Nasir Boushehr Logo
 
جستجو:
 
سخن مدیر مسئول
سخنی با هیجدهمین استاندار بوشهر
طبق روال معمول "نصیر بوشهر" در هنگام ورود استاندار جدید،
ضمن خیر مقدم و تبریک مسئولیت جدید مطالبی را با ایشان در میان گذاشته و انتظار دارد
که بدون در نظر گرفتن مسائل سیاسی و صرفاً برای رشد، توسعه و پیشرفت استان مد نظر قرار گیرد.

1ـ موقعیت استراتژیک مهم و با اهمیت استان بوشهر بارها و بارها تکرار شده و خسته از این تکرار ملال آور، ناگریز برای اطلاع استاندار جدید
[ 30/4/1387 ] [ ادامه ]

اوضاع و احوال بوشهر
اوضاع و احوال سیاسی ـ اقتصادی بوشهر
در سال 1907 میلادی به روایت روزانه
”بالیوز“ انگلیس در بوشهر
قسمت صد و هفتاد و هشتم
بوشهر
دوم ژوئن 1907
6ـ همراهان سردار مکرم ـ که پیش از این‌ از آنها یاد شده ـ از معاون سردار دستوری دریافت کرده دایر بر این‌که به خانه‌های خود برگردند.
[ 2 روز پیش ] [ ادامه ]

آلبوم عکس


ليگ فوتبال استان بوشهر -بازي سايپا برازجان وگاز جم


 

بچه حمال‌های زنبیلی

بچه حمال‌های زنبیلی
عبدالرسول جمالی تنگستانی
قبل از انقلاب بازار شهر دارای ده‌ها بچه‌حمال زنبیلی بود. بچه‌هایی از سن 6 تا 15 و مردانی از 20 تا 60 ساله هم بین این بچه‌‌حمال‌ها وجود داشت. شهرداری شعبه‌ای به نام کنترل نرخ در بازار داشت و یک‌ مأمور نیز مسؤول آن شعبه بود. آن مأمور تابلویی در دیوار شعبه نصب و عکس بچه‌حمال‌ها را به ترتیب سن و سال‌شان در آن تابلو نصب کرده بود. چرا؟ برای این‌که روزی خود همین مأمور شهرداری میوه و غیره توسط یکی از آن بچه‌ها به منزل‌شان فرستاده بود، اما متأسفانه آن بچه‌حمال تخطی کرده و اجناس را به منزل نبرده و دیگر بازار هم نیامده بود. مأمور بسیار ناراحت و چنین تصمیمی را اتخاذ کرد که مبادرت به عکس و هویت از بچه‌ها گرفت با این وصف که همه‌ی بچه‌حمال‌ها سابقه داشتند و دیگر آن مأمور دلش امن بود. روزی اجناسی داد که به منزل شهردار ببرند و در حدود صد تومان (هزار ریال آن‌روز) خرید کرده بود که آن پول را شهردار داده بود، اما متأسفانه این بچه‌حمال‌ هم اجناس معادل صد تومان را خورد و برد و به منزل شهردار نرسید و دیگرآن بچه‌حمال هم به بازار نیامد. دو روز از ماجرا گذشت و مأمور بازار نمی‌دانست که اجناس به منزل رئیس نرسیده است. روزی شهردار آمد به بازار و رفت به سراغ شعبه بازرسی دید تابلوی بزرگی به دیوار اطاق بازرسی آویزان و عکس ده‌ها بچه قد و نیم‌قد و پیر و جوان در تابلو نمایان است. شهردار خوب به تابلو خیره شد و تبسمی کرد و گفت: آقای بازرس صد تومان خرید بازار دو روز قبل را توسط کدام یک از این بچه‌حمال‌ها به خانه من فرستادی. مأمور که به تعجب افتاده بود او هم برای پاسخ صحیح به شهردار به تابلو خیره شد تا همان بچه‌حمال که خرید منزل شهردار برده و به مقصد نرسانده بشناسد. او هر چه تجسس کرد نتوانست در بین آن عکس‌ها بچه‌حمال مورد نظر را شناسایی کند دیگر حوصله شهردار برای گرفتن پاسخ سر رفته بود تابلو را از جا کند و به سر مأمور بازار کوبید و گفت توی احمق مشکلی درست کردی که بدین‌وسیله حتی سر من شهردار هم شیره بمالی. مأمور که سخت سرش درد گرفته و گیج شده بود با لکنت زبان گفت: آغا به خدا من فقط روزی یک تومان از هر نفر بچه‌حمال‌ها می‌گیرم به نظرم آن بچه‌حمال اول آمده عکس خودش را از تابلو کنده و دزدیده، و تلافی صد روز صد تا یک تومانی درآورده، البته نمی‌دانسته پولش مال آقای شهردار بوده فکر کرده من از طریق حق و حساب برای شما بهش دادم بیاره، روی این اصل خوب تلافی کرده، شهردار خندید و گفت: برو گم شو تو عرضه‌ی بازرسی بازار نداری و باید یکی بفرستم که روزی دو تومان از بچه‌حمال‌ها بگیرد تا جایش تلافی صد تومان من بشود.
دو نفـــر دزد زری دزدیــدنـد
ســر تقسـیم به هـم جنگیدند
آن دو بودند چو گرمِ زد و خورد
دزد آمـــد و زر را زد و بـرد