Nasir Boushehr Logo
 
جستجو:
 
سخن مدیر مسئول
لاوری مدیر مسئول نصیر بوشهر :محدودیت‌های ایجاد شده توسط شفیعیِ ارشاد در تاریخ مطبوعات استان سابقه نداشته و ندارد
تاکنون هیچ اداره ارشادی از مطبوعات محلی استان شکایت نکرده ولی می‌توان به صراحت گفت که اداره ارشاد در زمان شفیعی بیشتر از تمامی ادارات دیگر از مطبوعات محلی شکایت کرده و گزارش خلاف نوشته ولی به دلیل واهی بودن شکایت نامبرده به جایی نرسیده و همه‌ی شکایت‌هایش در مرحله‌ی دادسرا مختومه شده است، بعد از به نتیجه نرسیدن شکایت‌هایش اقدام به «تذکر محرمانه» به دلایل واهی نموده و همچنین سوبسید سهمیه کاغذ که به طور سراسری به کل مطبوعات کشور تعلق می‌گرفت، از تعدادی از مطبوعات فعال استان محروم کرده است. بن کارت ‌های کتاب خبرنگاران و مطبوعات را فقط به عده‌ای خاص دادند که بعضی از آن‌ها در تمامی زندگی‌شان یک خبر تنظیم نکرده‌اند. برای تحت فشار قرار دادن و تعطیلی مطبوعات تمامی آگهی ادارات را در اداره ارشاد تجمیع و تعدادی از مطبوعات منتقد را از آن محروم کرده است. خلاصه بیش از یک سال و نیم است که ارشاد تمامی مزایا و کمک‌های خود به مطبوعات را از نشریات مهم بوشهری دریغ می‌نماید و به نوعی نشریات بوشهری را تحریم نموده است.
[ 20/10/1388 ] [ ادامه ]

اوضاع و احوال بوشهر
اوضاع و احوال سیاسی ـ اقتصادی بوشهر
در سال 1907 میلادی به روایت روزانه
"بالیوز" انگلیس در بوشهر
قسمت دویست و دوم
مترجم: حسن زنگنه
بوشهر
29 مارس 1908
1ـ انجمن صفا به شورای نمایندگان پیشنهاد کرده است که رئیس خود را انتخاب کنند و آنها میرزا غلامحسین کازرونی را به عنوان رئیس افتخاری برگزیده‌اند.
2ـ شورای نمایندگان بخشنامه‌ای به طور تلگرافی صادر کرده دایر بر این‌که در آینده، تا اطلاع ثانوی، تمام تلگراف‌های شورا به امضاء Mobtash-am-I-sultanch ، خواهد بود.
[ 20/4/1388 ] [ ادامه ]

آلبوم عکس


ليگ فوتبال استان بوشهر -بازي سايپا برازجان وگاز جم


 

حقیقت کولی در کجاست؟

حقیقت کولی در کجاست؟
قسمت اول  فرشید جان احمدیان
مقدمه :
تا آن‌جا که در خاطر دارم / سراسر دنیا را با چادر خویش گشته ام/ و در جستجوی عشق و محبت/ و عدالت و خوشبختی بوده ام./همراه با زندگی بزرگ شده ام./اما عشق حقیقی را نیافته ام/ و این کلمه را نشنیده ام که / حقیقت کولی در کجاست؟ « رسیم سجیک »
رمان « زن،کولی ِقریب » را شاید بتوان تفسیری از شعر « حقیقت کولی در کجاست ؟» دانست. نویسنده این رمان با نگاهی به زندگی کولی های ساکن ایران در پی نشان دادن همان تفکری است که بر روح شعر «رسیم سجیک» حکم‌فرماست. اما تفاوتی که این دو با هم دارند در نحوه نگرش هر یک به سوژه‌ای‌ست که انتخاب نموده‌اند. «سعدزاده» ، بنا بر ماهیت روایی ِ داستان ، با خلق یک شخصیت داستانی در قبیله‌ای نمادین، استنتاج از جزء به کل را برگزیده است که این درست در تقابل نگاه کلی "رسیم سجیک" به موضوع است.
