Nasir Boushehr Logo
 
جستجو:
 
سخن مدیر مسئول
سخنی با هیجدهمین استاندار بوشهر
طبق روال معمول "نصیر بوشهر" در هنگام ورود استاندار جدید،
ضمن خیر مقدم و تبریک مسئولیت جدید مطالبی را با ایشان در میان گذاشته و انتظار دارد
که بدون در نظر گرفتن مسائل سیاسی و صرفاً برای رشد، توسعه و پیشرفت استان مد نظر قرار گیرد.

1ـ موقعیت استراتژیک مهم و با اهمیت استان بوشهر بارها و بارها تکرار شده و خسته از این تکرار ملال آور، ناگریز برای اطلاع استاندار جدید
[ 30/4/1387 ] [ ادامه ]

اوضاع و احوال بوشهر
اوضاع و احوال سیاسی ـ اقتصادی بوشهر
در سال 1907 میلادی به روایت روزانه
”بالیوز“ انگلیس در بوشهر
قسمت صد و هفتاد و هشتم
بوشهر
دوم ژوئن 1907
6ـ همراهان سردار مکرم ـ که پیش از این‌ از آنها یاد شده ـ از معاون سردار دستوری دریافت کرده دایر بر این‌که به خانه‌های خود برگردند.
[ 2 روز پیش ] [ ادامه ]

آلبوم عکس


ليگ فوتبال استان بوشهر -بازي سايپا برازجان وگاز جم


 

