|
خبرنگار نصیر: روز شنبه 5 آذرماه، مراسم تشییع پیکر استاد منوچهر آتشی با حضور هزاران نفر از شاعران، نویسندگان، روزنامه نگاران، هنرمندان و اقشار مختلف مردمِ بزرگِ ایران زمین که از مناطق مختلف کشور به بوشهر آمده بودند با شکوهی وصف ناپذیر از مجتمع فرهنگی ـ هنری به سمتِ امامزاده عبدالمهیمن برگزار گردید.
حضور "تبادار" استاندار سابق بوشهر و برخی معاونین، "محمد دادفر" نماینده ی مردم بوشهر، گناوه و دیلم در مجلس ششم و برخی مسؤولین و مدیران کل ادارات استان و همچنین شخصیت های برجسته ی ادبی، هنری و فرهنگی کشور در کنار حضور گسترده و کم نظیر اقشار مختلف مردم، بسیار چشمگیر بود.
مراسم تشییع پیکر شاعر سترگِ ایران زمین و کاروانسالارِ شعر جنوب در ساعت 14:30 با اجرای مراسم آیینی در محوطه ی مجتمع فرهنگی ـ هنری ارشاد آغاز گردید و در پی، پیکر استاد "آتشی" بر دست های خیل تشییع کنندگان تا میدان قدس مشایعت شد  
گورِ مرا کنارِ گلِ سرخ بگشایید/ نعشِ مرا به تابوتِ آتش بگذارید/ و روحِ نیمه جانم را/ بر حرف حرفِ نامِ یاغیِ آخر/ رگ بزنید.
«وصیت ـ منوچهر آتشی»
"منوچهر آتشی" شاعرِ سترگِ ایران زمین به خیلِ جاودانگانِ گران ارجِ هنر و ادبیاتِ این کهن بوم و بر "نیما"یِ پیشوا، و شاملو و فروغ و اخوان و سپهری و گلشیری و . . . پیوست.
غیابِ حضورِ آتشیِ بزرگ را به جامعه ی ادبی و هنری و تمامیِ مردمانِ ایرانِ جاوید، تعزیت می گوییم، اگرچه خبرِ بدرودِ نابگاهِ او را "به اشعارش نرساندند". شعرش را تا یک "همیشه" زمزمه و نام و یادش را گرامی می داریم.
نجف دریابندری، عبدالحسین شریفیان، علی باباچاهی، منیرو روانی پور، ایرج صغیری، محمد دادفر، ایرج شمسی زاده، فرج کمالی، حسن زنگنه، علی گلزاده، سیدجعفر حمیدی، علی مرادی، محسن شریف، محمدرضا صفدری، حسین دولابی، شاپور جورکش، ابوتراب خسروی، صمد طاهری، حسین پورصفر، مهناز کریمی، سعید مهیمنی، عبدالمجید زنگویی، حسین دهقانی، احمد آرام،  
1ـ یک روز قبل از سفرِ شعری به کشورهای اسکاندیناوی و بعضی دیگر از کشورهای اروپایی به ایران بازگشته بود. برای مصاحبه ای کوتاه و تلفنی درباره ی این سفر، تماس گرفته بودم. در همان اوایلِ مصاحبه وقتی گفتم: «شما در گفتگو با رادیو آزادی...» نگذاشت سؤالم تمام شود، برافروخته و قاطع گفت: «من هرگز مصاحبه ای با رادیو آزادی نداشته ام و نخواهم داشت.» گفتم: «پرسشِ من درباره ی این رادیو نیست، بلکه راجع به متنِ سخنانِ شماست.» بی توجه به این جمله، با همان صراحتِ اولیه ادامه داد: «شما از کجا می گویید که من با آن رادیو صحبت کرده ام؟» گفتم: «صدای شما از آن رادیو پخش شد و مجری، ادعا کرد که این گفته ها در مصاحبه با رادیو آزادی گفته شده است. مصاحبه به انحراف رفته بود و من که بیشتر سیاسی خوان و سیاسی نویس هستم، بحث ادبی را رها کردم.» به نظر می رسید سال هاست زیرِ فشارِ "مخالفِ جمهوری اسلامی بودن" است و نسبت به هر حرفی که یادآورِ چنین فضایی باشد، حسّاس شده است. از همکاری خود با وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی سخن گفت و رابطه ی خوبی که با نهادهای فرهنگی جمهوری اسلامی دارد....  
