![]() |
||||
|
|
||||
|
آرامش در حضور بازنشستهآرامش در حضور بازنشسته
اسماعیل امامزادهئیان ندایش ندای پیر، اما طنین صدایش از گذشتههای دور و پربار سخن میگوید، چشمانش چشمانی کمسو با دیدگانی معصومانه خسته و غبارگرفته، رسیده از سفری دور و دراز همراه با ارمغان تجربیاتش و تحفههای حکیمانهاش. پاهایش خسته با کولهباری از مشقتهای روزگار و گذر از پستی و بلندیهای جادهی زندگی. اما ادامه دهندهی راه دراز گذشته و حال او، بیانگر طلب خوشبختی و سعادت برای عصاگیران دستان چروکیده و لرزانش اگر ادب و احترام نور چشمانش که حاصل خون و رگ و بطن او میباشد ایجاب کرده و به چهرهاش نگریسته و درکش نمایند. تبسم لبان تازه شکفته و گلهای گلزار و میوههای باغش صورت شکسته و چین و چروک رخ و نمای پیرخستهناپذیرش شادان میگردد. ولی به هر حال میگوید: جوانی کجایی که یادت بخیر. اگرچه رگهای پشت دستانش برجسته و نمایان و لرزان است و حکایت از پیریاش میکند، اما روزگاری همین عضو و اندام او نقاش یا پیکرتراش یا قلمزن یا خاتمکار یا نگارنده و گاهی هم پتک سنگینش برگداختهی آهنی برسندان و یا کلنگی به دستان نیرومندش همراه بیلی دانه پاشان مزرعه خویش بوده و حال نیز تماشاگر همان تصاویر کهن خود میباشد. میگوید: گرچه خمیده و لرزانم و دیدگانی تیزبین ندارم اما چگونه یک سکه سیاه و پوشیده چند هزار سالهی زیرخاکی در جعبهی بلورین محافظت شده از قدرتهای الکترونیکی پیشرفته که تا فاصلهی یکمتری نزدیکاش نمیتوان شد و حفظ و نگه داشته میشود. از اطراف و اکناف از دور و نزدیک به دیدارش میآیند، عکساش را میگیرند، چنان دربارهاش میکوشند که حتی قربانی هم میدهد، اما بازنشسته باید قربانی شود: من هم پیرم وکهنسال. اگر آن زیرخاکی چند هزارسالهی است من هم روی خاکی چندین سالهام که آنرا یافته و از گور مدفون شدهاش و از زیرخاک رهایش ساخته و در جعبهی بلورین با تشریفات خاص نگهداشته و حفاظت میشود. بگـذشت چون نسیم بهاری جوانیام طی شد چو عمر لالهوگل زندگانیام ای بهتر از جوانی و ای خوشتر از امید طی گشت در امید وصالت جوانیام اگر همین دستهای پینهبسته اجدادی نبود، کدامین نیرویی آنرا شناخته و بیرون میکشید. سکوت و خاموشی زیرخاکیها در جایگاه بلورینشان نمایشگر آثار به جای مانده چند هزار ساله مانده و میماند. همیشه خاموش، همیشه آرام در برابر دیدگان رهروان نمایشگاه با ارزش، گرانبها تا جاییکه بهای پارهای از آنان حسابی و کتابی ندارد. بیروی چون بهار تو ای نوگل وجود زرد و شکسته رنگ چو برگ خزانیام اما آسایشگاه پیران خستهناپذیر. بر روی تختهای ردیف شدهی مغموم و افسرده نشسته، گاهی سری تکان داده، گاهی چشمانتظار نور چشماناش با دیدهی پیرش به در دوخته که فرزندی از راه رسیده او را در آغوش کشیده بفشارد و ببوسد، اما افسوس و هزار افسوس که اگر چنین میبود، بدینجا منزل ومأوا نمیگزید. لحظه لذتبخش و گرانبها آن لحظهایست که در مکان زیستن اصلی و همیشگیاش که جوانی و عمرش تلف شده کشیده میشد. پایمال مـردمم، از نارسـاییهای بخت سـبزهی بیطالعم، در زیر پا افتادهام خار ناچیزم، مرا دربوستانمقدارنیست اشک بیقدرم، زچشم آشنا افتادهام مردان روزگار، پیشکسوتان دنیا دیده و تجربه یافته نشسته بر صندلی پارکی و تماشاگر عابرین پیر و جوان، پیاده و سواره، گاهی آرزومند همگامی آنان گاهی آرزوی همصحبتی با پیر و جوان گاهی لبخند پیرانه و لحظهای آهی کشیده از دلی پردرد و گاهی اشک حسرتی از دیده برگونه خط خطی چهرهاش. گاهی بعضی