Nasir Boushehr Logo
 
جستجو:
 
سخن مدیر مسئول
سخنی با هیجدهمین استاندار بوشهر
طبق روال معمول "نصیر بوشهر" در هنگام ورود استاندار جدید،
ضمن خیر مقدم و تبریک مسئولیت جدید مطالبی را با ایشان در میان گذاشته و انتظار دارد
که بدون در نظر گرفتن مسائل سیاسی و صرفاً برای رشد، توسعه و پیشرفت استان مد نظر قرار گیرد.

1ـ موقعیت استراتژیک مهم و با اهمیت استان بوشهر بارها و بارها تکرار شده و خسته از این تکرار ملال آور، ناگریز برای اطلاع استاندار جدید
[ 30/4/1387 ] [ ادامه ]

اوضاع و احوال بوشهر
اوضاع و احوال سیاسی ـ اقتصادی بوشهر
در سال 1907 میلادی به روایت روزانه
”بالیوز“ انگلیس در بوشهر
قسمت صد و هفتاد و هشتم
بوشهر
دوم ژوئن 1907
6ـ همراهان سردار مکرم ـ که پیش از این‌ از آنها یاد شده ـ از معاون سردار دستوری دریافت کرده دایر بر این‌که به خانه‌های خود برگردند.
[ 2 روز پیش ] [ ادامه ]

آلبوم عکس


ليگ فوتبال استان بوشهر -بازي سايپا برازجان وگاز جم


 