هر چند که به تعدادی از صاحبان عقل و خرد و نیز معتمدین در شورای محترم اسلامی توصیه کرده بودیم اکنون که شهرداری با تمام توان خود اعم از نیروهای خدمتگزار و بسیج امکانات با تمامی ظرفیتها در حال خدمتگزاری به شهروندان عزیز بوشهری است ، اجازه ندهید که بعضی از افراد با سیاه نمایی و جلوه دادن چهره ای نادرست از شهر و شهرداری در صدد ضایع نمودن و پایمال کردن زحمات نیروهای سخت کوش شهرداری بشوند . اما متاسفانه مثلث شوم رسانه ای کمر به تضعیف شهرداری بست و ازخویشتنداری و تواضع شهرداری که به احترام نقد و نقادی رسانه ای سکوت اختیارکرده بود و از هر گـونه پاسخ گوئی پرهیـــز می نمود بود ، سوء استفاده کرد و با استفاده از منابع عمومی که جزء حقوق مردمی است ، بهره برداری شخصی نمود و مدتی است که این زنجیره تاریک با تشویش اذهان عمومی قصد وارد کردن ضربه به پیکره سازمان خدمتگزارو تخریب چهره ها و شخصیت ها نموده است .  
خبرنگار نصیر: روز جهانی ایدز مصادف با اول دسامبر مطابق دهم آذرماه است. به همین مناسبت جلسه ای در هلال احمر استان بوشهر برگزار شد.
در این جلسه معاون درمان و توانبخشی هلال احمر گفت: ایدز فقط یک بیماری نیست، خیلی از بیماری ها فقط جنبه ی بهداشتی دارند که از لحاظ سلامتِ بهداشتی، جامعه را تهدید می کنند، اما ایدز علاوه بر این که یک موضوع بهداشتی است، یک موضوع شاید سیاسی، اجتماعی، فرهنگی و اقتصادی محسوب می شود.
رستگارپور در مورد کارهایی که در زمینه ی ایدز در استان بوشهر انجام شده گفت: در استان بوشهر کمیته یی به نام پیشگیری از ایدز وجود دارد که با ریاست استاندارد و برخی از رؤسای ادارات تشکیل شده است. این کمیته 5 زیر کمیته دارد که در قسمت های مختلف فعالیت دارند.  
خبرنگار نصیر: استان بوشهر روزانه به 250 هزار متر مکعب آب نیاز دارد که در حال حاضر 150 هزار متر مکعب آب دریافت می کنیم و با این حساب روزانه 100.000 هزار متر مکعب کمبود آب در استان داریم.
مسؤول روباط عمومی آب و فاضلاب استان بوشهر گفت: آب استان از لحاظ بهداشتی درکلیه شهرستان ها کلرزنی می شود و روزانه به دقت مورد آزمایش قرار می گیرد و هیچ مورد آلودگی آب تاکنون نداشته ایم.
زاهدی افزود: یک آزمایشگاه در مرکز بوشهر داریم و تعدادی در شهرستان های مختلف وجود دارند که آزمایشگاه مرکزی بوشهر به عنوان مرجع در استان شناخته شده است که علوم پزشکی و محیط زیست استان نیز این مرکز را تأیید کرده اند.
وی در ادامه درباره ی منابع تأمین آب در استان گفت: ما منابع تأمین آب در استان نداریم و آب مورد نیاز استان بوشهر از شهرستان کازرون که با طول 200 کیلومتر خط انتقال تأمین می شود و استان بوشهر کاملاً وابسته است و تقریباً 90 درصد آب مصرفی شرب از استان های هم جوار به خصوص استان فارس تأمین می شود و فقط 10 درصد از چاه های استان تأمین می گردد.  
: با توجه به این که در ایران تنوع زیادی در میوه وجود دارد و باغداری ها و تولید میوه در ایرالن فراوان است ولی مردم با توجه به درآمد خود نسبت به گرانی قیمت میوه گله مند هستند. در ایران خانواده هایی یافت می شود که نمی توانند با توجه به بودجه ایی که دارند در هر ماه حتی یک بار میوه استفاده کنند. چرا باید کشوری از نر میوه دارای تنوع و فراوانی زیادی باشد و هم چنین می تواند در زمینه صادرات میوه یکی از کشورهای پیشتاز جهان باشد اما قدرت خرید آن برای شهروند آن کشور مقدور نباشد در حالی که میوه به عنوان یک منبع غذایی مفید که برای سلامتی فرد و جامعه مفید است در سبد غذایی خانواده ی ایرانی کم یافت می شود.