کارخانه‌ی هویت سازی وطنی

کارخانه‌ی هویت سازی وطنی
«غرب» که جهانگیر شد همه‌ی ما به دست و پا افتادیم. طبل «چه کنم، چه کنم» مان را بر بام این سرزمین، بلند به صدا درآوردیم؛ دارد لشکر تاتار می آید؟ دارد هراس دوباره خدای «هِلن» با تمام یال و کوپالش لشکر می‌کشد؟ یونان؟ روم؟ هراس از هویت شرحه شرحه‌یی که در تهاجم اعراب، مغولان، ترکان و ترکمانان و سلوکی‌ها ـ با همه ی زخم خوردگی‌اش پایدار مانده بود ـ ما را در خود گرفت. سال‌های دهه‌ی چهل و پنجاه بود. نه تولید ناخالص ملی داشتیم. نه منافع ملی برای مان معنایی داشت. نه هویتی همگون، قدرتمند و مستحکم به هم زده بودیم. نه دولتی برآمده از آرای عمومی، نه حزبی و طبقه‌یی که بگوییم چه می خواهیم.
و حکومت که سودای بازسازی سلطنت باستان را در سر می پروراند، سیمای فانتزی و بزک کرده‌ی غرب را پلمپ شده و شیک و آنتیک به ما تحویل داد. چیزی که خیلی اشرافی بود.
آخر کسی نبود به "محمدرضا" بگوید که مگر تجربه ی رضا شاه پدر در حرکت دادن اجباری به سمت دنیای شبه مدرن چیزی را عاید این مملکت کرد؟! و نتیجه‌اش چه بود جز این که مدرن ها هم سنتی شدند، و مگر نمی‌دانست که ناخودآگاه ایرانی زود موضع می‌گیرد و می خواهد تلافی کند؟
و مگر کسی نبود که بگوید به قول هانتینگتون «غرب تنها مگنامگ Magna mag نیست، Magna careta است.»
قصه‌ی غرب زدگی در ایران چندان هم پیچیده نبوده: «جو گیر شدن» حکومت پهلوی از یک سو و جوگیر شدن روشنفکران و ایدئولوگ‌های ایرانی در طرف مقابل: یکی لَه غرب دیگری علیه آن.
داستان معادل‌سازی و فرهنگستان ادب فارسی ما را به یاد قصه‌ی غرب‌زدگی می‌اندازد، همان غربی که روشن فکرانی چون آل احمد ته دل ما را خالی کردند و از آن دیو دو سری ساختند که ما را یارای نزدیک شدن به آن نبود. نبود؟!
£
قصه‌های مکرری در تهاجم فرهنگی غرب باب و ساز شد. قصّه هایی که واقعیت هم ـ البته ـ داشت. هنر و ادبیات به خدمت گرفته شد. همایش‌های بی‌شماری در چند و چون و دفع شرّ آن برگزار شد. جریده‌ها و رسانه‌ها هم نوا شدند تا بگویند ایها الرُعیّت! غربی نشوید.
و ما اما هر چه بیشتر گذشت، خود را محصورتر و گرفتارتر دیدیم.
دیدیم که نمی شود با قدرت رسانه ها، کارتل ها و تراست ها و کمپانی‌هایی که در کار «صنعت فرهنگ» بودند در افتاد. دیدیم که نمی‌شود «هالیوود» را نادیده گرفت. دیدیم که نمی‌شود شیفته‌ی «مدونا» و «ماتریکس» نشد.
کار تا این جا هم خاتمه نیافت. دیدیم که اصلاً نمی‌شود «جذابیّت پنهان بورژوازی»را در ماهواره ها دید و به سیاق آن ها سبک زندگی خود را تغییر نداد: لباس ها، مدل موها، ابروها و الخ.
دیدیم که «لالیگا» و «بوندس لیگا» و «یوفا» صدها و صدها بار از لیگ برتر وطنی جذابیّت بیشتری دارد، و وقتی شنیدیم که «مایکل اوون» باعث گزارش مالی بزرگ ترین شرکت تأمین اجتماعی انگلستان شده، فهمیدیم ستاره‌های غرب افول نمی کنند!
کودکان ما دیدند نمی توان در مقابل بازی‌های کامپیوتری و «پلی‌استیشن»‌ها مقاومت کرد و هنرمندان و روشنفکران‌مان حتی وقتی در مقابل جادوی هنر «اسپیلبرگ» قرار گرفتند دیدند که هنر و تخیّل در هزاره ی جدید یعنی چه؟ آن وقت استاد ـ فیلسوف ما بدون این که بفهمد یا به یاد بیاورد، وقتی از سالن همایش «غرب زدگی» می آمد بیرون، بی‌درنگ سیگار «مارلبورو»یش را روشن می کرد.
قصّه این جاست که آیا با تعویض، تعمیر و تبدیل یک سری الفاظ می توان آن چه که در زیست و زندگانی امروزی ما می گذرد را تغییر داد؟
قصّه این جاست که آیا می توان با مثلاً واژگان فاخر و اصیل(!) به نزاع یا غلبه بر مظاهر فرهنگ و تمدن غرب رفت؟
قصّه این جاست که آیا داستان، فقط غرب زدگی است؟ و چرا در این میان حکایت عرب‌زدگی فراموش می‌شود و به همین سادگی یادمان می‌رود آن نقطه را از سر «غرب» بپردازیم؟
این که فضلای دولتی بنشینند و "سوبسید" را بکنند "یارانه" و "کامپیوتر" را بکنند "رایانه" آیا جناب فرهنگ از تعرّض بیگانه مصون می‌ماند؟
تازه قرار شده بود به حال همه‌ی واژگان از بیخ بیگانه فکری اساسی بشود. مثلاً "اتوبوس" را تبدیل کنند به "خودروی جمعی ایستگاه به ایستگاه" دیدند خیلی ضایع(!) است.
هنوز هم جسته، گریخته می‌گوییم "نه شرقی، نه غربی" و کسی نیست بپرسد آی انسان! چرا فکر می‌کنید فقط بلوک کمونیست و شوروی سابق بود که فرو ریختش هر چه دیوار و در.
مگر هندوستان و ژاپن و چین و کشورهایی از این دست که فرهنگ های بزرگ و اسطوره ها و تاریخ سترگی را با خود همراه دارند شرق نیستند؟
و تازه غرب مگر فقط آمریکای جنایتکار و انگلیس آدم خوار است؟ و آیا مثلاً سوئد و نروژ هم ایدئولوژی سیطره بر جهان و نفوذ بر فرهنگ جهان سوم را در خیال خود می پرورانند؟
قصه این جاست که اگر در سال چند کلمه‌ی معادل اصیل به فرهنگ فارسی ما افزوده شود، در مقابل صدها کلمه‌ی فرنگی که در محاورات و مکالمات روزمره در حال تزاید است چه باید کرد؟ مگر نه این که امروزه روز در هر کوچه پس کوچه‌یی آموزشگاه زبان هست و در هر کپری، کامپیوتری (معذرت می‌خواهم رایانه‌یی که در آن بتوانی جهانی را گرفت.
گفته می‌شود پاکسازی زبان و اصیل سازی آن به هویت‌سازی ما کمک می‌کند. می‌خواهم بپرسم این کارخانه‌ی هویت سازی با چرخ دنده‌های زنگ زده و تکنولوژی عهد دوران متقدم صنعتی چه فرآورده‌ی نوین و کارگشایی تولید خواهد کرد؟! هویتی که وابسته به بشکه‌های نفت باشد البته تصنّعی است.
باری؛ به هر روی زبان غیر رسمی در ایران هر روز فراگیر می شود و کوشش های حوزه ی رسمی در سده سازی و اصیل نمایی زبان به نظر می رسد به جایی نرسد زیرا که نگاه عموم به حوزه رسمی و دولتی در ایران نه تنها خوش بینانه نیست که تدافعی است.
نکته ی مهم دیگر این که نمی‌توان ظاهر هویت ملی و پارسی را در زبان، پاس داشت، بدون این که اعتنا و التفاف جدی به باطن و روان آن نداشت و آن باطن چیزی نیست مگر تاریخ، اسطوره، آیین‌ها و تفکر ملی.