![]() |
||||
|
|
||||
|
گفت و گو با "اسماعیل دولابی" کارگر مبارز شرکت نفت به مناسبت روز جهانی کارگرگفت و گو با "اسماعیل دولابی" کارگر مبارز شرکت نفت به مناسبت روز جهانی کارگر
دوران حکومت قاجار که طلیعه نوگرایی در بعضی از جنبشهای اجتماعی ایرانیان مشاهده میشد. رهبری این جنبشها، بیشتر در دست روحانیون تجددخواه و اکثراً از اقشار پایین اجتماع و نزدیک به تودههای زحمتکش بود. در همین دوران زحمتکشان را "رعیت" میخواندند. در حکومت پهلوی که زمینههای صنعتی شدن در بعضی از نقاط کشور خود نمایی میکرد، تازه کارگران زحمتکش را به لقب پر افتخار "عمله" ملقب میساختند. در همین زمانها کارگران کشورهای صنعتی سالها بود که تشکلهای صنفی و اتحادیههای کارگری را بنا نهاده و به بسیاری از حقوق دست یافته بودند. در کشور همسایه شمالی نیز زحمتکشان، حکومت دلخواه خود را بنا نهاده بودند. کارخانه، پلها، سدها، راهها و چاههای نفت به دست توانای کسانی بنا گردید وآبادانی و عمران کشور با خون جگر کسانی محقق شد که خود تحت حمایت هیچ قانونی که حافظ منافع آنها باشد، نبودند. همه این افتخارات را به نام رضاشاه بنیانگذار ایران نوین قلمداد کردند. در تمام طول حکومت ننگین و وابسته محمدرضاشاه پهلوی کارگران با شدت علیه این رژیم وابسته به امپریالیسم مبارزه میکردند، به زندان میافتادند، شکنجه میشدند یا اعدام میگردیدند. اما کارگران مبارز و هوشیار سرزمینمان با تمام وجود کوشیدند که حقوق حقهی خود را به دست آورند. آنها در اواخر رژیم ستمشاهی و پیدایش انقلاب اسلامی، با بستن شیرهای نفت، زمینهی استقرار نظام جمهوری اسلامی ایران را فراهم ساختند. امروزه حق داشتن بیمه، حقوق بازنشستگی، مرخصی و هشت ساعت کار در روز و سایر مزایا برای همهی ما امری عادی تلقی میشود اما در پشت این دستاوردها نمیتوان زحمات و مرارتهای زحمتکشان و کارگران که الحق جانفشانی کردند تا ما ایرانی مستقل و سربلند داشته باشیم را فراموش کرد. در آستانهی 11 اردیبهشت (اول ماه مه) روز جهانی کارگر به سراغ یکی از قدیمیترین کارگران مبارز این خطه رفتم و با ایشان به گفتوگو نشستم. امید است خوانندگان محترم با گوشههایی از تلاش بیوقفه زحمتکشان آشنا شوند. این چنین خود را معرفی میکند: «اسماعیل دولابی، متولد 1304 محلهی کوتی بوشهر هستم. در آن زمانها داشتن مدرک ششم ابتدایی یعنی انتخاب مسیر راحت وآسان زندگی و کارمند شدن، اما من شغل پر افتخار کارگری شرکت نفت را انتخاب کردم. چون قبل از ورود به شرکت نفت کارم در ارتباط با انگلیسیها بود، زبان انگلیسی را به خوبی میدانستم. در سالهای 1324 و 1325 به دلیل نهضتهای کارگری که در مناطق نفتخیز مانند آغاجاری، مسجدسلیمان، آبادان و گچساران به راه افتاده بود با مبارزات کارگری آشنا شدم. کار من توزیع مواد نفتی بود که با کشتی "ترقه" وارد بوشهر میشد و مبدأ آن نیز آبادان بود. حقوق ماهیانهام 156 تومان بود و فاقد هرگونه بیمه و مزایای استخدام رسمی و غیره بودم. روزانه 16 