اما در شهر بوشهر گراننی مانند ییک بیماری مسری که هیچ علاجی برای آن نیست به همه چیز سرایت کرده است. ما با این بهانه به بازار میوه فروشان در شهر بوشهر رفتیم تا درباره ی علل گرانی میوه از فروشندگان و خریداران جست وجو شویم.
به سراغ یکی از فروشندگان میوه که سرگرم بحث درباره ی قیمت میوه با یکی از خریداران خود بود رفتیم، فروشنده درباره گرانی میوه چنین گفت: در زمستان بارندگی و خرابی راه ها روی قیمت میوه اثر دارد. در بازار از نظر کیفیت چندین نوع میوه وجود دارد و مشتریان با توجه به بودجه خود اجناس گوناگون خریداری می کنند. اختلاف بین قیمت یک نوع میوه در بوشهر و شیراز زیاد نیست. با توجه به دوری راه شیراز و بوشهر اضافه شدن 100 تومان به قیمت میوه چیز زیادی نیست.  
به مناسبت هفته کتاب و کتابخوانی در مجمع فرهنگی و هنر ی سیزدهمین دوره جشنواره کتاب بوشهر برگزار شد.--تعیین حریم مسکونی روستاهای حاشیه عالی شهر - بیش از 20 هزار جلد کتاب در کتابخانه های مدارس منطقه بردخون موجود است--  
واژه ی زیبای فرهنگ گوهری است گرانبها که از دیر باز و در هر وقت و مکان، هر پژوهش گری به نحوی کوشیده است با دشنه اندیشه و تفکر آن را سفته تا رازهای نهفته و مستور آن را باز یابد لذا شناخت فرهنگ جامعه امری ضروری و محتوم است چرا که اگر آن را نشناسیم هرگز نخواهیم دانست تهاجم های وارده به آن از چه مواضعی هستند. تردیدی نیست با پیدایش فرهنگ نیز وجود داشته گستره قلمرو آن به وسعت حیات اجتماعی انسان است و فرهنگ همه میراث های اندیشه و تفکر و اعمال انسان ها را از آغاز تاکنون شامل می شود. فرهنگ غنی کشور ما که در ابعاد مختلف آن به تأسی از تعالیم و آموزه های ارزش مند اسلامی دارای قدمت و شکوه خاصی می باشد همواره و در دوره های مختلف مورد تهدید و یورش جدی فرهنگی سایر اقوام و ملل دیگر بوده که بعضاً در نتیجه این یورش ها فاصله گرفتن و در نوع خطرناک آن به وجود آمدن شکاف های عمیق در باورهای و عقاید و اعتقادات اصیل ما را موجب گردیده و یا با پذیرش تفکرات، اعمال و کردار قوم یا ملت یورش کننده به فرهنگ جامعه، اعتقادات و رسوم ما، نیز به طرز خطرناکی تأثیرپذیر گردیده است.  
جوان ترها هستند که کم تجربه و کم حوصله می باشند پرشتاب عجول و تازه کار، عشق و عاشقی، با کمتر جریانی و پیش آمد و حادثه ای از کوره به در رفته و اعتبار و حرمت همکار و حتی دوست و آشنا و بدتر از آن احترام و حیثیت بزرگ ترها و ریش سفیدها را فراموش می کنند. بیشتر اوقات شتابان و با عجله تمام چون می خواهند زودتر به مقصد برسند شاید بی رحم و کم حواس می شوند. جالب این که اتومبیل های پاره ای از آن ها همیشه خیلی شیک و به قول خودشان در حد کلاس بالا و تمیز هستند. در تزئینات وسیله نقلیه خود هم سلیقه های خاصی به کار برده و با دقت آن را
...  
هنرِ مردانِ بسیجی در جذبِ انسان هایی است که کالبدِ آن ها بی روح است. یک بسیجی، باید آنچنان طراوت و شادابی داشته باشد که بتوان آن را با تلخ ترین بیان ها تحمل کرد نه آن که با شیرین ترین سخنان هم نتوان جذابیتی در آن یافت.
اصولاً فلسفه ی وجود بسیج، خدمت به مردم یا همان وطن است. یک بسیجی، فرهنگِ زیستن دارد. زیستن برای دیگران، وگر نه برای خود زیستن که هنر نیست. یک بسیجی، فرهنگِ ایثار دارد؛ بنابراین زیستنِ او هم باید با فرهنگش عجین باشد، وگرنه دل آزردنِ افراد هم هنر نیست. زمانی که اهریمنان، چشمِ طمع به خاکِ پاک و تابناکِ ایران زمین داشتند، مردانی از جنسِ مردم و به نام مردم در کالبدِ بسیج پا به عرصه ی نبرد گذاشتند، نبردی نابرابر که از یک طرف تمام ابرقدرت ها با انگیزه ی نابودیِ وطن و از طرفی دیگر مردانِ بی ادعا اما با عقیده ای والا، عقیده ای که اگر آن را موشکافی کنیم، برخاسته از ایمانی ست که از مذهب شیعه نشأت گرفته بود.  
