ قبرش را از ضربات تیشه در امان نداشتند و درصدد تغییر نام شاهنامه‌اش بر آمدند. تأسف‌برانگیز است یادآوری این نکته که در رشته‌ی کارشناسی ادبیات فارسی - که بی‌شک وجود این رشته مدیون وجود "فردوسی" است - چهار واحد درس «شاهنامه» در برابر حدود 18 واحد مستقیم






























دروس قواعد و قرائت عربی و بیش از 10 واحد غیر مستقیم درس و آموزش زبان و فرهنگ تازی، به هیچ می‌ماند. اما در این میان بدترین و نابخشودنی‌ترین ناسپاسی - به قول "تئودور نولدکه‌" - تنبلی ایرانیان و نخواندن «شاهنامه» است. هر برگ «شاهنامه» نشان‌دهنده‌ی هویت و ملیّت ایرانیان است و هر بیت از این کتاب سترگ، چینِ غرورِ اصالت را بر پیشانیِ فارسی‌زبانان می‌افکند. می‌توان گفت هر ایرانی که «شاهنامه» را نخوانده باشد، یک ایرانی آگاه و کامل نیست!
«شاهنامه‌»ی حضرت "فردوسی" پتانسیل و توان جهانی شدن را دارد. روز 20 مهرماه سال 1313 طی یک اقدام شایسته، به هر انگیزه و هدفی، جشن هزاره‌ی "فردوسی" برگزار گردید. همچنین در همان روز خجسته، بنای باشکوه آرامگاه این شاعر گشوده شد. بنایی که با الگو قرار دادن آرامگاهِ حضرت "کورش" بزرگ و تخت‌جمشید ساخته شده و همان‌گونه که نگاه کردن به اثر جهانیِ تخت‌جمشید احساس غرور و بزرگی را در هر ایرانیِ آزاده زنده می‌کند، آرامگاه حکیم توس نیز برانگیزاننده‌ی همان احساسِ شگرف است. همان مراسم مختصر و زودگذر نقش بسزایی در شناساندن نبوغ حضرت "فردوسی" به جهانیان ایفا کرد و چه بسا مقاله‌ها و تحقیق‌ها که توسط اهل وطن و علاقه‌مندانِ خارجی در مورد آن حضرت به رشته‌ی تحریر در آمد. حرکات مقطعی از این دست اگر پیوسته شود و تداوم یابد، بی‌شک تمامی جهانیان در برابر نبوغ و معجزه‌ی "فردوسی" سرِ تعظیم فرود خواهند آورد.
سالانه ده‌ها میلیون نفر از نقاط مختلف جهان در شهر کوچک استراتفورد آرامگاه "شکسپیر" حضور می‌یابند و به این نویسنده‌ی بزرگ انگلیسی ادای احترام می‌کنند. مقایسه کنید حضور ده‌ها میلیون نفر از ایرانیان در طول سال در مشهد مقدس و عدم توجه ایشان به چند کیلومتر آن‌سوتر و نظر نکردن به توس! به راستی چرا بازدید از آرامگاه حضرت فردوسی در برنامه‌ی تورهای مسافرتی حتا جایی ندارد؟ در سال 1385 که جهت حضور در بزرگداشت "فردوسی" در روز 25 اردیبهشت به توس روانه شدم، در آن مراسم یکی از وزرای دولت هند و مقاماتی از تاجیکستان حضور یافته بودند. متأسفانه بلندپایه‌ترین مقام مسؤول ایرانی که در آن برنامه حضور داشت رئیس سازمان میراث فرهنگی و گردشگری خراسان بود که او هم هنگام آغاز سخنرانی‌اش، اولین بیت شاهنامه را اشتباه خواند!!
تیتر این مقاله و آرزوی ناشایستِ مطرح شده و حسرت چرایی وجود آرامگاه حضرت فردوسی در ایران، و همچنین پاراگراف‌های اولیه‌ی مقاله، البته که از دل بر نمی‌آید و حرفی جز از سر طعن و گلایه نیست، چرا که چنین آرزویی جز از سر خیانت و حماقت نمی‌تواند باشد. بی‌شک شبانگاهِ بی‌خردی‌ها، تعصب‌ها و ناسپاسی‌ها به سر خواهد آمد و اندیشه‌ها، روشنی را از خورشیدِ آسمانِ اندیشه‌ی حکیم توس سیراب خواهند شد.
هر چند که امروز دلتنگم، اما فردا را روشن می‌بینم؛ دقت کنید به نام‌های کودکان ایرانی که بیش از همیشه پژواک‌گر شخصیت‌های «شاهنامه» و اسطوره‌های ملّی‌‌اند... بنگرید به برنامه‌های صدا و سیما که به دنبال رویکرد مردم به نمادها و اسطوره‌های ملّی، از سر ناچار و به دنبال فشار مردم، روزی چون 25 اردیبهشت را گسترده‌تر از قبل می‌پردازد... و حتا در سطح جهانی حضور «شاهنامه»‌ی "فردوسی" در شمار پرفروش‌ترین کتاب‌های آمریکا و اروپا نویدبخش نزدیک بودن زوالِ فراموشی خواهد بود.
بی‌شک روزی فرا خواهد رسید که فرزندان سپاسگزار و شایسته‌ی "فردوسی"، درفش کاویانیِ اندیشه را برپا کنند، غبار مظلومیت از نام ایشان برگرفته و اعجازِ هنرِ استاد را در شش‌قبله‌‌ی عالم پژواک دهند.

پا‌نوشت:
(1) «دهک» و «سو» و «نای»؛ زندان‌های مسعود سعد سلمان، «یمگان» تبعیدگاه ناصرخسرو.