![]() |
||||
|
|
||||
|
سمتِ تاریک کلماتسمتِ تاریک کلمات
تأملاتی انتقادی بر آزادی «فردیت» ایرانی 1ـ زبان، دستگاه نشانه شناختی و نشانهسازی وسیع و گستردهای است درون خود، واژگانی (دال) را میپروراند که بر نشانه (مدلول)های معینی اشاره دارند تا مفاهیم (دلالت) خاصی را انتقال دهند. کارکرد متفاوت زبان بر ساختارهای ژرف ذهنی اعم از فردی یا جمعی (قوم، ملت، هویت و...) پایهگذاری شده است. زبان و نشانههای زبانی در فاکتی (امر واقع) از جامعهی ایرانی، ماهینی کاملن مبتنی بر ذهنیت جمعی یا به زعم زیگموند فروید (پدر روانکاوی)؛ فرامن (Super Ego) دارد که به رعایتِ هنجاریهایِ هویتیِ دستگاهِ نشانهسازیِ حاکمیتِ دراز استبداد در ایران میپردازد. مثلن ترکیب گفتاری «عرض شود...» یا «ما میگوییم....» یا «ما میتوانیم» یا «ما عرض کردیم» و... که «فرد» ایرانی برای بیان کردار و رفتار خود از آنها استفاده میکند. دلالتی کاملن «فرد»ی دارد اما دال و مدلول، آنچنان که مشهود است مبتنی بر جمعگرایی میباشند، به نوعی شاید اشاره کند که این کار «فرد» ارزشی «جمعی» دارد و «هویت» و «هنجار»های امت یا ملت یا قوم را رعایت کرده است و از آن تخطی نکرده است. آن گونه که این ترکیبهای نشانه شناختی به نوعی مبدل به فریب و نوعی رفتار توده گرایانه (پوپولیستی) نیز شده و درون خود دلالتهایی بر مقاصد و نیات شخصی را به درخواست و آرزوهای جمعی استحاله کرده است و انگار گفتهی «فرد»ی به فریب، دلالت بر همان نظرات، افکار و ذهنیت جمعی دارد. این «ما»ی کاذب به همراه دستگاهِ نشانهسازیِ دروغینی که زادهی وضعیت استبدادی تاریخی ایرانیان است، کاملن بر پایهی خواستهها، نیّات و خودخواهیهای «فرد»ی شکل گرفته که در بستر تکرار و تداومِ حیاتِ اجتماعی خود، رو به «توده» سازی و «توده» گرایی آورده است. سپهر زبانی پوپولیسم با مفاهیم مبهم و کلی، شکل میگیرد که هیچ نقطهی کانونی خاصی را مورد اشاره قرار نمیدهد و در خود کلیّت و جهانشمولی را حمل میکند که در آن «فرد» یّت و «شخص»یّت، از مدار معنایی خود خارج شده و واژگانی چون «من» دچار تأخیر و اختلال معنایی شده اند. تداوم و تکرار واژگان «جمع» بسته شده، همان طور که جنبهی «فرامنِ» شخصیتِ انسانی (به زعم فروید) را سَروری و تسلط میبخشند، به طریقی دیگر، منجر به اختلال در کارکرد جنبهی «من»یا EgO شخصیت انسانی (به زغم فروید) میشوند، آن گونه که «من» یا Ego که کارکرد عقلانی و متوازن کنندهی شخصیتِ انسانی را بر عهده دارد، توانایی برقراری این نظم را از دست خواهد داد و انسان در چنین وضعیتی دچار شیزوفرانی زبانی ـ معنایی عمیقی خواهد شد، آنچنان که داریوش شایگان در کتاب خود: افسونزدگی جدید آن را واشکافی میکند. (برای مطالعه بیشتر رجوع کنید به: شایگان. داریوش. افسون زدگی جدید. هویت چهل