نویسنده‌ای که صفر را جا به جا می‌کند

نویسنده‌ای که صفر را جا به جا می‌کند
نگاهی به داستانی از سینا برازجانی
 اسکندر احمدنیا
همین‌قدر که از پیام هنرمندانه‌ی هنری و احساس تعهد و مسؤولیت‌پذیری هر هنرمندی خوشم می‌آید، شاید به اندازه‌ی چند برابر آن از زیبایی کار یک هنرمند احساس رضایت می‌کنم، ولی گاهی بزرگ‌ترین هنرمندان ـ فعلاً مد نظرم نوع نویسنده‌ی آن است ـ در اجرای تعهد و مسؤولیت خود چنان ضربه‌ای به اثر خود وارد می‌کنند که آدم بعید می‌داند این اثر متعلق به این نویسنده باشد، مثلاً هدایت با تمام بزرگی‌اش در «حاجی آقا» به چنان مرتبه‌ای نزول نموده است. اگرچه «حاجی آقا» شرح واضح یک واقعیت اجتماعی ریشه‌دار سیاسی است، باز هم نمی‌توان آن‌را به عنوان یک داستان هنری آن‌هم تراوش شده از قلم یک نویسنده هم‌چون هدایت پذیرفت. در داستان، شعر، در هر روایت و مرثیه‌خوانی دیگری که بوده و هست ما تا به حال هرچه گفته‌ایم و خوانده‌ایم و نوشته‌ایم یا شنیده‌ام، تماماً در یک محور به هم متصل در جایی نتیجه‌ای تقریباً یکسان را عرضه کرده‌اند، به تجربه این نتیجه را دریافته‌ایم که "تکرار" باعث "رکود" می‌شود و برای خروج از هر رکود که تعبیر دیگرش را من در این‌جا نوعی "بحران" می‌دانم، همیشه چشم انتظار "تازه‌ای" بودیم، تازه‌ای بر این سیاق که به خروجی از این رکود و ورودی هدف‌دارتر و یا شکیل‌تر از آن‌چه باعث بحران‌زدگی شده است دست یابیم، شاید همین شرح مقدمه‌گونه برای ورود به پرداخت بخشی از نوشته‌های یک جوان نویسنده و بی‌کتاب که از بخت بد این نظرپرداز کم‌تر به چاپ آثارش در نشریات‌هم توجه‌دارد، کافی‌باشد، "سینا برازجانی" نویسنده‌ای است که چند داستان را تا به حال از وی در نشریات خوانده‌ایم. انگیزه‌ای در من ایجاد شد ـ علی‌رغم این‌که داسـتان با توجـه به حجـم‌اش هر مقدار که کوتاه باشد، نمی‌شود کامل آن‌را چاپ کرد و به مقدار کافی هم نمی‌شود از آن به ذکر نمونه اکتفا نمود ـ تا به نوعی خوانش، بعضی از موارد آن‌را مکتوب‌نمایم: «کمی، فقط‌کمی احساس خستگی می‌کردم، دستم را بردم زیرش، کمی سرد بود. کمی چرخاندم ... بهتر شد» داستانی از برازجانی پیش رویم است‌که‌این‌گونه آغاز می‌شود. "کمی" را در نظر داشته باشید تا جمله‌ها و سطور دیگری را از آن بنویسم: «چرخیدم و به طرف دفتری رفتم که با خود آورده بودم. آن‌جا، برگ را از دفتر جدا کردم، نگاهی به برگ جدا شده از دفتر کردم، کمی از نم دستم به برگ رسیده بود و کمی خیس‌اش کرده بود. دوباره چرخیدم... باز به برگ جدا شده نگاه کردم پشنگه‌های آب به طرف برگ جدا شده‌ی کمی خیس آمدند» ... در این قصه‌پردازی، راوی نه جریان مادر فولاد زره را بیان می‌کند و نه به توصیف بهار و گل و... پرداخته است و نه‌می‌خواهد بگوید که‌آسمان و زمین چنانند و رستم‌چه‌کسی‌بوده‌است‌در سیستان، اما دارد کاری می‌کند کارستان‌تر از همه‌ی آن‌چه که گفته شد، وی در روش نوشتن، دارد به‌کاری‌دست‌می‌زند که اگر به ذوق بعضی از اعجوبه‌های داستان‌شناس که دیگران را نفهم می‌پندارند برنخورد، این روش نوشتن، سوای بازی هنرمندانه و زیبای زبانی‌اش نوعی آشنایی‌زدایی از روش‌های دیگر است، واژه‌ی "کمی" در نمونه‌های ذکر شده به منزله‌ی یک گوی متحرک است که در یک فضای با حدود مشخص به توازن و معیاری معین در حال گردش است، اگر بگویم مثل یک سیاره‌ی منظمی است که در مسیری مشخص می‌چرخد بی‌راه نگفته‌ام، چرا؟ این "واژه" در لابه‌لای متن به گونه‌ای به حرکت در آمده است که باری مترنم از نوعی موسیقی را برای برجسته کردن نثر با خود حمل و در جای جای آن می‌کارد. به ادامه‌ی داستان که "کمی جابه‌جایی" نام دارد توجه فرمایید: «آن‌ها هم کمی برگ را خیس کردند ... برگ را به دیوار گذاشتم و کمی بعد به دیوار چسبید». این واژه، عصای دست نویسنده است، فرمانی‌ست که به وسیله‌ی آن متن را به پیش می‌برد و به هر سویی که ایجاد دست‌انداز نکند می‌چرخاند، بهتر است آن‌را یک قطب‌نما برای نویسنده دانست که نقش راهنما را دارد: «من فکر کردم، دیدم هنوز هم کمی خسته‌ام ...» بدین ترتیب مخاطب علاوه بر این‌که از زیبایی‌های دیگری که راوی در متن و در گذر مطالعه‌ی او قرار داده است لذت می‌برد به هر سویی که سر می‌کشد و از هر ماجرایی که عبور می‌کند باز هم شاید حضور این "کمی" است، اصلاً "کمی" مثل ماه در آسمان او را رها نمی‌کند: «به خودم نگاه کردم، کمی بیش از آن‌چه خسته بودم، خسته به نظر می‌رسیدم. هیچ تن‌پوشی نداشتم. کمی عقب رفتم تا همه جای بدنم را ببینم، پوست پایم کمی چروکیده به نظر می‌رسید».
نویسنده در این داستان‌پردازی به نوعی "تک‌گویی" روی آورده است. تمام ماجرا، از یک زبان و بر یک محور و یک بخش از یک زندگی تعریف شده است و مربوط می‌شود. در این داستان شباهت‌هایی از شعر "کتیبه"ی اخوان ثالث هم هست: «نوشته شده بود جابه‌جایی صفر... دوباره چرخیدم به طرف دفتر؛ مدادی هم کنارش بود، دفتر را باز کردم و نوشتم جابه‌جایی صفر». این جابه‌جایی صفر تا پایان داستان وجود دارد، راوی به هر روزنه‌ای که سرکشیده است حتی تا نهایت نقل مدرن خود باز هم این نتیجه را گرفته که فقط صفر جابه‌جا شده و تغییر دیگری حاصل نشده است.