چند ساعتی بود که رسیده بودم و بعد از دین خواهرم و بچه ها خستگی راه تا حدی از تنم بیرون رفته بود. کنار پنجره رو به باغچه ی بزرگ خانه، در کنار بخاری نفتی قدیمی نشسته بودم و به ابرهای نازا و بی خاصیت که چهره ی رنگ پریده خورشید پاییزی را تیره می ساختند نگاه می کردم که خواهرم به کنارم آمد، سال ها بود که هم دیگر را ندیده بودیم، از هر دری سخن گفتیم. از او پرسیدم: چه بر سر شهر آمده؟ خندید و گفت: بگو چه بر سر شهر نیامده؟! وقتی چروکی را که از خنده در چهره اش نشست مشاهده کردم انگار کسی بر دلم چنگ زد. او گفت فقط شهر نیست که پیر و خسته شده نگاه کن اهالی نیز کم تر از شهر پیر و ناتوان نشده اند. حرفی نزدم، نخواستم ناراحتش کنم در عوض پرسیدم  
نمی دانم زمینِ خاکیِ فوتبالِ محله ی شکری را چقدر به یاد دارید. همین قدر بگویم که یکی از بهترین زمین های فوتبال بوشهر بود و از آن جا مردانِ بزرگی به فوتبال بوشهر و ایران معرفی شدند. جوانان بی ادعایی که با عشق و علاقه، تمامی این سبخ زار را می دویدند. شکری، اصولاً در اکثر عرصه ها مثل ورزش، هنر و ... مردانی در خورِ تقدیر و بی ادعا را به جامعه معرفی کرده است. محله ای بزرگ که چون شاهرگی، دیگر محلات را به هم ربط می دهد. این هفته به سراغ محمد لطفی رفتیم، دروازه بانی که شیرجه ها و رفلکس های مثال زدنی داشت. فوتبالیستی پرشور و نترس که فوتبالش را از همین زمین شروع کرد و به عضویت تیم ساسان (توحید فعلی) و از آن جا از اولین دروازه بان هایی بود که به عضویت اولین تیم منتخب بوشهر در آمد و در آن زمان خیلی از تیم های شهرستان ها با پیشنهاداتِ خوب، از او دعوت کردند،  
محمد همرنگ: جسور و نترس
در برابر مرصاد یک دروازه بان جسور و نترس بود. البته مرصادی ها یک بار دروازه ی همرنگ را باز کردند که از اشتباه مدافعان شاهین چنین گلی به ثمر رسید.
عبدالرضا بازیاری: جنگنده و باتعصب
بازیاری همیشه یکی از بهترین بازیکنان میدان است، چه آماده باشد و چه نباشد. در بازی مرصاد رضا یک ستاره بود مثل همیشه جنگنده و باتعصب بازی کرد.
مختار چاکوتاهی: فوق ستاره
چاکوتاهی همانند بازیاری دو هم محلی از یک جنس فوتبال. مختار در برابر مرصاد فوق ستاره بود، وی با این که به علت شکستگی سرش احتیاج به استراحت داشت ولی تا آخر مردانه ایستاد و بازی کرد تا تیم اش پیروز شد.  
شاهین 2 مازندران صفر
گل ها: عبدالرضا بازیاری (101ـ پنالتی) ـ مسعود نظرزاده (115)
داور: محمود یوسفی
کمک ها: عباس حاجی زاده و مجید قاسمی
اخراج: محمد چالاک (مازندران)
اخطار: کاظم فغانی و حمید یزدان مهر (مازندران) ـ محمود آرامش (شاهین)
شاهین: نیما کشتکار، عبدالرضا بازیاری، عماد نبی پور (34- مختار چاکوتاهی)، محمود آرامش (45-
هادی رمضانی)، وحید دانش طلب، وحید دانش طلب، وحید کللی فرد، سمیر ماهینی (73- مسعود نظرزاده)، حمید محمدی، اسماعیل حلالی، حسین دشتی.