تکه. تفکر سیار. ترجمه فاطمه ولیانی. تهران. فرزان روز 81) این بیماری جمعی، «فرد»یت را از افراد زدوده و «فرد» را با گونهای ادبیات و اخلاقیات استبداد گونه جمعی همنشین میکند، و از آنجاست که ضربالمثل «خواهی نشوی رسوا، همرنگ جماعت شو!» در ذهنیتِ تاریخیِ مردمِ ایران شکل میگیرد و دلالت بر منش اجتماعی فراگیر ایرانیان میکند. (برای مطالعه بیشتر رجوع کنید به: موذنی، حمید. بازنگری انتقادی. بوشهر ـ شروع 86) منش پوپولیستی که مُبدل به گونهای فرهنگ ـ زبان جمعی شده و متن استبداد، آن را به جای فرهنگ ـ زبان غنی «عامه» (folk)، با دستگاههای رسانگی خود، به خورد افراد داده تا «فرد» یت اشان مورد هجمهی هژمونی «جمع» قرار گیرد. 2ـ بازسازی [ایدئولوژیک] فرهنگ، بیشک ما را به سوی افسانهسازی دربارهی هویت خود و تاریخ خود برده و مانع اندیشیدن و نقادی و رها شدن از قید و بندهای هزاران ساله خواهد شد... هویت و گفتمانهای متأثر از اصالتگری [نصگرایی]، بیان آرزوهای محافظهکارانه و ضدروشنگری و ضددموکراسی هستند. حزب "بعث" در دنیای عرب و تا حدودی "مائوئیسم" در چین هم تلاش کردند مدرنیته و هویت ملی عربی و چینی را به صورت ایدئولوژی مدرن ملی تبدیل کنند. "(جاوید. علیرضا ـ نجاری. محمدـ نقد ساختار اندیشه ـ تهران ـ آشیان ـ 88 ـ ص 20) به زعم علیرضا میرسپاسی؛ جامعهشناس ایرانی، در نقل قول بالا، فرهنگ در متن ایدئولوژیک خود باعث میشود که، افراد دچار نوعی بندگی و شخصیتزدودگی شوند و از همین قرائت تودهگرایانه از فرهنگ و تاریخِ یک ملت، مفاهیم دگم و متحجری مستفاد میشود که در تولید و بازتولید بسترِ استبدادی در طول تاریخ ایران مؤثر بودهاند. این بازسازی هویت به ایجاد فضایی منجر شد که مفاهیم و افراد را به «خودی» و «بیگانه» معنا کرد و امکان نقادی را از «فرد» سلب نمود. «فرد» دچار ساختارهای استبداد خانوادگی (پدرسالاری)، ساختارهای اجتماعی قبیلهگی و نظم اجتماعی ناسازگار با آزادی شد و این ساز و کار اجتماعی، به تربیت و استعلای «فرد»یتی ناقص الخلقه مشغول شد که سپهرِ تفکری او به شدت از هم گسیخته و معناگریز بود. «فرد» درین گفتمان تاریخیتدار، توانایی سازگار ساختن تام و تمام همه اصول و مبانی اصالتدار را با فوریتهای زمانه ندارد و به نوعی به تکرار، تداوم و ادامه حیاتاشان میپردازد اما اگر «فرد» با «مقاومت»؛ که گونهای «نقد» هست و این «نقد» از ضرورتی زمانمند حاصل گردیده، خواهد توانست به اخته و سترون کردن آن بازسازیِ ایدئولوژیک و مشروعیتبخشِ سلطه، ایستادگی کند و به رغم ژیل دلوز؛ فیلسوف پست مدرن فرانسوی؛ که «مقاومت» آفرینش است.» با این «نقد» دست به آفرینش «فرد» یت تشخص یافتهای برای خویش بزند. (برای مطالعه بیشتر رجوع کنید به: اوبتا ـ فلورانس. بن سایق ـ میشل. مقاومت، آفرینش است. ترجمهی حمید