![]() |
||||
|
|
||||
|
خرمشهر از سقوط تا صعود خرمشهر از سقوط تا صعودخاطراتی از دوران جنگ؛ به مناسبت دوم خرداد سالروز آزادی خرمشهر دکتر عبدالرحیم مهرور جنگ گرچه چهرهای زشت دارد. چهرهای خانمانسوز، چهرهی بیرحم و متجاوزگر، چهرهای گستاخ، چهرهای بیوفا و خیانت کار و چهرهای جاسوسمدارانه که توسط منافقان کور دل در لاک سربازان بدون یونیفرم حزب بعث ظاهر گشت. اما زیباییهایی هم دارد. زیباییهایی از عظمت و شکوه، زیباییهایی از شجاعت و بزرگی یک ملت در قالب یک رهبر، زیباییهایی از یک هویت ملی و مذهبی، زیباییهایی از اهداء آن یک دانهی تخممرغ روستایی فقیری که به نان شب محتاج بود اما فکرش جبهه و جنگ بود، استدلالش استقلال و عظمت وطن بود. بیستو یک ساله بودم که جنگ آغاز شد و در همان ساعات اولیه خودم را به مقر بسیج محل رساندم اسلحهی ام.یک (ام چماق) بر دوش گرفتم و به همراه بچههای محلهمان کوی شکری به طرف بسیج مرکزی راه افتادیم بلا فاصله به طرف فرودگاه بوشهر که در ساعت 2 بعد از ظهر بمباران شده بود حرکت کردیم در اطراف ضلع شمالی فرودگاه نزدیک ساحل مستقر شدیم. حدود 1 ساعت از استقرار مان میگذشت و در حالی که با دوستان دیگر دربارهی چگونگی حملهی هواپیماهای دشمن و ورود آنها از مرز صحبت میکردیم ناگهان 5 میگ بالای سرمان در فاصله 50متری نمایان شد مشخص بود که از روی سطح دریا به شهر وارد شدهاند بلافاصله اسلحهخودم را مسلح کردم هر چقدر توان داشتم دستم روی ماشه گذاشتم و فشار میدادم اما از خروج گلوله خبری نبود تازه متوجه شدم که چرا به این اسلحهها ام. چماق میگویند. هواپیماهای دشمن برای بار دوم فرودگاه بوشهر را بمباران کردند سربازی هم که پشت پدافند ضد هوایی نزدیکمان بود با دلهره ضد هوایی را رها کرد و فرار را بر قرار ترجیح داد آن گاه فهمیدم که جنگ یعنی چه. به مدت 15 روز توسط دو نفر از تکاوران نیروی دریایی بوشهر آموزش سنگینی تحمل کردیم به طوری که روزها در لجنزارهای اطراف شهر غوطهور میشدیم و شبها رزمهای شبانه داشتیم یاد این دو تکاور قهرمان بخیر زیرا که واقعاً انسانهای وطن پرستی بودند در موقع آموزش اشک از چشمانشان سرازیر میشد آن چنان انسانهای رئوفی بودند که هر انسانی را شیفتهی خود میکردند خدا رحمتشان کند گویا در همان ایام قبل از سقوط خرمشهر در آنجا شهید شدند. خلاصه بعد از 15 روز آموزش از بوشهر به اهواز اعزام شدیم در شب اعزام ساعت 10 شب یک همهمهای روبروی بسیج مرکزی بر پا شد ما برای اعزام ثانیه شماری میکردیم و خوشحال بودیم اما خانوادهها نگران، موقع خداحافظی اشک از چشمان همسرم سرازیر شده بود زیرا که نمیتوانستیم آینده را پیشبینی کنیم از طرفی تازه ازدواج کرده بودم و بچهای چند ماهه در راه داشتم و از طرف دیگر دشمن در کمین، طبق معمول به همه چیز پشت کردم و همهی هم و غمم جبهه بود کاروان ساعتی بعد به طرف اهواز حرکت کرد صبح زود به اهواز که شهری جنگزده و نیم محاصره بود رسیدیم به هر کوی و برزنی که نگاه میکردم دیوارهایش غرق در شعار هنا عربستان (این جا عربستان است) بود مات و مبهوت ماندم از آن موقع فهمیدم که در چه باتلاقی گرفتار شدهایم کمی به فکر رفتم از طرفی سلاحهای داشتیم که دو ریال ارزش نداشت. نه ارتش نیرومندی داشتیم، نه سپاه با تجربهای و نه بسیج سازمان یافتهای و از طرفی دیگر در خانه خودمان امنیت نداشتیم زیرا که ستون پنجم به شدت در اهواز جا خوش کرده بود به هر منطقهای که مستقر میشدیم با گلولههای خمپاره و خمسهخمسههای معروف عراقی ما را پذیرائی میکردند بالاخره در مدرسهای مستقر شدیم در آن هنگام به خاطر این که سپاهی با تجربه نداشتیم فرماندهی گردان ما به عهدهی فردی کلاه سبز که احتمالاً از زرهی اهواز و یا هوابرد شیراز آمده بود واگذار کردند. ایشان متأسفانه چنان ما را تضعیف روحیه میکرد که گویا ما اسیر جنگی ایشان هستیم گر چه در بین ما چند نفر پاسدار بودند