لاوری مدیر مسئول نصیر بوشهر :محدودیتهای ایجاد شده توسط شفیعیِ ارشاد در تاریخ مطبوعات استان سابقه نداشته و ندارد تاکنون هیچ اداره ارشادی از مطبوعات محلی استان شکایت نکرده ولی میتوان به صراحت گفت که اداره ارشاد در زمان شفیعی بیشتر از تمامی ادارات دیگر از مطبوعات محلی شکایت کرده و گزارش خلاف نوشته ولی به دلیل واهی بودن شکایت نامبرده به جایی نرسیده و همهی شکایتهایش در مرحلهی دادسرا مختومه شده است، بعد از به نتیجه نرسیدن شکایتهایش اقدام به «تذکر محرمانه» به دلایل واهی نموده و همچنین سوبسید سهمیه کاغذ که به طور سراسری به کل مطبوعات کشور تعلق میگرفت، از تعدادی از مطبوعات فعال استان محروم کرده است. بن کارت های کتاب خبرنگاران و مطبوعات را فقط به عدهای خاص دادند که بعضی از آنها در تمامی زندگیشان یک خبر تنظیم نکردهاند. برای تحت فشار قرار دادن و تعطیلی مطبوعات تمامی آگهی ادارات را در اداره ارشاد تجمیع و تعدادی از مطبوعات منتقد را از آن محروم کرده است. خلاصه بیش از یک سال و نیم است که ارشاد تمامی مزایا و کمکهای خود به مطبوعات را از نشریات مهم بوشهری دریغ مینماید و به نوعی نشریات بوشهری را تحریم نموده است. [ 20/10/1388 ] [ ادامه ] |
اوضاع و احوال سیاسی ـ اقتصادی بوشهر در سال 1907 میلادی به روایت روزانه
"بالیوز" انگلیس در بوشهر
قسمت دویست و دوم
مترجم: حسن زنگنه
بوشهر
29 مارس 1908
1ـ انجمن صفا به شورای نمایندگان پیشنهاد کرده است که رئیس خود را انتخاب کنند و آنها میرزا غلامحسین کازرونی را به عنوان رئیس افتخاری برگزیدهاند.
2ـ شورای نمایندگان بخشنامهای به طور تلگرافی صادر کرده دایر بر اینکه در آینده، تا اطلاع ثانوی، تمام تلگرافهای شورا به امضاء Mobtash-am-I-sultanch ، خواهد بود. [ 20/4/1388 ] [ ادامه ] |
|
|
ساز تنهاییدیگه دل با کسی نیست، دیگه همدم و مونسی نیست، در خلوت شبهای تنهایی و دور از هر نگاهی، آسودهایم، آسوده از رشک کسان. "باز من ماندم و یک مشت امید / باز در خلوت من دست خیال" چی شده که بعد از گذران عمری و در این عصر برترینها و دستاوردهای هوشمندیِ عقل و خرد، تنهایی، خویشتن را دربرگرفته و مغلوب خود ساخته؟ ترانهای از تصنیفهای آرام و آرامشدهندهی قدیمیان همدم و یار شبها و روزهای تنهاییمان گردیده.
