![]() |
||||
|
|
||||
|
گرامیداشتِ زادروزِ استاد بهرام بیضایی در نشستِ "هفتاقلیم"گرامیداشتِ زادروزِ استاد بهرام بیضایی در نشستِ "هفتاقلیم"
هفتهنامه نصیر بوشهر / گرافیک و تبلیغات نیلبک / دی ماه 1385 روز پنجشنبه مورخ 7/11/85 به مناسبت زادروز استاد بهرام بیضایی (5 دی ماه) نشستِ گرامیداشتِ استاد با حضور جمعی از شاعران، هنرمندان و روزنامهنگاران استان بوشهر در دفتر هفتهنامهی نصیر بوشهر با همکاری و همراهی یارانِ "گرافیک و تبلیغات نیلبک" برگزار گردید. در آغاز امید غضنفر ـ مجری برنامه ـ ضمن خوشآمدگویی به مدعوین و تبریک زادروز استاد بهرام بیضایی، به شکلی اجمالی اِلمانها و نشانههای شاخص در آثار بیضایی را برشمرد و ضمن اشاراتی به جایگاه زن در آثار سینمایی استاد، از کاراکترهای برجسته، محوری و ستایش انگیزی چون زن آسیابان (مرگ یزدگرد)، تارا (چریکهی تارا)، رعنا (غریبه و مه) ونایی (باشو غریبه کوچک) به عنوان ماندگارترین و متفاوتترین کاراکترهای زن در تاریخ سینمای قبل و بعد از انقلاب یاد کرد. سپس سه هنرمند ارزنده و نام آشنای عرصهی تئاتر "محمد لطفی"، "جهانشیر یاراحمدی" و "حیدر مظفری" هر یک به ویژگیهای مختلف آثار بیضایی و دغدغههای همیشگی استاد در دو حوزهی سینما و تئاتر پرداختنند و ضمن تشریح نقشِ تعزیه، رویکرد جدی به تئاتر شرق و ریشههای نمایش در ایران و حضور اساطیر و آیینهای باستانی ایران زمین در آثار بیضایی، به نشانههایی چون "آینه" اشاره کردند و به بحث پیرامون مضامین و مفاهیمی چون: جست و جوی هویت، زندگی و مرگ، اسطوره، نقش و جایگاه زن، روایتهای متفاوت از تاریخ، برخورد انسان با طبیعت و ... پرداختند. سپس شاعر ارجمند "اسکندراحمدنیا" در ستایش بیضایی، متنی را قرائت کرد و آنگاه شاعر جوان و ارزنده "محسن موسوی" به بیان ویژگیهای بیضایی در جایگاه یک هنرمند متعهد پرداخت. شعرخوانی شاعر گرانارج "طاهره غمخوار" بخش دیگری از این نشست بود؛ نشستی که حُسن ختام آن غزلخوانی استاد " ایرج شمسیزاده" بود که چون همیشه سرشار از شور و صداقت خواند: بهانه است غزل با تو گفتنام هوس است چو هم سخـن تو نباشی مرا زبانام لال گفتنیست در میانهی برگزاری این نشستِ پربار و مانا، متن پیام همسر ارجمند استاد، "مژده شمسایی" به مناسبت زادروز ایشان در قالب یک کارتِ یادبود ـ که توسط هنرمند گرافیست "ندا کلبعلی" طراحی و اجرا شده بود ـ از سوی هفته نامهی نصیر بوشهر و گرافیک و تبلیغات نیلبک به مدعوین اهدا گردید. یادداشتی بر فیلم مسافران دربارهی باور، دربارهی زندگی رامین حیدری فاروقی آنها با خود آینهای دارند، پس چطور ممکن است مرده باشند؟ با این حال همهی آثار و شواهد بر مرگ آنها دلالت میکنند: آثار تصادف، مطابقت و تشخیص پزشکی قانونی، شاهدی که بلافاصله بر صحنهی تصادف حاضر شده، چشمانی که اجساد را بازشناختهاند و از همه مهمتر، ما از زبان مهتاب شنیدیم که گفت: «ما نمیرسیم، ما همگی میمیریم»؛ پس چطور میشود «انکار» کرد؟ چطور میشود حرف مادربزرگ را « باور» کرد؟ حرف او را که در برابر تمام این «شواهد عینی»، تنها به یک آینه، یک میراث خانوادگی، استناد میکند و دیوانهوار از ما میخواهد تا باورش کنیم؟! «هانری کوربن»، فیلسوف و شرقشناس فرانسوی دربارهی آینه میگوید: «در آینه میتوان تکرارهایی را دید که به نقطهی آغاز هستی اشاره دارند». مادربزرگ «تکرار» میکند، چرا که باور کرده است، باور کرده است که حاملان آینه میآیند، آنها برای یک جشن، برای یک وصلت، برای تحقق آرزوی او میآیند، پس چطور ممکن است مرده باشند؟ «حقیقت این است، آنها در ما زندهاند». مسافران، آخرین ساختهی بهرام بیضایی، دعوتی است به تماشایِ جدال «واقعیات عینی» و «باورهای ذهنی»ای که بر حقایق تکیه دارند؛ بر آن چیزهایی که باید باشند، نه آن چیزهایی که به نظر میآید، هستند. در مسافران؛ عزا و عروسی، گریه و خنده، غم و شادمانی در جوار هم قرار میگیرند، تا در تنگنای تو در توی روابطشان، بتوان از «مرگ» و از «زندگی» گفت؛ و اما چگونه؟ مسافران، شبیه خیلی از فیلمهایی که تا به حال دیدهایم، نیست؛ آدمها، فضاها، ارتباطات، گفتارها در این فیلم، همه، جور دیگری هستند. پس بیایید برای ارزیابی تجربهای که از تماشایش عایدمان شده، مقایسهی آن را با فیلمهای معمولی فراموش کنیم؛ فیلمهایی که عموماًٌ عادتمان دادهاند بیآنکه به اندیشیدن بپردازیم، از طریق درگیریهای هیجانی، به نتایج سهلالوصول برسیم. "مسافران" میخواهد ما را به فکر کردن دعوت کند، فکر کردن دربارهی چیزی که همهی زندگیمان به آن بستگی دارد: واقعیت و تعبیری که از زندگی و بقا داریم. در حالی که همه در تدارک جشن عروسی هستند، ناگهان خبر مرگ مسافران، همه چیز را عوض میکند. با این خبر همه تغییر میکنند، اما کسی هست که نمی خواهد قبول کند. او میپرسد: «چرا میخواهید آنها مرده باشند؟» مادربزرگ، پایان حیات جسمانی را پایان زندگی حقیقی نمیداند، او به زندگی و تداوم در ”خاطرهیجمعی” معتقد است. در جایی از فیلم میشنویم: «آنها از کالبد خویش جدا شدند و به ما پیوستند». اینکه تداوم زندگی حقیقی متکی بر باورهای ماست و زندگی تنها به چارچوب ارتباطات مادی محدود نیست؛ دیدگاه و جوهرهی تفکری است که هنرمند شرقی، از گذشتههای دور با آن آشناست و برای پرداختن و روایتش به الگوهای خاصی رسیده، که مسافران، حاصل به کارگیری بسیاری از آن هاست. این سینما ساختارش را از دیدگاهی اساطیری میگیرد، از این رو تعریف اشخاص، موقعیتها، گفتارها، منطق ماجراها و ... شکل دیگری پیدا میکنند. در دیدگاه مشرق زمین، «روایت، بازتاب و انعکاس وقایع نیست، بلکه تجلّی هنرمندانهی باورهاست». روایت اساطیری، کمتر به دنبال روانکاوی انگیزههای شخصیتی است، چرا که در این جا اشخاص و عوامل، بیشتر نقشی نشانهای بازی میکنند؛ نشانههایی که «اشارت» میدهند به «بشارتی». نگاهی به مجموعهی آثار این فیلمساز، نشان دهندهی میل پیگیر اوست به این روش و تفکری که ذاتاً اساس آن است. انسانها در این دیدگاه، به شکل اشخاص مملوس و آشنای ماجراهای روزمره نیستند، بلکه عموماً درگیر جدالی تراژیک باسرنوشتند؛ و در میان این جمع، شخصیت اصلی، موجود وارستهای است که در ناسازگاری با باورهای راحتطلبانهی معمول، تنها میماند؛ زنهای آثار بیضایی را به یاد میآوریم؛ آنها به همین دلیل، در تعارض با جمع، جدال میکنند و این بار مادربزرگ چنان بر باور غیرمتعارفش، ایستادگی میکند، که جمع در برابرش تعظیم میکنند. مسافران، فیلم سامانمندی است. گزینش پروسواس عوامل و برقراری ارتباطی هوشمندانه بین آنها، تأثیر فیلم را تا آنجا بالا میبرد که در انتها، تماشاگران هم مانند جمع حاضر در ماجرا، با وجود تمام شواهدی که مرگ را اثبات کردهاند، زندگیِ مسافران را باور میکنند. این توفیق اصلی فیلم است در انتقال معنایی سخت باور. پس مهم نیست اگر این آدمها واقعی و آشنا به نظر نمیرسند، مهم نیست اگر گفتارها ادیبانه و نامعمولند. چون قرار نیست چنین نباشد. این آدمها نشانهاند و همچون روایات شاعرانهی شرقی، میخواهند مثل یک راز جلوه کنند، رازی که روشهای بیانی خاص خود را دارد. حرکتهای دوارِ اشخاص، بیاعتنایی به ترتیب منطقی زمان، بازی در بازی، ریتم ناشی از تکرار و موارد بسیار دیگری را به عنوان روشهای مرسوم در نمایش شرق، که در بیان مفاهیم کلی و ساختارهای اساطیری میکوشند، میشناسیم. بیضایی در قریب به اتفاق آثارش