سرمربی: حمید کللی فرد
جام حذفی کشور ـ ورزشگاه شهید بهشتی بوشهر 4 آذرماه 84
شاهین بوشهر در جام حذفی در خانه ی خود میزبان قطعات سازان مازندران بود. تیم مازنی ها در زیرگروه کشور بازی می کند، البته شاهین با چندین تغییر از بازی های قبل خود به مصاف حریف خود رفت، محمود خرمزی و مرتضی جمهیری از غایبان بزرگ شاهین بودند. نماینده ی بوشهر به خاطر بازی های آینده ی خود در لیگ کشور با احتیاط بازی را آغاز نمود. هر چه از زمان بازی می گذشت گلی رد و بدل نشد تا این که بازی با نتیجه ی مساوی در وقت معمول به پایان رسید و هر دو تیم در دو پانزده دقیقه ی دیگر روبه روی یکدیگر صف آرایی نمودند. شاهین با زورِ تماشاگرانِ خود به یک  
ایرانجوان 4 پگاه گیلان صفر
گل ها: محمد محمدیان (46-60 و 71) ـ محسن ربیعه (78- پنالتی)
داور: قاسم واحدی
کمک ها: کیانوش داوود دشت پوری (71)
اخراج: داوود دشت پوری (71)
اخطار: حسین ملکی، حبیب هوشیار (پگاه) ـ مهدی وفا، داوود دشت پوری، محسن قائدپوری، (ایرانجوان)
بازیکنان ایرانجوان: عبدالرضا زائرابراهیمی، مهدی وفا، محسن ربیعه، امید کنگریس، رضا خدری، عباس راهنماییان، محمد شادان (77- مهدی دهقان)، داوود دشت پوری، محسن قائدپوری (90- علی محمد مرادی)، محمد محمدیان (93- محمد ایروانچی)، سیدمنصور محفوظیان.
سرمربی: علیرضا فیروزی
جام حذفی کشور ـ ورزشگاه شهیدبهشتی بوشهر ـ 4 آذرماه 84
ایرانجوان بوشهر هفته هاست که بیمار است. نتایج نه چندان جالب هفته های اخیر این تیم از ایرانجوان یک تیم ترسو ساخته، اما مدتی می بود که صندلی مدیریت این 
زاده شدم
از پسِ سالیانِ دور
در آغوشِ پرسخاوتِ آتش ...
چنین بودم
قطره آبی تشنه
که در عبورِ بی حاصلِ برکه تا مرداب
یک دریا
گریستم ...
زاده شدم
در شبی که روشنایِ آتش 
نه حجمِ سرخِ خشم
نه این مساحتِ مشتعلِ جولانگاه
نه پُتکِ خشمِ زیرِ سُم ضربه ها
نه شکلِ باستانی و شاعرانه ی خط و خال ها
نه موجِ نفیر و توفانِ یال ها
نه چهارنعلِ شکوهِ خیال ها
شلاق از دستی دور می آید
سنگ از کمینگاهی نزدیک 
سوگ تو - رضا جمالی حاجیانیسوگِ تو را شقایق ها می سوزند
و موج موج؛ خارج
به هق هق می افتد
فصل: زردِ اصل؛
توفان این بار
به کمرِ بهار زده است
و دیگر این ابرهای خیس
از آسمانِ سینه یِ ما ترخیص نمی شوند 
دریا نگفته بود
بر بام معلق دنیا
زنی چادر کشیده
آواز می درد:
«عبدوی جط دوباره می آید
بی اسب و خنجر و بوسه»
دریا نگفته بود
خوابِ پریده ی هر شب ام
ردِّ شکسته یِ آیینه ها
دنبال می کند
با تیزی تبرها 
هنوز
چشمانت
آفتاب را
در دشت های پرملال می خواند
بارانی می مانَد
که افسانه یِ بودن را
آبیاری می کند
اندیشه ات که هماره در کُچّه نشسته است
قبیله ی وارث را
تا سایه یِ ایوان ها می رساند 
بعد از تو
کدام شباهتی
مرا/ شیدا می کند؟
کدام آینه دلم را/ پیدا؟
کنار این همه/ داغ/ زخم
کدام صدا/ سوختن را ـ
بر کتفِ جهان می نویسد.
کدام زبانی/ عشق را ـ
به شیوه ی نگاه تو/ ترجمه می کند!
