![]() |
||||
|
|
||||
|
در گفتوگو با حجتالاسلام شیخ محمد فولادی درباره شخصیت دکتر علی شریعتی بررسی شد؛ دلایل نیاز نسل امروز به اندیشه شریعتی (بخش دوم و پایانی)29 خرداد سالروز درگذشت دکتر شریعتی بود. بیشک اندیشه و مرگ دکتر شریعتی یکی از تأثیرگذارترین شخصیتهای دوران انقلاب است که سهم مهمی در انقلاب دارد. برای شناخت بیشتر دکتر علی شریعتی، همچنین افکار واندیشههای وی، با حجتالاسلام شیخ محمد فولادی یکی از روحانیون اندیشمند هماستانی گفتوگویی داشتیم که پیشتر بخش اول آن را خواندید. اکنون قسمت دوم و پایانی آن را میخوانید:
… شریعتی در پاسخ به او گفت سخنی را که تو میگویی من پنج سال پیش وقتی تازه این کتاب در فرانسه چاپ شده بود را خواندهام و تو اشتباه آن را نقل کردی. گفت این دانشجو هاج و واج مانده بود که من فکر میکردم این کتاب را اصلاً شریعتی ندیده است. تازه زبانی که شریعتی آن را خوانده به زبان اصلی بوده است. من این کتاب را خواندم و دیدم که شریعتی نمیتواند آدم ناآگاهی باشد. برخلاف آنچه دکتر شایگان و امثال دکتر شایگان میگویند که شریعتی غربزدهی ناآشنا با غرب بود. با اندیشههای اندیشمندان غربی آشنا نبوده، اتفاقاً من تعجب میکنم من میگویم که جناب آقای دکتر شایگان وقتی صحبت میشود که شما قبل از انقلاب با اندیشههای جلال آل احمد و کتابهای دکتر شریعتی آشنا بودید میگوید من اینها را نمیخواندم. من همیشه در ذهنم این بود که وقتی این سخن را شنیدم و خواندم گفتم عجب روشنفکری است که در یک قدمی خودش با اندیشههای مطرح زمان خودش که در هر کوچه و بازار و در هر دانشکده و دانشگاه بروی سخن از آن است، حالا مثبت یا منفی، درست یا غلط آشنا نیست؛ چطور میشود که با این تفاسیر من ادعا بکنم که در صحنهی فکری زمانهی خودم حضور دارم. ولی امروز اعتراف کنم به این که من با اندیشهها آشنا نبودم و نخوانده بودم ولی امروز قاطعانه دارم قضاوت میکنم چرا که بعد از انقلاب چند تا از کتابهای دکتر را خواندم. این قضاوت، قضاوت صحیحی نیست و البته من قبول دارم که این روشنفکران مثل آقای طباطبایی یا دکتر شایگان حرف برای گفتن دارند و حرفهایشان شنیدنی است. اینها متفکران بزرگی هستند، اما قضاوتشان درباره دیگران مثل دکتر شریعتی بیش از اینکه روی اندیشهی دکتر شریعتی حساس شده باشند اینها روی نتیجه کار شریعتی حساس شدهاند و اینها گویا این انقلاب را دوست نداشتند ما هم امروز وقتی مینشینیم و به نتایج انقلاب نگاه میکنیم. شاید در مدیریتهای بعد از انقلاب نقدهای جدی داشته باشیم، اما هرگز وقوع انقلاب را غیرضروری نمیدانستیم و امروز حق نداریم قضاوت اندیشه دیروز را با اندیشهی امروزمان بسنجیم ما در اصلاح اندیشه دیروزمان باید تلاش بکنیم، ما در دیروز، فرزندان دیروز بودیم. ما امروز فرزندان امروزیم این نوع قضاوت کردنها قضاوتهایی است که به نتایج نگاه میکنند اصل را فراموش میکنند شریعتی علاوه بر لائیک و غیردینی با مادیگرایی در ستیز است و حضور و ظهور خداوند را ضروری و برای نجات انسان میداند. مرحوم شریعتی با سنت هم چندان الفتی نداشت. آشنایی داشت. سنت را میشناخت. اما دوران سنت را سپری میدانست. لذا خواستار یک تجدیدنظر کامل در تصفیه منابع فرهنگی بود. البته این سخنم را تصحیح کنم به این که یک وقت بد فهم نشود که وقتی میگوییم سنت را نمیخواست سنت موجود را نمیخواست آنچه که امروز به نام اسلام مطرح شده بود و در اذهان به نام اسلام مطرح میشد را نقد میکرد. مرحوم شریعتی فاصله زیادی بین آن و اسلام نخستین میدانست برای همین هم تصفیه منابع فرهنگی را مدنظر خودش قرار داده بود. یکی از شاهکارهای مرحوم شریعتی این بود که دست برد و منابع اصلی و پیامهای نخستین صدر اسلام را به زمانه خودش کشاند و برای همین هم جاذبیت سخن شریعتی در مسائل دینی همین بود که بدون این که پشت پا به دین بزند بدون اینکه پیامهای اصلی پیامبر اسلام و رهبران اصلی دین و قرآن را رها نماید آمد همانها را گرفت و برگشتی دوباره به قرآن و سنت پیامبر به تاریخ صدر اسلام بدون اینکه بخواهد صد در صد پایبند فرهنگ تاریخی اسلام باشد برای اینکه میدانست به قول نظامی گنجوی از بس که ببستند بر او برگ و ساز / گر تو ببینیش نشناسیش باز. تاریخی که در اسلام گذشته گرد و غبار بسیار گرفته و به صورتی که در عصر امام علی (ع) که فاصلهی چندانی با زمان پیامبر نداشت ایشان میگویند که وارونه شده است ظرف اسلام و مغلوب شده، دیگر چه برسد به هزار و چندصد سال که به نام معارف دینی مقولاتی اضافه کرده بودند و پیام اصلی پیامبر، امام علی و امام حسین همه اینها پوشیده شده بود و دیگر دیده نمیشد و یکی از رسالتهای روشنفکر دینی از نظر دکتر شریعتی این بود که این گرد و غبارها را بزدایند و دوباره پیام نخستین را آن چیزی که به زبان پیامبر بیان شده بود، در کلام امیرالمومنین تجلی کرده است، در عمل امام حسین (ع)خودش را نشان داده، در نجوای امام سجاد(ع) توانسته دلها را به خدا متوجه کند، در معرفت و درس امام صادق(ع) و امام باقر(ع) توانسته به مردم تعلیم