که به عنوان فرمانده دسته حضور داشتند اما از آن جا که تجربه نداشتند، به مشکلات سطحی نگاه میکردند به عنوان مثال موقعی که مواد غذایی به گُردان میرسید در انبار نگه میداشتند تا موقعی که گندیده میشد سپس به خورد ما میدادند در همان اوائل حقیر چندین بار نسبت به این روند اعتراض کردم اما گوش شنوایی نبود حتی از طرف بعضی از دوستان مورد مؤاخذه قرار گرفتم که چرا برای مواد غذایی اعتراض میکنی مگر ما برای غذا آمدهایم البته آنها حق داشتند اما نمیدانستند که پشت این پرده چه توطئههای شومی خوابیده بالاخره روزها وشبها گذشت و خودمان را با نان خشک نگه میداشتیم و فرماندهمان هم چنان به تضعیف روحیه ادامه میداد تا این که در یک روز کلاس آموزشی متوجه شدم ایشان از طرفداران سر سخت بنی صدر است برای تظعیف روحیهمان مدام میگفت بسیجیان به دلیل بیتجربگی توان مبارزه ندارند. خلاصه حدود بیست هزار بسیجی در اهواز سر گردان بودیم و در حالی که خرمشهر در شعلههای آتش میسوخت و نیاز به نیروهای کمی داشت اما تفکر فرماندهان بنیصدری مانع از رفتن ما به خرمشهر میشد حدود دو هفتهای بعد از سرگردانی در اهواز روزیدر یک کلاس توجیهی، جناب فرمانده در مورد رزم آرایش و استتار نیروها اظهاراتی کرد یکی از جملههایی که به کار برد دقیقاً این بود که در منطقهی نظامی نباید کسی سیگار روشن کند و بلافاصله بعد از کلاس تئوری به میدان تیر رفتیم در همان موقع از قضا متوجه شدم که آقای فرمانده روی صندوق آر.پی.جی 7 نشسته و دارد سیگار میکشد نتوانستم این صحنه را تحمل کنم بلافاصله به ایشان گفتم آقای فرمانده شما ما را ارشاد میکنی که در منطقه نظامی نباید سیگار بکشیم اما اکنون خودت روی انبار مهمات نشستهای و داری سیگار میکشی در جواب گفت: به تو مربوط نیست من در حضور تمام رزمندگان در پاسخ به ایشان گفتم از این ساعت به بعد از جنابعالی پیروی نخواهم کرد و از بقیه دوستان خواستم از ایشان اطاعت نکنند متأسفانه علیرغم میل باطنیشان با من همکاری نکردند تا این که بعد از بیست روز در حالی که خرمشهر در حال سقوط کامل بود با خیانت بنی صدر و دار و دستهاش 20هزار رزمنده را روانه زادگاهشان کردند در حالی که اگر با دست خالی هم به خرمشهر اعزام شده بودیم میتوانستیم خرمشهر را نجات دهیم و یک الی دو روز بعد از بازگشت به بوشهر خرمشهر به طور نامردانه و خیانتکارانه سقوط کرد و یک سال و نیم بعد خوابی دیدم این گونه: در حالی که در جبهه شکست خورده بودیم و در محاصره دشمن بودیم ناگهان ذوالفقار حضرت علی (ع) در آسمان به صورت یک رعد و برق آسمانی ظاهر شد و با حمایت این ذوالفقار بعد از انسجام و تقویت روحیه پیروزی را از آن خود کردیم. بعد از عملیات فتح المبین مجدداً برای دومین بار اعزام به جبهه شدم در آن ایام رزمندگان دوست داشتنی، داشتم که شهید شدند از جمله خداخواست شکریان زیرا که از کودکی با هم بودیم و اخلاق و لبخندهایش همیشه برایم الگو بود چند روزی به شیراز و سپس به امیدیه اعزام شدیم و سپس مستقیماً به منطقهی عملیاتی فتحالمبین در یکی از روستاهای دشت عباس که قبلاً در دست متجاوزین بعثی بود، مستقر شدیم یکی از دوستان متوجه قسمتی از زمین گردید که مثل یک قبر برجسته بود تصمیم گرفتیم که این قسمت را خاک برداری کنیم در همان موقع خانم و آقایی با پای پیاده، خودشان را به این روستا رساندند و به آنها گفتیم شما این جا چه میخواهید. گفتند که این جا روستای ما است و آمدهایم دنبال اموالمان به خصوص دو تا گاوی که داشتیم در همین زمان جسد هر دو گاو را از زیر خاک بیرون آوردیم. اشک از چشمان آن زوج سرازیر شد معلوم بود که فقر آه و ناله آنها را بلعیده بغض گلوی همگی را گرفت و بعد از 24 ساعت به منطقهدار خوئین که در نزدیکی رود کارون بود اعزام شدیم مشخص بود که عملیات آینده برای آزادسازی خرمشهر است در این منطقه هرازگاهی مورد تجاوز عراق قرار میگرفتیم