میان این همه فصل های خاکستری
کدام شمشاد 
آتشی در دلِ پوسیده ی این خاک افتاد
لرزشی کرد زمین رعشه بر افلاک افتاد
آن پلنگی که در آن «درّه یِ دیز اشکن» بود
خنده ای کرد بر این دهر و چه بی باک افتاد
تنِ ظلمتکده در شعله یِ آتش می سوخت
سر برون کرد «گلِ سوری» و غمناک افتاد
پنجه در پنجه ی شب دوخت دَمی مرغ سحر
قطره ی خونِ دو دستش به لبِ چاک افتاد 
همه چیز رنگ می بازد
باران استخوان می بارد
از سقف کوچه ها
مرگ لب های اش رنگ می زند
زیر بلور نقره ای ماه
پا برهنه از دره و گزدان
مثل عطری رها می شود
پیش از عطسه ی آفتاب و رقص غریب ماه
بوی شب در رگ های آبی ات موج می زند
فاجعه ای در هجای شب گُر می گیرد 
غروب
بر بام خاکستر
ققنوس بال می زند و
ستاره می زاید.
دریا؛ نخل و باد
دریا
موج موج برمی آید
نخل
برگ برگ
باد
نفس به نفس
و انسان 
بهـار در رَه و رفتی تو از میانه دریغا
شکست قامت نخلِ تو غمگنانه دریغا
نمـود پنجه ی نامهربان مرگ نشانت
از این گزینه شگفتا از این نشانه دریغا
هنوز نخل صلا می دهد تو را که بیایی
هنوز می رسـد از مـوج ها ترانه دریغا
زمانه را همه خون در رگ وجود تو بودی
اگرچه خون به دلت بود از زمانه دریغا
شـلالِ بالِ تو را سنگِ کودکان نخراشید
ولی از این همـه افعالِ کودکانه دریغا
توکهنه کُنده ی شعری به زیرخاک، چه پروا
بـه هـر کجـا که تویی می دهد جوانه
دریغا ...  
من ترجیح می دهم به جای توضیح شناسنامه و زندگینامه بزرگی چون او، یادداشتم را با این سوال شروع کنم که براستی چه تعداد شاعر در این هفتاد هشتاد سال اخیر توانسته اند مقبولیت عام کسب کنند؟ چرا شعر همه ی شاعران، این ظرفیت و توان را ندارد که هم نزد مخاطبین خاص و هم در ذهن مخاطبین عام، مورد پذیرش قرار گیرد؟ تا حالا از خود پرسیده ایم که راز استقبال فراگیر از شعر کسانی چون شاملو چیست؟ و پرسیده ایم چرا مردم از شعر "آتشی" بیش از شعر کسی چون براهنی لذت می برند؟ یا این که چرا رؤیایی کم تر از فروغ مخاطب دارد؟ بدون شک در پذیرش شعر این شاعران از سوی مخاطبین عام و خاص، دلیل یا دلایلی وجود دارد که قصد من از نگارش این مقاله، بررسی اجمالی یکی از دلایل اصلی این موضوع است.  
ما آن شقایقیم که با داغ زاده ایم
ماشاا... رضازاده
ساعت دو و پنجاه دقیقه بود که صدای زنگ تلفن در اطاق پیچید. دوستم خورشید فقیه بود که با صدای گرفته و خفه گفت: دوست ندارم خبر بد به کسی بدهم ولی مجبورم. آتشی هم رفت! گوشی در دستم ماند. گر گرفتم. کمتر شده در مرگ عزیزی با حدت و شدت بگریم، اما مرگ آتشی، آتش به جانم زد.
حس می کنم یتیم شده ام، یتیم شده ایم. با هر قطره ی اشکی که بر گونه ام می چکید، یک خاطره زنده می شد. خاطره ها مسلسل وار می آمدند و از برابرم عبور می کردند. بعضی از خاطره ها جلو چشمم را می گرفت. کُند حرکت می کرد و یا اصلاً حرکتی نداشت. شبی از شب ها دو نفری نشسته بودیم و با هم ورار می کردیم. گفتم: «منوچهر! می خواهم کتاب قصه ام را به دست چاپ بسپارم.» گفت: «خوب کاری می کنی، کتابت را بده تا بر آن مقدمه ای بنویسم.» گفتم: «نه!» نه که گفتم، سرش خم شد پایین و به نقش و نگار قالی خیره شد.  
 
رفتی ز دیده لیک نرفتی ز خاطرم
یادِ تو ماند در دل و نامت به دفترم
عامیانه ترین شعری ست که این چند روزه ذهن ام را به خود مشغول کرده، چرا که گویاترین شعرِ حضورِ غمناکِ یتیمی در غربت، گریان است؛ به خاطرِ «دریغِ مرگِ ستاره».
