Nasir Boushehr Logo
 
جستجو:
 
سخن مدیر مسئول
سخنی با هیجدهمین استاندار بوشهر
طبق روال معمول "نصیر بوشهر" در هنگام ورود استاندار جدید،
ضمن خیر مقدم و تبریک مسئولیت جدید مطالبی را با ایشان در میان گذاشته و انتظار دارد
که بدون در نظر گرفتن مسائل سیاسی و صرفاً برای رشد، توسعه و پیشرفت استان مد نظر قرار گیرد.

1ـ موقعیت استراتژیک مهم و با اهمیت استان بوشهر بارها و بارها تکرار شده و خسته از این تکرار ملال آور، ناگریز برای اطلاع استاندار جدید
[ 30/4/1387 ] [ ادامه ]

اوضاع و احوال بوشهر
اوضاع و احوال سیاسی ـ اقتصادی بوشهر
در سال 1907 میلادی به روایت روزانه
”بالیوز“ انگلیس در بوشهر
قسمت صد و هفتاد و هشتم
بوشهر
دوم ژوئن 1907
6ـ همراهان سردار مکرم ـ که پیش از این‌ از آنها یاد شده ـ از معاون سردار دستوری دریافت کرده دایر بر این‌که به خانه‌های خود برگردند.
[ 2 روز پیش ] [ ادامه ]

آلبوم عکس


ليگ فوتبال استان بوشهر -بازي سايپا برازجان وگاز جم


 