نوحی. تهران. چشمه. 84) 3ـ یکی از عملکردهای حیاتی سیستم توتالیتر و استبدادی عبارت از کوشش بیوقفهای است در جهت «با معنا» کردن هر چیز! که درست در همین کنش، همه چیز را از معنا تهی میکند. در یک جامعهی بسته و مسدود، هر چیزی «باید» مستقیماً یا با واسطه به آن «چیز» و به آن «هدف» اشاره داشته باشد. برای تحقق چنین جریانی، یگانه راه همان مسدود کردن و کنترلِ تام و تمام فرهنگ زبان «فرد» می باشد، با توجه به این هژمونی نظام سنت، «فرد» از معنای خود تهی شده و عملاً توانایی ایجاد تنش و نقد بحران آفرین را نخواهد داشت و فرهنگ ـ زبان، صرفن تبدیل به ابزاری برای تداوم حاکمیتِ سلطه میشود همچون زبان پر و پا گاندا و "صنعت فرهنگ" به زعم اندیشمندان مکتب انتقادی فرانکفورت. (برای مطالعه بیشتر رجوع کنید به هورکمایمر. ماکس ـ آدورنو ـ تئودور ـ دیالکتیک روشنگری. ترجمهی مراد فرهادپورـ امید مهرگان ـ تهران ـ گام نو ـ 83) مثلن ترکیباتی چون «سینمای معناگرا»، «شعر متعهد»، «نقد سازنده»، «نقد دلسوزانه» و... دقیقن به گونهای حمل اجباری «سنّت» بر دوشهای نحیف«فرد»یت ایرانی و تکرار ملالآور آن در ادوار زمان است. «سنّت»ی که مبتنی بر جمعگرایی و هژمونی گذشتهگرایی و گفتمان ضد آزادی است و موجبات تکرار چرخهی «استبداد ـ هر ج و مرج ـ استبداد » به رغم محمد علی همایون کاتوزیان؛ جامعهشناس تاریخی ایران را فراهم میآورد. (به منظور مطالعه بیشتر رجوع کنید: کاتوزیان. محمد علی (همایون) ـ اقتصاد سیاسی ایران. ترجمه محمدرضا نفیسی ـ تهران. مرکز 77). 4ـ هانا آرنت؛ فیلسوف سیاسی آلمانی در نظریهپردازی خود در تبیین جوامع توتالیتر و در جریان مسئلهی آیشمان (افسر نازی که در کشتار یهودیان در کوره آدمسوزی. دخالت داشت) واژهی ؛ «هیچ کس» (Nobody) را طرح می کند. (برای مطالعه بیشتر مراجعه کنید به : آرنت. هانا، میان گذشته و آینده، ترجمهی سعید مقدم، تهران. اختران 88) و بیان داشته که در جوامع خودکامه و مستبد با پیش زمینهی دراز ایدئولوژی جمعگرا، معنای «فرد» و «فردیت» در هنجارهای کلیت بخش اجتماعی ـ فرهنگیِ حاکم، دچار نوعی سلطهی امر جمعی و هژمونی جهانشمولی ایدئولوژی حاکم میشود و در این ساختارِ همسان کننده، توان خودانگیختگی، خود انتقادی، خود ویرانگری و خودبودگی از «فرد» سلب خواهد شد و انسانهای «هیچکس» با بیان نقلِ قولهای دائمی چون «مأمورم و معذور!»،«چاره ای نداشتم» «من فقط یک عامل بودم!» و... نشانههای ضرورتِ انجام دادن اعمال و رفتار خود را که به عاملی بیرونی مرتبط دانستهاند به نمایش گذارده و هیچگاه در مقابلِ این پرسش از خود قرار نگرفتهاند که عقلانیت مبتنی بر «خود» و «من» در اعمال و رفتارشان چه جایگاهی دارد. در جوامع با پیشینه و فضای استبداد گونه، «فرد» با تقدیرگراییِ ذهنیای که دارد با قید مثلهایی چون «هر چه پیش آید، خوش آید.» یا «کاریاش نمیتوان کرد.»