ساعت کار میکردیم یعنی از 6 صبح تا ظهر و از ساعت 3 بعدازظهر الی 10 شب. قانونِ کاری وجود نداشت و هیچ کارگری از حقوق خود مطلع نبود. در آن سالها شاپور بختیار رئیس اداره کار آبادان بود. کارگران خوزستان با سر سختی تمام برای احقاق حقوق خود علیه ظلم و بیعدالتی مبارزه کردند و نسیم این مبارزه در بوشهر نیز وزیدن گرفت. ما نیز مطلع شدیم که باید تشکل و سندیکا داشته باشیم. علاوه بر کارگران شرکت نفت، کارگرانی نیز در کارخانهی ریسندگی و بافندگی اعتمادیه و کارخانه ریسندگی خلیج به کار مشغول بودند. تأسیس این کارخانه به سال 1311 بر میگردد. شخصی به نام مرحوم "اسداله سماواتی" اهل اطراف تهران که طرفدار کارگران و اصولاً تشکیلاتی بود برای تشکل ما زحمات فراوانی کشید و توانست تشکیلات کارگران بوشهر و شیراز و مرودشت و آباده را بهم متصل کند. من نیز هر دو ماه یک بار برای تعمیر کامیونم به شیراز میرفتم و با او ارتباط بر قرار میکردم. در آن زمانها که شرکت نفت وابسته به انگلیسیها بود، کارگرها هیچ احترام و امتیازی نداشتند و حتی در آن گرمای طاقتفرسا از آب یخ نیز محروم بودیم. کارفرما هر وقت میلش میکشید کارگران را اخراج میکرد و هیچ قانونی از آنها حمایت نمیکرد. در سال 1327 نمایندهی کارگران شدم و تحت تعلیم آقای سماواتی، پلنومی تشکیل دادیم و تقاضای بیمهی اجتماعی کردیم. حقی که مدتها بود در دنیای غرب به رسمیت شناخته شده بود. به شدت از این مسئله استقبال کردند. در ابتدا 10 الی 14 نفر بودیم که به 20 نفر ارتقاء پیدا کرد. پس از آن کارگران اعتمادیه و خلیج نیز به ما پیوستند که مجموعاً 400 الی 500 نفر میشدیم. ناگفته نماند که عدهای کارگر اجیر شده از سوی کارفرما و فاقد سواد و دانش گاهگاهی در کارمان سنگاندازی میکردند. کارگران اکثراً متأهل بودند. نمایندهی دولت یعنی فرمانداری مخالفتی با ما نداشت، اما کارفرما که زیر نظر انگلیسیها بود از به رسمیت شناختن ما به شدت خودداری میکرد. خوب است یادی کنیم از "مریم" مشهور به "مریم بلندو" اهل باغملا که هماکنون در خاک خفته و الحق پرتلاش بود. در آن سالها دمونستراسیون کارگری راه میانداختیم و از دولت میخواستیم قانون کار تدوین کند و بیمهی تأمین اجتماعی را در مورد همه اعمال نماید.» از او راجع به جشن اول ماه مه سئوال میکنم، میگوید: «از طریق اتحادیهی سرتاسری کارگران با مبارزات کارگران شیکاگو و مبارزاتشان در اول ماه مه آشنا شدیم و ما نیز به فکر برگزاری این جشن کارگری افتادیم. ژاندارمری مستقر در محلهی بهمنی به شدت با ما برخورد میکرد. به هر حال جشن خود را در باغ یکی از کارگران فعال به نام "بوستانی" در محلهی بهمنی برگزار کردیم. در این جشن حدوداً 800 کارگر با خانوادههایشان از پیر و جوان و زن و مرد و بچه شرکت کردند. یادم میآید در یکی از این جشنها که از طرف رژیم شاه کاملاً زیرنظر بود، خبر آوردند که ژاندارمری تصمیم به یورش دارد. ما هم در حال جشن و پایکوبی بودیم ناگهان ژاندارمها باغ را محاصره کردند و