کوشش داشته تا ظرفیتهای رسانهی سینما را با استفاده از الگوهایی روایی نمایش شرقی، به کار گیرد. مسافران آخرین دستاورد این تلاش است. فیلمی با اشخاص بیشمار که هر یک گوشهای از نقش «شخصیت جمعی» را ایفا میکنند. "مسافران" فیلم فکر شدهایست، و از عناصری چون فیلمبرداری، بازیگری، موسیقی، طراحی صحنه و همهی آن چیزهای دیگری که دنیای جاری بر پرده را میسازند به گونهای منظم و خلاق، استفاده برده است تا یک معنا را بیان کند: معنایی که به بیان منظم و خلاقش، "هنر" اطلاق میکنیم. روز اول قلم را در مرکب فرو بردم و بر کاغذ آوردم، از آن خون بر صفحه جاری شد. پوست کاغذ شکافت؛ خون هزار کس در هر سطر میجوشید. « نامهای از مژده شمسایی نامهای در راه آقای بیضایی سلام، من «گلرخ کمالی» هستم. از روزی که شما داستان زندگی مرا نوشتید و آن را به تصویر کشیدید با شما و در کنارتان هستم و شاهد وقایعی بودم که در این مدت بر شما گذشته است و متوجه شدم زندگی شما بیشباهت به داستان زندگی من نیست. شما هم مثل من که شخصیتهای داستانم دورهام کرده بودند، فیلمی ساختید که آدمهای آن دورهتان کردند و در این میان کسی که به شما خیانت میکند و برای اجرای نقشههای از پیش طراحی شدهاش از شما سوء استفاده میکند ترکیبی است از ناصر معاصر، دوست، امین و مورد اعتماد شما و جواد مقدم، شریکی از خارج برگشته. شما هم مثل من برای نجات فیلمتان در راهی پا گذاشتید که از عالم روشنفکریتان بسیار دور است. مجبور شدید برای اثبات حقانیت خود به دادگاه بروید، شما هم مثل من مجبور شدید با کسانی بر سر میز مذاکره بنشینید که از جنس شما نیستند و زبان آنها را نمیفهمید و نیتشان در دایرهی تفکر و تجربیات شما نمیگنجد. شما هم مثل من مدام مجبورید مواظب باشید که ضربهی بعدی را از کجا ممکن است بخورید تا خود را در برابر آن تجهیز کنید. شما هم مثل من در این راه، دشواریهای زیادی را متحمل شدید، از تهدید و توهین و تهمت تا … لب به شکوه باز نکردید. زندگی شما حتی «فرشته اقتداری» هم دارد، آدم فرصتطلبی که با ناصر معاصرِ زندگیِ شما، پنهانی برای نابودی و شکست و حذف شما تبانی میکند و در این میان کوچکترین توجهی به زندگی حرفهای و آن چه در طول این سه سال بر شما گذشته، نمیشود و درست مثل من کسی حتی یک کلمه نمیپرسد «چی به سرت اومده؟» میدانم چه سخت بر شما گذشته، میدانم که نگرانی شما هم مثل من برای پول نیست، بلکه نگران سرنوشت فیلمتان هستید و میدانم چه تنها هستید. این برای من « به تجربه از نزدیکه، یه تلخیِ لمس شده». اکنون که این نامه را مینویسم در خانهای هستم که تصادفاً خانهی شما هم هست و میبینم شما هم مثل من تمام روز زیر نگاه کارگرانی هستید که روبه روی پنجرهتان مشغول ساختمانسازی هستند و سنگینیِ حضورشان و سروصدا و رفت و آمدشان آسایش خانه را هم از شما ربوده است. اما تفاوت داستان من با زندگی شما این است که شخصیتهای بدجنس داستان زندگی من در برابر بدجنسهایِ زندگیِ شما اشخاص بسیار معصوم و مظلومی به نظر میآیند، البته جای تعجب نیست، چون بدجنسهایِ داستان من در نهایت ساختهی ذهن شما هستند و در ذهن شما این همه پلیدی که در واقعیت وجود دارد، نمیگنجد. امیدوارم شما هم مثل من موفق شوید فیلمتان را نجات دهید و هرچه زودتر خودتان را از بین این آدمها بیرون بکشید. به شهرستان یا جایی دور از هیاهو بروید. جایی دور از این جنگ قدرت و کسب منافع شخصی و در آرامش به کار و نوشتن بپردازید، ولی بدانید که من همیشه و در هر شرایطی در کنار شما و دوستدارتان هستم و برای سلامتیتان دعا میکنم. |

طبق روال معمول "نصیر بوشهر" در هنگام ورود استاندار جدید،
در سال 1907 میلادی به روایت روزانه