« آیناز» قهرمان داستان ، نمونه دختران کولی و قبیله او به عنوان نمادی از نژاد کولیان معرفی می شود . با تولد هر دخترک کولی جستجوی عشق و محبت ، عدالت و خوشبختی هم با او متولد می‌شود. و این درست همان مقولاتی‌ست که از دید «روایت تاریخی» و تحقیقات جامعه شناسانه به اجتماع کولی ها پنهان مانده است . اگر کمی انصاف به خرج دهیم باید اعتراف کنیم تاکنون هیچ اراده‌ای برای باور کردن کولیان به عنوان شهروندانی با حقوق برابر با دیگران وجود نداشته است . بی شک در طول عمر خود بار ها با دختران کولی ای که در حال فال بینی و یا گدایی بوده‌اند روبرو شده‌ایم. وضعیت نامناسب وکثیف آنها و بد دهن بودن و سماجت در گدایی، قوه دافعه ای به وجود می آورد که به ناگزیر هر کسی، آن‌ها را از خود می‌راند.
تحقیقات تاریخی وجامعه شناسانه در مورد این قوم تا کنون به قدری ناچیز بوده که بدون اغراق باید گفت هیچ تلاشی برای شناخت آن‌ها صورت نگرفته است ، در حالی که کولی ها با جمعیتی بالغ بر سی میلیون نفر در سراسر جهان و در کشور های مختلف زندگی می کنند . زمینه ای فرهنگی وتاریخی باعث شده هیچگاه کولی ها در درون جوامع بشری جایی برای خود اشغال نکنند تا آن جا که بسیاری از کولی ها خود را « دام » (Dom) می نامند که در زبان هندی به معنی "بشر" است.
بسیاری معتقدند زیستگاه اصلی آنها هند بوده چنان که کولی های جزیره (Lemom) یکدیگر را «سنیدی» یا « سنیتی» یعنی اهل «سند» صدا می‌زنند. اما در انگلستان کولی‌ها را « جیپسی» (Gypsy) می‌نامند و معتقدند کولی‌ها از مصر (Egypt) به آن‌جا مهاجرت کرده‌اند و فرانسوی ها آن‌ها را بوهمین (Bohemien) لقب داده اند و آن‌ها را از اهالی بوهم می‌دانند.
در شرق، کولی‌ها به تناسب فرهنگ هر کشور نام‌های خاصی دارند. ترک‌ها آن‌ها را « چنگانه» یعنی چنگ‌ زن و یا « چنگنه » به معنی بی‌ادب می‌گویند. اعراب، به آن‌ها «حرامی» به معنی دزد و مصری‌ها « غجز» به معنای "بی‌عفت" لقب داده‌اند. افغان‌ها به آن‌ها «کولی و لولی» به معنای "روسپی" می‌گویند. نکته‌ای که در این نام‌گذاری‌ها جلب نظر می‌کند، تفاوت دیدگاه غرب و شرق به کولی‌ها می‌باشد، غربی‌ها بیشتر دغدغه این را داشته‌اند که آن‌ها «از کجا» آمده‌اند و شرقی‌ها بیشتر به «چگونه بودن » آن‌ها توجه داشته‌اند. و متاسفانه باید گفت هیچ یک از این دو دیدگاه در پی پاسخی برای پرسش« حقیقت کولی در کجاست ؟ » نیافته‌اند.
فاصله‌ی بعید در روابط انسانی بین جوامع بشری با جوامع کولی ها در تمام کشورها دلیلی بوده تا هیچ‌گاه سازش فرهنگی بین این دوجامعه پدید نیاید. اگر به نمونه های برخورد جوامع متمدن با کولیان در طول تاریخ نگاهی گذرا داشته باشیم، در خواهیم یافت کمتر کشوری، حقوق شهروندی برای آن‌ها قائل شده است. آن‌ها در طول تاریخ همواره مورد ظلم واقع شده‌اند، که می‌توان به برخی از آن‌ها اشاره نمود:
در سال 1453 م کولی ها از فرانسه اخراج شدند و به آن‌ها نام‌هایی داده شد که بسیار بی اعتبارشان کرد.
در سال 1560 م پادشاه سوئد ، نسبت به کولی ها ظلم بسیار کرد. در سال 1637 م قانون جدیدی در سوئد تصویب شد که به موجب آن کولی ها بدون محاکمه اعدام می شدند. این اعدام ها تا قرن نوزدهم ادامه داشت.
در فاصله‌ی سال های 1939 تا 1945 ، یک میلیون کولی در اردوگاه های اسرای جنگ جهانی دوم در سرتاسر اروپا توسط نازی ها اعدام شدند.
