![]() |
||||
|
|
||||
|
پایان شب سیه،سیاه است.../ در باب سرنوشت مردم پس از پیروزی انقلابهای رهاییبخش و تشکیل نظامهای توتالیتر«در این باغ کوچک چرا / چرا صدای تبر قطع نمیشود؛ چرا صدای افتادن؟…»
(منوچهر آتشی) دانوش: جوامعِ تودهایِ خسته و درمانده از استبداد، محتاج انقلابند ولی انقلاب، رهاییبخش این مردمان نیست که وضعیتی سختتر را برای آنها رقم میزند. در اصل جوامع تودهای، بهویژه جوامع شرقی، در پارادایم (الگوی تاریخی) تقدیر به سر میبرند و به ناچار در زمانی که جور و استبداد؛ خود، شرایط سقوط و اضمحلال خویش را فراهم کرده، مردم به صورت تخدیری، در حضوری تقدیری، انقلاب را پیریزی میکنند. تودهها، پس از پیروزی انقلاب، دوباره به خانهی خویش عزیمت میکنند تا انقلابیهای پیروز که زمامداران جدیداند، برای آنها وضعیتی بهتر را رقم بزنند، اما بهبودی اوضاع و شرایط بهتر در انتظار آنها نیست. در واقع، پس از مدتی، مردم مغموم شده و پشیمان شده، یاد «دیروز بخیر» و «دریغ از پارسال» سر میدهند. مردمانی که تا قبل از پیروزی انقلاب، شادمانه و تقدیری شعار میدادند و آرزومند بودند که گفتمان تقدیری و رهاییبخشِ رمانتیکِ «پایان شب سیه، سپید است» برای آنها تحقق یابد، پس از مدتی متوجه میشوند که پایان شب سیه، سپید نیست و چهبسا تیرهتر از قبل باشد! این وضعیت، سرنوشتِ اکثر انقلابهای تودهای و رهاییبخش بوده و هست. به گفتهی "میشل بن سایق": «هرگز آن روز نخواهد آمد که لزوماً پس از شب تاریک، دولت حقهی عدالت پناه و آزادیخواه تأسیس شود و در واقع، بهترین نمونه، برای حذف بدی، بلافاصله پس از جشن پیروزی، خود تبدیل به بدترین نمونه میشود». 1 تاریخ به کرات به اثبات ابن موضوع پرداخته است. در حقیقت، سرنوشتِ اکثر انقلابهای جهان بهویژه در کشورهای جهان سوم و کشورهای آمریکای لاتین، موید همین نکته است. برای مثال «در کوبا هنگام پیروزی "کاسترو" در هر مرحله، کمیتههای پاسداری از انقلاب به عنوان نهادهای ضدقدرت به منظور تقویت و خواستههای خلقی و انتقال و انعکاس آن به رهبران تأسیس شد. چند سال بعد، این نهاد درست در خلاف هدف اولیه حرکت و به جای انتقال خواستهای پایین به بالا، خواستهای بالا را به پایین تحمیل کرد و به جای نهاد کنترلکننده قدرت، تبدیل به نهاد کنترلکننده مردم شد».2 "اینیاتسیوسیلونه در رمان انقلابی «دانه زیر برف» به این نکته اشاره میکند که «انقلابیهای پیروز، زمامدار میشوند و انقلابیهای ناکام، مجرم میشوند». این تکلمه «سیلونه»، عین واقعیت سرنوشت انقلابهاست. زمامداران انقلابی پس از مدتی در کسوت حاکمان جدید، به بازتولید استبداد انقلابی دامن میزنند و در واقع، آنها راهی جز این ندارند. این حقیقتِ سرنوشت جوامع انقلابی است؛ بنابراین، "هرکسی که به قدرت برسد و تصور کند که از این موضع میتواند جامعه را به دنبال خود بکشد، چارهای جز عقبنشینی یا دیکتاتوری ندارد». 