Nasir Boushehr Logo
 
جستجو:
 
سخن مدیر مسئول
سخنی با هیجدهمین استاندار بوشهر
طبق روال معمول "نصیر بوشهر" در هنگام ورود استاندار جدید،
ضمن خیر مقدم و تبریک مسئولیت جدید مطالبی را با ایشان در میان گذاشته و انتظار دارد
که بدون در نظر گرفتن مسائل سیاسی و صرفاً برای رشد، توسعه و پیشرفت استان مد نظر قرار گیرد.

1ـ موقعیت استراتژیک مهم و با اهمیت استان بوشهر بارها و بارها تکرار شده و خسته از این تکرار ملال آور، ناگریز برای اطلاع استاندار جدید
[ 30/4/1387 ] [ ادامه ]

اوضاع و احوال بوشهر
اوضاع و احوال سیاسی ـ اقتصادی بوشهر
در سال 1907 میلادی به روایت روزانه
”بالیوز“ انگلیس در بوشهر
قسمت صد و هفتاد و هشتم
بوشهر
دوم ژوئن 1907
6ـ همراهان سردار مکرم ـ که پیش از این‌ از آنها یاد شده ـ از معاون سردار دستوری دریافت کرده دایر بر این‌که به خانه‌های خود برگردند.
[ دیروز ] [ ادامه ]

آلبوم عکس


ليگ فوتبال استان بوشهر -بازي سايپا برازجان وگاز جم


 