امروز در این بی دلی و حیرت، کجا بهتر از پیشِ شما بودن است. ای هنرمندانِ یتیم شده ی جنوب، ای ایرج، فرج، جعفر، ابوالقاسم، منیر، معصومه، مرتضی، پرویز، حیدر، فرزین، ماشاا... ، خورشید، ضیاء، احمد، محسن، امید و علی ها و همشهریانِ آتشی، اِی همه دلسوختگان تا بر تربت آن «غرورِ بلند» آن قدر بر بی پناهی مان در این "شب های قطبی" گریه سر دهیم تا دریا را به حالِ خود بگریانیم،...  
جان مینوین تابناک منوچهر آتشی در خطه ی مردپرور بوشهر و در آغوش آب های گرم خلیج همیشه فارس آرام می گیرد و در این اندک مجال توان آن ندارم که همه ی گفتنی ها را باز گویم. آن چه هست با جان دردمند چند روزی را فراتر از تاب و توان در هجر پیکر بی جان عزیزمان به سختی گذراندیم، هر چند روان روشن او با ما بود و با ماست و هرگز از این دیار نکوچیده و دامن از من و مایان فرا نچیده است، اما جسم او را هم خواستار بودیم که سلول به سلول آن با این خاک و این خطه از فرا سوی جم و ریز تا انتهای حیات داوود لیراوی با دشتستان و دشتی و تنگستان پیوند عاطفی داشت که از این خاک نضج گرفته بود.  
روزی که آتشی از میان ما رفت، اطرافیانِ تهرانی اش یکصدا از او تمجید کردند و مرگ اش را برای جامعه ی ادبیِ ایران، ضایعه ای جبران ناپذیر خواندند، اما آنچه از دلِ یارِ دیرینه اش سیدرضا سیدحسینی برآمد، بر دل ها نشست. او با دیدگانی اشک آلود گفت: «آتشی در عمر خود روی خوش ندید». الحق و الانصاف "سید" درست گفت، زیرا از بدوِ ورودش به تهران، نارفیقانِ تهرانی اش چه بلاها که بر سرش نیاوردند. بعدها که به رادیو و تلویزیون رفت چه تهمت ها که ناجوانمردانه به او نزدند. اگر برایش تجلیلی گرفتند، به دنبال اش چه حرف و حدیث ها که مطرح نکردند و حتی در واپسین روزهای حیات اش که به حق به عنوان چهره ای ماندگار انتخاب شد، چه انتقادها که بر او نکردند و باز هم که چه تهمت ها نزدند، اما اجل مهلت اش نداد تا آن گونه که خود می خواست و در بیمارستان هم گفته بود، به همه ی آن ها پاسخ دهد؛ ...  
خبرت خراب تر کرد جراحتِ جدایی
با اندوهِ فراوان، خبرِ جان گذارِ درگذشتِ شاعرِ بلندآوازه ی کشور و نیمای جنوب منوچهر آتشی که جان های فراوانی را به رشحه ی شعرش نوازش می داد و خواطر زکیه را به قله ی قاف عشق وصل می داد، چهره در خاک کشید، موجب تأثّر و اندوه فراوان شد.
بی شک، او حضوری بلند در تاریخِ ما خواهد داشت و جانِ زنده دلان را معطّر و مروح خواهد گردانید. اینجانب ضمن تسلیت به ادیبان، محققان، شاعران و همه ی ملت ایران، به خصوص به مردمِ شریفِ دشتستان و بلندآوازگان استان بوشهر و خانواده ی محترم ایشان، از خدای متعال، علوّ درجات برای ایشان مسألت می نمایم و از طرف مردم شریفِ دشتی و تنگستان، داغدارِ این مصیبت هستم و سخن را با این مصرعِ حافظ به پایان می برم که :  
مسافری به شهری بزرگ نزدیک می شد. پیرزنی را دید که در کنار جاده نشسته بود. از او پرسید: مردم این شهر چه طور آدم هایی هستند؟
پیرزن گفت: از آن جایی که آمدی، مردم چطور بودند؟
مسافر جواب داد: خیلی بد، غیرقابل اعتماد، تنبل و دروغ گو.
پیرزن آهی کشید و گفت: مردم این شهر هم همان طور هستند.
چیزی از رفتنِ مسافرِ اول نگذشته بود که مسافر دیگری آن جا ایستاد و همان سؤال را پرسید. پیرزن هم دوباره پرسید: از آن جایی که آمدی، مردم چه طور بودند؟
مسافر دوم جواب داد: همه ی آن ها خوب، راست گو، سخت کوش، بخشنده و مهربان بودند و از این که مجبور شدم آن ها را ترک کنم واقعاً ناراحت هستم.  