داده شود آنها را دوباره باید احیا کرد و بازگرداند. شریعتی دو کار بزرگ گرد. هم سعی کرد اسلام نخستین را معرفی بکند و هم اینکه خواست مردم را با دنیای جدید آشنا بکند. برای همین هم وقتی پدر و مادر ما متهم هستیم را میگوید شریعتی اول مینالد. اول درد دل میکند. اول فریاد میزند به آن چیزی که پدر و مادر به نام دین به ما معرفی کردی، آن نه تنها جوابگوی ما نیست، بلکه ما را فراری میدهد. ما را منزجر میکند. ما را سرافکنده میکند در مقابل دنیای جدید در مقابل مکتبهای جدید مکتبهایی که دارند پرطمطراق مطرح میشوند. بسیار هیاهو، نجاتدهنده، مانیفیست دارند که یک جوان دانشگاهی یک کتابی را از مارکسیست میگیرد. احساس میکند که تمام پیامهای مارکسیستی در آن هست. ولی شما اینقدر جلوی این جوان مذهبی مطلب میریزید که نمیفهمد کدامش پیام است. کدامش مشغولیات و بیشتر به مشغویات او را سرگرم کرده؛ لذا آمد گفت ما متهم هستیم متهم به جهل به خرافه به عقبافتادگی متهم به ناآشنایی به زمانه و لذا ما سرمان زیر است بعداً میآید خود سر بلند میکند جواب میدهد میگوید که پدر و مادر دینی که من میشناسم حسینی که من میشناسم قرآنی که من میدانم پیامبری که من از آن فهمیدم آن پیامبر میتواند در مقابل پاپ و مارکس جوابگو باشد. برای همین هم شریعتی پیامبر را علاوه بر این که در مقابل حکیمان و در مقابل کسری و قیصر قرار میدهد و مطرح میکند که پیام پیامبر شنیدنی است. محضر پیامبر دستیافتنی و لذتبخش است. پیامبر را در مقابل مارکس هم قرار میدهد. اگر شریعتی سخن از رقیب بودن مارکسیست گفت شریعتی سخن از رقیب بودن بلوک شرق نگفت. باید در این مسأله دقت کرد وقتی که یکی از عالمان بزرگ زمانمان مرحوم شهید مطهری با این سخن مخالفت کرد که رقیب نیست. مارکسیسم دشمن است، رقیب نیست. مرحوم شریعتی منظورش از اینکه مارکسیسم رقیب است. مکتب مارکسیسم بود. که مدعی بود مکتبی است که آمده تا در ذهن و فکر مردم چنان جای بگیرد که دیگر جایی برای مذهب نباشد جایی برای دین نباشد. مکتب مارکسیسم غیر از حکومت مارکسیستی است حکومت مارکسیستی آن زمان مانند امپریالیسم آمریکایی و غربی در آن عصر دشمن اسلام بود. اما مکتب مارکسیسم را به عنوان رقیب میدانست و میخواست که دین را از صحنهی زندگی با تفکرات خودش خارج کند. به همین دلیل مرحوم شریعتی میگفت که ما هم نیاز به مانیفیست داریم که به نسل جوان و دانشگاهی و تحصیلکرده بگوییم که دین یعنی این. و جوان را در اوضاع و احوال کنونی سرگردان نکنیم که مکتبها همه با نسخه پیچیده شدهی آمادهای که در نهایت وعدهی نجات میدهد، در دست جوان قرار میگیرد. ما از مکتب اسلامی سخن بگوییم که هم گوینده خودش در آن گم است و هم شنونده نمیفهمد راه به کجا میبرد و به همین لحاظ شریعتی در صدد این بود که جهانبینی اسلامی را با ایدئولوژی اسلامی بیان کند و اینکه میگویند بعضی از دانشمندان دینی ما واژههایی مانند ایدئولوژی و جهانبینی را از مرحوم شریعتی وام گرفتهاند. راست میگویند، اینها دردها و نیازهایی بود که شریعتی مطرح میکرد و کار بزرگ و سترگی کرد. افسوس که نماند، چه بسا که در بسیاری از اندیشههای خودش تجدیدنظر هم بکند. ولی همان اندیشههایی که باقی مانده و میراث عظیم شریعتی است بر کسانی که به ایشان علاقهمند هستند و شاگردان دکتر هستند و در این مکتب پرورش پیدا کردهاند. لازم است که این اندیشهها را هرچه بیشتر پرورش دهند، بارور کنند، تصحیح کنند و ادامه بدهند و بر دوش شریعتی بایستند و دنیایی بالاتر از شریعتی را نظاره بکنند. * به نظر شما بعد از گذشت سی سال چه نیازی به دکتر شریعتی است با توجه به اینکه خود دکتر هم معتقد بود که همه چیز در حال تغییر و تحول است. دیروز شریعتی با امروز شریعتی فرق میکند؟ ـ نیاز به اندیشههای یک اندیشمند همیشه در اصولی است که آن اندیشمند مطرح کرده، مرحوم شریعتی یک نیازهای زمانهای در اندیشههایش مطرح شده بود و یک اصولی است که میتواند راه را روشن کند و متد بدهد و میشود گفت اینها سنتهای شریعتی است. آن سنتها با گذشت زمان به این راحتی صحنهی زندگی را رها نمیکنند. مرحوم شریعتی به عنوان یک روشنفکر، مسایل بنیادی را مطرح کرده، در اندیشههای مختلف شریعتی میتوان اصولی را یافت که نه تنها امروز بلکه برای فرداهای طولانی به درد میخورد. یکی از آن اصول این است که ما با اندیشههای شریعتی با تعریف درست سنت روشنفکری دینی، آشنا میشویم. میتوانیم با رسالت دین آشنا شویم و این که دین چه رابطهای میتواند با علم و تحولات زمانه داشته باشد. مرحوم شریعتی انسان را همیشه در صحنهی زندگی میبرد و این اندیشه و اصل کمی نیست که انسان وقتی با اندیشهی شریعتی آشنا میشود احساس میکند اگر در صحنهی روزگار و زندگی حضور نداشته باشد معنای حیات و زنده بودن یک انسان برایش دیگر نامفهوم میشود. دردمندی، یکی دیگر از اندیشههای شریعتی است. آشنا شدن با افکار شریعتی، آدم را دردمند میکند. آدم دردمند با انسان پفیوز خیلی فرق دارد. از زمین تا آسمان متفاوت است؟ * چی؟ پفیوز؟... ـ یعنی انسان بیتفاوت. کلمهی «پفیوز» زمانی در ذهن من خیلی کلمهی ناشایستی بود. تا این که با این جملهی شریعتی مواجه شدم که: «فیلسوفان، پفیوزان تاریخاند.» یک زمان داشتم مقالهای در رابطه با «فلسفه اسلامی و نقش آن در تحولات اجتماعی» مینوشتم، با توجه به علاقهای که به شریعتی داشتم به دنبال معنی این کلمه در لغتنامه دهخدا گشتم و دیدم چقدر شریعتی این کلمه را در نوشتههایش به جا آورده است. اینکه فیلسوفانی که گوشهی کتابخانههایشان مینشینند و کاری به این ندارند که در زمین چه میگذرد و سیل خانههای مردم را ویران میکند. آنها در تفکرات ماورایی عمیق خود گرفتار هستند. مرحوم شریعتی اینها را پفیوزان تاریخ میدانست. لذا کسی که با اندیشههای دکتر شریعتی آشنا شود نمیتواند نسبت به آنچه در عصر و زمانهاش میگذرد، بیتفاوت باشد. یکی از ثمرات آشنایی با دکتر شریعتی این است که آدم را در اجتماع حاضر میکند و از او یک انسان اجتماعی میسازد. به گوشهی خانقاه پناه بردن، انسان را به کمال نمیرساند. اندیشهی شریعتی انسان را به این نتیجه میرساند که از میان خلق باید به خدا رسید. که این خدا، خدای خلق است. مرحوم شریعتی روی این نکته خیلی تأکید میکند که الهالناس، ربالناس، ملکالناس و هرجا که خدا آمده است، خلق خدا هم در میان آمده است. به همین دلیل خدا را بدون خلق دیدن، به خدا نرسیدن است. همان چیزی که مرحوم ملاصدرا گفت. ملاصدرا هم میگفت سیر انسان به خدا نخست این است که از میان خلق بگذری. وقتی به خدا رسیدی و آنجا حقیقت را دیدی، باز هم به میان خلق برگرد و از در میان خلق بودن و همراه با خلق بودن باز به خدا برس. مرحوم شریعتی به این نکتهها واقف بود. لذا آشنایی با اندیشههای شریعتی و نیاز به اندیشهی شریعتی این است که آدمی را به صومعه، به خانقاه، به گوشهگیری و بیتفاوتی نمیکشاند. و این یک نیاز مبرم روشنفکری دینی امروز است. ببینید سرّ موفقیت دکتر و تفاوت ایشان با دیگر روشنفکران دینی ما که کمتر توفیق پیدا کردند این است که شریعتی از خلق غافل نبود و از تودهی مردم جدا نبود. در حالی که بسیاری از اهالی قلم چون جدای از خلق و مجرد میاندیشند، خدا هم به سخنان آنان گوش نمیدهد. در حالی که به قول شریعتی، رسالت روشنفکری رسالت پیامبری است. پیامبران باید در میان خلق باشند و به زبان خلق سخن بگویند. پیامبران مثل مردم حرف نمیزدند. پیامبران برای مردم و در سطح مردم حرف میزدند و اگر میخواستند در سطح فهم خودشان حرف بزنند، ملائکه هم به آن سطح نمیرسیدند و پر جبرییل هم میسوخت. بنابراین رسالت روشنفکری که رسالت پیامبری هست را از شریعتی یاد میگیریم. کسی که با اندیشههای شریعتی آشنا نباشد من فکر میکنم به مرور زمان از خلق میبرد. در حالی که امروز موفقیت آن روشنفکران دینی که تا اندازهای ملموس هست من احساس میکنم با همهی تفاوتهایی که با اندیشهی شریعتی در خیلی از مسائل دارند دوباره مثل شریعتی آمدهاند در میان خلق و یک مقدار از خلق سخن میگویند و از تودهی مردم میگویند و با تودهی مردم میجوشند. این هم نیاز به شریعتی است. ما امروز با رجوع به اندیشهی شریعتی میفهمیم که چه نیازی به دین داریم. شریعتی پاسخ به نیاز مردم را فارغ از دین مردم نمیداند و مجرداندیشی نمیکرد که در خیالات خودش از تمدنی و مدرنیتهای سخن بگوید که دست خلق از آن بریده و با اندیشه و ذهن خلق بیگانه باشد. شریعتی آمده بود که کار پرثمر کند نه برای ثواب اخروی کار میکرد، مانند بسیاری که میگویند ما دعای خود را میخوانیم، ثواب خود را میبریم. نیامده بود که پز روشنفکری عالمانهی زمانه بدهد که بگوید ما کار علمی و تحقیقاتی میکنیم، چه کار به خلق داریم و نیامده بود دنیای خود را آباد کند. برای همین هم کیسهای برای خودش ندوخته بود. برای همین هم آزاد بود. چون محافظهکار نشده بود، و این را نه میخواست و نه داشت. مرحوم شریعتی روشنفکری آزاد بود. از مشکلات به راحتی استقبال میکرد. او از دو چیز خودش را فارغ کرده بود: یکی داشتنها و دیگری خواستنها. برای این که به قول شریعتی همین دو چیز هست که آدم را محافظهکار میکند و آدم را به قول اخوان «کاسهلیس پست گداییها» میکند و مشتهای آسمانکوب قوی دیروز را باز میکند و رسوا میکند. مرحوم شریعتی مشتهای آسمانکوبش باز نشد و تا آخرین لحظه حسرت شنیدن یک آخ را هم بر دل مخالفانش گذاشت. برای اینکه نه میخواست و نه داشت که بابت از دست دادن آن بترسد. باز هم با نزدیک شدن به شریعتی انسان به این مسأله پی میبرد و احساس میکند و در جانش مینشیند و این کمبهرهای نیست که آدم با نزدیکی به یک تفکر، یک اندیشه، یک انسان، یک روشنفکر چنان تغییر و تحول در زندگیاش ایجاد شود که دیگر آن آدم اولی نباشد. برای همین هم دوستان شریعتی آدمهای ناآرامیاند. نمیتوانند با کس دیگری که آشنا نیستند یکی شوند. مثل نهجالبلاغه. برای اینکه نمیتوان به این کتاب، این آدم، این شخصیت نزدیک شد و از او متأثر نشد. به همین لحاظ ما به اندیشهی شریعتی در عصر حاضر نیاز داریم و چقدر زیبا میشود مطرح کرد که ما امروز به روشنفکران دینی زمانهی خودمان هم سخت نیاز داریم. ولی در کنار اندیشهی شریعتی مجموعهی این منظومه کاملتر میشود. * دکتر در دوران خود مخاطبین خاصی داشت. مثلاً قشر دانشجو، جوان و بیشتر حرفهای او برای این قشر جذاب بود. برای تمام مردم نبود. اگر به گذشته هم نگاهی کنیم به این مسأله میرسیم. به نظر شما الان مخاطبین خاص دکتر شریعتی چه کسانی هستند؟ ـ البته من این سخن را به این شکل قبول ندارم. تفاوت مرحوم شریعتی با مرحوم بازرگان و روشنفکران آن عصر به اعتقاد من علاوه بر تفاوتهای تخصصی و تحصیلاتی در یک چیز مهم است. پیام مرحوم شریعتی میتوانست صحنههای مختلف اجتماعی را در بر بگیرد. از این لحاظ زبان شریعتی، زبان همگانی بود. هم زبان روشنفکری بود و تحصیلکردهها میپسندیدند، هم زبان تودهی مردم. چون رگههای دردمندی بسیاری در صحبتهای شریعتی نهفته بود که در روشنفکران دیگر، این دردمندی نبود. وقتی که فضا باز شد که اندیشههای شریعتی بتواند به گوش دیگران برسد، به راحتی به تمام خانهها نفوذ کرد و شما خوب آگاهی دارید. نباید فراموش کرده باشید چون خودتان از آن نسل هستید و این که اوایل انقلاب، در خانههای روستایی هم صدای شریعتی شنیدنی بود و اگر در روستا جوانی به جبهه میرفت و وصیت مینوشت، در وصیتنامهاش کلام شریعتی که «شهید قلب تاریخ است» و «خواهرم کار زینبی کن» را میآورد. * البته این مسائل در زمان حیات دکتر بود و بعد از فوت ایشان و بعد از انقلاب دوران خاص دیگری بود. ـ بله، و این پیداست که بعد از انقلاب افکار و اندیشههای دیگر روشنفکران به این اندازه نفوذ نکرد. با اینکه فضا برای آنها هم باز بود، پس پیداست که مایهای که در سخنان شریعتی نهفته است و زمینهی مستعدی که در سخنان او نهفته است، این استعداد وجود دارد که پیامش برای همه باشد و اگر در عصر خودش این فرصت را پیدا کرده بود و به او اجازه داده بودند میتوانست در همه اقشار مردم نفوذ کند. بگذارید نکتهای را عرض کنم: همیشه فرد را صرفاً بر اساس اندیشههای خودش نشناسید، بلکه به سخنان مخالفین او هم نگاه کنید. چرا شریعتی در سطوح مختلف مخالف داشت؟ هم زر، هم زور، هم تزویر دست به دست هم داده بودند تا شریعتی را بایکوت کنند. اگر بنا بود که اندیشههای شریعتی به سر سفرهی تزویریان و به آنهایی که عوامزدگی مردم برایشان سود دارد آسیبی نرساند، چرا آنها با اندیشههای شریعتی در میافتادند؟ مرحوم شریعتی یک خاطرهای دارد. ایشان میگویند یک بار به من گفتند تو مخالف اهل بیت هستی و من در تعجب ماندم که چرا من که این همه در مورد اهل بیت سخن میگویم و مینویسم از محمد و علی، از فاطمه و حسین، از زینب و عاشورا و …چرا در رابطه با من اینگونه فکر میکنند من که بیشتر از همه در مورد اهل بیت گفته و نوشتهام؟ بعد دیدم راست میگویند، منظورشان از اهل بیت، اهل بیت خودشان بود. برای اینکه سخنان من زندگی اهل بیتشان را به هم میریزد. بگذارید در اینجا خاطرهای از خودم بگویم: من بعد از مدتی که از قم به منزل برگشته بودم. در آن زمان، آغاز انقلاب بود و مرحوم شریعتی فوت کرده بودند. وقتی برگشتم منزل، پدرم گفت: من تو را فرستادم طلبه شوی و ما را با خودت به بهشت ببری. ولی تو کافر شدهای؟! گفتم: چرا؟! گفت: فلان کس (روحانیای که سطح سواد زیادی هم نداشت) گفته پسرت آنجا کتابهای شریعتی میخواند و کافر شده است. علی شریعتی در آن زمان حساس شده بود برای کسانی که گوشهی روستا نشسته بودند و میخواستند زندگیشان با دسترنج مردم بچرخد. برای آنها مشکلساز شده بود. پس پیدا بود که پیام شریعتی میتوانست در زوایای مختلف زندگی عامه مردم نفوذ کند. من دوباره باید تکرار کنم که شریعتی میگفت رسالت روشنفکر، رسالت پیامبری است. او حکیم و فیلسوف نیست ولو اینکه حکیمانه صحبت کند، اما او یک پیامبر است. او خطابش ایهاالناس است نه قشر خاصی. روشنفکری که به دنبال تحول در اجتماع است و میخواهد تأثیرپذیری داشته باشد، باید سطح گفتارش را در سطح عامه مردم نه به صورت ابتذال بیان نماید؛ و شریعتی به زیباترین قلم، قلم میزد. شما شاید دیگر مثل شریعتی در عصر خودش پیدا نکنید مگر در عصر حاضر فردی پیدا شود که به زیبایی سخن شریعتی، سخن بگوید. مخالفین شریعتی در عصر خودش میگفتند کتاب او را نخوانید که سحرتان میکند و این حکایت از زیبایی کلام شریعتی دارد. دقیقاً مثل وقتی کتاب حج که به عنوان علی سبزواری چاپ شده بود برای پدرم که حج رفته بود خواندم، وقتی صفحه به صفحهی آن را میخواندم احساس میکردم که پدرم بال درمیآورد و البته افسوس میخورد که ای کاش قبل از حج رفتن اینها را میفهمید. این کتاب اینقدر تأثیرگذار بود که گویا خودش حج را ساخته است. بعد از چند روز که این کتاب را برای پدرم خواندم و تمام شد به پدرم گفتم: این کتاب، کتاب شریعتی است. و با اینکه پدرم یک فرد عامی بود از آن به بعد اصلاً دیگر حاضر نشد سخن مخالف شریعتی را قبول کند. شریعتی عمیق حرف میزد. همه را مسحور خودش میکرد. او در سطحی میگفت که همه میفهمیدند. این کلام شریعتی که میگوید: «شهید قلب تاریخ است» را عامی میفهمد ولی یک متفکر