در مورد داستان که یک هنر کاملاً تخصصی است، اظهار نظر نمودن، تخصص و اطلاعات فنی بالایی را می‌طلبد. نگارنده‌ی این مطلب نه چنین ادعایی را دارد و نه به‌دلیل کم‌ادعایی، اعتقادش بر این است که اگر کسی دارای چنین اطلاعاتی نیست نباید اظهار نظر کند، و به همین سیاق همیشه به خود این اختیار را داده‌ام که در آثار جوانان آینده‌دار سرزمینم تا آن‌جایی‌که بضاعت دارم نگاهی داشته باشم. "برازجانی" از معدود نویسندگانی است که در عین جوان بودن به اندازه‌ی چند تا آدم پخته و صاحب تجربه علاوه بر نویسندگی، در این زمینه در کلاس‌های کارگاهی هم مؤثر است و نقد و نظرهای عمیقی ارائه می‌دهد. خود او یا نتوانسته است یا فکر می‌کند برایش زود است یا در نگاهی به خود دارای این تشخیص شده است که تا این زمان مجموعه‌ای از کارهایش را به دست چاپ نسپارد. من بر این گمانم که این تشخیص، اشتباه محض است. همان‌گونه که گفتم من نه قصد نقد همه‌جانبه‌ی آثار او را دارم ـ به دلیل پراکنده بودن‌شان ـ و نه وی نیازمند معرفی شدنش از سوی من است؛ ولی نکته‌ای در کار او زیبایی بدیعی را به عرصه‌ی هنرِ لااقل ما جنوبی‌ها روانه کرده است و آن‌هم کارکردی موفق در زمینه‌ی زبان، کارش را با شاخص‌هایی محوری که دارای باری معنایی‌ست دنبال نموده است. واژه‌ی "کمی" و نقش‌آفرینی آن، به نویسنده میدان تاختن به هر سویی را که صلاح دیده، داده است. این واژه، ضمن نقش کلیدی در متن، با اندیشه و فکر نویسنده همگام و همسفر شده، به هر جایی که خواسته، رفته است و به آن‌جایی که نویسنده خواسته، بازگشته است. نویسنده در این اثر کوتاه (داستان جا به جایی) سیری در خود دارد، سیری با خود و زمزمه‌ای که تلاش‌های نهانی و درونی با هسته‌شکافی از درون و نقب به برون را به نمایش درآورده است، آتشفشانی آرام که از اعماق سرزده است و با آرامشی ملایم‌تر پوسته‌های سخت را یکی پس از دیگری از هم درانیده است و سر ریز که نموده، دریافته است که همه جای جهان "نقطه‌ی صفر" است. اندیشه‌های یأس گونه‌ی فلسفی هدایت در "بوف کور" و تلاش‌های مأیوسانه‌ی اخوان در "کتیبه"، رگه‌های روشن این سیر و سفر نویسنده‌ی داستان جا به جایی به بیرون از خود و بازگشت به خود است. بازگشتی که در حقیقت نتیجه‌ و حصول یک سیاحت است. سیاحتی که در یک ساختار هنرمندانه چفت و بست یافته است.
"برازجانی" ضمن این‌که همانند بسیاری از هم‌نسلان خود ـ که بیشتر از پدیده‌های هنر و ادبیات دهه‌ی هفتاد هستند ـ کار در حوزه‌ی زبان را در رأس فعالیت‌های خود قرار داده، از مسائل دیگر هم غافل نمانده است. پرداخت‌های وی عمدتاً روایی است و وصف هم نقشی ویژه در اکثر آن‌ها دارد. توصیف این‌که چه کردم و چه دریافتم: «دو دستم را بر دو زانویم گذاشتم و به طرف شیر آب حرکت کردم، مدادم روی رانم می‌لغزید، دستم را» و در جای دیگر: «دستم را به طرف شیر آب حرکت دادم، دستم کمی تردید داشت» و روشن‌تر از همه‌ی نمونه‌ها: «کمی شیر را چرخاندم. دستم را بردم زیرش. کمی، فقط کمی سرد بود... دستم به طرف رنگ قرمز حرکت کرد، یا جا به جا شد».
برازجانی سعی در ارائه‌ی گونه‌ای از نوشتن ساده را دارد و سعی بر این دارد که در متن داستان‌هایش ایجاد ابهام نکند و در درون هر متن سطور زیبایی دارد؛ مثلاً در داستانی به نام "همین‌گونه که می‌نویسم" شروعی پرمعنا و ساده و بی‌مقدمه و حاشیه دارد: «خودم هم نمی‌دانستم چه باید بکنم. از حمام بیرون آمدم، یک لحظه برگشتم و پشت سرم را نگاه کردم» و در ادامه در یک کارکرد عالی زبانی می‌گوید: «همان‌طور که می‌دانید تمام حمام را بخار پوشانده بود.» جمله‌ی "همان‌طور که می‌دانید" فرقش با همه‌ی گفتارهای قبل از خود در این است که نویسنده خواسته است به آگاهی مخاطب خود نوعی ارزش قائل شود یا به او یادآوری کند که هر کسی وقتی از حمامی که آب گرم داشته است می‌خواهد بیرون بیاید، این تجربه را دارد که بخار تمام حمام را پوشانده است. و در همین داستان باز نوشته است که: «به خودم گفتم شاید حالا باید کاری انجام بدهم...» جمله «به خودم گفتم» بسیار تازه است به جهت این‌که نویسنده نگفته است به خودم می‌گویم، یا فکر کردم و این کلمه‌ی "شاید" هم در جای خودش تأمل‌انگیز است، مخاطب با خود فکر می‌کند که چرا نویسنده‌ نگفته است: با خودم می‌گویم باید کاری انجام دهم و به جای آن "شاید" را آورده است. به دلیل این‌که داستانهای "برازجانی" کمتر چاپ شده است و مجموعه‌ای آدرس‌دار از کارهایش وجود ندارد، من نمی‌توانم بیش از این نمونه بیاورم و ای کاش می‌شد صفحه‌ی محدود ادبیات هفته‌نامه را آن‌قدر وسعت داد تا هر داستان را کنار خوانش آن‌ها چاپ کرد. در پایان به جز این‌که برای این نویسنده‌ی جوان آرزوی موفقیت نمایم حرفی در خور کارهایش فعلاً بیشتر از این‌هایی که گفتم، به نظرم نرسید و اگر می‌رسید جایی هم برای گفتن‌شان نبود.