![]() |
||||
|
|
||||
|
از سرخ به سبز/ تاملی آسیب شناختی بر موانع دمکراسی در ایران و نگاهی کوتاه به جنبش دانشجویی1. «منِ ایرانی» تعلق پذیر است و آزادی گریز. اجماع پذیر است و عقل ستیز. «منِ ایرانی» گرچه از آنچه پذیر است، نفرت دارد و از آنچه می گریزد، آرزویش در سر می پروراند، اما این، هویت تاریخی و واقعیت اوست. «منِ ایرانی» در خوداگاه خود در مدح و ستایش آزادی شعر و شعار سرمی دهد اما در ناخوداگاه خویش در ذم آنها می کوشد و زین سبب؛ مادام، همه فرصتها هدر می دهد.
تناقض گویی ودو گانه رفتاری، ویژگی و خصلت و خوی «منِ ایرانی» است. این خصیصه، متاثر از هزاران سال تاریخ استبداد و جنگ به پارادیم (الگوی تاریخی) تبدیل شده و بر همین اساس این ویژگی به الگوی ذهنی ـ رفتاری ایرانیان مبدل شده است. «منِ ایرانی» هیچگاه فرصتی کوتاه نیز در وضعیت آرامش و تعادل نداشته است. دیروز او بحرانی، پر خشونت و سخت، امروز او همان دیروز و فردای او نیز عاری از کورسوی امید. این چشم انداز های مدام و مستمر وضعیت، پسینی و پیشینی نیاکان و فرزندان ایرانی بوده است. در چنین وضعیتی، «مسئولیت» و «انسانیت» به خوی و خصلت «مای ایرانی» تبدیل نشده و «وظیفه» و «ایرانیات» به فرا ارزش تبدیل شده است. متاثر از پارادیم «وظیفه» و «ایرانیات»، ایرانیان باری به هر جهت خود شیفته وخود برتربین شدهاند. این ویژگی هم به تحمل حکومتهای مستبد منتهی شده و هم اینکه «دیگری» در ایران فاقد احترام شده است.حاکمیت های ایران براساس دمیدن بر روح این خصلت، مادام بهره برده و دیکتاتوری، پی افکندهاند و همیشه با طرح دشمن فرضی، جامعه را ترسانده اند و جامعه نیز چنان درگیر ارزش ایرانیات( پان ناسیونالیست) بوده که متاثر از آن، انسانیت در زیر لگدهای حاکمیت پایمال شده است. هرچه بوده، در ایران مادام، مَلِک، مالکِ مملکت و مردم بوده و مردم، مادام مِلْک و مَمْلوک بوده اند. بر همین اساس همیشه،تاریخ روابط حاکمیت با مردم ایران بر اساس مدل ارباب و رعیت، شاه و مردم و... رقم خورده است. «نیکلاسانسون» در سفرنامه خود به ایران می نویسد: "«می توان گفت که همه ایران ملک اربابی پادشاه است. زیرا اگر زمینی در مالکیت ارباب و بزرگان قرار دارد به لطف پادشاه است و هرگاه او بر ارباب و یا بزرگی خشم گیرد املاک او را ضمیمه املاک خود می کند، حتی فرزندان بزرگانی که به شاه وفادار می مانند، وارثان پدر خود به شمار نمی آیند مگر آنکه پادشاه خلاف آن را اراده کرده باشد.. گمان نمی کنم در دنیا، حکومتی خودکامه تر از حکومت ایران وجود داشته باشد. قدرت پادشاه چنان مطلق است که برای اجرای فرامین او نیازی به ثبت آنها نیست، بلکه شاه اختیار جان آدمها را دارد بی آنکه حتی شورای خود را در جریان فرمان های خود قرار دهد" «منِ ایرانی» چه در عصر حکومتهای ایلی و قبیله ای و چه در حکومتهای شبه مدرن نفتی، وضعیتی یکسان و مشابه داشته است. «منِ ایرانی»، بناچار می بایست تایید کننده وضعیت حاکم در عرصه عمومی باشد و متنفر از حکومت در عرصه خصوصی. عرصه ی خصوصی هم که تنها کارکردی علیه اضطراب و نفرت داشته و نه تحول واقعی و تغییر و بهبودی راستین. مدرنیته ی «منِ ایرانی» هم به ناچار متاثر از این خصایص صوری و ظاهری بوده وآن چه از آن شکل گرفته مدرنیزاسیون بوده نه مدرنیته!!. آزادی و عقلا نیت در مدرنیته است و اتومبیل و موبایل و کت و شلوار در مدرنیزاسیون. در ایران اما آزادی و عقلانیت راه نیافته و من ایرانی تنها ظاهری تعویض کرده است! در واقع «منِ ایرانی» متاثر از عقل و آزادی گریزی به تغییر ظواهر پرداخته و به باز تولید سنت پیشین در شکل وشمایلی نو اقدام کرده است. با رجوع به شورشها و جنبشهای کلاسیک ایرانیان متوجه میشویم که در آنها، ایرانیان تنها به عزل و یا مرگ پادشاه اقدام میکردهاند و به جای او فرزند، برادر و یا عمویش را جایگزین میکرده اند و یا اینکه سلسله ی استبدادی دیگری تاسیس می شده که «روز از نو روزی از نو». به همین خاطر می بینیم که هنوز «منِ ایرانی» تکرار می کند شب را و روز را هنوز را. در واقع فرزند خلف نیاکان من ایرانی، خود هنوز حسرت خوار از آزادی می گوید وآرزومند انه می سراید که" من آنروز را انتظار می کشم حتی اگر نباشم." آبا و اجداد «منِ ایرانی» به خاک آرمیدند و چکمه ی استبداد برخاک بود. پدران نیز بر خاک فرو رفتندو کماکان استبداد بر خاک بود.خاک آسفالت شد اما هنوز من ایرانی در خاک می شود و بر آسفالت این سرزمین، پوتین استبداد رژه می رود.آزادی باید از آرزو به واقعیت تبدیل شود.وظیفه به مسئولیت تحول یابد و ایرانیت به انسانیت تغییرنماید تا، روی خاک ایران زمین، کفش های رنگارنگ شهروندان، آزادانه خانه ها را به پاساژها طی کنند و در خانه ها، شادی باشد نه نفرت و در خیابان ها آزادی باشد نه حسرت! "دریای نفت در زیر/ ظلمات جهل بر سر/ وروبرو/صد کوه/ با صد هزار کلبه/ بی پیه سوز کوچک.../ این راز سر به مهر را/ باید/ با خاک در میان هشت/ یا آسمان؟/این راز سر به مهر را...؟" (منوچهر آتشی) 2. « دندانی فلزی در استخوانی سبز/ این است سزای ایستادن سربالا (منوچهرآتشی) سرخ، رنگ همیشگی جنبش دانشجویی ایران بوده است. و سه قطره خون نماد این جنبش است. جنبش دانشجویی همیشه چپ بوده و سرخی نهایت چپ روی است. گامهای ملایم دانشجویان در تظاهرات اعتراضی و عدالتخواه آرام گام برمیدارند و با یورشی از پوتینها به آنها، سرعت مییابند و گاه بر سیاهی آسفالت قطرههای خون آنان سرخی می پاشد بر سیاهیها! در جامعهای که سرخی نهی میشود، در سیاهیها مردم به دروغ و از سر ترس، خود را به رنگ آرامش آبی نمایش میدهند. در جامعهای که سرخی زبان، سر سبز بر باد میدهد و این ضربالمثلی میشود برای ترس و نهی، جنبش دانشجویی سر سبز بر باد میدهد و سرخی به سیاهی میپاشد. جامعهی ایرانی، جامعهی تحمل است. هزاران سال تلخی استبداد و درد را پذیرا بودن به این مردمان ویژگی تحمل کردن بخشیده و این تحمل، مکانیسم رندی و ریا به آنان داده است. ایرانیان، گریزنده از مسئولیت و هزینه، به دنبال ایناند که شب روز شود و روز شب!! هر چه تقدیر خواهد، پیش میآید اما فرزند این خانواده در زمانی که تکیه گاه و وابستگی خانه و خانواده را به رهایی و بیقیدی زندگی دانشجویی میبخشد، میتواند آزادانه تامل کند. بیعدالتیها را میبیند و نا آزادی را درک میکند. بر این اساس در یلهگی دانشجویی