Nasir Boushehr Logo
 
جستجو:
 
سخن مدیر مسئول
سخنی با هیجدهمین استاندار بوشهر
طبق روال معمول "نصیر بوشهر" در هنگام ورود استاندار جدید،
ضمن خیر مقدم و تبریک مسئولیت جدید مطالبی را با ایشان در میان گذاشته و انتظار دارد
که بدون در نظر گرفتن مسائل سیاسی و صرفاً برای رشد، توسعه و پیشرفت استان مد نظر قرار گیرد.

1ـ موقعیت استراتژیک مهم و با اهمیت استان بوشهر بارها و بارها تکرار شده و خسته از این تکرار ملال آور، ناگریز برای اطلاع استاندار جدید
[ 30/4/1387 ] [ ادامه ]

اوضاع و احوال بوشهر
اوضاع و احوال سیاسی ـ اقتصادی بوشهر
در سال 1907 میلادی به روایت روزانه
”بالیوز“ انگلیس در بوشهر
قسمت صد و هفتاد و هشتم
بوشهر
دوم ژوئن 1907
6ـ همراهان سردار مکرم ـ که پیش از این‌ از آنها یاد شده ـ از معاون سردار دستوری دریافت کرده دایر بر این‌که به خانه‌های خود برگردند.
[ دیروز ] [ ادامه ]

آلبوم عکس


ليگ فوتبال استان بوشهر -بازي سايپا برازجان وگاز جم


 

جایگاه عرفان در فرهنگ ایران‌زمین

جایگاه عرفان در فرهنگ ایران‌زمین
زهره عالی‌نسب
ماهیت بشر از چند ده هزار سال پیش به این سو تغییر بنیادین نکرده و تراکم تجربه‌ها و روزگارهای متفاوت، تمدن را به مثابه رودی کرده که از کوهساری سرچشمه می‌گیرد و جاری می‌شود تا به زمان ما می‌رسد. پیوستگی رودِ تاریخ، ما را وامی‌دارد که به سراپای آن بیندیشم. گذشته از این، "ژن‌های تاریخی" هستند پرورده‌ی حوادث که در درون هر ملت جای گرفته‌اند، و آن‌ها، هم خوش‌نهاد دارند و هم بد نهاد، و مقداری از چگونگی امروز و فردای ما در گرو آن‌هاست. کشوری با آفتاب درخشان و آسمان پاک و کم‌باران که آفتاب درخشانش فرمانروایی خورشید و مهر را در نظر مردم‌اش به وجود آورده و آسمان صاف ضمیر مردم‌اش را به عمق لایتناهی متوجه نموده و کم‌بارانی، سر مردمش را در انتظار دَهش آسمان به بالا نگه داشته است و واقع بودن در مرکز جهان، او را کشوری حادثه‌خیز کرده که به علت تهدید‌های دور و نزدیک، پیوسته در حال دفاعی به سر می‌برد. با این اوصاف تعجبی ندارد که ایرانی از همان آغاز، اشراقی‌اندیش شود و پیام زرتشت که نخستین آیین توحیدی را صلا داد، از نزد او سر برآورده در دورانی که همه‌ی تمدن‌های زمان (بابل، آشور، مصر، چین، هند و یونان) انواع‌پرست بودند و به خدایان چندگانه‌ آدمی صفت ملموس اعتقاد داشتند، اگر از ناحیه‌ی ایران صدایی برخیزد که مردم را به پرستش خدای یگانه‌ی ناپیدا دعوت کند، نباید از اهمیت آن غافل ماند زیرا همین یکتاپرستی ما ایرانیان بود که باعث شد مسلمان شویم، ولی ایرانی بمانیم در صورتی‌که به مصر و کشورهای دیگر که نگاه می‌کنیم می‌‌بینیم که بعد از اسلام، کاملاً عرب شدند و مصر به رغم سه هزار سال تاریخ پیشینش با آمدن اسلام هیچ اثری از تمدن دوران فرعونی برجای نماند. همه‌ی این دوران سه هزار ساله‌ی مصری به صورت یک صندوق فسرده‌ی سربسته درآمد. زیرا فاصله‌ی میان دین فرعون و اسلام زیاد بود. دیگر آن‌که کل شخصیت مصر بر مذهب متکی بود، نه ملیت. وقتی قرار شد آن‌یک برود، دیگر جایی برای پافشاری این یک باقی نمی‌ماند.
قبل از اسلام، اشراقی‌اندیشی ایرانیان، یعنی تفکر سرچشمه گرفته از احساس و قلب، مانع نبود که اهورامزدا، خدای زرتشت، «خدای‌خرد» نیز باشد. در ایران باستان کوشش بر آن بود که "خرد" و "اشراق" باهم دمساز بمانند. این کوشش بعد از اسلام نیز ادامه پیدا کرد و اندیشه‌وران ایرانی زبان عربی را به کار گرفتند و کاری کردند که در خور یک ملت زنده است و آن این بود که امپراتوری سیاسی را تبدیل به امپراتوری فرهنگی کردند. در زمینه‌ی فکر و علم، نگارش به زبان عربی آغاز گشت و از این طریق ایرانیان در ابراز وجود، بر سایر اقوام فتح شده، از جمله خودِ عرب‌ها پیشی گرفتند و با احیاء فارسی دَری این تمدن، آمیزه‌ی عجیبی را به وجود آورد: انعطاف، نرمی و درشتی، هجر، شوق، انتظار، تلاش، ترفند، جانبازی، سازش و سرانجام عشق ... که همه‌ی این‌ها حاکی از طبیعت ناآرام، چاره‌جو و پویای ایرانی بود. همه‌ی همت او برآن بود که از میدان به در نرود و به ملت درجه‌ی دو