استاد منوچهر آتشی جدا از تسلط بر شعر و ادبیات پارسی و آشنایی با زبان انگلیسی، دستی نیز بر هنر داشت. در این راستا می توان به حضور او در عرصه ی سینما با بازی در فیلم "آرامش در حضور دیگران" به کارگردانی ناصر تقوایی در سال 1349 و همکاری در نوشتن متن سریال دلیران تنگستان به کارگردانی همایون شهنواز در سال 1354 و هم چنین بازی درتئاتر "بیژن و منیژه" درسال1329 و تئاتری حماسی در سال 1335 و نویسندگی و کارگردانی تئاتر ظلم ارباب در سال 1336 اشاره نمود.
این شاعرِ پرآوازه ی ایرانی در زمینه ی موسیقیِ قومیِ خود نیز صاحب قلم و نظرات مهمی بود. نظراتِ ایشان اول بار در کتابِ "موسیقی بوشهر" نوشته ی مرحومان استاد "یوزف کوکرتز" و استاد "محمدتقی مسعودیه" که در سال 1356 توسط انتشارات "سروش" منتشر گردید،  
بیابانی می گفت: «عجله کنیم». عجول بر ترک دوچرخه او سوار شدم. ورودی بیمارستان فعلی فاطمه زهرا (س) پیاده شدیم. مرحوم بیابانی گفت: «اون جا، اون جا هستند.» جلو رفتیم. مرحوم نعمتی زاده بود و چندتای دیگر ـ همگی از دوستان آن زمان ـ و او که ایستاده بود؛ پیراهنی شیک، اندام بلندش را زیباتر از عکس هایش نشان می داد، و موهایش که خوش فُرم خوابیده بودند
و کمی هم فِر مانند و چشم هایش که به رنگ سبز می زد، آبگینه ای که در هر یک از آن مردی ایستاده "فایز" می خواند. نعمتی زاده معرفی ام کرد و با لبخندش که تا همین دیروز هم بود نوازشم داد.  
سرانجام "مرگ" آن چیزی که وقوعش ستیزناپذیر است "منوچهر آتشی" را در میدان زندگی و از میانِ زندگان در ربود. مرگِ "آتشی" جامعه ی ادبیِ ایران و همه ی دوستان و آشنایان و هر که را که از علم و دانش بهره ای دارد، در غمی سنگین فرو برد. مرگِ ناباورانه ای که اثراتِ عینی و روانیِ آن تا مدت ها بر ذهن و زندگی هنرمندان سایه خواهد داشت، زیرا مرگِ یک هنرمند، مرگی ساده نیست. مرگِ آتشی، مرگِ یک نماد است و فقدان اش اثری عمیق بر جامعه ی هنرمندان دارد. آتشی در حالی که بیماری و درد چیزی از او باقی نگذاشته بود، شمع وجودش تا قطره ی آخر در دنیای شعر و شاعری چکید. انسانِ بزرگی که روحِ ادبیِ قرنِ ما در اشعارش منعکس بود.
آتشی یکی از نمونه های نمادینِ تاریخِ ادبیاتِ قرنِ ماست. قلمِ او از توان و قدرتِ خاصی برخوردار بود و در کلیه ی تلاش های ادیبانه اش توانا بود. آثارش را با قدرتِ هنریِ شگرفی آفرید  
شاید یک واقعیت وجود دارد و آن هم این است که: عواملِ بیرونیِ عدمِ آزادی که قبلاً و الان در دنیا جا خوش کرده بودند و وجود داشتند، تازه جای خود را به مکانیزم ها و ساختارهای درونیِ فرد در جهتِ عدمِ آزادی داده اند و چه سخت می شود کارِ انسانی که بخواهد با درگیری با این ویژگی های گذشته و حال، به خاطر جهان سومی بودن اش به آزادی فکر کند.
دنیا خیلی زیباتر است وقتی بدبین ها در مورد آن سخن می گویند. به قول "ولتر" : «کافی ست صادق باشیم تا بدبین شویم.» انسان در مواجهه با آثار هنری، در لحظاتی ناب، نوعی از بودن را تجربه می کند که ریشه در یک اتفاق دارد، اتفاقی که در بستر اندیشگیِ معصومِ شاعرانه، طلوع می کند. به قول "هولدرلین": «شاعرانه زندگی می کند انسان بر روی زمین»
و همین اصلِ اندیشگیِ تعمیم پذیر دست به بازتولیدِ سؤالات بحران زایی می زند که منجر به واقعیتی انتزاعی خواهد شد که این واقعیت، دیگر انهدامِ امکان نیست و نیازی هم به تئوری های خشکِ زیبایی شناختی ندارد. 
|