قصد ورود به باغ را داشتند. در همان حال نوجوان 13 سالهای را روی هاون چوبی (هونگ چوبی) نشاندیم و شخصی به نام "زایر صفر" با وسایل ابتدایی شروع به ختنه کردن پسر بچه نمود. وقتی ژاندارمها وارد باغ شدند با منظرهی ختنه سوران مواجه شدند و من گفتم که جشن ما برای ختنه سوران است و به هر شکل به خیر و خوشی گذشت.» از او درخصوص مطالعه و وضعیت دانش کارگران میپرسم، میگوید: «روزنامهای به نام "ظفر" به دست ما میرسید و از طریق این روزنامه با وضعیت تشکلهای صنفی کارگران جهان و کشور آشنا میشدیم. همچنین از طریق سندیکا با کتابهای شعر و ادبیات و رمان مثل رمان "مادر" و کتابهای سعدی و حافظ آشنا میشدیم و سطح دانش خود را بالا میبردیم. مرحوم "اکبر کبگانی" نیز که آموزگار پر شور و با سوادی بود، کارگران فاقد سواد را آموزش میداد و سوادآموزی میکرد. وقتی که حکومت ملی دکتر "محمد مصدق" مبارز راه آزادی مردم ایران و معمار ملی کردن نفت توسط حکومت شاه جنایتکار با کمک استعمار انگلیس و امپریالیسم آمریکا سقوط کرد گویی خاک مرگ بر کشور پاشیده شد. ناگهان، زندان و شلاق و شکنجه و اعدام مبارزان راه آزادی و بهروزی مردم ایران جای همه چیز را گرفت. فعالیت سندیکا و اتحادیههای کارگری متوقف شد و فعالان سیاسی و جنبش کارگری به سیاهچالهها و زندانهای مخوف رژیم وابسته افتادند و یا تبعید شده و یا گوشهی عزلت را گزیدند. دیکتاتوری مخوف شاه بر کشور تسلط پیدا کرد. در بوشهر نیز همچون دیگر نقاط کشور حکومت نظامی اعلام گردید. من نیز توسط حکومت نظامی دستگیر وسپس به زاهدان تبعید شدم. زندان و دربهدری جزء زندگی من و خانوادهام گردید و به ادارات نیز ابلاغ شد که از استخدام من خودداری کنند. حدوداً 13 سال از کار کردن و داشتن شغل منع شدم. همه جا تحت تعقیب ساواک بودم. فرزندانم نیز در کنار من مزهی فقر و بیکاری را چشیدند. عدهای از آدمهای فرصتطلب و بیمزده از چنین سرنوشتی در کوچه و خیابان تا مرا میدیدند چهرهشان را برمیگرداندند تا مبادا مجبور به سلام و علیک با من یا خانوادهام شوند.» احساس میکنم خستهاش کردهام. یادآوری گذشتههای تلخ و اندوهبار اذیتش میکند، همچنین به دلیل ناراحتی کلیه مجبور به "دیالیز" است. هفتهای دوبار برای انجام عمل آزاردهنده دیالیز به بیمارستان میرود. روزها تک و تنها در خانه، گذشتهاش را مرور میکند. گذشتهای که در کنار همسر مرحومه بدریجانخانی، روزگار را با همهی تلخی و شیرینیاش طی کردهاند. وقتی از همسرش میگوید آهی سرد از نهادش بر میخیزد، در ادامهی گفتگو میگوید: «او نه تنها شریک زندگیم بود و سختیها و دربهدریها و مشقات زیادی را در کنارم تحمل کرد، بلکه در فعالیتهای صنفی و سیاسی من نقش بسیار برجستهای داشت. این زن مردم دوست و مبارز هنگامی که اعلامیهها از شیراز و یا جاهای دیگر میرسید، چون کمتر به او شک داشتند، موظف به توزیع آنها بود. آن زن شجاع، اعلامیهها را دور شکم خود میبست و مانند یک زن حامله درکوچه و بازار تردد میکرد و آنها را به محل مورد