تحقیر کولیان ریشه‌ای عمیق در تاریخ دارد، به طوری که آن‌ها خود را همیشه برده‌ی سایر افراد اجتماع می‌دانند و مخاطبان خود را « آقا» و« ارباب» خطاب می کنند و این از باور های اجتماعی آن‌هاست که خود را مخلص و برده‌ی مردم بدانند.
****
نظرگاه‌های جزم اندیشانه که در سوابق تاریخی و فرهنگی جوامع شهری و کولیان وجود دارد، مانعی سخت برای نزدیکی آن‌ها بوده است . تعدیل دیدگاه‌های دو طرف شاید تنها راهی باشد که بتواند این موانع را از سر راه بردارد واین میسر نمی شود جز با زمینه چینی فرهنگی که نهایت آن را باید در هنر جستجو کرد ؛ و واقعیت امراین است شاید هیچ ترفندی جز « روایت داستانی » نتواند این مهم را به انجام رساند. « روایت داستانی » از هر یک از طرفین، توانایی آن را دارد تا اندیشه های یک طرف را به شکلی در اندیشه های طرف دیگر وارد نموده و باعث شود هر دو اندیشه از جزم اندیشی دست برداشته، یکدیگر را به شکلی دیگر قضاوت کنند.
رمان « زن ،کولی ِِقریب» تلاشی است در این راه ، که یکی از اعضای جامعه بیرون از اجتماع کولی‌ها ، درصدد آن بر آمده است.
با نگاهی به چند تحقیق جامعه شناختی و روایت تاریخی در مورد کولی ها و بخش هایی از رمان « زن، کولی قریب» تفاوت « روایت داستانی » با تحقیقات تاریخی و جامعه شناسی را می توان احساس نمود.
«برخی از خصلت ها در کولی های تمام دنیا یکسان است. از جمله انتقام جویی ، ترس ، خیانت ، رذالت ، دروغ‌گویی ، جیب بری و حیله و مکر . کولی ها چون بسیار ترسو هستند ، اگر هم به دیگران صدمه ای بزنند ، چندان جدی نیست و بیشتر جنبه هیاهو و سر و صدا دارد. گدایی جزء اعمال روز مره‌ی کولی هاست. کولی ها از مصرف دخانیات لذت می برند و چپق و پیپ را به سیگار ترجیح می دهند. میخواری و مستی را هم از کودکی شروع می کنند و سخت پایبند مسائل جنسی هستند و از دوره‌ی بلوغ ، رابطه جنسیِ در حد گسترده را آغاز می کنند.»
نگاه خشک و یکجانبه‌ای که در این تحقیق وجود دارد، کلیت اجتماع کولیان را همچون یک جسم صلب در نظر گرفته و به قضاوت نشسته است . اما آیا واقعیت امر چنین است؟ و آیا تا کنون در این مورد ریشه یابی شده است که چرا چنین رفتار هایی در میان کولیان وجود دارد؟ به راستی چه عاملی کولیان را به این سمت و سو کشیده است؟
حال می توان چنین برداشتی را با صحنه ای از رمان «زن، کولی قریب» به عنوان یک « روایت داستانی » مقایسه نمود که رفتار های هر دو طرف را به چالش می‌کشد.ازسویی به‌رفتارهای نامتعارف کولیان و از سوی دیگر به سوء استفاده‌هایی که بر اساس قضاوت‌های کلی در باره آن‌ها صورت گرفته اشاره می‌شود.
« با پشت آستین صورتش را پاک کرد . موهایش ژولیده و در هم ریخته شده بودند . مطمئن بود حالا به خاطر دزدی می گیرندش و می دانست آن سرباز رفته تا بقیه بیایند. یک قدم برداشت . در باز شد و هیکل تمام قد مرد توی چهار چوب در پیدا شد . با دیدن آیناز برقی از چشمانش پرید . آهسته ، آهسته قدم به سوی او برداشت . بوی تندی پیچید توی اتاق و آیناز شیشه ی نصفه ی عرق را توی دستش دید . خوب می شناخت آن را . آنقدر دیده بود توی قافله، سرخی چشم مرد ها و مستی آنها را وقتی می نشستند به تماشای رقص دخترکان و می نوشیدند که می توانست از هزار متری بوی آن را بشناسد . آیناز خشک شده بود و سرمای یخچال بیشتر خشکش می‌کرد یک قدمی آیناز که رسید دست بلند کرد، شانه‌اش را گرفت: نترس دختر، هیچ کس این‌جا نیست ، فقط منم و تو.... »2
کارکرد مهم دیگر «روایت داستانی» باز آفرینی دوباره‌ی واقعیت است چنان که واقعیت باز آفریده شده ، فاصله‌ای مناسب از ناظر پیدا کرده و شناخت و احساسی را که در برخورد مستقیم با واقعیت ممکن است حاصل نشود ، به وجود آورد. در این مورد تی . اس . الیوت معتقد است : « آدمیزاد نمی تواند واقعیتِ بیش از حد را تحمل کند. »
در این‌جا قضاوتی دیگر در مورد عقاید کولیان می‌خوانیم . تصوری کلی، بدون هیچ‌گونه انعطاف و احساس، که واقعیتی را بی پرده و عیان در مقابل چشم خواننده می‌گذارد.