تیربارانِ لورکا به روایت دژخیم

تیربارانِ لورکا به روایت دژخیم
[ فرماندار] مکثی کرد تا نفسی تازه کند. با نوک انگشت‌هایش به لبه‌ی میز تکیه کرد و با کلماتی مقطع گفت:
ـ من شما را محکوم می‌کنم که دیگر هرگز چیزی ننویسید.
ناگهان این احساس به من دست داد که لورکا به طرز عجیبی کوچک شده است. زمزمه‌وار پرسید: ـ دیگر هرگز؟
ـ بله، دیگر هرگز!
یک بار دیگر شاعر به دنبال نگاه من گشت. پرسش خاموش چشم‌های سیاهش را تحمل کردم و صدایش را شنیدم که گفت: ـ ترجیح می‌دهم بمیرم!
بالدس به نحوی نامحسوس قد راست کرد و پرسید: ـ از من چنین لطفی را تقاضا می‌کنید؟
شاعر دوباره زیر لب تکرار کرد: ـ ترجیح می‌دهم بمیرم!
فرماندار چند ثانیه‌یی فکر کرد و بعد تقریباً با مهربانی گفت: ـ باشد، موافقم. بعدها دیگر کسی نخواهد توانست ادعا کند من شخص سنگدلی بوده‌ام!
نشست و با عجله چند کلمه‌یی روی کاغذ نوشت و به من داد:
ـ فونسه کا، این دستور کتبی من است. اقدام کنید!
و با اشاره‌ی دست به گفت‌‌وگو پایان داد.
زندانی را برگردانم به سلولش. در راه هیچ کدام حرفی به زبان نیاوردیم. لورکا روی سکوی سلول نشست و چون دید من بی‌حرکت در آستانه ایستاده‌ام با کمرویی پرسید: ـ سیگار دارید؟
بسته‌ی نیمه خالیِ سیگارم را انداختم رو زانوهاش و گفتم: ـ مال شما. و برایش کبریت زدم. دود را که فرو داد به سرفه‌ی شدیدی افتاد. همچنان که اشک‌هایش را با پشت دست پاک می‌کرد گفت: ـ در زندگیم اولین دفعه‌یی‌ ست که می‌افتم به زندان. (سیگار را انداخت زمین و زیر پا له کرد) اگر مردم می‌دانستند، هیچ‌وقت پرنده‌یی را در قفس نمی‌کردند.
و‌آن وقت سؤالی از من کرد که از شنیدنش وحشت داشتم:
ـ قرار است کجا ترتیب کار داده شود؟
چون برای خودم هم روشن نبود زیر لب گفتم: خودتان خواهید دید.
ـ فقط کاش توی قبرستان نباشد. قبرستان برای سکوت و گل‌ها و ابرها ساخته شده نه برای این که انسان توش بمیرد. (و ناگهان چیزی فکرش را مشغول کرد): امشب ماه در چه وضعی است؟ (و با حرارت توضیح داد): دوست ندارم زیر بدر تمام بمیرم. (لحنش پر از محبت شد): آخر در شعرهایم خیلی از ماه حرف زده‌ام. اگر زیر نگاهش بمیرم این احساس بِهم دست می‌دهد که بهترین دوستم بِم خیانت کرده.
من ابلهانه این پا آن پا کردم و گفتم: ـ عجالتاً تنهاتان می‌گذارم.
پا شد ایستاد و پرسید: ـ کی می‌آیید سراغم؟
گفتم: ـ نصف شب. (دیگر چه قایم کردنی داشت؟)
به ساعت مچی‌اش چشمی انداخت و زمانی را که از زندگی‌اش باقی مانده بود حساب کرد.
گفتم: ـ می‌خواهید کشیشی پیش‌تان بفرستم؟
نگاهی کودکانه به من انداخت و گفت: ـ چیزی ندارم بهش بگویم. (و بلافاصله افزود): جز این که می‌ترسم.
برای دلگرم کردنش گفتم: ـ همه همین جورند.
طوری سر تکان داد که انگار منظورش را درک نکرده‌ام. گفت: ـ می‌دانم، اما من در تمام عمر گرفتار وسوسه‌ی مرگ بوده‌ام و مع‌ذالک این احساس که از دنیا می‌روم می‌ترساندم. حتا در دوره‌ی بچگی هم هیچ وقت کلمه‌ی "بدرود" به زبان نمی‌آوردم، چون این کلمه هم برایم در حکم مردن بود.
درست نیمه شب نوزدهم اوت بود که فرمانداری را ترک کردیم. خودم دنبال گارسیا لورکا به سلولش رفته بودم. خواب بود. مثل بچه‌ها پاهایش را جمع کرده بود تو سینه‌اش. نمی‌خواستم یکهو او را از خواب بیدار کنم اما نشد. چشم‌هایش را که باز کرد بدون این‌که یکه بخورد مرا نگاه کرد.
گفتم: ـ بلند شوید دیگر، موقعش شده.
کش و قوسی آمد و خمیازه‌یی کشید. کش و قوس آمدن کار گربه‌ها و عشاق است. این حرکت از یک محکوم به مرگ به نظرم سخت غیر عادی آمد و پاک منقلبم کرد.
نگهبانی وارد سلول شد و یک قوری بزرگ قهوه‌ی داغ و گیلاسی کنیاک را که با خود آورده بود کنار سکو گذاشت و رفت. لورکا بلند شد. برای رفتن آماده بود. هیچ چیز با خودش نداشت. نه شانه‌یی، نه مسواکی، نه لباس زیری چیزی. در سلولش هم نه لگنی بود نه مشربه‌یی. شاید حدس زده بود به چه فکر می‌کنم، که برگشت به طرفم لبخند زد. به سرعت دستی به موهایش کشید و گفت: ـ هر وقت که بگویید.
گفتم: ـ قهوه‌تان را بخورید.
به سرعت اطاعت کرد و لب‌هایش را سوزاند.
نگاهی به ساعت انداختم و گفتم: عجله نکنید.
گیلاس کنیاک را برداشت تو فنجان قهوه‌اش خالی کرد و گفت: ـ حالا دیگر درست نمی‌دانم در کجای اسپانیا به این مخلوط "کارافی‌یو" می‌‌گویند.
فنجانش را که خالی کرد دوباره گفت: ـ هر وقت که بگویید.
پیراهنش پُر چروک و شلوار سیاهش چسب تنش بود. می‌دانستم در بیرون هوا سرد و یخ‌زده است، با اشاره به پتوی روی سکو گفتم: ـ این را بیندازید رو شانه‌هایتان.
پتوی ارتشی زبر و رنگ و رو رفته‌یی بود. وقتی آن را به شانه انداخت، ظاهر ترحم‌انگیز مترسکی را پیدا کرد.
از پلکان وسیع خلوت به طبقه‌ی همکف رفتیم. اتومبیل بزرگ سبز رنگی با چراغ‌های خاموش جلو در بزرگ ساختمان فرمانداری کنار پیاده‌رو منتظر ما بود. مرسدسی بود متعلق به FG.de la C. . هر چند معمای پیچیده‌یی نیست و حلش بسیار ساده است مع‌ذلک اسم کامل صاحب ماشین را نمی‌گویم، چون گو این که چشم دیدن خودش را ندارم، روابطم با خانواده‌اش حسنه است. بعد از ظهر همان روز بهش تلفنی کرده بودم، گفته بودم از لحاظ وسیله‌ی نقلیه دستم تنگ است و ازش خواسته بودم ماشینش را در اختیارم بگذارد. پرسیده بود: «برای چه ساعتی؟» وقتی فهمید برای نصف شب لازمش دارم شستش خبردار شد و گفت: «پس برای یک "پاسه‌ئو" می‌‌خواهیش. در این صورت موافقم. فقط شرطش این است که بگذاری خودم هم همراه‌تان بیایم». فکر کردم ممکن است برای چال کردن جسد وجودش لازم شود و قبول کردم.

