![]() |
||||
|
|
||||
|
خونی که سرخ و سبز بود!خونی که سرخ و سبز بود!
طاهره غمخوار نصیرمحله از بس اخبارهای تکراری را نگاه کردم و شنیدم، هم چشمم آب سیاه و سفید میپاشد به چمنها، کوهپایهها، ساحلها، هم گوشم چیزهایی شبیه ضجهی کلاغهای خسته و نق نقو را میشنود. این بود که تصمیم گرفتم از خانه بزنم بیرون و قاطیِِ همین مردم یک کلاغ و هزار و چهارصد کلاغ بشوم و مواظب باشم که بالهایم را به رگبار تهمت نشکنند. چنان در اشتغال فکری بودم که ناگهان متوجه شدم مرکز شهر هستم. هی سلام و علیک، سلام و علیک، سلام و علیک... راستی! سلام و علیک خیلی چیز خوبی است. کاش موهای پشت سرت را گیس نبافند. چشمم به برادری افتاد که از روبهرو میآمد و خیلی هم در هم و بر هم بود و زیر لب چیزهایی را زمزمه میکرد که پیشِ خودم گفتم: خودشه، سوژه پیدا شد. با آرامی جلو رفتم و گفتم: سلام برادر! نگاهم کرد و خیلی باادب و نزاکت گفت: علیک سلام خواهر، بفرمایید امری داشتید! همینطوری که این پا و آن پا میکردم گفتم: میگن این آمریکاییها با مخلوطی از انگلیسیها و با ژنی هم از اسرائیلیها که با خود یدک میکشند؛ و این زد و خوردهای خیابانی و کوچه پسکوچهای را به وجود آوردهاند؛ با شما گفتوگویی داشته باشم؟ ـ بله خواهر؛ بله من گفتوگو میکنم. من توی دهن آنها میزنم. حالا که اینطور ناشکری میکنند و شایعهپراکنی میکنند؛ ما هم دیگر به انگلیسیها نفت نمیدهیم. آمریکا را سرنگون میکنیم، ما اسرائیل را سر جایش مینشانیم. ما دوباره یازده سپتامبر دیگری را به وجود میآوریم و به طرف مقابلشان هم تیر و کمان؛ قلوههای سنگ؛ و سلاحهای سرد و گرم و انرژی هستهای حق مسلم ماست را هدیه میدهیم تا با آنها بجنگند. ـ راستی برادر! مگر آنها سرجایشان ننشستهاند؟! در ضمن جنگ هم که کار خیلی ناجوری است. ـ کجاش ناجوره؟! شوخی نکن خواهر! مرگ بر آمریکا…مرگ بر… ـ نه نه؛ تو را به خدا برادرجان، اسم مرگ را پیش من نیار که کار دست خودت میدهی. از این برادر تشکر میکنم و فرار را بر شنیدن واژهی مرگ و قبر ترجیح میدهم. گوشهایم شروع کردهاند به جنبیدن. حالا چرا نمیدانم! که یکهو دکهی روزنامهفروشی سر کوچهمان جلوی چشمم زرد شد. ـ نشریههای امروز آمده؟ ـ نه خانم همه تعطیلاند! تعطیل! بله خانم تعطیلِ تعطیل…چشمم به خواهری افتاد که داشت بر و بر نگاهم میکرد، فقط دو تا چشمهایش پیدا بود. اصلاً چشم بر هم نمیزد. یه جورهایی خودم را جمع و جور کردم که یه دفعه کبودی بالای ابرویش را دیدم. نکند کتکی را که نوش جان کرده، فکر میکند بابت تبسم و تلخندههای من بوده است. واقعاً گیج شدهام، سر نخ حواسم را گم کردهام. با این وجود کنارش میروم و… ـ سلام خواهر خوبم! که انگار برقش گرفته باشد، گفت: ـ چه سلامی، چه علیکی خانم خبرنگار ـ شما مگر همان نیستی که از حق و حقوق زنان مینویسی و از خرابکاری مردها مینویسی و از خیلی چیزهای دیگر؟ ـ بله عزیزم، خودم هستم. ولی الان داریم مطلب دیگری را مینویسیم. اگر هم مینویسم از حقوق همهی انسانها مینویسم، فرقی ندارد، زن یا مرد، تفکیک جنسیت که معنی ندارد، از انسان مینویسم…. و حتا حاضرم پیشاپیش آنها حرکت کنم و از حق و حقوق به غارت رفتهمان دفاع کنم. ـ راستی خانم خبرنگار! تو شوهر هم داری؟! داشتم شاخ در میآوردم که با بغضی در گلو مانده گفتم: خواهر محترم ما داریم در مورد مو ضوعی دیگر گزارش و خبر تهیه میکنیم. ـ نه خانم خبرنگار من حرفهای سیاسی نمیزنم و تحمل پذیرایی در رستورانهای کرج و کهریزک و غیره …را ندارم. ـ خواهر جان این گزارش اصلاً سیاسی نیست! فقط چند کلمه حرف و حدیث است. ـ باشد خانم، به خاطر گل روی شما با هم حرف میزنیم ولی قول بده اسم مرا جایی نیاری! ـ حتماً! اولاً این آشوبگران دارند از این همه آسایش و رفاه و راحتی سوء استفاده میکنند، دانشآموختگان و فارغالتحصیلان بیکار و بیعار در کجای مملکت ما وجود دارند؛ آدمکشی و هرج و مرج؛ شکنجه و هتک حرمت در کجای سرزمینِ ما وجود دارد؟ خبرهای کذب و خودکشی و انسانسوزی و مواد مخدر را تا حالا اصلاً شنیدهای؟! واقعاً شنیدهای؟ چند متر پارچهی سبز را تکه تکه کردهاند که مثلاً چه؟! رفتهاند پوست تن حیوونی مارمولکهای سبز درختی و قشنگ را بدون بیهوشی کندهاند و برای خودشان دستکش و پیشانیبند ساختهاند که چه بشود؟! یعنی ما داریم از حیوانات حمایت میکنیم. خواهر هی می گفت و من از بعضی واژههای لطیف مثل مارمولکهای سبز و پیشانیبند و از این قبیل جملهها داشت آرام آرام حواسم سر جایش میآمد که گفت: راستی خانم! ـ جانم خواهر بفرمایید! ـ حالا که من به سئوالهای شما جواب دادم، میشود بنویسید مردهایی را که از لایحهی حمایت از خانواده سوء استفاده میکنند و چند تا زن را بالای سرشان دارند، اعدامشان کنند؟ ـ ای به روی چشم، حتماً، با حرفهای قشنگ تو من داشتم توی دنیای سبز و آبی و سفید پرواز میکردم. اعدام که کمشان است، تو عکس بده و جسد تحویل بگیر. حالا شما هم لطفاً آن روبنده را از صورتتان بردارید تا من بدانم که شوهرت چه دسته گلی به آب داده تا بتوانم هفتهی دیگر دربارهاش بنویسم. به خانه برمیگردم، تلویزیون را که فراموش کرده بودم قبل از بیرون رفتن از منزل خاموش کنم؛ داشت چیزهای عجیبی پخش میکرد. یک استکان چای… رفتم در تکرارهای تاریخی گذشته، گازهای اشکآور سالهای… داشت از چشمهایم آب میچکید نمیدانم، شاید هم خون بود. نه درست بود؛ داشت از چشمهای دلم خون میچکید، خونی که سرخ و سبز بود! |

تاکنون هیچ اداره ارشادی از مطبوعات محلی استان شکایت نکرده ولی میتوان به صراحت گفت که اداره ارشاد در زمان شفیعی بیشتر از تمامی ادارات دیگر از مطبوعات محلی شکایت کرده و گزارش خلاف نوشته ولی به دلیل واهی بودن شکایت نامبرده به جایی نرسیده و همهی شکایتهایش در مرحلهی دادسرا مختومه شده است، بعد از به نتیجه نرسیدن شکایتهایش اقدام به «تذکر محرمانه» به دلایل واهی نموده و همچنین سوبسید سهمیه کاغذ که به طور سراسری به کل مطبوعات کشور تعلق میگرفت، از تعدادی از مطبوعات فعال استان محروم کرده است. بن کارت های کتاب خبرنگاران و مطبوعات را فقط به عدهای خاص دادند که بعضی از آنها در تمامی زندگیشان یک خبر تنظیم نکردهاند. برای تحت فشار قرار دادن و تعطیلی مطبوعات تمامی آگهی ادارات را در اداره ارشاد تجمیع و تعدادی از مطبوعات منتقد را از آن محروم کرده است. خلاصه بیش از یک سال و نیم است که ارشاد تمامی مزایا و کمکهای خود به مطبوعات را از نشریات مهم بوشهری دریغ مینماید و به نوعی نشریات بوشهری را تحریم نموده است.
در سال 1907 میلادی به روایت روزانه