از مای «منِ ایرانی» جدا شده به «مای دانشجویی» میپیوندد که عدالت خواه است و دغدغه آزادی را دارد. (حاکمیت، برای تضعیف این خصلت، تلاش دارد، دانشگاه را آکنده از دانشجوی بومی کند و یا مراسم دسته جمعی ازدواج دانشجویی برپا میکند تا خصلت رها بودن ویلهگی دانشجو کمتر گردد) دانشجو با عبور از موانع، سیاهی آسفالتها را مدام سرخ میکند تا سپیدهی آزادی سر بزند و... اما چه میشود کرد که سه قطره خون بر سیاهی مادام پاک شده و آسفالت کماکان سیاه مانده است. دانشجوی امروز اما سرخ نیست، سبز است. دانشجوی امروز به این نکته «میشل بن سایق» رسیده که «بهترین نمونه ها برای حذف بدی، بلافاصله پس از جشن پیروزی، خود تبدیل به بدترین نمونه می شود». دانشجو به درک این مهم دست یافته است و امروز سرخی را با سبزی تعویض کرده تا آزادی از حسرت به واقعیت تبدیل شود. رادیکالیسم انقلابی تنها به باز تولید وضعیت پیشین رقم خواهد خورد بر اساس این تجربه ها،. به نظر میرسد سبزی رشد وآگاهی و تفسیر آگاهانه مبتنی بر شجاعت و مقاومت می تواند وضعیتی بهتر را رقم بزند. وضعیتی که در آن دشمنی فرضی به باز تولید وضعیت استبداد کمک نمی کند و به جای توده ها، در آن جامعه مدنی شکل می گیرد. اجماع، جای خود را به عقلانیت می سپارد و حکومت تحت نظارت جامعه مدنی است. در اصل «جنبشِ دانشجوییِ سبز» معطوف به احترام به دیگری، حفظ محیط زیست، تقویت جامعه مدنی و پلورالیسم دینی و سیاسی و قومی است و خودی و غیر خودی نمی کند. «جنبشِ دانشجوییِ سبز» عمق دارد و بدین دلیل خون نمی باشد که امید می طراود زیرا که دیگر بس است و... «حال تو هی/شکل « نوشتن» را عوض می کنی پیاپی و آنها شکل « کشتن» را/اما همیشه تو/کمی/ عقبی/..../حال تو هی/ شکل نوشتن مرگ را عوض می کنی و پیاپی و آنها شکل کشتن را/و من/ ـ امروز و اینجا ـ می گویم:/« کافی است!/یک چند نیز/شکل نوشتن زندگی را/ تمرین کن» (منوچهر آتشی) منابع: 1. بن سایق، میشل، مقاومت آفرینش است، حمید نوحی، تهران، چشمه، چاپ اول 84 ص 65 ـ 2. همان صفحه 65 |

تاکنون هیچ اداره ارشادی از مطبوعات محلی استان شکایت نکرده ولی میتوان به صراحت گفت که اداره ارشاد در زمان شفیعی بیشتر از تمامی ادارات دیگر از مطبوعات محلی شکایت کرده و گزارش خلاف نوشته ولی به دلیل واهی بودن شکایت نامبرده به جایی نرسیده و همهی شکایتهایش در مرحلهی دادسرا مختومه شده است، بعد از به نتیجه نرسیدن شکایتهایش اقدام به «تذکر محرمانه» به دلایل واهی نموده و همچنین سوبسید سهمیه کاغذ که به طور سراسری به کل مطبوعات کشور تعلق میگرفت، از تعدادی از مطبوعات فعال استان محروم کرده است. بن کارت های کتاب خبرنگاران و مطبوعات را فقط به عدهای خاص دادند که بعضی از آنها در تمامی زندگیشان یک خبر تنظیم نکردهاند. برای تحت فشار قرار دادن و تعطیلی مطبوعات تمامی آگهی ادارات را در اداره ارشاد تجمیع و تعدادی از مطبوعات منتقد را از آن محروم کرده است. خلاصه بیش از یک سال و نیم است که ارشاد تمامی مزایا و کمکهای خود به مطبوعات را از نشریات مهم بوشهری دریغ مینماید و به نوعی نشریات بوشهری را تحریم نموده است.
در سال 1907 میلادی به روایت روزانه