کنایهها مثل تازیانه کمر خمیدهاش را خمیدهتر، آهی در دل کشیدن را بلندتر، اشک بازمانده ازته چشم به گونه خشکیدهاش مینشاند. جوانی شمع ره کردم که جویم زندگانی را نجستم زندگانی را و گم کردم جوانی را کنون با حال پیری آرزومندم که برگردم به دنبال جوانی کوره راه زندگانی را گاهی صدایی میشنود که میگوید: پیر خرفتی، او که دیگر پیر است چیزی حالیاش نیست، یا یکی میگوید: فراموشکار شده و دیگری میگوید گفتارها و کردارهایش کهنه و قدیمی است و به درد نمیخورد. سخت است. این گوشهکنایهها پیرترش میکند. لرزش اندامش بیشتر شده و افکار پریشانش پریشانتر مینماید. به همین جهت از یک زیرخاکی بیارزشتر میداندش. ولی حقیقتاً گرچه پیر است اما تجربهاش، اندیشهاش هنوز به درد میخورد. بازنشسته یک پیشکسوت شایسته و والامقام است. من جلوهی شباب ندیدم به عمر خویش از دیگران حدیث جوانی خریدهام موی سپید را، فلکم رایگان نداد این رشته را به نقد جوانی خریدهام چرا بعضیها رهایش نساختهاند، زیرا همانگونه که پارهای زیرخاکیها ارزشمندتر و گرانبهاترند و در مکانهای پرزرق و برق محفوظند. عصاگیران قدرشناس، وجودهای باارزش آنان نیز همچون چشمان خود و همچون پروانهای به گرد شمعی فروزان نگه میدارد. میدانند میراث گرانبهایی میباشد. وجودشان و هستی آنان متعلق به اوست، او گنجینهایست برای آنان و الان نیز محافظین آن وجود عزیز و باارزش هستند. زیرا میدانند که این پیرو چشیده طعم روزگار و گذر نه از هفتخوان رستم بلکه از هزاران خوان رستم و فرسوده شده از سوهان روزگار ناسازگارشان نیازمند به همهی تحفههای خدایی میباشد. فرزند و نوه و نوادهها میدانند که او زمانی همچون خودشان بوده و زمانی خود نیز اگر عمری مثل او دردفتر سرنوشتشان ثبت گردیده باشد به مانند وی از جاده و مسیر زندگی میگذرند و چشمانتظار گلهای شکفته خود هستند که عصایشان بگیرند. بله میدانند که همچون گرسنه میشوند پس باید سیرگردند، تشنه شده که باید همراه با چهرهی متبسم جرعهی آبی به دستان لرزانشان داده یا لبان خشکیدهاش را با گهر قطراتی آب سیراب نمود. شاید سالهای دیگر و آیندهای بیشتر در سرنوشتاش ورق خورده باشد و خالق او برگهای سبزتری از دفتر روزگار مزیده کرده باشد که میخواهد زندگی کند، بپوشد، بخورد، بیاشامد و قدر که احساس داشته و دنیا را بیشتر بشناسد، گرچه پیر است اما دل دارد، پیری او دال بر دلمردگیاش نیست، شاید زمینگیر نشده وشاید شادی و شادمانی او سور و جشنی برای دیگران است. لبخند و تبسم او، خوشحالی و خشنودی همه است. بیاناتش، گفتهها و اظهارنظرش رهنمای آیندگان است. پس وجود شایسته او نیازمند ارج نهادن به این فرهیختگان جامعه میباشد. متأسفانه بعضی میپندارند که او کهنهنظر است و به کناری باید گذاشته شود. اظهار عقیده او و امثالش مربوط به گذشتههاست و دردی درمان نمیکند. نیروی از کار افتاده و پیچ و مهرهی هرز شده و ... اینگونه معایب که نثارش میکنند. اما تصور میشود نسبت به این فرهیخته که به قول معروف یک جامه بیش از ما پاره نموده و این بنده خدا که ارزشمند و گرانقدر است ناسپاسی میشود. اگر این چنین نظرپردازی میگردد، خداوند ناخشنود و او را نیز دلشکسته کردهایم. اگر با توسل به مساعدت خداوند وتوان و نیروی او به اظهارنظر و اظهار وجودش ارج نهیم و بهره ببریم، شایستگی و وجود گرانبهایش مایه افتخار و سربلندی گذشته و حال است. |

طبق روال معمول "نصیر بوشهر" در هنگام ورود استاندار جدید،
در سال 1907 میلادی به روایت روزانه