Nasir Boushehr Logo
 
جستجو:
 
سخن مدیر مسئول
سخنی با هیجدهمین استاندار بوشهر
طبق روال معمول "نصیر بوشهر" در هنگام ورود استاندار جدید،
ضمن خیر مقدم و تبریک مسئولیت جدید مطالبی را با ایشان در میان گذاشته و انتظار دارد
که بدون در نظر گرفتن مسائل سیاسی و صرفاً برای رشد، توسعه و پیشرفت استان مد نظر قرار گیرد.

1ـ موقعیت استراتژیک مهم و با اهمیت استان بوشهر بارها و بارها تکرار شده و خسته از این تکرار ملال آور، ناگریز برای اطلاع استاندار جدید
[ 30/4/1387 ] [ ادامه ]

اوضاع و احوال بوشهر
اوضاع و احوال سیاسی ـ اقتصادی بوشهر
در سال 1907 میلادی به روایت روزانه
”بالیوز“ انگلیس در بوشهر
قسمت صد و هفتاد و هشتم
بوشهر
دوم ژوئن 1907
6ـ همراهان سردار مکرم ـ که پیش از این‌ از آنها یاد شده ـ از معاون سردار دستوری دریافت کرده دایر بر این‌که به خانه‌های خود برگردند.
[ 2 روز پیش ] [ ادامه ]

آلبوم عکس


ليگ فوتبال استان بوشهر -بازي سايپا برازجان وگاز جم


 

