![]() |
||||
|
|
||||
|
و همچنان کودک بمان ...به مناسبت میلاد عیسی مسیحو همچنان کودک بمان ...به مناسبت میلاد عیسی مسیح
شقایق رمضانی بیابانها را طی میکنیم. باد، شلاقهای خشمش را بر انداممان مینوازد. خورشید، آتشِ غیظاش را بر ما فرو میفرستد. به هر کجا که مینگریم ، بیابانی را میبینیم تا ناکجا آباد و شب، سایهی وحشتش را به نمایش میگذارد. آسمانِ کویر نیز، شیونِ ستاره سر میدهد و این چنین همه سوگوارند. ما نیز زانوانِ غم را در آغوش کشیدهایم تا مرگ ما را در آغوش بکشد. چه مهربان بیابانی! خارهایش را نیز از ما دریغ نمیکند و ردّ پای بیکسیاش را بر تنمان مینهد. میدانم که مقصدمان جایی زیرِ سقفِ همین آسمان است و فرصتمان تا انقضای عالم. و ما اما همچنان میرویم؛ تا که از پای میافتیم بر میخیزیم. خسته اما درمانده نشدهایم. بیمار و رنجورنهایم. زخمی لیکن از پای در نیامدهایم. نمیرسیم اما همواره میرویم. کجاست ایستگاهمان؟ به ناگاه در مسیر آسمان، ستارهیی درخشیدن آغاز میکند و نورش، تاریکی بیابان را به فراموشی میفرستد و کورسویِ امید نورافشانی میکند و شتابیدن را به پاهایمان میآموزد. ستارهی کویری، آخوری را نشانه کرده است. شاید که ایستگاه ما همین آخور باشد؟! و حینی که ما پای بر آن جا نهادیم تا کوفتگی لگدهایِ بیابان را به در کنیم، از ملیح لبخند و عاشقانه نگاهِ یک کودک از پای ایستادیم و دست و چشم و نفس نیز ایستاد. زمان ایستاد و تاریخ هم. به راستی که آخور، ایستگاه بود. و اما مرگ نیز ایستاده. اینجاست که حیات، زندگیاش را از سر میگیرد و بارهایِ سنگینِ بر دوش را در ایستگاه بر زمین مینهد و آن گاه راهی تازه تا ملکوت همراهِ کودک. و اما کودکانه؛ کودکانه متولد شو، کودک بمان و کودکانه بزرگ شو. بسان کودک، عاشق باش تا عشقی کودکانه تو را تا ابتدای کودکیات ببرد اما پیش از آن کودک شو و به یاد آور آن کودک را، که از برای تو کودکانه کودک شد. و تو همچنان کودک بمان… |

طبق روال معمول "نصیر بوشهر" در هنگام ورود استاندار جدید،
در سال 1907 میلادی به روایت روزانه