Nasir Boushehr Logo
 
جستجو:
 
سخن مدیر مسئول
سخنی با هیجدهمین استاندار بوشهر
طبق روال معمول "نصیر بوشهر" در هنگام ورود استاندار جدید،
ضمن خیر مقدم و تبریک مسئولیت جدید مطالبی را با ایشان در میان گذاشته و انتظار دارد
که بدون در نظر گرفتن مسائل سیاسی و صرفاً برای رشد، توسعه و پیشرفت استان مد نظر قرار گیرد.

1ـ موقعیت استراتژیک مهم و با اهمیت استان بوشهر بارها و بارها تکرار شده و خسته از این تکرار ملال آور، ناگریز برای اطلاع استاندار جدید
[ 30/4/1387 ] [ ادامه ]

اوضاع و احوال بوشهر
اوضاع و احوال سیاسی ـ اقتصادی بوشهر
در سال 1907 میلادی به روایت روزانه
”بالیوز“ انگلیس در بوشهر
قسمت صد و هفتاد و هشتم
بوشهر
دوم ژوئن 1907
6ـ همراهان سردار مکرم ـ که پیش از این‌ از آنها یاد شده ـ از معاون سردار دستوری دریافت کرده دایر بر این‌که به خانه‌های خود برگردند.
[ دیروز ] [ ادامه ]

آلبوم عکس


ليگ فوتبال استان بوشهر -بازي سايپا برازجان وگاز جم


 

دو شعر از : بهرام بیضایی

دو شعر از : بهرام بیضایی
کرنشی سه گانه به بامداد
1
این‌جا بود!
میان چهار و هفتاد و نه
از قرن چهارده خورشیدی.

رنج برد مثل بسیاری
فریاد کرد مثل خودش!
از او ماند عشق به کوچه
و شعرِ گردنکشی!

2
مرگ را هم خریده‌اند!
با غارتیان کارش نیست؛
صاف به وجدانِ کوچه می‌زند.

در مرگ‌های زنجیره‌ای
به چشمِ عادت می‌نگریم؛
با غُرّشی میان دندان‌ها
و لبانی به توصیه خاموش!

3
آن‌جا نشسته خدنگ
در عرشِ زندگان؛
به ما می‌اندیشد!

به احترام هوشنگ گلشیری
روی گُسستِ زمین ایستاده‌ایم
و یگانگی می‌جوییم
در مرگ‌های هم!
عربده جویان پشت درند
هر دو می‌دانیم:
عربده جویان پشت درند،
با چماق و زنجیر
بر مرکب‌های غُرانِ رایگان!

ـ کاش جای بهتریت ببینم!
هر چه زودتر!
پیش از تیرگیِ چشم
پیش از خمیدنِ پُشت
پیش از آن که دستی پنهان
باز در آید‌ ز آستین؛
و نامی رقم بخورد
در کُشته‌های قلم!
پیش از گریزِ زمان؛
پیش از شکستِ زمین‎!

زمینِ شکسته را بند می‌زنند
با بیل‌های خاک!
با سرودی در گلو خفه، می‌دانیم
عربده جویان پُشتِ درند!




گلرخ کمالی
* عبارت‌‌های در گیومه برگرفته از متن "سگ‌کشی" است.
چریکه‌ی تارا به حُرمت حضور استاد بیضایی
برای : سوسن‌ تسلیمی
 امید غضنفر
اسطوره‌یی از اعماقِ تاریخ
رو در رویِ تارا
و تیرِ سختِ کماندار
برکَمَرگاش
و تیرِ تُردِ تارا
برطبلِ سینه‌اش.

از دور دستِ تاریخ
شمشیرِ اسطوره‌ را می‌جُست
که نشانِ تبارش بود
و شمشیر را
ناگاه
در دست و نگاهِ تارا یافت

جنگاور مردی
که در جنگ‌ِ با دشمنانی هزار اسب
مُرده بود
و اینک
در جنگِ با بانویی هزار آینه
زاده می‌شد

سردارِ گُر گرفته از زبانه‌ی زخم
می‌خواند
از زبانِ زخم:
« ـ تو با عتاب
شوکت‌ام می‌بخشی و
با محبت
حقیرم می‌کنی»
بر لبان تارا
تبسمِ سوسن بود
« ـ من به تیغه‌‌یِ پولاد
اسیر می‌گرفتم
منی که امروز
چنین به اسیری افتاده‌ام»
بر لبانِ تارا
تبسمِ تسلیم بود

دریا
دیری
دریده بود
جامه‌یِ موج را
بر اندامِ توفانی‌اش
و تارا
نشانِ تبارِ عشق را
بر شولایِ دریده‌یِ دریا نشاند

از آبکوهه‌یی دور دست
صدایِ خسته‌یِ سردار
در آغوشِ دریا جان داد:
« ـ من می‌روم تارا
و نگاهِ تو
تنها چیزی‌ست
که با خود می‌برم. »