هم وقتی این کلام را میشنید آن را در اوج فصاحت و بلاغت میدید و بسیار برایش معنادار بود. شریعتی سطحی حرف نمیزد ولی زیبا حرف میزد. به همین لحاظ هم زنده مانده است. روشنفکران، مخالفان دین، لائیکها، سلطنتطلبها، سنتیها، مذهبیها، عدهای از بازاریها همه دست به دست هم دادند تا شریعتی را به موزه ببرند، حتا در این زمینه بودجه خرج کردند. شما شاید فکر کنید نسل امروز از شریعتی استقبال نمی کند، کافی است به نمایشگاههای کتاب سر بزنید. کتابهای شریعتی از آن دسته کتابهایی است که اگر نگوییم بیشترین خواننده را دارد، اما در سطح کتابهایی است که امروز بیشترین خواننده را دارد و البته دیروز هم کتابهای شریعتی هیچ هماوردی نداشت و بینظیر بود و متولیان شریعتی هم متولیان دولتی نبودند. هیچ قدرت و ثروتی پشت تبلیغ شریعتی ننشسته بود. این چه سری است در اندیشهی انسانی که همه سعی در بایکوت کردن او داشتند و بر ضد او خرج میکنند ولی روز به روز بیشتر میدرخشد. برای همین هم تمام روشنفکران لائیک، چه در داخل و چه در خارج در مورد شریعتی حرف میزنند و در مورد او نقد میکنند. حالا یکی بپرسد چرا او که 30 سال است فوت کرده در موردش نقد میکنید و در مورد دیگران حرف نمیزنید؟! برای این که حساساند برای اینکه آرزو میکنند که روزی دیگر نام شریعتی در میان نیاید ولی نمیشود. پس سر درازی این سخن بیخود نیست. این همه حرفها؛ هم خودش بسیار گفت، هم دربارهاش بسیار گفتند. بنابراین آن سر را باید پیدا کرد و از اندیشهی شریعتی بیتفاوت نگذریم. من احساس میکنم نسل ما نیاز و وظیفهای دارند که اندیشهی شریعتی را دوباره به نسل جدید منتقل کند و فکر نکنیم ما دیگر از شریعتی گذر کنیم؛ ما باید شریعتی را نقد کنیم و او را معرفی کنیم. شریعتی مثل خیلی کسان دیگر ممکن است راهی را شروع کرده باشد و در راه بلغزد. آنهایی نمیلغزند که راه نمیروند، آنهایی نمیافتند که سر جایشان نشستهاند. شریعتی مجبور بود بدود و نه راه برود، چون زمانهی شریعتی، زمانی نبود که آهسته آهسته راه برود. باید میدوید. برای همین این دویدنها، گاهی اوقات خستگی و کجراهی میآورد. لذا نیاز به اصلاح هم دارد. دوست داشتن شریعتی تعریف و تمجید محض از شریعتی نیست. ما اگر از شریعتی تعریف میکنیم، باید بدانیم که او دیگر نیازی به تعریف ندارد و اصلاً برای او سودی ندارد. او از عالم رفته و با خدای خودش ملاقات کرده، خوب یا بد، او در آنجا به حساب اعمال خودش توسط خداوند میرسد. آنچه از شریعتی مانده شخص شریعتی نیست، بلکه آثار اوست و این آثار برای اینکه سودمند و ماندگار بماند نیاز دارد که چاقوی جراحی و نقد در آن به کار رود و امروز من این نقد را در فرزندان شریعتی میبینم. وقتی با فرزندان شریعتی صحبت میشود، اینطور نیست که دربست تفکر پدرشان را بپذیرند و خانواده، دوستان و شاگردان شریعتی وقتی در مورد دکتر صحبت میکنند، ایشان را نقد میکنند و این مسأله در مورد دیگر روشنفکران و متفکران از دنیا رفتهی ما هم صدق میکند، ما باید آنها را هم نقد کنیم و نه تعریف و تمجید محض. تا اینکه بشود دوباره آنها را به صحنه آورد. بدون نقد اندیشمندی به صحنه نمیآید و یکی از توفیقاتی که خداوند به شریعتی داده بود این بود که ایشان مخالفین سمجی داشت و همین مخالفین سبب شدند که شریعتی ماندگار بماند. * به نظر شما چه نقدهایی را میتوان به شریعتی وارد کرد؟ ـ از آنجایی که من با حساسیت مطالب دکتر شریعتی را مورد مطالعه قرار میدهم این را بایستی گفت که ما الان به پرداختن معنویت بیشتر نیاز داریم و این معنویت در اندیشههای مرحوم شریعتی نه این که نیست ولی کمرنگ است و وظیفهی ماست که در اندیشهی شریعتی بگردیم و این مقوله را برجسته کنیم. مرحوم شریعتی به عرفان، آزادی و برابری انگشت گذاشته و این از آثار متأخر شریعتی هم هست. پیداست که شریعتی به این سو، روی آورده بود، و این که نیاز جامعه به عرفان، اخلاق و معنویت است تا اینکه به آزادی و برابری منتهی شود. آزادی بدون عرفان، برابری بدون آزادی و عرفان همهاش مصیبت است. عرفان بدون آزادی و برابری باز هم مصیبت است و این سه باید دست به دست هم دهند تا جامعه بتواند به رشد خود برسد و زمانهی شریعتی چندان به او این اجازه را نمیداد که به این مقوله زیاد بپردازد. برای این که شریعتی همیشه احساس میکرد که فرصتها دارد از دست میرود. اگر امروز حرف آخر را نزنی، فردا دیگر حلقومت را بریدهاند. چنان که وقتی شریعتی حسینیه ارشاد را از دست داد، هم خودش و هم اطرافیانش احساس کردند که دیگر نمیشود کاری کرد و بعدها اینقدر فشارها زیاد شد که به این فکر افتاد حسینیه را به خارج از کشور مثل لبنان انتقال بدهد با امام موسی صدر هماهنگ کردند که دوباره حسینیه راه بیندازند و این مسأله است که امروز در اندیشهی شریعتی معنویت را کمرنگ میبینیم و قابل نقد است و البته قابل مذمت نیست. میشود گفت این نقص شریعتی است که به معنویت نتوانست به اندازهی کافی و وافی بپردازد، چون زمانه به او این اجازه را نمیداد، پس روشنفکر دینی امروز باید یک قدم جلوتر برود همانند کاری که آقای ملکیان و دیگر روشنفکران دینی دارند انجام میدهند در مسائل اخلاقی این ضرورت زمانهی ماست.