3 در جوامع تودهای، مصدر امور بر تقدیر است و مردم، شرایط را تحمل میکنند و صبر پیشه میسازند، تا «هرچه آید، خوش آید» و سرانجام وضعیتی بهتر برای آنها رقم بخورد. این تودهها، صبورند و منفعلانه میگویند: «اندکی صبر، سحر نزدیک است» اما برای آنان، سحر هم اگر برسد، پس از اندکی، سحر دوباره به شبی دیگر ختم میشود و دوباره مویهکنان، آنها به مصیبت قبلی دچار شده و همان سر میدهند که قبلاً انتظارش میکشیدند و مسلسل. در واقع تودههای جوامع تقدیری به این مهم پی نمیبرند که "از انقلاب، یعنی هر مفهوم که بر این اساس قرار گرفته باشد که به جای یک حکومت بد، ناگهان یک حکومت بسیار خوب جایگزین شده یا خواهد شد…طبعاً موجب تولد حکومتی شکنجهگر خواهد شد.»4 واقعیت این است که با پیروزی انقلاب، انقلابهای زمامدار که تا دیروز به زعم حاکمیت مجرم، برانداز و شرور محسوب میشدند با چشیدنِ طعم خوش قدرت و پیچیدگیهای آن مواجه میشوند و به ناچار متأثر از فرهنگ جامعه و سیستم جاری پیشین در نوع حاکمیت به بازتولید شرایط قبل اقدام مینمایند. راه حل توجیه استبداد تازه، تولید دشمن فرضی و تأکید بر توطئههای مدام و مکرر این دشمن است. در اصل لزوم اعمال قدرت، به وجود این شر محبوبِ دیکتاتوری و توتالیتاریسم یعنی، "دشمن" وابسته است. به واقع مصیبتهای مردم پس از پیروزی انقلابهای رهاییبخش سختتر از پیش میشود و انقلابیون نه تنها به بازتولید استبداد پیشین در قالب جدیدی اقدام میکنند که سیستم پلیسی رعبآور، حوزهی عمومی و حتا خصوصی را تهدید میکند و چه بسا انقلابیهای حاکم کشور را وارد یک یا چند جنگ نیز بنمایند. جنگ، ضمن اینکه جامعه را در زمان خود در یک وضعیت ویژه میبرد و اذهان عمومی متوجه کارکرد حاکمیت نمیشوند، پس از پایان نیز میتواند محملی مناسب برای یادآوری مدام توطئه و خطر دشمنی باشد، که بر اساس آن سیاستهای داخلی، سانسور، سرکوب و حتا شکنجه را توجیه نماید. به واقع «هرقدر رژیم یا دولتی بیشتر در صدد تسلط بر مردم و اعمال قدرت بر آنان باشد به همان نسبت، بیشتر نیازمند دشمنی است که گویا قصد نابودی او را دارد. به ویژه برای رژیمهای توتالیتر که طول عمرشان در دست دشمنانشان است، وجود جنگ نیز ضرورت دارد، زیرا جنگ موجهترین دلیل برای استحکام دولتهای جبار عرضه میکند»5 در چنین وضعیتی، مردم، «سال، سال، این چند سال، همهاش دریغ از پارسال سر میدهند» و روز به روز سرنوشتی اسفبارتر را تجربه میکنند. یکی از علل غمانگیز و تراژیک شدن سرنوشت مردم انقلابی پس از پیروزی انقلاب سرسپردگی به منش اجتماعی انقلاب است. اریک فروم ـ از اعضای مکتب فرانکفورت ـ تعریفی چنین از منش اجتماعی دارد: «منش اجتماعی، مانند منش فردی، نمود طریق ویژهای است که بر بستر آن شور حیات انتشار مییابد. چنانچه جریان انتشار این شور در اکثریت افراد جامعه در مسیری واحد باشد انگیزههایشان نیز واحد است و در نتیجه پذیرای نظریات و آرمانهای واحد خواهند بود»6 با اوج گرفتن شور