« آنها دائمأ در حال دعوا و آشتی هستند. مردان کولی زن‌هایشان را تا حد مرگ کتک می زنند و زن‌های کولی اعتقاد دارند هر چه بیشتر کتک بخورند، شوهرهایشان به آنها محبت بیشتری دارند. بزرگترین صفت مردانه از نظر زن کولی، اهل دعوا و کتک کاری بودن مرد است. زن کولی، اهل کار و زحمت شبانه‌روزی است و حاصل زحمات خود را با طیب خاطر تقدیم شوهرش می‌کند.»
واقعیت بی پرده و شفافی که از روابط مرد و زن کولی بیان شده شاید به واقعیت نزدیک باشد و لایه‌ی بیرونی واقعیت را نشان دهد که همین برداشت فاصله‌ی مخاطب را آن‌قدر از واقعیت دور کرده که هیچ شناخت و احساسی از مواجه شدن با آن در خود احساس نمی کند. اما راوی در داستان قادر است این واقعیت را به نحوی باز آفرینی کرده که مخاطب خود را آن‌قدر به واقعیت نزدیک ببیند و در آن غرق شود که احساسات او دستخوش آشفتگی شود.
« امروز دیده بود چطور سردار، سکینه را زده بود . با مشت و لگد افتاده بود به جانش و هی فحش می داد به او . « مادر سگ....حرومزاده ی ننه مرده . مگه نگفتم باید برگردی سر کارت . اگه فردا نرفتی ، جنازه‌ی بچه‌ت و می‌فرستم پیش بابای کره...» سکینه که هنوز یک ماه بیشتر از زایمانش نگذشته بود با لباس های خونی ، می پیچید توی خودش و دست ها و پاهایش را سپر شکم می‌کرد و با صدای خفه، ریز ریز چیز هایی می‌گفت که بالاتر از دهانش نمی‌آمدند . هیچ کس نرفت طرف آنها . همه سرها مشغول به کار خود فقط زیر چشم آن‌ها را می‌پاییدند. صدای گریه‌ی بچه که بیدار شده بود و یکریز گریه می کرد ، سردار را یکدفعه آرام کرد. عرق نشسته بود روی پیشانی اش و سخت نفس می کشید. اگر هر روز هزار دیگ مسی هم سفید می کرد و خودش را می‌چرخاند توی آن تند تند ، شاید آن‌قدر که حالا خسته شده بود ، خسته نمی شد....»3
آداب و رسوم کولیان از موارد دیگری است که جسته گریخته با آن‌ها آشنا هستیم، اما هیچ‌گاه به طور جدی به آن‌ها توجه نکرده‌ایم. شاید مهم‌ترین وجه اشتراکی که بین کولیان و جوامع دیگر وجود داشته باشد استفاده از موسیقی و رقص آن‌ها در مجالس است.
« دختران کولی خرید و فروش می شوند و مراسم ازدواج کولی ها بسیار ساده است. آن‌ها در مقابل بزرگان قبیله زانو می زنند ، آن فرد حرف‌هایی را به عنوان نصیحت به زوج جوان می‌گوید و آن‌ها را دست به دست می‌دهد. جشن عروسی برخلاف مراسم آن، طولانی و مفصل است.»
« کولی‌ها از مرگ ترسی ندارند و آن را موضوعی طبیعی می دانند. آن‌ها اعتقادی به جاودانه بودن روح و جهان دیگر ندارند و در هنگام کوچ، هر کس از کولی‌ها بمیرد ، او را همان جا دفن می کنند و می‌روند.»