ما اگر میخواهیم دنیای بیخشونت داشته باشیم و دنیایی که دین را با بنیادگرایی متهم نکنند و زیر سئوال نبرند نیاز دوباره به بازگشت به اخلاق داریم. مطلب دیگری که باید در اندیشهی شریعتی نگاهی نو به آن انداخت، مسألهی تجدید نظر در بحث ایدئولوژی کردن سنت است. مرحوم شریعتی در زمانه نیاز میدید که سنت را به ایدئولوژی تبدیل کند. در این مسأله امروز باید مقداری تجدید نظر کرد. البته مراد مرحوم شریعتی از ایدئولوژی آن چیزی نبود که دکتر شایگان میگویند، یا آنچه که دکتر سروش میگوید. آنها هرکدام تعریف خاص خودشان را از ایدئولوژی دارند. آنها ایدئولوژی را آگاهی کاذب میدانند. اما شریعتی ایدئولوژی را آگاهی کاذب نمیدانست، بلکه مکتبی که بتواند در عمل پاسخ بدهد، یک امر ذهنی نباشد. راه و راهنمای عمل باشد. نگاه شریعتی به ایدئولوژی این بود. آنچه که آقایان به عنوان ایدئولوژی میگویند که یک مانیفیست خاصی میدهند و دور همان هم به عنوان یک حزب کمونیسیتی میچرخی و هرچه که شورای حزب کمونیست دستور داد همه به آن عمل کنند خب این دیکتاتوری است و مرحوم شریعتی هم با آن مخالف بود. این ایدئولوژی مورد نقد شدید است و میتوان گفت پایان ایدئولوژی است. شریعتی برای این که این ایدئولوژی به دیکتاتوری منتهی نشود راهی را که پیدا کرده بود امر به معروف و هجرت بود. این مسائل را مطرح میکرد و میگفت: اینها برای این است که یک مکتب مثل یک حوضچه راکد نماند و بگندد. برای این که همیشه سرزنده و پویا و پاسخگو باشد، باید اجتهاد کرد. مرحوم شریعتی اجتهاد را افتخاری برای شیعه میداند. اجتهاد مانعی برای تبدیل ایدئولوژی به استبداد و دیکتاتوری است. البته مرحوم شریعتی در نامهای که در ابتدای نقد کتاب آقای علی حجتی کرمانی که ترجمه کتاب شهید صدر بود به عنوان مقدمه کتاب آورده بود میگوید که منابع اجتهاد علاوه بر کتاب و سنت، علم و زمان است. به جای اجماع و به جای عقل، علم و زمان است. زمانه ما، زمانه به سر آمدن ایدئولوژیهاست مخصوصاً با ظهور بنیادگرایی القاعده طالبان و این نوع گروههایی که حتا رگههایی از آن را در داخل هم مشاهده میکند. دیگر باید با ایدئولوژیاندیشی که منجر به این نوع دگماتیسم میشود برخورد کرد. مطمئناً ایدئولوژیهای اینگونه به دوگماتیسم و فاشیسم منجر میشود. مرحوم شریعتی با همه اینها در ستیز بود. ولی صرف مراجعه به کتابهای شریعتی که احساس میکرد که باید یک ایدئولوژی در دست نسل جوان داد تا از مکتبهایی که آمدند که ذهن او را تصرف کنند نجات پیدا کند باید تجدیدنظر جدی کرد. مرحوم شریعتی در آثارش چندان با مدرنیته سر سازگاری نشان نمیدهد. البته او با مدرنیته مخالف نبود، با مدرنیزاسیون مخالف بود. با غربزدگی مخالف بود، اما با غرب را دیدن و شناختن و خوبیهای آن را گرفتن هرگز مخالف نبود. مرحوم شریعتی مخالف علم و تمدن و ترقی و آزادی نبود. او تمام تلاش و فریادش این بود که «ای آزادی، خجسته آزادی کجایی تا تمام وجودم را به پای تو بریزم»؛ اما شریعتی در آن زمان نمیتوانست خودش را فریب دهد و بیاید از آزادیای سخن بگوید که مردم هنوز مفهوم آن را نفهمیدهاند. هنوز که هنوز است وقتی سخن از آزادی میشود عدهای میگویند آزادی یعنی ولنگاری. هنوز در تبلیغات ما، آزادی یک مقولهی متهم است که اگر کسی به عنوان راه و روش خودش بگوید که آمدم آزادی را معیار حرکت خودم قرار دادم میگویند: آزادی یعنی بدبختی، فساد، خرابی، فحشا و …. هنوز ما بعد از 30 سال نفهمیدیم که آزادی یعنی چه و قدر آزادی یعنی چه؟ حتا 40 سال قبل وقتی شریعتی میخواست از آزادی سخن بگوید، در آن زمان هم آزادی خیلی مشتری نداشت. کسانی که اهل مبارزه بودند، شریعتی را متهم میکردند که تو آمدی کار فرهنگی کنی تا جلوی مبارزه مسلحانه را بگیری. شریعتی در میان افرادی که انتظار کمک داشت و حرف و درد شریعتی را نمیفهمیدند و کار فرهنگی شریعتی را درک نمیکردند. گیر کرده بود. به همین دلیل بیشترین سخن شریعتی از دردها و رنجهای زمانهاش بود و میدانست که خرافه تار و پود مردم را گرفته و اسیر کرده که معتقدین به دین را دارد خفه میکند و شریعتی میخواست این زنجیرها را باز کند. روشنفکران امروزی ما که مثل شریعتی درگیر نبودند توقع دارند که شریعتی در آن دوران، با آن فرصت کم همه کارهای نکرده را انجام میداد. به جای این که بگویند شریعتی 10 قدم رفت، ما قدم بعدی را برداریم میخواهند همه قدمها را خراب کنند و از صفر شروع کنند. من در عجبم از متفکرین، از آقایانی چون طباطبایی که به راحتی کاری که شریعتی کرد را زیر سئوال میبرند، همین کارهایی که میتوانستند انجام بدهند و ندادند. باز هم دم از این میزنند که باید به ترقی برسیم. مگر ترقی با آرزو به وجود میآید؟ شما تا رهایی پیدا نکنی و در جامعه آزاد راه پیدا نکنی نمیتوانی به ترقی برسی. من بیشتر فکر میکنم پیام این آقایان بوی غربزدگی میدهد یعنی واردات امکانات غرب به صورت پروازی به سوی کشور ایران. در حالی که شریعتی در حال رشد انسانها بود و میخواست نیروی انسانی درست کند و این کار را هم کرد و ثمر هم داد. * دکتر شریعتی اسلامی را معرفی کرده که مشخصههایی خاصی داشت، حالا تفاوت معیارها، مشخصهها و ممیزاتی که اسلام شریعتی با اسلام سنتی و حتا اسلام متجددین داشت چیست؟ ـ مرحوم شریعتی اسلام و دین و حتا خدا را برای مردم میخواهد و نه مردم را برای دین و این تفاوت بسیار عظیم شریعتی با سنتیهاست. مرحوم شریعتی میگوید خدا اگر پیامبر را فرستاده، برای این بوده که مردم را به فلاح و صلاح و رستگاری برساند. اصل مردماند. خداوند هدایت مردم و نجات مردم را خواسته است. لذا هدایتگری را لازمه نجات مردم دانسته، اگر دین را فرستاد، پس دین در خدمت مردم است و دینی که نتواند دست مردم را بگیرد دین خدایی نیست. برای تشخیص خوبی یک دین و یک پیام دینی لازم است که ببینیم آیا این دین گوشهای از زندگی مردم و مشکل مردم را حل میکند یا نه. اگر پیام یک پیامبری، دردی از مردم دوا کرد و توانست مردم را جلو ببرد این پیام شنیدنی است و دینی است. اما پیامی که به نام پیامبران مردم را راکد میکند و به عقب میبرد، این نمیتواند پیام دین باشد. چون معیار اصلی در پیام شریعتی این بود که خدایی که مردم را آفریده و برای آنها دین را فرستاده برای این است که خدا این مردم را دوست داشته و میخواسته این مردم نجات پیدا کنند پس دینی را که فرستاده باید به مردم کمک کند. پس این تفاوت بسیاری با دید سنتی دارد. دید سنتی مردم را برای دین میخواهد، پس اگر به خاطر یک مسألهی دینی مردم تلف شوند دید سنتی مشکل ندارد ولی روشنفکری چون مرحوم شریعتی این را نمیپسندد. او میگوید دین برای این است که مردم را نجات بدهد نه مردم را به نابودی بکشاند. پس اگر دین جایی نتوانست مردم را به فلاح بکشاند، طبق گفته مرحوم شریعتی که میگفت دینی که نمیتواند دنیای مردم را آباد کند مطمئناً آخرت مردم را هم آباد نخواهد کرد. پس دین نمیتواند بیتفاوت به زندگی مردم باشد. پس باید پیام انسانی داشته باشد. لازمهی پیام انسانی دین هم، انسانشناسی است و مرحوم شریعتی روی مسألهی انسانشناسی تأکید بسیار داشت. تا انسان را نشناسی دین را هم نمیتوانی بشناسی به همین لحاظ تفاوت اصلی شریعتی با سنتیها این است که شریعتی دین را برای مردم میخواهد؛ اما بسیاری از سنتیها مردم را برای دین میخواهند. لذا نگاه ثانوی به مردم دارند. در حالی که مرحوم شریعتی نگاه اولیه به مردم دارند. * اسلام شریعتی با اسلام متجددین یا روشنفکرانی که اسلامشان با دکتر تفاوت دارد. این تفاوتها در چیست؟ ـ روشنفکران دو دستهاند: 1. روشنفکران دینی 2. روشنفکران غیردینی. شریعتی با روشنفکران غیردینی تفاوت بسیار دارد. شریعتی اسلام را مهم میداند. اسلام را راهی برای نجات انسان میداند و نجات انسانها را فارغ از دین نمیداند. این تفاوت عمدهای است. او تعلق خاطر و وابستگی به دین دارد. او استفاده ابزاری از دین نمیکند، به همین لحاظ مرحوم شریعتی ایمان به دین ندارد. این هست که از دین صحبت میکند و دین را تنها راهی میداند که میتواند انسانها را به فلاح برساند در صورتی که روشنفکران غیردینی دین را مزاحم انسان میدانند و دنبال حذف دین هستند. در حالی که شریعتی نظرش این نیست و تمام روشنفکران دینی نظرشان این است که دین لازمهی مردم است، حتا روشنفکران دینی که به دنبال سکولار هستند و به سکولار سیاسی اعتقاد دارند ولی سکولار مذهبی را قبول ندارند. شما روشنفکر دینی پیدا نمیکنید که به سکولار مذهبی معتقد باشند؛ نهایتاً روشنفکری مثل دکتر سروش میگوید که من اگر به سکولاریسم اعتقاد دارم به سکولاریسم سیاسی اعتقاد دارم یعنی در امر حکومت باید مسأله سکولاریسم باشد. من در صدد نقد یا تایید این سخن نیستم و البته شریعتی به سکولاریسم اعتقاد خاصی ندارد و البته در آن زمان. اما در حال حاضر نیست که ببینیم نظرش تغییر میکند یا نه. بلکه معتقد بود که دین در صحنه زندگی میتواند برنامه بدهد، نه تنها صحنه فردی بلکه اجتماعی و تفاوت روشنفکر دینی امروز گویا چنین مثل مثل دکتر سروش، شبستری و دیگران با مرحوم شریعتی این است که مرحوم شریعتی اعتقاد داشت که دین پیام اجتماعی دارد و میتواند در صحنه اجتماعی برنامه بدهد، در صورتی که روشنفکران امروز میگویند صحنه اجتماعی باید با تجربهی بشری، آزمون و خطا مواجه شود و دین به صحنه فردی انسانها برود. الان من در صدد نقد این مسأله نیستم ولی عقیدهام بر این است که اندیشهی شریعتی به سنت پیغمبر نزدیکتر است. * دکتر در سخنرانیها و کتابهایش روی مسائلی مثل امام حسین، شهادت، انتظار و مهدویت هم تأکید داشت. به نظر شما دیدگاه شریعتی در مورد انتظار، مکتب اعتراض، مهدویت در این خصوص چه بود؟ ـ وقتی مرحوم شریعتی میخواست پیامی از دین را به مردم برساند، پیامهایی را میگفت که میتوانست پاسخگوی مشکلات مردم زمانش باشد. او انتزاعی فکر نمیکرد، او نیامده بود به خاطر ثواب و گذاشتن آثاری از خود از دین سخن بگوید. او آمده بود تا پاسخگوی مشکلات زمانهای باشد که در عصر خودش مطرح است. برای همین روی مقولاتی انگشت گذاشته بود که میتوانست درد زمانه را دوا کند و این نمیگوید که این مقولاتی که شما فرمودید از نظر شریعتی مهمتر است بلکه در آن عصری که شریعتی زندگی میکرد، نیاز بود از آن مقوله بیشتر صحبت شود. به همین لحاظ از امام حسین صحبت کرد. چون در آن زمان، امام حسین میتوانست زنجیرها را باز کند. شاید اگر او امروز بود، نیاز میدید که از مکتب امام صادق صحبت کند. از انتظار صحبت کرد، چون در آن زمان انتظار و مهدویت به گونهای شده بود که در آن زمان مردم را از حرکت بازداشته بود. ما با مقولهای مثل انجمن حجتیه مواجه بودیم که از مهدویت برای خاموش کردن انسانها استفاده میکردند. مرحوم شریعتی گفته بود که انتظار مهدویت امر بسیار مهمی است و ادامهدهندهی عاشورا وبعثت پیامبر است و این نمیتواند مخدر و خاموش کنندهی حرکتها باشد. این باید زایش، حرکت، جنبش ایجاد کند به همین لحاظ گفت انتظار مذهب اعتراض است. یعنی وقتی کسی منتظر است به همه نظامهای سیاسی و قدرتمندان عصر خودش معترض است. لذا انسان منتظر یک انسان متحرک است. یک انسان معترض و حاضر در صحنه است. زمانه شریعتی با این زمان خیلی فرق میکند. ما در عصر خود نباید بدون آنکه به زمان شریعتی برگردیم در مورد شریعتی قضاوت کنیم. اگر اندیشههای شریعتی را به آن زمان ببریم میبینیم او از دین بهترین استفاده را کرده، برای اینکه دین کلید است. قفلی که آن زمان زده بودند با کلید انتظار باز میشد. بنابراین شریعتی از دین مقولاتی را استخراج کرد که این مقولات میتوانست هویتساز باشد و نسلی که این را میشنود لباس نو بپوشد و یک ماهیت جدیدی پیدا کند. برای همین هم هست که وقتی صحبت از فاطمه میکند نسل جوان آن زمان چنان تغییر میکند که وقتی مرحوم دوانی در خاطراتش نقل میکند میگوید که با شهید مطهری از جلوی حسینیه رد میشدیم و دیدیم که دختران محجبه به صف ایستادهاند تا نوبتشان شود و داخل حسینیه بروند. اینها مخاطبان دانشجوی شریعتی بودند. شریعتی با کتاب «فاطمه، فاطمه است» و «زن در چشمان محمد» و «زن مسلمان» و اینها توانسته بود، دختران را محجبه کند. نه به خاطر سفارش مادربزرگ و نق زدن خانواده، بلکه به خاطر این که دانسته بودند که چرا حجاب را انتخاب کردهاند و حتا در زیر شکنجهی ساواک هم از عقیدهشان دست برنمیداشتند و میگفتند چادر ما به منزله اسلحه است برای ما. به هرحال شریعتی توانست با استفاده از مقولات دینی تحرک ایجاد کند. به همین لحاظ هم دست روی مقولاتی گذاشت که آن زمان نیاز بود. البته شریعتی خیلی پرجانبه سخن گفته و ما برخی مقولات را به خاطر این که جامعه بیشتر پذیرفته بود، آنها را برجسته میبینیم. از چیزهایی که سنتیها روی آن خیلی تأکید میکردند او غافل نشد. شریعتی از مکتبهای غربی، اگزیستیالیسم و ماتریالیسم، بودایی و از مکتبهای هندی هم حرف میزد. ولی چون جامعه ما دردهای اصلیاش مقولات دیگری بود این مقولات بیشتر در سخنان شریعتی نمود پیدا کرد. کار مهم دیگری که شریعتی کرد این بود که شخصیتهای صدر اسلام را دوباره احیا کرد. از ابوذر و سلمان سخن گفت: در نزد روشنفکران آن زمان، این سخنان ارتجاعی بود اما شریعتی با آن کلام سحّار خودش و شناخت زمانهی خودش توانست چنان آن شخصیتها را مطرح کند که احساس کنیم ابوذر و سلمان در قرن بیستم بودند. این نکته را هم عرض کنم که میگویند شریعتی بیشتر ابوذری بود که این هم صحیح نیست. من احساس میکنم شریعتی بیشتر سلمانی بود. شریعتی متفکر عمیقی بود و در خلوت خویش تفکر میکرد. شما کتاب «هبوط در کویر» او را میبینید که چقدر او عمیق است. شریعتی به دنبال تعریف و تمجید و قدرت و منافع نبود. او از همه چیز دست شسته بود تا رسالت خودش را که رسالت روشنفکری و پیامبری است به درستی به انجام برساند. در نهایت باید بگویم من فکر میکنم شریعتی بنا به زمانهی خودش توانست این رسالت را به درستی به انجام برساند. |

تاکنون هیچ اداره ارشادی از مطبوعات محلی استان شکایت نکرده ولی میتوان به صراحت گفت که اداره ارشاد در زمان شفیعی بیشتر از تمامی ادارات دیگر از مطبوعات محلی شکایت کرده و گزارش خلاف نوشته ولی به دلیل واهی بودن شکایت نامبرده به جایی نرسیده و همهی شکایتهایش در مرحلهی دادسرا مختومه شده است، بعد از به نتیجه نرسیدن شکایتهایش اقدام به «تذکر محرمانه» به دلایل واهی نموده و همچنین سوبسید سهمیه کاغذ که به طور سراسری به کل مطبوعات کشور تعلق میگرفت، از تعدادی از مطبوعات فعال استان محروم کرده است. بن کارت های کتاب خبرنگاران و مطبوعات را فقط به عدهای خاص دادند که بعضی از آنها در تمامی زندگیشان یک خبر تنظیم نکردهاند. برای تحت فشار قرار دادن و تعطیلی مطبوعات تمامی آگهی ادارات را در اداره ارشاد تجمیع و تعدادی از مطبوعات منتقد را از آن محروم کرده است. خلاصه بیش از یک سال و نیم است که ارشاد تمامی مزایا و کمکهای خود به مطبوعات را از نشریات مهم بوشهری دریغ مینماید و به نوعی نشریات بوشهری را تحریم نموده است.
در سال 1907 میلادی به روایت روزانه