![]() |
||||
|
|
||||
|
نقدی اجمالی بر غزلهای مجموعهی "حق با کلاغ بود" سرودهی علیرضا عمرانی/ پنجرههای تعطیل...«علیرضا عمرانی» یکی از چهرههای پرتلاش ادبی استان است. اخیراً مجموعهای از اشعار سپید و کلاسیک خود را به نام «حق با کلاغ بود» را چاپ کرده، قبلاً نیز دو کار تألیفی و گردآوری شده به نامهای «با لهجه دریا و ابریشم» و «از نفس فروردین» را در کارنوشت خود دارد. ضمن اینکه نقدهای او نیز بیتأثیر بر جریانهای ادبی استان نبوده است و همچنین ترانههای بومی ماندگاری را نیز خلق کرده است.
بر خود لازم دانستم نگاهی هرچند اجمالی بر این مجموعه داشته باشم. پیش درآمد: شعر بایستی بیان احساسات و تأثیرات شاعر باشد و اوست که میتواند با زیبایی هنر خویش پیام خود را در دلها بنشاند، ضمن اینکه زیستگاه شاعر و دردهایش میتواند نقش بسزایی در سرودن اشعارش داشته باشد، حال تعریف شعر هرچه که باشد. چه سخنی موزون و مقفا و خیالانگیز، چه به گفتهی «عینالقضاه همدانی» همچون آینهای که هرکس بتواند خود را در آن ببیند و چه اتفاقی که در سطح شعور و شهود به واسطهی زبان شاعر رخ میدهد و یا هر تعریف دیگر، باید دانست شعر همیشه در پیوند با انسان و هستی بوده است و یادآوری این نکته نیز ضروری به نظر میرسد که: تخیل با خیالبافی متفاوت است زیرا اولی بر ادراک مخاطب مبتنیست و دومی بر آرزوهای او که ممکن است با شعر همخوانی نداشته باشد. نقد هر شعری میتواند عاملی برای شناخت و درک نقاط ضعف و قوت آن باشد (البته به دید نقدکننده) و شعر میتواند خود را در آینهی نقد ببیند. وقتی نباشی آسمان هم غصهدار است/ خورشید هم زندانی یک ابر تار است/ وقتی نباشی کوچه دیگر مال من نیست/ این آسمان خوب هم در انحصار است/…از ما غزلهای غمانگیز و همین بس/ از تو ولی یک قاب خالی یادگار است. چنانکه میبینیم روایت از ابتدای شعر آغاز گردیده، شعریست معناگرایانه ولی فضای حاکم بر شعر فضایی یأسآلود است، ارتباط معنایی در آن کمرنگ است. در این شعر زبان «راوی» زبانی شاعرانه نیست و بیشتر به یک متن شبیه است. مصرع دوم هر بیت که بایستی تکمیلکنندهی مصراع اول باشد ضعیف عمل کرده، ببینید: وقتی نباشی کوچه دیگر مال من نیست/ این آسمان خوب هم در انحصار است/ … حال جدای از فضای شعر و فقط از لحاظ ارتباط معنایی مصرعها آن را با دو بیت از غزلهای «حسین منزوی» مقایسه کنید: شود تا ظلمتم از بازی چشمت چراغانی/ مرا دریاب ای خورشید در چشم تو زندانی/ …/ بهار از رشک گُلهای شکرخند تو خواهد مرد/ که تنها بر لب گرم تو میزیبد گلافشانی. ضمن اینکه به نظر من علیرضا غزل های این مجموعه را هدفمند انتخاب کرده تا ما بتوانیم سلوک شعری او را از ابتدا دنبال کنیم چون در مجموع غزلهایش دارای سیر صعودی است. اما در غزل دوم ـ که همچون غزل اول روایت از ابتدا آغاز گردیده فضای شعر کاملاً متفاوت است زیرا فضاییست پیشرونده که شعر در آن فضا حرکت میکند، عشق که فرصتی مهربان یافته لبخندها را نیز توان بخشیده است و در شبیخون بیرحم پاییز جرأتی هم به باغبان داده و غنچه هم آمادهی شکفتن شده ضمن اینکه گنجشک هم سمت پرواز را دریافته است در حالی که به سفرههای خالی وعدهی آب و نان داده شده. هرچند شعر پایانی غمانگیز دارد ولی باید دانست عشق ماندگار است چه بسا که در ابری دیگر بارور شود. در این غزل تسلطی که «من» در غزل اول دارد مشاهده نمیکنیم و دیگر مخاطب راوی «تو» نیست ببیند دگرگونی فضا تا چه اندازه میتواند اثرگذار باشد، ضمن اینکه ارتباط معنایی در این غزل کمرنگ نیست. یکی دیگر از زیباییهای شعر در مصرع اول آن است زیرا این فرصت داده شده به عشق را به وسیلهی (،) مشخص کرده یعنی هم از لحاظ نوشتاری و هم دیداری معناپذیر است و عشق فرصت یافته است. اما در غزل سوم ـ دوباره فضا شکسته میشود و محاورهایست بین «من» و «تو» با لحن نصیحتگونه توسط «راوی» ـ چندی است چشمهای تو بیمارند/ بیهودهاند و هیچ نمیبارند/… من هم به باغبانان خواهم گفت/ گلدان کنار پنجره بگذارند هرچند فضای آن یأسآلودگی غزل اول را ندارد ولی باز هم گنجشکهای تشنهلب دلواپس حیات علفزار میشوند که در مجموع غزلیست آیینی با بار معنایی محدود. علیرضا در غزلهای 4 و 5 نیز همچنین با افت و خیزهایی به سلوک خود ادامه میدهد تا به غزل 6 