ولی باور نمیکردند که بخواهیم از طریق کارون وارد شویم بعد از چند هفته استقرار تجهیزات جنگی بیشتر نمایان شد کمکم خودروهای ارتش و سپاه وارد منطقه شدند و پلهای آبی در کنار کارون به آب انداختند و به هم یک به یک متصل کردند برای عملیات همگی ثانیه شماری میکردند از استان بوشهر چندین گردان آمادة رزم بود گردان ما بعد از این همه انتظار دچار اسهال خونی گردید به همین دلیل از گردان ما بعنوان پشتیبان استفاده کردند که غروب روز دهم اردیبهشت پلهای به هم پیوسته با دو قایق یدک کشیده شدند و دو طرف خشکی را به هم وصل کردند. لشکرها با تجهیزات و به صورت کاروانی در حرکت بودند حدود پانزده کیلومتر راهپیمایی کردند تا نیمههای شب عملیات بیتالمقدس، آغاز شد هدف جاده اهواز خرمشهر بود ما در کنار کارون مانده بودیم و فقط نظارهگر شلیک تانکها و توپخانههای دشمن به اطرافمان بودیم در همین موقع یکی از تانکهای ارتش که در نزدیکمان مستقر بود مورد اصابت گلوله توپخانه قرار گرفت تمام سرنشینان آن بجز یک نفر همگی در جا شهید شدند آن یک نفر هم چنان در آتش غوطهور بود و فریاد کمک میطلبید متأسفانه نمیتوانستیم به ایشان کمک کنیم زیرا که در کنار وی مهمات آتش گرفته بود و در هر لحظه انفجارهای مهیبی که با فریادهای ایشان ادغام میشد ما را در یک ماتم قرار داده بود تا اینکه بعد از لحظاتی دیگر صدای سرباز مجروح شنیده نمیشد بعد از اینکه آتش آخرین زوزههایش را میکشید بطرف تانک سوخته رفتیم متأسفانه به غیر از تودههای زغال شدهای از جسد سربازان چیز دیگری به دستمان نیامد سپس تمام جسدهای سوخته را داخل کیسهای کردیم و به پشت جبهه فرستادیم بعد از چند روز به جادة اهواز خرمشهر که در مرحلة اول عملیات آزاد شده بود رسیدیم در آنجا مستقر شدیم و خودمان را برای مرحله دوم عملیات آماده کردیم در مرحله دوم علیرغم اینکه شب چهاردهم ماه بود و برای عملیات مناسب نبود اما برای فریب دشمن تاکتیک جالبی بود بالاخره در نیمههای شب مهتابی عملیات آغاز شد قبل از عملیات یک تکه ابر تیره قرص ماه را بطور کامل پوشاند و منطقه در یک تاریکی مطلق (بخوانید امداد غیبی) فرو رفت بعد از شکست خط دشمن مهتاب تمام منطقه را فرار گرفت که برای ما نعمتی بزرگ بود و دشمن فرار را بر قرار ترجیح داد متأسفانه در محور عملیاتی ما چند تانک عراقی مستقر بودند که توان رزمی را از ما گرفته بود و تا صبح ما را زمینگیر کردند و از پیشروی گردان ما جلوگیری کردند تا اینکه حوالی سحر فرار را بر قرار ترجیح دادند و بعد از دنبال کردن آنها چند نفر از سربازان بعثی را دستگیر کردیم یکی از آنها از ترس اینکه آسیب نبیند عکسی در جیبش بیرون آورد و به ما اشاره میکرد که اینها اعضاء خانوادهام هستند و التماس کنان در حالیکه اشک از چشمانشان سرازیر بود میگفت مسلم، مسلم سپس درخواست آب کرد با وجود اینکه خودمان مختصری آب داشتیم اما همان مقدار کم هم تقدیم ایشان کردیم وقتی که مطمئن شد ما مثل بعثیها سنگ دل نیستیم ما را بوسید و سپس آن را به پشت جبهه هدایت کردیم و بعد از چند روز که مرحله سوم و نهایی آزادسازی خرمشهر آغاز شد در حالی که گردان ما در محورهای بصره استقرار یافته بود خرمشهر به دست سلحشوران وطن آزاد شد. اکنون 24 سال از آزادسازی خرمشهر میگذرد کجا رفت آن ارزشها و ایثارها، کجا رفت آن فرهنگ گذشت و تفاهم و فداکاریها، جنگ با سربلندی و افتخار به پایان رساندیم آن هم تنها جنگی که حتی در تاریخ ایران یک ذره از خاک کشور در تصاحب دشمن نماند. اما عدهای اکنون خوشهچین انقلاب گردیدند و یادشان رفت که روزی رزمندگانی بودند و با گرسنگی، بیسلاحی، با بدنهای بدون سر و پاره پاره جان خود را فدای این آب و خاک کردند تا آنها بتوانند امروزه به راحتی مدیریت کنند. |

طبق روال معمول "نصیر بوشهر" در هنگام ورود استاندار جدید،
در سال 1907 میلادی به روایت روزانه
خرمشهر از سقوط تا صعود