« موسیقی و رقص را باید جزیی جدایی ناپذیر از وجود کولی ها دانست. آن‌ها معمولا بنا به محل سکونت خود در یکی از کشور ها تبحری خاص در نواختن سازهای محلی دارند.»
در ادامه باید گفت نمونه‌ی چنین تقابل هایی را در جای جای این رمان می توان یافت.
کارکرد مهم دیگری که « روایت داستانی» دارد و شاید تنها مرجعی باشد که بتوان به آن تکیه نمود، پی بردن به هویت انسانی است.به جرأت می‌توان گفت تنها داستان ، قادر به انجام چنین امر مهمی است. داستان بنا به ماهیت خود تنها پدیده‌ای ست که می‌تواند به زندگی انسان هویت ببخشد. از طریق داستان، هر انسانی می‌تواند قصه‌ی زندگی خود را که همان هویت اوست به رخ بکشد ودر این رمان «آیناز» به عنوان سمبل دختری کولی معرفی می‌شود. دختری که همچون دیگر دختران کولی با آرزوهای بزرگ متولد می‌شود و در انتها با همان آرزوها مرگ را می‌پذیرد. واقعیتی که تاکنون در جوامع کولیان وجود داشته است و هیچ‌گاه به طور جدی به آن‌ها نگریسته نشده است.
« آیناز» در قبیله‌ای زندگی می‌کند که باید با تمام شرایط وقوانین درون تشکیلاتی یک طایفه‌ی کولی هم ساز و همراه باشد. در یکی از شب ها بر اثر سرنگونی قطاری که در نزدیکی محل اتراق قبیله رخ می دهد ، با دیگر افراد طایفه برای دزدی به قطار هجوم می برند. اما سهم او از این سرقت ، آشنایی با مرد مجروحی است که وی بر خلاف قانون قبیله به کمک او شتافته است و از او فقط یک عکس نزد «آیناز» به یادگار می ماند. این عکس منجی رؤیایی «آیناز» برای فرار از همه‌ی قید و بندهایی است که می تواند یک دختر کولی را اسیر خود کند. از سویی «آیناز » اسیر عشق ِ مردِ عقب افتاده‌ی ذهنی به نام «نادر» است که سال‌ها خواستگار وی می‌باشد. آیناز پس از حادثه‌ی قطار، اقدام به ارسال نامه به مرد رؤیایی خود می‌کند، نامه‌هایی که هیچ پاسخی ندارند.
آن چیزی که آیناز را از دیگر دختران کولی متمایز می‌کند، نیمه سوادی ست که مادر به او آموخته است.
« ننه اش نیمه سوادی داشت. هیچ وقت نگفته بود از کجا سواد دار شده. اما آیناز می دانست. از بچگی وقتی ننه اش نوشتن یادش می داد و می دانست دفترها و کتاب‌هایی را که برایش می آورد ، از کجا آمده است. »4
عشق به آموختن، مادر را به کار هایی عجیب وا می‌دارد. کار هایی که از یک زن کولی بعید به نظر می‌رسد. زنی کولی که کتاب را به پول ترجیح می‌دهد. «شاید فهمیده مادر گاهی به جای پول ، دفتر و کتاب می گیرد از مشتری‌هایش . شاید هم به گوشش رسانده‌اند از یکی از آن‌ها که دانشجو بود ، پول نگرفت در ازای سواد دار کردنش.»
خواندن و بیرون از دنیای بسته‌ی قبیله را دیدن، مادررا وا می دارد میراثی بزرگ برای دختر به یادگار بگذارد. او به آیناز سواد می آموزد و در این راه قربانی می شود.
« آتش به هوا خاست و سردی هوا را توی خودش حل کرد. صورت پدر از هرم داغ آتش سرخ شده بود و شعله ها توی مردمک چشمش می رقصیدند. آیناز وحشت زده ، پا عقب کشید . خودش را چسباند به مادر که بی حرکت خیره شده بود به کاغذ هایی که سیاه شده بودند. سیاه سیاه و داشتند می شدند خاکستری. خودش را که بیشتر چسباند به مادر، مادر مثل چوب خشک شده، افتاد و چشم هایش همان طور باز ماند. نفس نمی کشید ، رقص شعله ها تمام شد. باد نیمچه خاکستر مانده از کاغذ‌ها را برد و آیناز گریه نکرد. حتی اشک هم نریخت . انگار سنگ شده بود و سنگ ماند دیگر.»5
آیناز در جریان سیالی که همیشه در ذهن او جاری‌ست همواره اشک‌های شبانه‌ی مادر را بعد از هر بازگشت از شهر به یاد می‌آورد. این اشک‌ها کینه‌ای ابدی را در وجود آیناز زنده نگه می دارند.