میرسد و اعلام میکند. ناگهان از خویش بیرون آمدیم/ از گذشته سمت اکنون آمدیم/ مثل اقیانوس زیر و رو شدیم/ مثل طوفانی دگرگون آمدیم/ … که این غزل هم غزلیست آیینی ولی بسته بودن فضاهای محاورهای قبلی را ندارد در اینجا دیگر محاوره بین «من» و «تو» نیست اینجا دیگر «ما» است که حرف میزند و نقش کلیدی را دارد زیرا اتفاقی سرخ در «ما» در گرفته و راه این «ما» نیز آمدن از میان آتش خون است که نشانه و تمثیلی از جنگ و مقاومت است. در غزل هفتم شاعر دوباره خیز برمیدارد با پایی پر از پینه ولی به صبحی نمیرسد. او در گذر باد فریاد میکشد، ولی پاسخ آهی نمیشنود. حرکتش طولانی نیست تنها چند گام برمیدارد زیرا بر شانهاش داغ گناهی نکرده و در دیدهاش تلخی خوابی که ندیده و در انتها اعلام میکند. دیوار پر از پنجره اما همه تعطیل/ دستی به عبث بر تن دیوار کشیدیم! این شعر که دارای تشبیهات زیباییست همچون (چون ماه دویدیم و به صبحی نرسیدیم) فضای شعر فضایی محدود نیست و ارتباط معنایی بین مصراعها وجود دارد ولی بایستی به «راوی» گفت: کشیدن دست بر دیوار عبث نیست هرچند پنجره تعطیل باشد، زیرا ارزش هر کاری در جریان حرکت نهفته است و نتیجه تنها جزیی از ارزش حرکت را در خود جمع کرده است. اما در غزل هشتم ـ شوریدگی شاعر شتابی مضاعف مییابد و شوق حرکت در او همچنان بیدارا ست ولی اینبار حرکتی شبانه را آغاز کرده است آنهم با رهایی از خورد و خواب، تنها بدون باد موافقی و یا قایقی ـ شوق او تنها دلی به آب زده است ـ میداند جاییست که مردمانش نقاب و چهره زدهاند پس بایستی با تیغ بسته در کمر حرکت کرد همچنان میرود و میخواند: دلم گرفت از این شهر سرد بیروزن/ کجاست وسعت بیمرز آفتابزده/ ببین شکوه به معراج رفتنم امشب/ سری فراز شده گردنی طنابزده/… به نظرم غزل هشتم که یکی از غزلهای عرفانی مجموعه است ـ ساختاری معناگرایانه که نشان از لحظههای عرفانی روح شاعر را دارد. دوباره در غزل نهم ـ فضا شکسته میشود و خستگی و یأس جای حرکت را میگیرد زیرا برای دیدن آفتاب «راوی» خود را به زیر سایهی دیواری که نیست میکشد. در غزل دهم ـ فضا تغییر میکند و شوق پرواز شور میآفریند و فضای یأس و نومیدی به فضایی جنبشی تبدیل میشود به نظر من غزل دهم یکی از بهترین غزلهای این مجموعه است. بخوان بخوان که صدای تو رودخانهی ماست/ بخوان که خواندن تو بهترین بهانهی ماست/ بخوان که تازه شود داغ ما و باز شود/ دهان بستهی زخمی که روی شانه ی ماست/ …ز هرم داغ نفسهای آفتابی توست/ شکوه آتش خشمی که در زبانهی ماست. این غزل تمام خصوصیات یک غزل خوب را دارد اگر از «واژه»هایی همچون «بخوان» چندبار استفاده شده ولی هیچگونه ضربهای به شعر وارد نکرده است زیرا حرکتی شتابان را بیان میکند و مخاطب همراه با خوانش شعر به پرواز میاندیشد. در هر صورت فکر میکنم ایجاد فضاهای متفاوت در غزلها نشان از متفاوت بودن لحظههای درونی شاعر است و گاهاً فضا را وسعت بخشیده و گاهی دچار خمودگی و یأس گردیده است. شاعر توانسته با زبانی بیپیرایه و شفاف سخن بگوید و مخاطب را درگیر پیچیدگیهای «تعقید» نکند برای این شاعر گرانارج توفیق روزافزون آرزمندم. |

تاکنون هیچ اداره ارشادی از مطبوعات محلی استان شکایت نکرده ولی میتوان به صراحت گفت که اداره ارشاد در زمان شفیعی بیشتر از تمامی ادارات دیگر از مطبوعات محلی شکایت کرده و گزارش خلاف نوشته ولی به دلیل واهی بودن شکایت نامبرده به جایی نرسیده و همهی شکایتهایش در مرحلهی دادسرا مختومه شده است، بعد از به نتیجه نرسیدن شکایتهایش اقدام به «تذکر محرمانه» به دلایل واهی نموده و همچنین سوبسید سهمیه کاغذ که به طور سراسری به کل مطبوعات کشور تعلق میگرفت، از تعدادی از مطبوعات فعال استان محروم کرده است. بن کارت های کتاب خبرنگاران و مطبوعات را فقط به عدهای خاص دادند که بعضی از آنها در تمامی زندگیشان یک خبر تنظیم نکردهاند. برای تحت فشار قرار دادن و تعطیلی مطبوعات تمامی آگهی ادارات را در اداره ارشاد تجمیع و تعدادی از مطبوعات منتقد را از آن محروم کرده است. خلاصه بیش از یک سال و نیم است که ارشاد تمامی مزایا و کمکهای خود به مطبوعات را از نشریات مهم بوشهری دریغ مینماید و به نوعی نشریات بوشهری را تحریم نموده است.
در سال 1907 میلادی به روایت روزانه