تولد من و حدیث رستم و سهراب

تولد من و حدیث رستم و سهراب
 شادروان رسول پرویزی
مقدمه: شادروان رسول پرویزی، یکی دیگر از نویسندگان نامدار و پرآوازه‌ی ایران است که زادگاه و زیستگاه اولیه‌اش بوشهر و منطقه‌ی محروم و گرمازده‌ی جنوب ایران می‌باشد. زندگی فردی و اجتماعی پُرماجرا و لب‌ریز از رمز و راز پرویزی که از پرسه زدن‌های کودکی‌اش در شور آب‌ها، ریگزار‌ها و نخلستان‌های استان بوشهر شروع شده و به جار و جنجال‌ها و هیاهوی سیاسی، فرهنگی و اداری‌اش در پایتخت ایران ختم گردیده، از او چنان شخصیتی ساخته است که درک و فهم ابعاد مختلف آن، مشکل می‌نماید. او از یک جهت، جنوبی‌زاده ی محرومیّت کشیده و دردمندی است که شدیداً تحت‌تأثیر بازتاب‌های نا بهنجار فقر و فلاکت محیط و آدم‌های پیرامونی‌اش، انباشته‌ای از عقده‌های روانی سرکوب شده است و از سوی دیگر، به علت واقع شدن دوران جوانی‌اش در بحرانی‌ترین شرایط سیاسی و اجتماعی سال‌های پس از جنگ جهانی اول، دارای شخصیتی سرکش و ناآرام و پرخاشگر است، از جهت دیگر، اندیشمند‌ی زیرک و سیاستمداری محافظه‌‌کار است که این خود، حاصل شوک ناشی از کودتای آمریکایی – انگلیسی 1332 و عوارض غیرمترقبه و غیر قابل تصّور آن می‌باشد.
امّا آنچه که در این مقطع زمانی و در غیاب پرویزی، برای پیگیران مسائل فرهنگی و ادبی مملکت، ‌مطرح بوده و دارای اهمیت می‌باشد، جایگاه پرویزی در محدوده و مقوله‌ای به نام ادبیات و به ویژه ادبیات داستانی و حرفه‌ی روزنامه‌نگاری است. بالطبع، پرویزیِِ سیاستمدار، با هر پندار و اندیشه‌ی سیاسی، همراه با زمانه خویش و شرایط اجتماعی ویژه‌اش، به تاریخ سپرده شد و امروزه هیچ نقشی در ساختار و سازمان حیات سیاسی و اجتماعی ما نداشته و نخواهد داشت. بنابراین، ما امروز با آن رسول پرویزی‌ا‌ی کار داریم که با انتشار چندین داستان و مقاله و دو کتاب ارزشمند، در صحنه‌ی ادبیات داستانی مملکت حضوری موثر، ماندگار و غیرقابل انکار دارد. به همین جهت برآنیم تا با معرفی‌اش به عنوان یکی دیگر از نمادهای فرهنگی و هنری بوشهر به نسل‌های کنونی، خلاء وجودش را در اذهان و تاریخ ادبیات این سرزمین، پُر نمائیم. پس در این راستا و از این شماره‌ی نصیر بوشهر، سعی خواهیم کرد تا هر هفته، نسبت به چاپ یکی از آثار آن زنده‌یاد، اهتمام ورزیم. علت انتخاب این مطلب در اولین حرکت‌مان این است که در ابتدای امر، نویسنده را تا اندازه‌ای از زبان و قلم خودش، معرفی کنیم. ضمناً لازم به توضیح است که این مقاله، برگرفته از یکی از دست‌نوشته‌های ویرایش نشده توسط آن مرحوم است که ظاهراً آن را پس از ویرایش به چاپ رسانده‌اند. بنابراین اگر در این‌جا با تفاوت‌هایی میان این دو متن مواجه شدید، علت‌ همان است که به عرض رسید.
«خورشید فقیه»
با تکرار برایت بنویسم. چشم اگر مددهمی کند، گفتگوی بسیار می‌کنم. در بوشهرم، بندری که در آن چشم به دنیا گشودم. پنجاه و چهار سال پیش بود. شبی فرزندی در کنار مسجد شنبدی‌ها، در این بندر به دنیا آمد. قسمت ازلی بود. بی‌حضور ما کردند.
ننه از آن روزها یاد می‌کند: درست در شب تولدم، مادرم، مادرش را از دست داد. یکی عزیز بود رفت و یکی بدقدم بود، آمد. تازه‌وارد، بی‌تقصیر بود. نقشی در مرگِ مادربزرگ نداشت، امّا فرزند شوم لقب گرفت. فامیل خوشحال نشد. با خلُق تنگی از تازه وارد استقبال شد. دایره و دنبکی نزدند. خانه در عزای مادربزرگ بود و بچه وَر می‌زد و نکبت به خاندان می‌پاشید.
پدرم پشت قرآن مجید نوشت که «فرزند‌ی عبدالرسول، در شب هفدهم ربیع الاول سال 1339، به هستی پا گذاشت» شانس عظیم من بود که تولدم در شب تولد «سرور کائنات، سید مصطفی‌(ص)» بود و والد ماجد نام مرا "عبدالرسول" گذاشت.