انقلابی، مردمِ جوامع تودهای که زیستی گلهای و رمهوار دارند و بیشتر تابع اجماعاند تا عقل، فرصتی لذتبخشتر از پیش، برای ذوب شدن در جمع را مییابند و «خواهی نشوی رسوا، همرنگ جماعت شو» به اصل مهم اجتماعی تبدیل شده و اینقدر این همرنگ شدن و انقلابی گشتن، ارزش پیدا میکند که خارج از دایرهی آن شدن یعنی انگ وابسته به بیگانه بودن، ترسو بودن، ضدانقلابی و …را خوردن. در نتیجه در روزهای شور انقلابی از پیر تا جوان همه به یک «انقلابیِ شورانگیز» تبدیل میشوند. در چنین فضایی هر شایعهای با هر اندازهای در خصوص جور، ستم و فساد حاکمیت قبل به راحتی پذیرفته میشود و هر الگوی اخلاقی و قهرمانی نیز به سهولت نصیب رهبران انقلابی میگردد. شور انقلاب با تعطیل کردن شعور، جامعه را آمادهی پذیرش سهل و آسان وضعیت جدید میکند و تودهها به صورت تخدیری لیدرهای انقلابی را بر صدر نشانده و تابع آنها میشوند. در اصل این اتفاق، همه از سر لذتبخش بودنِ یگانه شدن جمع، نابودی اضطراب فردیت، ذوب شدن در اجتماع و التذاذ تعطیلی عقل و تابع پیشوا بودن است. بدون شک برای تودههای انقلابی «نیاز به یگانگی، قویترین اشتیاق اوست. قدرتمندتر از نیاز جنسی و گاه حتا قویتر از شور بقا. ترس از تکافتادگی و طرد شدن و نه ترس از اختگی، او را وادار میکند که تابوها را سرکوب کند. آگاهی بر این ترس، عین دوگانگی و طردشدگی است، پس راهی ندارد مگر آنکه بر هر واقعیتی که گروه، موجودیتش را انکار میکند، چشم فرو بندد، یا هر آنچه را که اکثریت، حقیقی میشمارد، حقیقی بداند، هرچند خود آن را کذب بداند. برای او گله، چنان اهمیتی دارد که دیدگاهها، باورها و احساسات آن واقعیت را شکل میدهد، و او به ناچار خرد و احساسش را به هیچ میگیرد. همانگونه که هنگام خواب مصنوعی، در حالت گسست از واقعیت، صدای خواب کننده و کلمات او جانشین واقعیت میشود. الگوی اجتماعی برای بسیاری از مردم، سازنده واقعیت است. برای فرد، حقیقت، واقعیت و سلامت، یعنی الگوهایی که جامعه پذیرفته است، اصل است و هرچه با این الگوها هماهنگ نباشد از قلمرو آگاهی بیرون میشود و ناهشیار را شکل میدهد»7 جوامع تودهای متأثر از پارادایم سنتِ اجماع، حاکم پیشین را حذف میکنند ولی نوع حاکمیت را به لیدر انقلابی و پیشوای جدید میسپارند تا او با گفتاری تازه، کردار قبلی را تکرار نماید. برای جوامع تودهای، به واسطه سانسور و سرکوب انتقاد، و نبود جامعهی مدنی و رسانههای منتقد و مستقل آزاد، هماهنگی بین گفتار و کردار و پندار واجد اهمیت نیست و بر همین اساس حاکمان، گفتارشان حتا اگر پیش و پس از انقلاب تفاوت بسیار و حتا تضاد هم داشته باشد در تودهها تأثیری نمیگذارد تا زمان انقلابی دیگر و مسلسل. برای مثال «همه رهبران سوسیالیست که تا پیش از دوم اوت 1914 از آرمان بینالملل و صلح جهانی سخن میگفتند پس از این تاریخ در جنون جنگ شریک شدند. همین رهبران چهار سال بعد پس از انقلاب آلمان، مانع هرگونه