تبدیل نشود و همان‌‌طور که صلای یگانه‌پرستی زرتشت در یهودیت اثر نهاد و اندیشه‌ی اشراقی او جهان‌بینی افلاطون را تحت‌تأثیر گرفت. بعد از
اسلام نیز تا قرن چهارم و پنجم، ایران همراه با روحیه‌ی خردمحوری و اشراقی‌اندیش کاری کرد کارستان و کسانی چون رازی، فارابی، بیرونی و ابن‌سینا با خدمات علمی خود را در تاریخ جاودانه کردند ولی متأسفانه با آمدن ترکان غزنوی و سلجوقی و بدبختانه‌ حمله‌ی مغول‌ها دیگر چیزی از خردورزی اصیل و عرفان عظیم نماند و کسی جای آن بزرگان را نگرفت. در این صورت می‌بایست اندیشه‌ای پرتخیل و زبانی برافروخته، این بار را بر دوش بکشد و در نتیجه ادبیات و شعر پا به میدان نهاد. از این زمان ذهن ایرانی که گرایش به اشراق داشت، یک‌سره ادبیاتی شد. شادی حزن‌آلود شعرهای دوره‌ی سامانی گواه بر وضع روح اوست، ولی چندی نپایید. گردش تاریخ تعیین‌کننده‌ی مسیر فکر این مردم بوده است. با آمدن ترکان غزنوی و سلجوقی، بیشتر به مدیحه‌سرایی روی بُرده شد. یک دوره انحطاط در فکر ایرانی پدید آمده بود، روحیه‌ی رکود و تنبلی و تفکر قضا و قدری بر ایران استیلا پیدا کرد و در این زمان تا حدودی "عرفان" به دادش رسید. زبان فارسی در کنایه و رمز فرو خزید. شاهنامه‌ که در این میان وضعی استثنایی داشت، نیروی جهنده‌ی یک قوم را در دوران توان‌مندی‌اش سرود، آخرین صلای خردورزی بود، سرگذشت مردمی که پایشان بر زمین محکم است، بی‌آن‌که از آسمان بریده باشند. شاهنامه اراده‌ی «بودن و برجای ماندن» ملت ایران را با آوایی بلند اعلام کرد. اما چون دوره‌ی پهلوانی به سرآمده بود او پرچم را به دست عرفان سپرد. ایرانی اوج اندیشه‌ی خود را در کلام عرفانی بروز داد. چون نتوانسته بود دنیا را به قالب دلخواه خود درآورد. او کوشید تا دنیای دلخواه برای خویش بیافریند، دنیایی که مصالح آن نه جسم خاکی بلکه اندیشه‌ی پرّان باشد.
این دنیای عجیب همه‌ی مرزها را در می‌نوشت. در آن دیوارها می‌‌افتاد و باغ سبز عشق در پهناوری بی‌انتهایش به جلوه می‌آمد. برابری بود و وفاق [بنازم به بزم محبت که آن‌جا / گدایی به شاهی مقابل نشیند] وقتی بر روی زمین درها بسته ماند، باید دری را که به آسمان راه می‌یابد باز کرد. با این حال، انسان هرگز نمی‌تواند از