« صدای نفس‌های تند مادر پیچید توی گوشش و گریه های خفه ی او هر شب که از شهر بر می گشت . هزاران بار توی هزاران شب او را دیده بود نشسته گوشه ی چادر ، تنها ، زیر درخت خرمایی ، روی ماسه‌های ساحل و یا...همیشه تنها ، شانه هایش تکان می‌خوردند. و او آن لحظه چقدر از همه ی دنیا بدش می‌آمد.»6
آیناز در جریان روایتی که در آن واقع شده و خود مولد این روایت است و در میانه راه و معلق در فضایی که هیچ مأمن و پناهگاهی ندارد به دو چیز دلخوش کرده : خواندن و جملاتی کوتاه که از مادر به یادگار مانده است، جملاتی که همیشه سدی بوده در روابط او با مردان دیگر.
« مراقب باش در این آشفته بازار کولی‌ها تباه نشوی.»، « مردها همه مثل کفتارند. دنبال این هستند که تکه تکه ات کنند» 7« مواظب مرد ها باش آن‌ها فقط جسم تو را می‌خواهند، روحت را خیلی زود می‌کشند ، چون مزاحم‌شان هست. مواظب باش جسمت را به چه کسی می دهی»8
این جملات به یادگار مانده از مادر ، زمینه‌ی فکری است که شخصیت اجتماعی آیناز را می سازد و همچون سپری او را در مقابل دیگران محافظت می‌کند.
عشق به خواندن، آیناز را بر خلاف دیگر دختران کولی از مسیر زندگی معمول به دور می کند. او می داند که شاید تنها راه خروج از این بن بست خواندن و آگاه بودن است. بر همین اساس همواره به دنبال فراگیری بیشتر بوده : « گاهی که پا می‌گذاشتند توی شهری بزرگ یا کوچک، چشمش که می افتاد به تکه مجله ، روزنامه یا تابلو مغازه‌ای، می‌خواندشان ، همان طور که مادر یادش داده بود. ر....س..توران....» 9
اما این سر آغاز عطش خواندنی است که او را رها نمی‌کند و تجربه های مادر به او آموخته می‌توان خود را به اجتماعی که تو را به خود راه نمی‌دهد تحمیل کرد.
« ایستاد پشت ویترین مغازه‌ی کتاب فروشی و نگاه سرگردانش را گرداند روی عکس و اسم کتاب ها. نگاه پریوش افتاد به او . خودش را انداخت توی مغازه . پیرمرد دهانش باز ماند از حضور ناگهانی او. دستش را برد بالا . انگشت اشاره را گرفت طرف او و داد زد: «بیرون ...برو بیرون ، ما نه فال می‌خوایم نه پول می‌دیم به غربتی جماعت » آیناز تکان نخورد. دست مرد ماند روی ویترین توی مغازه . کلافه برگشت، پشت به او : «عجب پررواند این غربتیا. گم شو بیرون دیگه دختر...» آیناز یکهو گفت : « من کتاب می‌خوام....آقا !» پیرمرد خیلی تند و ناگهانی برگشت. چند تقویم سال جدید از قفسه رها شدند روی زمین. چشم‌های گرد شده اش را انداخت توی چشم آیناز: «چی گفتی؟ ...» ، « من کتاب می‌خوام ...». پیرمرد زمزمه کرد: « مگه خواندن می‌دانی؟...» آیناز هوار کشید : « ها، می‌دانم . من کتاب می‌خوام...»10
آیناز می داند باید تجربه های مادر را به کار گیرد . او قبیله را و خواسته های آنان را می‌داند و می‌داند ارزش او فقط در جسمی است که دارد و این تنها به قبیله محدود نمی شود. اجتماع بیرون نیز چیزی جز این از او نمی‌خواهد. پس بهتر آن‌که تا می‌تواند از همه دوری کند.