فعالیت سوسیالیستی موثر شدند. شعارشان این بود «سوسیالیسم یعنی حرکت گام به گام» موسولینیِ سوسیالیست، رهبر فاشیستها شد هرچند تا روز خیانت، گفتارش تفاوتی با سخنان سوسیالیستها نداشت. هیلتر، نظام حکومتی خود را هدفی جز خدمت به صاحبان صنایع سنگین و توسعهطلبی در غرب و شرق نداشت، «سوسیالیسم ملی» نامید، نظامی که گرچه روسیه را کاملاً صنعتی کرد اما همهی ارزشهای انسانی شاخص سوسیالیسم مارکسیستی را از بین برد. با این همه دوستان استالین، همچون دشمنانش واژههای او را واقعیت میپنداشتند».8 تا جامعهی مدنی واقعی و راستین شکل نگیرد، سرنوشت مردم در جوامع تودهای تکرار همین سیکل تراژیک است. تودهها تفاوتی بین رهبران بزرگ و دشمنان بزرگ قائل نیستند و در زمان اجماع انقلابی هر دو را یکی تصور میکند. بر همین اساس، هرگاه اکثریت، تابع یک وضعیت اجتماعی (اجماع) شد، جامعه سراسر چنین میشود و به همین دلیل، تودهها هیچوقت متوجه نمیشوند که رهبران بزرگ می کوشند تا آنها را از خوابگونگی و توده بودن برهانند و دشمنان بزرگ تلاش میکنند خوابزدگی را بر آنها، مسلط کنند. «بنگر چه درشتناک تیغ بر سر من آخته / آن که باور بیدریغ در او بسته بودم / اکنون که سراچهی اعجاز پس پشت میگذارم / به جز آهِ حسرتی با من نیست: تبری غرقهی خون / بر سکوی باورِ یقین و / باریکهی خونی که از بلندای یقین جاریست» (احمد شاملو) منابع: 1. بن سایق، میشل، مقاومت آفرینش است، حمید نوحی، تهران، چشمه، چاپ اول، 84، ص 65 و 66 2. همان ص 69 3. همان ص 69 4. همان ص 65 5. کولاکوفسکی، لشک، مقالاتی کوچک در باب مقولاتی بزرگ (3)، روشن وزیری، تهران، طرح نو، چاپ اول، 1381، ص 73 6. فروم، اریک، فراسوی زنجیرهای پندار، بهزاد ساکت، تهران، مروارید، چاپ اول، 1379، ص 108 7. همان ص 155 8. همان، ص 194 |

تاکنون هیچ اداره ارشادی از مطبوعات محلی استان شکایت نکرده ولی میتوان به صراحت گفت که اداره ارشاد در زمان شفیعی بیشتر از تمامی ادارات دیگر از مطبوعات محلی شکایت کرده و گزارش خلاف نوشته ولی به دلیل واهی بودن شکایت نامبرده به جایی نرسیده و همهی شکایتهایش در مرحلهی دادسرا مختومه شده است، بعد از به نتیجه نرسیدن شکایتهایش اقدام به «تذکر محرمانه» به دلایل واهی نموده و همچنین سوبسید سهمیه کاغذ که به طور سراسری به کل مطبوعات کشور تعلق میگرفت، از تعدادی از مطبوعات فعال استان محروم کرده است. بن کارت های کتاب خبرنگاران و مطبوعات را فقط به عدهای خاص دادند که بعضی از آنها در تمامی زندگیشان یک خبر تنظیم نکردهاند. برای تحت فشار قرار دادن و تعطیلی مطبوعات تمامی آگهی ادارات را در اداره ارشاد تجمیع و تعدادی از مطبوعات منتقد را از آن محروم کرده است. خلاصه بیش از یک سال و نیم است که ارشاد تمامی مزایا و کمکهای خود به مطبوعات را از نشریات مهم بوشهری دریغ مینماید و به نوعی نشریات بوشهری را تحریم نموده است.
در سال 1907 میلادی به روایت روزانه