راننده پشت فرمان نشسته بود. ما در صندلیِ عقب نشستیم. من وسط، لورکا سمت راستم و صاحب ماشین سمت چپم. او یکی از خر پول‌ترین مالکان منطقه بود. چنان لباس مرتبی پوشیده بود که انگار می‌خواهد به شکار برود: شلوار چرمی بلوطی، جوراب چهار خانه، کُتِ جیر، با یک کلاه فوتر کوچولوی سبز رنگ که روبان ابریشمی‌اش به پرِ قرقاول مزین بود!
مأموری که مسئولیت مراقبت از محکوم رسماً به عهده‌ی او بود کنار دست راننده نشست و به راه افتادیم. سیتروئن سیاه رنگی هم پشت سر ما می‌آمد که حامل افراد جوخه‌ی اعدام بود.
صاحب ماشین وقتی شاعر را دید از فرط تعجب حرکتی به خود داد. زیاد مطمئن نیستم اما خیال می‌کنم لورکا با حرکت سر، سلامی به او کرد ولی حریف که سعی می‌کرد خودش را تو تاریکی عقب ماشین پنهان کند متوجه آن نشد.
از شهر خواب آلوده گذشتیم. وقتی از جلو "پوئر‌تا دالبیرا" عبور می‌کردیم شاعر سر برگرداند و من برق دو قطره‌ اشک را در چشم‌‌هایش دیدم.
به میدانچه‌ی کوچک ویسنار Viznar که رسیدیم هوا هنوز تاریک بود. همه‌اش ده کیلومتر راه آمده بودیم اما این احساس در من بود که انگار ساعت‌ها راه طی کرده‌ایم. به راننده دستور دادم جلو کاخ اسقف‌نشین توقف کند. می‌دانستم که هم قطارم "نستارس" آن شب می بایست عده‌ای زیادی را به جوخه‌ی اعدام بسپارد، و من نمی‌خواستم موقعی به بارانکوس برسم که او هنوز کارش را فیصله نداده باشد.
درست کنار ما تو سایه‌ی کلیسا، حوضچه‌یی و شیر آبی بود که خروسی بی‌خواب با حرکات مقطع یک اسباب بازی کرکی ازش آب می‌نوشید.
صاحب ماشین به خود لرزید و گفت: ـ وای خدا، چه قدر سرد است! و لورکا بی‌درنگ پتویش را به او تعارف کرد. حریف تا بناگوش قرمز شد و زیر لب گفت «متشکرم» و سرش را به پشتیِ صندلی تکیه داد و خودش را به خواب زد.
سگی که اتومبیل کنجکاویش را جلب کرده بود وارد میدانچه شد. یک پایش شکسته بود و قوطیِ خالیِ کنسروی را که با نخ درازی به دمش بسته بودند با رنج به دنبال می‌کشید. لورکا از مشاهده‌ی او سخت به هیجان آمد و بی‌اختیار حرکتی به خود داد چنان که گویی می‌خواست از اتومبیل بیرون بجهد و به یاری حیوان بشتابد. ناچار به خشکی‌ بهش دستور دادم آرام بگیرد.
هنگامی که ساعت میدانچه دویِ بعد از نیمه شب را اعلام کرد احساس کردم چند دقیقه‌یی خوابم برده بود. به راننده گفتم راه بیفتد.
ـ کجا می‌فرمایید بروم جناب سروان؟
ـ برو به طرف آلفا کار.
از کولونیا گذشتیم. اندکی بعد زمین‌های بارانکوس شروع می‌شد. می‌بایست آن تکه از راه را پیاده طی کنیم. به راننده گفتم نگه دارد و مرسدس با سر و صدای ترمزها کنار جاده متوقف شد. آمدم پایین و گفتم پیاده شوند. لورکا پتو را در اتومبیل گذاشته بود و حالا داشت از سرما می‌لرزید. سر بالا کرد. آسمان را از نظر گذراند و هنگامی که دید جز من کسی متوجه این حرکت او نشده است با شادی گفت: ـ ماه نیست!
سیتروئن سیاه هم پشت سر مرسدس ایستاد و افراد از آن پیاده شدند. هفت نفر بودند: شش نفر از افراد گروه سیاه و یک کشیش که روی لباده‌اش صلیب عیسای مسیح را آویزان کرده بود.
با انگشت به شانه‌ی شاعر زدم و گفتم: ـ بیفتید جلو.
پس از چند دقیقه راه پیمایی، لورکا ایستاد. در نزدیکیِ آن محل، درست آن طرف جنگل کبود، فونته واکه روس قرار داشت: دهکده‌ی زادگاهش. شنیدم دوبار پیاپی زمزمه کرد:
ـ چرا؟ خدای من، چرا؟
راننده که تپانچه به دست کنار من راه می‌رفت، لوله‌ی سلاحش را به پهلوی او فشرد و گفت: ـ برو جلو بچه، اگر نه حسابت را می‌رسم.
می‌خواست چیز دیگری هم بگوید، اما نگاه من خاموشش کرد.
شاعر دوباره به راه افتاد. میان سنگ و سقط کوره راه تلوتلو می‌خورد. سه بار روی زانو به زمین افتاد که هر بار بلندش کردم. تند قدم برمی داشت. شاید برای رسیدن به پایان سرنوشتش بی‌صبر بود. ناگهان بی‌مقدمه ایستاد. رو به من کرد و گفت:
ـ راستش را بگویید، خیلی درد دارد؟
راننده که سؤالش را شنیده بود غرید: ـ کمتر از آن که دست خری تو ماتحتت بکنند...
با تمام قوه و قدرتم کشیده‌یی حواله‌ی صورت راننده کردم به طوری که خون از دک و پوزش شره زد. نگاهی به من کرد اما چیزی دستگیرش نشد. خودم را آماده می‌کردم که سیلی جانانه را تکرار کنم ولی پیش از آن که به خودم بجنبم تپانچه‌اش را به طرف من گرفت. نگهبانی که پشت سر او راه می‌آمد خودش را سپر من کرد و راننده غرغر‌کنان دور شد.
دوباره همگی‌ به راه افتادیم. آن گاه ناگهان نعره‌یی برخاست، چنان نعره‌یی که گمان نمی‌رفت از حنجره‌ی انسانی بر‌آمده باشد: لورکا کنار راه ایستاده بود، کنار جراحتی دهان گشوده و خون آلوده در دل خاک ، با ریشه‌هایی آشکار و البسه‌یی بر جای مانده و برجستگی خاکی نرم و سیاه که شکل اجسادی را که زیرش بود به خود گرفته بود و پای عریان زنی که وقیحانه تا کشاله‌ی ران از خاک تازه زیر و رو شده بیرون افتاده بود.
لورکا با هق هقی بریده بریده کنار گودال می‌نالید و می‌گریست. کشیش به اشاره‌ی من پیش رفت، با رخساره‌ی کثیف و ریش چند روزه‌اش، صلیبی را که به دست داشت نزدیک برد و با لحنی تند و شتاب‌زده به شاعر گفت:
ـ اعتراف کن!
ـ به چه؟
ـ به هر چه دلت می‌خواهد.
لورکا او را با دست به کناری زد. پشت سر من افراد" گروه سیاه" گلنگدن‌هاشان را به صدا در آوردند. حالا دیگر نوبت من بود که تصمیم بگیرم. برای نخستین بار از هنگامی که او را دیده بودم با لفظ «تو» مورد خطاب قرارش دادم. گفتم: ـ یالله ، بدو!
بدون این که از منظور من سر در آرد نگاهم کرد. او را به جلو راندم و فریاد زدم: گفتم بدو!
رنگش مثل گچ سفید شده بود. پرسید: به کجا؟
گفتم: ـ به جلو، راست به جلو.
اطاعت کرد. مثل همیشه. ناشیانه و به نحو ترحم‌ انگیزی پا به دو گذاشت و پانزده بیست متر آن طرف‌تر از نفس افتاده ایستاد.
ـ بدو ! بدو! یالله!
و او با دست‌های آویزان دوباره به حرکت درآمد. مثل یک مجسمه از حیات عاری بود.
فرمان دادم: ـ آتش!
و افراد از پشت به طرفش شلیک کردند. مثل خرگوشی به خود تپید. وقتی بهش نزدیک شدم صورتش غرق خون و خاک سرخ بود. چشم‌هایش هنوز بازِ باز بود. به نظرم رسید که سعی می‌کند لبخندی بزند.
با صدایی که به زحمت می‌شد شنید گفت: ـ هنوز زنده‌ام!
من پایین پایش قرار گرفته بودم. ضامن تپانچه‌ام را آزاد کردم و او را هدف گرفتم. تمام پیکرش در تشنجی هولناک تاب برداشت. جهشی ماهی‌وار و با قدرتی باور ناکردنی. گلوله که بدون اراده‌ی من شلیک شده بود از مقعدش گذشت و از شکمش خارج شد.
راننده که کنار من ایستاده بود قاه قاه به خنده افتاد و بعد که آرام گرفت گفت:
ـ ماهی از دهن می‌میرد.
جسدش را کنار درخت زیتونی به خاک سپردیم.