![]() |
||||
|
|
||||
|
تولد من و حدیث رستم و سهرابتولد من و حدیث رستم و سهراب
شادروان رسول پرویزی بیادبی نباشد، گفتم گور پدر دنیا و مافیها، دیگران نگویند، من به خودم سهراب میگویم. هر کسی هر غلطی میخواهد بکند. جیب بُری که نبود، پسری با دل تنگش گفتگو داشت. اضافه کنم که قصهی رستم و سهراب را تا آن روزگار نمیدانستم. هنوز دورهی ابتدایی بود و در میان رفقای ادبی ما رستم و سهراب حضور نداشتند و «فرزندی» به تاریخ و ماجرای ایشان آگاه نبود. آن وقت که آگاه شد، خدا را شکر کرد که نامش سهراب نیست، اگر بود که غوغا راه میافتاد!! ابوی، تا عبدالرسول بودم، هنگام خشم و غضب، با چوب بروس یا لگدوتی پا و حداکثر با عصا، «فرزندی» را میزد. خدا را صد کرور شُکر که اگر سهراب بودم، او هم رستم میشد. البته در روزگار قدیم، سهراب یال و کوپالی داشت و جنگ و دلاوری میدانست، ولی من مفنگی بودم و ابوی قلدر و خدا رحمتش کند و هر چه خاک اوست عمر شما باشد، سینه پهن و رشید و کوهستانی و خلاصه قلچماق و بیمنطق بود. پس نتیجه معلوم بود، جنگ رستم و سهراب خانهی ما به دفعهی اول نمیکشید و ابوی در ثانیه اول مرا مثل توپ فوتبال به زمین گرم میکوبید و محتاج خنجر و گرز و کمان نبود، اسب و زره و زوبین نمی خواست، حتی در قضیه رستم و سهراب خانهی ما، به کادر آشپزخانه هم احتیاجی نبود. پدرم رستم دستان خانه، سهراب ریقوی خانه را با چنگال میدرید و به دیار عدم رهسپار میکرد و عقب نوشدارو هم راه نمیافتاد، چون میدانست داروخانه دور است و دسترسی بدان نیست. یک ذره دروغ نمیگویم. وقتی قصهی رستم دستان و سهراب جهان پهلوان را خواندم، چقدر از پدرم راضی شدم که تقاضایم را رد کرد و با یک گُه زیادی به مسأله پایان داد. نه به پهلوی فرزندش کارد کشید و نه «فرزندی» لبیک حق را تا به امروز اجابت کرد. روزگار، بازیهای زیاد دارد، ابوی – رستمخانه – زودتر از «سهرابسرخانه»، جان سپرد و قال پایان یافت و بنده و چاکرسرکار، از سهراب شدن گذشتم و خدا را صد کرور شکر که کار به خوشی پایان یافت و از درام ما تراژدی درست نشد. خوب، این مقدمه. بعد از مقدمه اما، اصل نقل: اولین دفعه که با رستم دستان و تهمتن ایران روبرو شدم، روزی بود که مهدی سرخی، راهزن زرنگ و آتش پارهای را دار میزدند. آن روز با حسین آقا راه افتادیم که بپریم روی درختی و جلو ارگ ایالتی، شاهد به دار کشیدن مهدی سرخی باشیم. راهی نبود، وقتی که سینما نیست، تیاتر نیست، مسابقه فوتبال نیست، بوکس بازی نیست، گاوبازی نیست، بچه باید تماشا کند. چه تماشایی بهتر از دار زدن مهدی سرخیِ دزد سرگردنه و گردن کِش با دولت مرکزی؟! اکنون که فکر میکنم، میبینم ما بچه بودیم و عقل سالم نداشتیم، چون دار زدن تماشایی نیست، امّا چرا تمام مردم شهر ریخته بودند در میدان توپ خانه، جلو ارگ ایالتی؟! چه مردم بیکار و خشنی!! صبح که رفتیم، هنوز بالابان و مزقان شروع نشده بود. هنوز مهدی سرخی زنده بود.آب پاشهای سقا، خیابان را آن روز با خیک آب میدادند و بوی شن و کاه گِل جلوی ارگ ایالتی پهن بود. ملاقات با رستم آغاز شد. مرحوم وکیل الرعا یا آقای کریم خان زند، معّرف حضورتان هستند. لُر نجیب و شریف و مردم دوستی بود. ... مرحوم وکیل الرعا یا کریمخان زند که بناهای معتبری در شیراز به یادبود گذاشت، فکر نکرد جانشینانش خرابش میکنند و به عوض تکامل کارش، به تساهل میپردازند و آنچه وی ساخت خراب میکنند. شاعر هم سالیان پیش گفت:«خللپذیر بود هر بنا که میبینی / مگر بنای محبت که خالی از خلل است». حاشیه نروم. بر سر در ارگ ایالتی شیراز که یادبود کریم خان است، کاشی کاری زشتی است که رستم را بر سینهی دیو سفید نشان میدهد. از دیدگاه آثار تاریخی، نباید به این کاشیهای بیزاد دست زد ولو آنکه در اعصار و قرون، رستم همچنان بر سینهی دیو سفید، خنجرکشان نشسته باشد، ولی اشهد با الله، از نظر هنر کاشیکاری و صنعت نقاشی، به مفت نمیارزد: قهرمان ملی، ریش دو شقّه دارد، چشمش مثل چشم «ارزق شامی» است، خنجری به کف دارد و بر سینهی دیو سفید چون برخانهی زین نشسته است!! چنان تهمتن داستان را نقاش بیذوق با کاشی ساخته است که آدم به یاد شمر ذیالجوشن میافتد و دلش به حال دیو سفید میسوزد!! این آشنایی اول، «روابط حسنهای» بین چاکر و رستم نساخت. بدتر آنکه بر سردر اکثر حمّامها، این کاشیکاری، کپی شده بود، که تا جائی که بچههای زورخانه رو، متلک ساختند و به قول شیرازیها طعنه زدند که فلانی مثل رستم درِ حمام میماند. دیگر رغبتی نیافتم که این منظرهی تاریخی را نگاه کنم. امّا به عوض، آنگاه که به شاهنامه خواندن عادت کردم و از هفت خوان رستم شروع کردم، روابط حقیر با رستم دستان، عالی شد. |

طبق روال معمول "نصیر بوشهر" در هنگام ورود استاندار جدید،
در سال 1907 میلادی به روایت روزانه