لاوری مدیر مسئول نصیر بوشهر :محدودیتهای ایجاد شده توسط شفیعیِ ارشاد در تاریخ مطبوعات استان سابقه نداشته و ندارد تاکنون هیچ اداره ارشادی از مطبوعات محلی استان شکایت نکرده ولی میتوان به صراحت گفت که اداره ارشاد در زمان شفیعی بیشتر از تمامی ادارات دیگر از مطبوعات محلی شکایت کرده و گزارش خلاف نوشته ولی به دلیل واهی بودن شکایت نامبرده به جایی نرسیده و همهی شکایتهایش در مرحلهی دادسرا مختومه شده است، بعد از به نتیجه نرسیدن شکایتهایش اقدام به «تذکر محرمانه» به دلایل واهی نموده و همچنین سوبسید سهمیه کاغذ که به طور سراسری به کل مطبوعات کشور تعلق میگرفت، از تعدادی از مطبوعات فعال استان محروم کرده است. بن کارت های کتاب خبرنگاران و مطبوعات را فقط به عدهای خاص دادند که بعضی از آنها در تمامی زندگیشان یک خبر تنظیم نکردهاند. برای تحت فشار قرار دادن و تعطیلی مطبوعات تمامی آگهی ادارات را در اداره ارشاد تجمیع و تعدادی از مطبوعات منتقد را از آن محروم کرده است. خلاصه بیش از یک سال و نیم است که ارشاد تمامی مزایا و کمکهای خود به مطبوعات را از نشریات مهم بوشهری دریغ مینماید و به نوعی نشریات بوشهری را تحریم نموده است. [ 20/10/1388 ] [ ادامه ] |
اوضاع و احوال سیاسی ـ اقتصادی بوشهر در سال 1907 میلادی به روایت روزانه
"بالیوز" انگلیس در بوشهر
قسمت دویست و دوم
مترجم: حسن زنگنه
بوشهر
29 مارس 1908
1ـ انجمن صفا به شورای نمایندگان پیشنهاد کرده است که رئیس خود را انتخاب کنند و آنها میرزا غلامحسین کازرونی را به عنوان رئیس افتخاری برگزیدهاند.
2ـ شورای نمایندگان بخشنامهای به طور تلگرافی صادر کرده دایر بر اینکه در آینده، تا اطلاع ثانوی، تمام تلگرافهای شورا به امضاء Mobtash-am-I-sultanch ، خواهد بود. [ 20/4/1388 ] [ ادامه ] |
|
|
پنجرهپنجرهی زمانهی من
خلاصهی اتاق کوچکی است، که آوارگی زنانگیام
را… به بقچهای بخشید…
پنجرهای رو به سکونِ کوچهای، محو از چشمانِ بیعبور درخت.
پنجرهی که طاقیِ کوچکترش
گویی
مرا…
زمانهای میبرد با خود به بهشت
خدای… چه بیمفهوم و گنگ است
دستان کودکی به سمت سنگ
که دلتنگیِ شیشهای مرا میشکند.
مدام… مدام و مدام
هوای پریدن… از آن بام که به آفتاب میبرد مرا
موج میزند در من
و قلم،
به جز دو سه خط، گنگتر از خود من
چیزی نمینویسد و نمینویسد
دیرزمانی…بیشتر از عمر برگ انگار.
آه، اشک موج میزند و من از تاک، انگور میچینم برای شراب.
فصلهای پریدن من، چه زود گذشت.
و این منم ـ من ـ
اهلیِ این سایهسارِ مردانگیِ زمخت و تلخ.
بیدهای پنجرهی چوبی این اتاق هم به حالِ من
اشک میریزند…
و پنجره را فرسودهتر میکنند.
که روزگارِ ما همین است…
سرخوردگی از اشکهای ویرانگر و بینصیب.
و حال…پس از عبورهای بیحاصل
همهی پنجرهها…
رو به خیابانهائیست پر از ازدحام
و شمشادی…هرس شده
در بلوارهای پرعبور و پرعابر،
و کودکانی که بهجای سنگ، خطوط سفید را میشمارند…
و سنگها که همه زمین را سفت چسبیدهاند
از ترسِ پرتاب شدن.
آه، این پنجره، … پنجره
و طاقیِ آن تابلوئیست پر از اعدادِ غلو شده
و سخت.
و دگر بیدها نیز نمیگریند
چرا که دندانهای چوبخراشِ آنان
اینبار…تمامیت مرا میجوند.
و این پنجرهی رو به ازدحام خیابانها نیز
بسته شد.
به روی اتاق.
فقط درها ماندهاند…رو به جهانی پلکانی… که ما را
بالا و پایین میرانند
که گذر ابرها
ما را
به یاد آفتاب نیندازد
روزی….
|
|
|