، مسئولیت و انتقادِ را از «خودِ» سلب کرده و دچار نوعی انفعال و تسلیم شدگی میشوند. این وضعیتِ «هیچ کس» گونگی، باعث لَختی و تعلیق «من» و «خود» در «فرد» شده و به زعم کارل مارکس که میگوید؛ «شرم؛ نوعی خشم به خویشتن است. «هیچ گاه این «شرم» از رفتار و کردار، در درونِ افراد استبدادزده قابل رویت و ردیابی نیست. چرا که «خود» و «من» در این سپهرِ زیستیِ استبداد، حاصل معنا و دلالتی نبوده است. به زعم حسن قاضی مرادی؛ جامعه شناس ایرانی در کتاب «در ستایش شرم»: «رنگ شرم، سرخ است؛ رنگ خشم و عصیان، در تجربهی حسّ شرم، سرخی حاصلِ خشم به خود و در پی آن، تمایل به عصیان علیه خود است؛ خود چه در مقام یک «فرد»، چه در مقام یک گروه، یک سازمان، یک طبقه یا یک ملت. از همین رو چه کمیاب مینماید این سرخی! آن هم برای ما؛ ایرانیان، که چه بسیار از نگریستن به خود و نقد خود گریزانیم و بنابراین چه اندک سرخ میشویم.» (ر.ک: قاضی مرادی. حسن «در ستایش شرم؛» جامعه شناسی حس شرم در ایران. چاپ پنجم. تهران. اختران. 87) و از همین رهگذر، آیا اساسن، ایرانیان دارای «خود» و «من» فردی هستند؟!فضای استبدادزده، ضد آزادی و دولتهای رانیتر و پوپولیست در طول ادوار متوالی، اتمسفر و فضای جامعهی ایرانی را به سوی استبداد و نظام افراد «هیچ کس» و «بیشرم» سوق داده است. 5ـ «آه اگر آزادی سرودی میخواند / کوچک/ همچون گلوگاهِ پرندهیی، / هیچ کجا دیواری فرو ریخته بر جای نمیماند./ سالیان بسیار نمیبایست / دریافتن را / که هر ویرانه نشانی از غیابِ انسانی ست/ که حضورِ انسان / آبادانی ست.» (احمد شاملو ـ مجموعه دشنه در دیس) |

تاکنون هیچ اداره ارشادی از مطبوعات محلی استان شکایت نکرده ولی میتوان به صراحت گفت که اداره ارشاد در زمان شفیعی بیشتر از تمامی ادارات دیگر از مطبوعات محلی شکایت کرده و گزارش خلاف نوشته ولی به دلیل واهی بودن شکایت نامبرده به جایی نرسیده و همهی شکایتهایش در مرحلهی دادسرا مختومه شده است، بعد از به نتیجه نرسیدن شکایتهایش اقدام به «تذکر محرمانه» به دلایل واهی نموده و همچنین سوبسید سهمیه کاغذ که به طور سراسری به کل مطبوعات کشور تعلق میگرفت، از تعدادی از مطبوعات فعال استان محروم کرده است. بن کارت های کتاب خبرنگاران و مطبوعات را فقط به عدهای خاص دادند که بعضی از آنها در تمامی زندگیشان یک خبر تنظیم نکردهاند. برای تحت فشار قرار دادن و تعطیلی مطبوعات تمامی آگهی ادارات را در اداره ارشاد تجمیع و تعدادی از مطبوعات منتقد را از آن محروم کرده است. خلاصه بیش از یک سال و نیم است که ارشاد تمامی مزایا و کمکهای خود به مطبوعات را از نشریات مهم بوشهری دریغ مینماید و به نوعی نشریات بوشهری را تحریم نموده است.
در سال 1907 میلادی به روایت روزانه