![]() |
||||
|
|
||||
|
قلبهای استبداد را جریحهدار کردن!/ گفتاری در بابِ «چشمِ مُرکّبِ» روشنفکریپرده اول ـ توتالیتاریسم در قرنِ بیستم، به نوعی سوژگی انسان را مقهور ایدهی همبسته و سخت جانِ خود کرد و او را تبدیل به اثرهای (مفعول) ساخت که معیار و سنجهی «بودن» را مبتنی بر خواست و ارادهی استبداد، معنا میکرد. آنگاه که «شاه» و «ابرمرد» میخندید، مفعولان و ملازمان هم به دنبالِ آن میخندیدند و هنگامی که به ناگاه چهره در هم میکرد، آنها ساکت میشدند و پس از آن، ناگهان انفجار خنده اگر روی میداد، مفعولان نیز تبعیت میکردند. کالبدِ ارگانیکِ نظام توتالیتر (تمامیتخواه)، دقیقاً همچون بدنِ هیولاواری مانند «لِویاتان» به زعم تامس هابز، فیلسوف سیاسی انگلیسی عمل میکند، با نیروی قاهرهاش؛ دستانش با پمپاژ ایدههایش؛ قلبش با باز تولید «من» استبدادیاش: و …توتالیتاریسم؛ هیولاست. هیولاییست که نظمِ مکانیکی خود را در فضا ـ مکان افشانده و با نظامِ پلیسی از آن حفاظت میکند. آنچنان که به زعم «ژیل دلوز» هر ایدهای، فاشیسم را در دل خود پرورش میدهد، نظم و انضباط تمامیت خواهانه نیزاز همین جا سیراب میگردد.
پرده دوم ـ روشنفکری و کارِ روشنفکری، تهاجم به قلبِ توتالیتاریسم بوده است. آنجا که ایدهها، ساطع میگردند، منتشر میشوند . روشنفکری با نقد، بحران و واسازیِ ایدهی منتشر استبداد، هنجارها و ایدهها را هویتزدایی و افسونزدایی میکند. کارِ روشنفکری، کار ویروسیست که شبکههای ارتباطی و معنایی را به هم ریخته و نظامِ فاشیستی ایده را با بحران مشروعیت برای ادامهی حیات مواجه میکند. البته توتالیتاریسم با اعتبار دادن به ویروسهای ضعیف شده، (ترکیب «انتقاد سازنده») در این تعاملاتِ بحرانافکن، به کسبِ مشروعیت برای خود میپردازد. چه بسا به دروغ، خود را به تب بزند اما قلباش همچنان در حال پمپاژ خونِ آلوده است. روشنفکری، درجه حرارت کالبد تمامیتخواه را آنچنان بالا میبرد که میزانالحرارهها و سوپاپ اطمینانهای تعبیه شده در توتالیتاریسم، دیگر توانِ کنترل و تنظیم ندارند. ویروسهای تضعیف شده، کالبد را مقتدر و قوی میکنند اما ویروسهای ناشناخته که به قلب سیاهی میزنند، آن را از بین میبرند. پرده سوم ـ «[پدر] شاه مرده است.» جملهای از ژاک لاکان، روانکاو فرانسوی که در این متن، قلب منتشر کننده، به فراموشی سپرده شده و ویروسِ روشنفکری، کار خود را صورت بخشیده است. قلبِ هیولا در اثر تهاجم ویروسها، از هم گسیخته و متلاشی شده است. کالبد هیولا، به تکه تکه شدنی عظیم و گسترده دچار گشته و … پرده چهارم ـ فضا، آلودهی تکهپارههای هیولاست. تکههای کالبدِ توتالیتاریسم در قرنِ بیست و یکم (پس از یازدهم سپتامبر)، ساحتهای گوناگونِ زندگی فرد را آلوده کرده است. ویروسهای تک یاختهای روشنفکری، دیگر حاملِ معنای بحران، نخواهند بود. چشمهای کوررنگ، دیگر چیزها را نخواهد دید. فضای کایوسوار (هرج و مرج)، چشم رنگی و مرکب میخواهد. تب به درون کالبدِ ویروسِ روشنفکری انتقال یافته است. روشنفکری تب کرده و توتالیتاریسم در تمام کنشها و تعاملات افراد حضور دارد. پرده پنجم ـ توتالیتاریسم سایبرگ (cyborg)؛ انسانوارهی انفورماتیکی، انسانی که جنسیت و تنِ او دستکاری شده، توتالیتاریسمِ کدهای دستکاری شده: نوشتاری که مونتاژ شده، توتالیتاریسمِ فضاهای مجازی؛ جغرافیایی که واقعیت نیست، بلکه وانموده و بازنمایی رسانهای است. هویتِ استبداد و وشنفکری، هر دو به بحران در افتادهاند. تعریفها تغییر کردهاند و مسائل نیز. در این فضا ـ مکان باید ویروسهای جهشیافتهی روشنفکری، قلبهای توتالیتاریسم را جریحهدار کنند. قرائت تکگویانهی (مونیستی) ویروسِ روشنفکری مدرن، جای خود را به قرائتِ چندگویانهی (پلورالیستی) ویروسِ روشنفکری پسامدرن خواهد داد. قلبهای استبداد به حرکت در آمده و خونِ سیاهی را در حال انتشار است. روشنفکریِ سیار سیال به قلبهای شبکهی توتالیتاریسم، حمله خواهد کرد و تبِ فراگیر خود را به او سرایت خواهد داد. پرده ششم ـ روشنفکری سیّار ـ سیّال، همچون ریشههای فراروندهی درخت، در سطوحِ گستردهی زمین، در سطوح و حجمهای متعدد و متمایز رسوخ کرده و به بحرانافکنی میپردازد. ژیل دلوز در بابِ این وضعیت چندپارگی به تعدادی آزاد از چتر «یگانگی» اعتقاد دارد و آن را تفکر «ریزومدار» مینامد. چشمِ مرکب روشنفکری سیار ـ سیال، به نگاهی چند ساحتی پیوند میخورد که سطوح مختلفِ برخورد را تفسیر و تأویل میکند و آنچنان که محمد مختاری؛ منتقد ادبی و شاعر ایرانی از «چشم مرکب» میگوید، از معرفت ترکیبی و اختلاطی، حرف به میان میآورد. توزیع منابع معرفت، قدرت و حقیقتها در درون این «نگاهِ مرکب» معنا مییابد. و آنچنان که داریوش شایگان؛ فیلسوف ایرانی از آن به عنوان «با بیست دهان سخن گفتن» یاد میکند و مثال «ظرفِ سالاد» یا «دیگ در هم جوش» را برای آن ارائه میدهد. سیاریت ـ سیالیت در ایدهی تشکیک و نقدِ اسلاوی ژیژک؛ فیلسوف پسامدرن اسلوونیایی، که نوعی شکورزی بر بنیادِ پیشفرض گرفته شدهی واقعیتهای اجتماعی امروز است، خود را بازتولید میکند و یا در ایدهی ضد روایت زمانگرایانهی (تاریخمدار) میشل فوکو؛ فیلسوف پسامدرن فرانوی و در ترجیح مکانمندیِ تبارشناسی جنسیت، جنون، دانش، …خود را تعریف کند و یا در ایدهی روانکاوانه ژاک لاکان، که ساختارِ ناخودآگاه درونی انسان را با قواعد ساختاری زبان یکی میگیرد و به «میل» ساختار گسترده و وسیع «زبان» را نسبت میدهد و یا همچنین در ایدهی تعویق معنایی ژاک دریدا؛ فیلسوف پسامدرن فرانسوی که نشانهها به نوعی در تسلسلِ بیپایانِ «معنا» گیر میافتد و معنایی سیّال مییابند و همزمان در ایدهی هژمونی «میل» بر سوژهی ژیل دلوز؛ فیلسوف پسامدرن فرانسوی خود را میبیند که به زعم او سوژه چیزی جز جولانگاه نیروهای خودسر و تغییرناپذیر «روان» و «میل» نیست و ایدههای گوناگون دیگری که دربارهی سیالیت و سیاریتِ هویت روشنفکری و نسبت آن با ایدئولوژی سیار توتالیتاریسم پس از یازدهم سپتامبر قرار میگیرد. (همه این ایدهها در دانش بین رشتهای «مطالعات فرهنگی» (cultural studies) که به زعم رستورات هال: روشنفکری در دوران متأخر است، ساختار یافته است. |

تاکنون هیچ اداره ارشادی از مطبوعات محلی استان شکایت نکرده ولی میتوان به صراحت گفت که اداره ارشاد در زمان شفیعی بیشتر از تمامی ادارات دیگر از مطبوعات محلی شکایت کرده و گزارش خلاف نوشته ولی به دلیل واهی بودن شکایت نامبرده به جایی نرسیده و همهی شکایتهایش در مرحلهی دادسرا مختومه شده است، بعد از به نتیجه نرسیدن شکایتهایش اقدام به «تذکر محرمانه» به دلایل واهی نموده و همچنین سوبسید سهمیه کاغذ که به طور سراسری به کل مطبوعات کشور تعلق میگرفت، از تعدادی از مطبوعات فعال استان محروم کرده است. بن کارت های کتاب خبرنگاران و مطبوعات را فقط به عدهای خاص دادند که بعضی از آنها در تمامی زندگیشان یک خبر تنظیم نکردهاند. برای تحت فشار قرار دادن و تعطیلی مطبوعات تمامی آگهی ادارات را در اداره ارشاد تجمیع و تعدادی از مطبوعات منتقد را از آن محروم کرده است. خلاصه بیش از یک سال و نیم است که ارشاد تمامی مزایا و کمکهای خود به مطبوعات را از نشریات مهم بوشهری دریغ مینماید و به نوعی نشریات بوشهری را تحریم نموده است.
در سال 1907 میلادی به روایت روزانه