«دست آیناز شل شد وسط راه و افتاد توی دست مرد. جوان با انگشت دست دیگر روی خطوط انگشت ها کشید. آیناز حس کرد هیچ وقت قادر نیست دستش را تحمل کند. مادر همیشه از جسم خود متنفر بود. روزی چند بار توی آب دریا یا رودخانه شنا می‌کرد و خودش را می‌شست، اما هیچ وقت نمی‌توانست جسمش را تحمل کند. لبخند محو شده از صورت مرد، نشست روی آن.« می خوای تو فالمو بگیر، ارزشش بیشتره ؟ یا نه ! می خواین هر دو با هم فالمو بگیرین اینجوری منصفانه تر....» آیناز عقش آمد . مادر گریه می کرد . هر وقت از شهر بر می گشت ، اشک داشت چشم هایش . دست مرد محکم شده بود دور دست او ، عقش آمد . دستش را از دست مرد کشید بیرون. داد زد: « حرومزاده ی بی پدر و مادر ، پدر سگ بی همه چیز...»11
قانونی نا نوشته بر روح قبیله‌ی کولیان حاکم است که هیچ راه گریزی برای آیناز از آن وجود ندارد.او یا باید به این قانون تن دهد و یا به اجتماع بیرون از قبیله پناه ببرد. اجتماعی که او را همچون فرناز در خود غرق خواهد کرد.
« تمام شب مجبورم برقصم برای رضای قافله و آقام . می گوید دختر کولی به رقص زنده است و فال. »12
جستجوی عشق و محبت ، عدالت و خوشبختی از آیناز دختری حیران می سازد.تمام آرزو ها و امید های او سرابی بیشتر نبوده‌اند، سرابی که یک دختر کولی فقط می‌تواند به آن دل خوش کند. زمانی که آیناز پی می‌برد هیچ راهی برای گریز نیست اعتراف می‌کند:« دارم دیوانه می‌شوم...»13
او که در خلأیی از پشتیبان و تکیه گاه قرار گرفته و در موقعیت فشار ساندویچ واری که از سوی قبیله و اجتماع بیرونی بر او وارد می‌شود همچون عقرب، آخرین نیش را بر خود وارد می‌کند. مرگ مادر، مرگ پدر، فرار فرناز، پر پر شدن گلنسا در پیش چشمان او، رها نمودن اجساد مردگان در بیابان ، نامه های بی‌پاسخ او ، سرخوردگی در عشقی نافرجام ، همه و همه دست به دست هم می دهند تا او از واقعیتی که در پیش رو دارد بگریزد. تن دادن به دروغی ساختگی برای فرار از همه قید و بندهایی که او را احاطه کرده‌اند، آیناز را وا می دارد به عشق نادر پاسخ دهد. نادر مردِ عقب افتاده ای که امروز در چشمان آیناز زیباترین مرد جهان می شود.
« نگاهش ثابت ماند روی صورت نادر. تازه باور کرد او عوض شده. از کِی آن قدر قشنگ بود و او هیچ وقت نمی دید . موهای شقیقه اش سفید بود و بور، قاطی هم . صورتش سبزه نبود . مثل هیچ کس نبود . وقتی نگاهش می کرد یاد عکس روی کارت کسرا می افتاد . هیچ وقت ندیده بودش، چون هیچ وقت تمیز نبود. همیشه کثیف بود و زیر لایه های خشک شده ی چرک و آب بینی و دهان صورتش پنهان مانده بود. همیشه از وقتی آیناز خیلی کوچک بود و نادر کولش می کرد ، می برد تا بالاترین نقطه ی کوه...»14
آیناز در طی یک روند شناخت از خود و جامعه‌ای که او را در خود هضم می کند به موقعیتی می‌رسد که هیچ راه چاره‌ای جز این باور عجیب برایش باقی نمی‌ماند. او نمی‌تواند همچون مادر به خود فروشی دست بزند و یا چون فرناز، فرار از قبیله را تجربه کند و یا همچون سکینه در زیر مشت و لگدهای سردار جان دهد، که این ها تجربه‌هایی بودند که او با چشمان خود آن‌ها را دیده بود.
« پدر مرده بود، مادر مرده بود. گلنسا ! فرناز رفته بود و او همین جا توی قافله تنها می‌ماند با هزار مرد گرسنه. پیر می‌شد میان بستر آنها. او دیگر نمی‌آمد . هیچ وقت نمی‌آید . با آن همه بستر خالی چه کند؟ مادر گفته بود: مراقب باش توی این آشفته بازار کولیان تباه نشوی»15