نظر میرساند. در آن زمانها مابین سنگی و مرکز شهر آسفالت نشده بود. نقطهای بود به نام "قبراعتماد" که فیوزها و لاینهای اداره برق در آن جای داشت. در همین نقطه که خانمم برای مأموریتی در حال تردد بود دو نفر مأمور نیروی دریایی که به آنها "بحریه" میگفتند، برای ایشان مزاحمت فراهم کردند. وقتی که با خبر شدم، به همراه مرحوم اکبر کبگانی برای تنبّه آنها به نقطه مورد نظر رفتم، دیدم فرار کرده و در مغازهای پنهان شدهاند. آن دو را از مغازه بیرون آوردم و حسابی کتکشان زدم و گفتم به اعلیحضرت پفیوزتان بگوئید بیاید مرا بگیرد.» پیرمرد مملو از خاطره است. خاطرهی مبارزاتش، خاطرهی آدمهایی که الان در آرامش ابدی خود در خاک غنودهاند. آنها که برای وطن جانفشانی کردند و زمینههای فروپاشی رژیمی سفاک و خونریز را فراهم کردند. آنها که پرشور بودند و دمی آسایش نداشتند. آنها که شکنجه میشدند و درد شلاق را بر جسم و جان میخریدند و از افشای اسرار خودداری میکردند. پیرمرد ادامه میدهد: «سال 1331 تظاهرات عظیمی را در مرکز شهر به راه انداختیم. از دروازه تا اواسط خیابان نادر یا حافظ امروزی. موج انسان بود و صف در صف آدمی. روشنفکران آزادیخواه از جمله مرحوم "بهشتیان" با نطقهای آتشین، مردم را علیه رژیم شاه تحریک و تشویق میکردند. خاطرهی شیرین این تظاهرات هرگز از یادم نمیرود. در همین سالها، شبانه بر دوش هم قرار میگرفتیم و بر دیوار شعار مینوشتیم و یا پلاکارد نصب میکردیم. سال32 که کودتا شد حدود 90 نفر از فعالان جنبش کارگری و مبارزان هوادار ملیون به زندان افتادند. هنگامی که با خبر میشدم زندانیان را برای استحمام به حمام دلگشا یا تقی و یا حاج محمدحسن یا نمکی میبردند. صبح زود اعلامیه را در پلاستیک کرده دور کمرم میبستم و مخفیانه به حمام رفته و هنگامی که مأمور برای سرکشی به حمام میآمد، در خزینه که حوض بزرگی در وسط حمام بود، مخفی میشدم. با ورود زندانیان به حمام اعلامیهها را آورده و به آنها میدادم. گاهی نیز در کنار در زندان میایستادم و کلفتها و نوکرهای زندانیان ملیون را که غذای ظهرآنها را میآوردند، مورد خطاب قرار داده و میگفتم من هم حلوایی برای فلانکس ساختهام، لطفاً حلوای مرا نیز به ایشان برسانید. آن بنده خداها نمیدانستند که در میان حلوا اعلامیه سازمانهای سیاسی را گذاشتهام. بدین شکل مبارزان به بند کشیده شده، از وقایع بیرون از زندان مطلع میشدند.» پیرمرد حسابی خسته شده است. صدای اذان مغرب به گوش میرسد. این پا و آن پا میکند. میخواهد خود را برای ادای فریضهی نماز آماده کند. بلند میشوم صورتش را میبوسم و برای خداحافظی آماده میشوم و پیرمرد را در تنهاییاش رها میکنم. به خیابان سنگی پا میگذارم، همانجا که محل مطب پزشکان و چندین داروخانه است. مردمی دفترچه به دست در ترددند. این حق با مبارزهی آدمهایی همچون "اسماعیل دولابی" بدست آمده است. آیا میدانند؟ |

طبق روال معمول "نصیر بوشهر" در هنگام ورود استاندار جدید،
در سال 1907 میلادی به روایت روزانه