زمین ببُرد. این ثقل با اوست. تعالیم عرفانی هم در عمق برای پالایش همین زندگی زمینی است، زیرا چشم‌داشت دستیابی به اجر جهان دیگر را از خود دور ساخته است. "عرفان" را می‌توان یک "مکتب واکنش" خواند در برابر اوضاع و احوالی سیاسی و اجتماعی زمان که بر گرد اندیشه‌های دنیا داران حرکت می‌کرد و حاصل‌اش جنگ‌های فرقه‌ای بود و تعصب و خونریزی و جاه‌طلبی و ثروت‌اندوزی و ریاورزی و قلب‌فروشی. مدعایش آن بود که انسان بی‌آن‌که عنان گسیخته‌ باشد، از قیدهای محدودکننده رها گردد. دین در معرض سوءاستفاده‌ قرار گرفته بود. سؤال عرفان این بود چرا فرمانروایان و وابستگان‌شان ادعای‌شان دینی ولی عمل‌شان غیردینی همراه بابیداد، تبعیض و ناهمواری است. مثلاً در این شعر حافظ به کلی نظر عارف را نسبت به زمانه‌ی خویش می‌رساند: «صوفی نهاد دام و سر حقه باز کرد / بنیاد مکر با فلک حقه‌باز کرد/ بازی چرخ بشکندش بیضه در کلاه/ زیرا که عرض شعبده با اهل راز کرد.»
اندیشه‌ی عرفانی لااقل در دو زمینه می‌تواند کارساز بیفتد: یکی توازن در میان نیازهای مادی و نیاز معنوی و دوم تعدیل تعصب. در مورد اول، انسان باید تعادلی بین نیازهای مادی خود (کارکردن، پول درآوردن و خرج کردن) که سه رکن تمدن مغرب‌زمین است چاشنی عرفانی ببخشد تا به افراط و تفریط دچار نشود. در غیر این‌صورت زندگی خشک، بی‌روح و میان تهی می‌شود و در مورد دوم، تعدیل تعصب است یعنی افراط‌گرایی سیاسی یا دینی مانند افغانستان یا الجزایر، اگر چیزی بتواند حایل میان بی‌دینی و تحجر قرار گیرد یک طیف عرفانی است. زیرا بی‌دینی و تحجر اگر شاخ به شاخ شوند نتیجه‌اش آشوب اجتماعی و فلج اقتصادی است. به نظر می‌رسد که با تراکم مسائل درقرن آینده شیوه‌ای که در قرن بیستم به کار می‌رفته، دیگر کارساز نباشد. سه مسئله‌ی عمده: جمعیت، محیط زیست، افروزش اجتماعی، آینده را به آتشفشانی تبدیل خواهند کرد. پیش‌گیری از آن بخش راه‌حل مادی می‌طلبد (ایجاد تعادل و تنظیم اقتصاد)، بخشی نیز معنوی‌ست یعنی متوجه کردن انسان به آن‌چه‌ سودِ خودِ اوست، و این توافق بر سر نوعی نظم اخلاقی است که متناسب با نیاز دوران جدید باشد.

منابع: جامعه‌شناسی نخبه‌کشی/ حافظ‌شناسی/ عرفان در ایران/ مجله‌ی اقتصادی سیاسی.