خنده‌درمانیِ کشکولِ نصیر

خنده‌درمانیِ کشکولِ نصیر
عبدالکریم نیسنی
حاج رجب پایش را از دفتر هفته‌نامه محلی بیرون گذاشت توی خیابان اصلی که رسید شروع کرد به لبخند زدن و هر بار به خاطر آن‌که کسی متوجه نشود برگی از روزنامه جلوی صورتش می‌برد، نصف‌های راه همکارش ناخدا خورشید به او رسید گفت: هان رجب انگار خیلی خوشحالی کجا بودی، با دیدن روزنامه توی دستش گفت: ها فهمیدم طبق معمول دفتر روزنامه بودی حتماً آن‌جا چیزی تقسیم می‌کردند که این قدر شنگولی، اما تا آن‌جایی که من اطلاع دارم توی آن دفتر جز یک چای گرم در استکان کمر باریک عربی چیز دیگه‌ای ندارد، باز ناخدا انگار چیز دیگری به خاطرش رسیده باشد ادامه داد که، توی آن دفتر همه از سردبیر تا صفحه‌پرداز شاعر و نویسنده و تایپیست و مترجم، آبدارچی هستند تا گفتی من و تو، یک‌هو سینی چای جلویت سبز می‌شود، حاج رجب با شنیدن کلمه آخر مترجم، خنده را بیشتر نیشدار کرد و راهش را گرفت رفت منزل.
نزدیک منزلش وقتی به پاگرد آخر آپارتمان رسید و دستش به طرف زنگ رفت مجدداً زد زیر خنده زنش شهرزاد درب را به رویش گشود و خنده خوش‌تر از همیشه او را دید و گفت: رجب‌خان بیا، فرمون برام ببر بعد تا با هم بخندیم، تو دیگه ناسلامتی بازنشسته‌ای مگر چه میشه یه نوک پا برای زنت از بیرون خرید کنی، مش‌رجب با اشاره به پاهای معیوبش کرد یعنی برای بازگشت به پله‌های آپارتمان ناتوان است، زنش دید نه خیر خنده همسرش ادامه دارد گفت: چی شده یا من عوض شده‌ام یا خانه و یا خودت و شاید سازمان بازنشستگی افزایش سنواتی به حسابت واریز کرده و یا به کارهای برعکس خودت خنده‌ات گرفته، حالا یک حالی از تو بگیرم و اوقاتت را تلخند کنم که خنده یادت برود، امروز از بانک قرض‌الحسنه زنگ زدند و گفتند: ضامن حسن‌آقا که شده‌ای برای پرداخت نیامده لذا از حقوق تو برداشت کرده‌اند، اما مش‌رجب به جای نگرانی و اظهار ناراحتی با تکرار کلمه حسن‌آقا، فرکانس خنده‌اش بیشتر شد.
به هر حال این مرد بازنشسته دولت و دوست هفته‌نامه نصیر، در نیمه‌های روز سر سفره غذا توی حمام، موقع خواب ناگهان برپاخیز کرده و شروع به خندیدن می‌نمود و هر بار وسط آن می‌گفت: ای حسن‌آقا خدا بگویم تو را لعنت نکند با این کشکولت.
کلافه شدن زنش از آن خنده‌های بی‌موقع و بی‌مورد ناچار شد به پسر و دخترانش پیام تلفنی بدهد که بیایید چه نشسته‌اید که پدرتان به اوهام دچار شده نمی‌دانم چه جانوری در جسمش حلول کرده با رفتاری که دارد از دست می‌رود باید کاری برایش انجام دهید. پس از یک مشورت خانوادگی نتیجه گرفتند که برگردند به یک درمان سنتی آن هم عزایم‌نشینی و زارگرفتن که تنها راه درمان چنین آدم‌هایی است بایستی او را به جزیره‌ی خارگ یا بندرکنگ بفرستند، لذا دخترش گفت: اول یک کتاب و فیلم محسن شریفیان درباره زار تهیه کنم، برایش بخوانیم تا به جای خنده وحشت کند، پسر گفت: این خنده‌های بابا فکر نمی‌کنم کتاب داراکولا هم جلودارش باشد، حالا عجله کنید زنگ بزنید جزیره خارگ تا یک نوبت عزایم‌نشینی برایش آن وقت چنان شلاق پشت او می‌زنند تا خنده و اهریمن‌ها که به جانش نفوذ کرده‌اند و موجب خندیدن بی‌جهت او شده از نوک پا یا بینی‌اش به بیرون پرتاب شوند.
زنش شهرزاد گفت، راستی این‌جا، یه اما توی خنده‌هایش وجود دارد زیرا بعد از خنده‌های طولانی‌اش دست‌هایش را به هم می‌بافد و اسم کشکول حسن‌آقا که نمی‌دانم چه است می‌برد.
یک روز طبق معمول مشغول ورق زدن و خوندن هفته‌نامه بود وقتی به صفحه و مطلب و عکس حسن‌آقا رسید شروع کرد به خندیدن، زنش که ششدانگ حواسش به مش‌رجب بود، گفت: حتماً آن‌جا نوشته شده بخندید.
رجب سری تکان داد و اشاره‌ای به عکس حسن‌آقا عینکی کرد و گفت: ای حسن سیسپوک بگیری. زنش فریاد زد چی این حسن‌آقا، دارو خورت کرده الان می‌روم دفتر روزنامه ریشش را به باد هوا می‌دهم او را خوب می‌شناسم. مال آبادی خودمان است. پدرم با او توی ماسه‌های ساحلی خرچنگ زنده می‌بلعیدن، حالا شده دکتر روزنامه‌نویس و دفتر دسک و کشکول راه انداخته مردم را دواخور می‌کنه، اصلاً آن‌جا باید دفتر سیاسی، فرهنگی، ادبی و ورزشی قرمز و آبی باشه یا دفتر خنده درمانی. می‌گم چطوره برم نظام پزشکی شکایت کنم که این آدم کشکول‌دار، چی در چنته دارد که به خنده‌درمانی روی می‌آورد، مثل درآویش یکی مثل شوهر مرا خنده‌زار مردم کرده شاید فردا خبر دائر کردن بنگاه حجامت راه بیاندازه و خون مردم را توی استکان کمرباریک سرازیر کند.
حاج رجب این‌بار خیلی آرام و با آرامش کامل گفت: زن این چیزهایی که گفتی نیست اگر مایل هستی بدانی آن‌جا چه می‌گذرد، جریان چه هست، یک چای دبش قند پهلو بیاور تا عرض کنم، حال اگر خواستی سری به این کشکول برات می‌زنم، بعدش تو هم بخند زیرا در آن انواع جوک‌های اسرار مگو نهفته است. زنش گفت: اصلاً و ابداً، من صد تا از این حرف‌های گل‌آقایی و خورجینی و کتاب ملانصرالدین و جوک‌های تازه مرحوم نوذری و کتاب‌های عزیز نسین را خوانده‌ام. حتی سریال طنز شب‌های برره هم دیده‌ام نخندیدم به حرف‌های هفته‌نامه که فقط چهاربرگ دارد می‌خندم، هرگز چای روی دستان حاج رجب و زنش قرار گرفت شروع کرد به تکرار و بازگویی گنج‌نامه کشکول و پراکنی حسن‌آقا که به چه اسرار مگوهایی که ختم نمی‌شود و فقط یک موضوع مربوط رفتن محمد بوشهری به مشهد را برای زنش به تعریف کشید که ... اما باقی قضایا.
البته باقی قضایا حکایت کشکول‌نامه که از دهان حاج رجب بیرون آمد و تکرار کرد این از جوک‌‌های اسرارمگو به افراد خانه سرایت نکند، نمی‌دانید زن و شوهر از خنده چه قشقرقی توی خانه راه انداختند که دخترش وارد جریان شد دید پدر و مادر گوشه‌ای از آشپزخانه افتاده‌اند و استکان‌های چای به سویی افتاده بودند از غش‌غش خنده به حالت غش رفته و با خودشان می‌گویند ای حسن سیسپوک بگیری با این کشکول‌داری‌ات.
دختر با برداشتن تلفن زنگی به جزیره‌ی خارگ زد که، جان خودتان ارواح پدر و مادرتان لطفاً برای زار در رفتن و درمان پدرم یک نوبت فوری دیگر برای مادرم در نظر بگیرید که هر دو دارند از خنده از دست‌مان می‌روند، لذا راهی دفتر هفته‌نامه شد تا شاید راه درمان بهتری برای خنده‌درمانی که در کشکول حسن‌آقا آمده پیدا کنند.
قابل توجه: به خاطر حفظ برخی مسایل، از بازگویی این اسرار مگو معذوریم زیرا ممکن است جزیره خارگ گنجایش پذیرش مبتلایان به زار خنده نداشته باشد.