"نگهی گمشده در پردهی اشک/ حسرتی یخزده در خندهی سرد" مرغکی همچون مرغ عشق با جنس لطیف و شیرینش عمر گرانمایهاش را ذره ذره هدر دادند، تا جاییکه اسارات برایش عادت گردیده، در اوایل غمگین و پژمرده بود آزرده و دلشکسته اما حالا دیگر مثل پر و بال شکستهها توانی ندارد و تمنای پرواز هم نمیکند با همجنسانش غریب شده زمانی از آنان جدایش کردند و حالا دیگر بیچاره و درمانده در کنج قفس مانده اما اگر مرغک، مرغکی که خدایش کلام عشق را به نام او هدیه نموده قفس برایش قصر طلایی گردیده و اگر مرغک رو چشم آدما جا گرفته و در این خیالیست که اسارتی در کار نیست و حداقل وحشتی هم از چنگ مرغان وحشی، عقاب، باز و شاهین ندارد، هراسی از سوز و سرمای زمستان ندارد، کسی هست که آب و دونش بدهد، تر و خشکش بکند، گرمش نماید با انگشت نوک ظریف و زیبایش را لمس کند، گاهی هم یواشکی با دست از قفس بیرونش آورده و با بوسهای گرم به پر و بالش آن را از خستگی درآورده و از ترس و خوف هم دورش میسازد. پرنده دیگر متعلق به دنیای آزادِ بیرون و زادگاهش نبوده، دیگر در تیررس شکارچیان نیست. همین است که اسارت برایش آرامش داشته و قفس برایش قصری در بهشت میماند، زمستونا دربهدرِ پیدا کردن آشیونه نیست همهچیز برایش مهیا شده در امن و امان و دنیای خوب خیالیش. "این قافلهی عمر عجب میگذرد/ دریاب دمی که با طرب میگذرد" اما دنیای خیالی ما کجاست، بهشت ما کجا خواهد بود؟ گاهی به این میاندیشیم که زندگی هیچ جورش ارزش اینهمه سخت گرفتن ندارد، بالاخره سرنوشت ما اینجوری رقم خورده چه میشه کرد حرفهایی هم هست که با کلام نمیتوان گفت. از عشق، از دوستیها از نزدیکان و کسانمان و گذشتگانمان که عکسهای سیاه سفید کنگرهدار قدیمی وقتی رو در رویمان قرار میگیرد تصاویر خاطرهانگیز چندین و چند سالهای است انگار که با ما سخن میگویند و دقیقتر چهرهی آنان در عکس قدیمی همراه کلام شیرینشان برایمان تداعی میگردد. "افسوس که نامهی جوانی طی شد / و آن تازهبهار زندگانی دی شد" گوش به ترانهی دلانگیز و چشم به آن تصاویر روزهای عزیز و پرخاطره را یادآور میگردد، با کدام جسارتی میتوانیم منکر آنروزهای پرشور کودکیمان باشیم، شبهایش شبهای عشق و معرفت و دوستی، روزهایش روزهای کامروایی، هرگز در اندیشه و خیال خواندن غزل آخر نبودیم. اینگونه به فکریم مثل کسی که گمشدهای از خود دارد و میخواهد بگردد و آن را در درون خود بیابد. گاهی نصیحت میکنیم که ای همدم و مونسم گرچه شب تاریک است ولی دل قوی دار زیرا سحر نزدیک است و باز هم شب پایان میپذیرد و روز روشن میگردد. شاید خوشبختی هرکس چیزی نباشد که آن را از دور بتوان دید، خوشبختی در دل است، اگر قلبی شکسته و یا دلی مرده نباشد بیشک تنها تضمینکنندهی خوشبختی هرکس میباشد. بنابراین هدف و مقصود خوش بودن دل ملاک است.
"خوش باس که عالم گذران خواهد بود / جان در پی تن نعرهزنان خواهد بود"
مرغک هم دیگربار زندگی چه در دنیای بزرگ به پهنای آسمانهایش و چه در درون قفس طلاییاش برایش تفاوتی نمیکند، او دیگر ارتباط خود را با دنیای بیرون قطع نموده، دل از دنیا بریده همینطور که ما نیز در لاک خود فرو رفته، خستهدل شاید هم در طول عمرِ از دست رفتهمان همیشه دیر رسیده باشیم. تحمل و صبر دربارهی تنهایی به مراتب بهتر از فقر و گدایی محبت است. ای کاش قلبها در چهرهها میبودند! ای کاش عشق و دوستی، محبت و تفاهم، پاکی و صداقت جاودانه و همگانی بود! بعضی وقتها در خلوت خود نوشتهها و گفتههای بزرگان پیشین زمزمه نموده به تصور اینکه راه سفرمان هموارتر میگردد. دریای توفانی ناخدای لایق میسازد، پس همیشه ممنون لحظات سخت زندگی باید باشیم. خداوند به تمام سئوالات بندگان تنها به یک روش پاسخ میدهد با عشق و عطوفت و آنجا که راه نباشد همانا او راهگشاست. در خلوت و تنهایی خودمان هم هرچند که قانع و راضی نباشیم، اما توکل به خدای بزرگ جای خود داشته و مایهی امیدواریست.
|
|
|