می‌گذرم و می‌روم که در تولد من، ‌هفت هشت پیرزن و پیرمرد فامیل، دَم انبر مرگ بود. آنان مردم با انصافی نبودند، وقت مرگ خویش را درست در تولد من یافتند. پس، «فرزندی عبدالرسول» فرزند منحوس و بدقدم خانواده شد.
گفتند تا این بچه‌ی نحس، پا به دنیا گذاشت، پدر و مادر و عمه و عمه قزی و خاله‌ها از دست رفتند. خدا همه‌ی ایشان را قرین رحمت کند. پدر هم دست به عیّاشی زده بود و مختصر سرمایه‌ی خانواده‌ی دهقانی برباد می‌رفت. ناچار می‌بایست مطلبی بیابد و زن و اهل و عیال را راضی کند. اگر می‌گفت پول‌ها خرج عرق و ورق می‌شود، سرزنش می‌شد. من هم که قوّت دفاع نداشتم، ناچار کاسه و کوزه در این باب مخصوص نیز بر سر من شکست. «فرزندی‌ عبدالرسول» بدیمن و بدشگون بود و سرمایه‌ی چندر غازی خانواده را با آمدنش از میان برد. مرده‌شورِ قدمش را ببرد. تا آمد، تجارت پدر به خجالت کشید و سرمایه بر باد رفت.
پیداست که چنان و یا چندین فرزندی، چه میلاد مقدسی دارد!! هر که در فامیل، عزایی داشت و یا پولی از کف داده بود، لعن و نفرینی به «فرزندی‌ عبدالرسول» کرد. خواستِ خدای بزرگ بود که از سرخک و حصبه و آبله و مخملک و انواع امراض، «فرزندی» را نجات داد و چاکر شما پا گرفت و به مدرسه رفت.
مدرسه‌های آن روز، مثل امروز نبود که لوز و حلوا و مسقطی به دهان محصّل بگذارند. این کارها را دور از ادب و ادبیات می‌دانستند. به عوضش، ترکه زدن و فلک کردن و چک و تیپا و توکونی فراوان بود. شلاق‌ها آویزان بود و فراش‌های مدرسه که از دست زن‌شان به امان بودند و نمی‌توانستند نان سنگک برشته‌ای را شب به خانه ببرند، دق‌دل را سرِ ما محصلان آن روز در می‌آوردند. آدم یا باید موز بخورد یا توکونی و شلاق، حد وسطی در مدارس نبود.
امروز گذشت و فردا رسید. ترس از مدرسه، جان‌فرسا بود. زندگی خانوادگی، خوش‌رنگ نبود. شلاق سلطانعلی و آقا محمد فراش، لطفی نداشت. آقای ناظم هم دو زن داشت که اکثراً یکی را بیشتر دوست می‌داشت و دیگری را تأدیب می‌کرد. حوصله به کار نمی‌برد.
در این هشلهفت کبری، من که دیدم با هیچ کس، تنِ دعوا ندارم و از لحاظ درس و مشق هم تن و توشی نبود، به فکر فرو رفتم. دیدم باید با اسم خودم لج کنم. آخر، تجدّد آغاز شده بود. اسم عبدالرسول و رمضان و اکبر و رجب، بر باد رفته بود. نام‌ها، هوشنگ و فریدون و بهزاد و بیژن شده بود. گفتم اقلاً دلخوشی از اسم خودم هم نباید داشته باشم؟! العیاذ بالله، تصور نشود که بی‌دینم و یا آن که بندگی رسولان خدا را عیب می‌دانستم، افتخاری بزرگ بود، امّا «فرزندی» دلش می‌خواست در عهد تجدّد، اسم نو داشته باشد.
بعد از مدت‌ها، به پدرم که سرحال بود و داغ بود، موقعی که دستی به سرم می‌کشید گفتم: «بابا چرا اسم مرا سهراب نگذاشتی؟» جواب از قبل معلوم بود. فرمودند: «برو گُه زیادی نخور». می‌دانید که خوردن «این چیز»، لطفی ندارد و کار را به مریض خانه می‌کشد. پس بنده‌ی شما پند گرفت و در این باب «گُه زیادی» نخورد.
امّا آدم حق دارد که دردِ دلش را با خودش بگوید. من در دلم، اسم خودم را سهراب گذاشتم. چرا سهراب گذاشتم؟! یک همشاگردی داشتم که اسمش سهراب بود. پسر خان «بهارلو» بود. دوچرخه‌ی قشنگی داشت. دوچرخه، آن روزها شأن و شوکتی داشت. تصّور کودکانه‌ام آن بود که اگر نامم سهراب بود، دوچرخه هم همراه سهراب بود. خاصه آن‌که پدر قدغن کرده بود که پسرهایش دوچرخه‌سواری نکنند و معاذالله از روزی که بشنود‌ «فرزندی» به دکان کرایه فروش‌ها برود و دوچرخه کرایه کند!! پدر غافل بود که «فرزندی» اگر هم با آن لاغری و رنجوری و زردنبوهی به کرایه‌فروشی برود، کرایه فروش به او دوچرخه نمی‌دهد، چون حاصل کار برای کرایه فروش مسلّم بود که پسر زردنبوو ریقو، دوچرخه‌اش را لق می‌کند و می‌شکند و در این معادله سودی نیست.
ادامه در شماره بعد...