![]() |
||||
|
|
||||
|
سبز توییکه سبز میخواهمسبز توییکه سبز میخواهم
جهانشیر یاراحمدی اواخر قرن 18 میلادی در دانشگاه "سوربن" فرانسه بحثی بین استادان و دانشجویان شکل گرفت که بانی آن «ویلمن» بود. همو چند سال بعد بر آن بحث نام "ادبیات تطبیقی" گذاشت و اشخاص دیگری نظیر «ژان ژاک آمپر» و «سنت بووِ» این بحث را ادامه دادند و خیلی زود ادبیات تطبیقی ـ که در حقیقت مقایسهی آثار ادبی دو ملت بود ـ در جهان ادبیات رونق گرفت و در بسیاری از کشورها در دانشگاهها به عنوان رشتهای مستقل تدریس شد. این اتفاق در فرانسهی آن روزگار به همین سادگی به دست نیامد، چرا که چند قرن پیش از آن یعنی در قرن 15 میلادی ادبای فرانسه به شدت نسبت به فرهنگ بومی و سنتی خود تعصب میورزیدند و بر این نکته پافشاری میکردند که سرآمدِ فرهنگها آن جاست و سرآمدِ ادیان "مسیحیت" است. اوائل قرن 16 میلادی برای تبلیغ دین مسیح عدهای از کشیشان به سراسر نقاط جهان اعزام شدند و در این سفرها با افکار، اندیشهها و فرهنگهای گوناگون آشنا شدند و متوجه این نکته مهم گردیدند که در نقاط مختلف دنیا اندیشهها و فرهنگها و آیینهایی است که نه تنها از فرهنگ خودشان کمتر نیست بلکه غنیتر نیز هست. اینها خاطرات سفرهای خود را به شکل مکتوب منتشر کردند و فضای ادبی فرانسه اندکی تغییر کرد. همزمان عدهای سود جو از این سوی جهان به آن سو میرفتند و همه به دنبال طلا میگشتند. این سودجویان وسایل قدیمی (عتیقهها) را نیز با خود میبردند تا سود بیشتری حاصل شود. به شکل اتفاقی آنها نسخ خطی را در بعضی مواقع در کشور مقصد به زبان آن کشور ترجمه میکردند و به قیمت گزافی میفروختند. آنها در حقیقت فرهنگیترین اتفاق ممکن در تاریخ را انجام دادند و تأثیرش از خاطرات مکتوب کشیشان بسیار بیشتر بود. فرانسویان آنگاه دانستند که باید جهان و آثار ادبی جهان را شناخت، به همین دلیل خیلی زود دست به کار شدند و آثار ادبی کشورهای مختلف را خواندند و روز به روز متحولتر شدند و دانستند که در گوشههای مختلف جهان چه خبر است. «شرقشناسی» از دل این اتفاقات بیرون آمد. آنها آگاهانه به شرق حملهور شدند و تمام آثار ادبی شرق نظیر شاهنامهی فردوسی، رامایانه و مهاباراتا را به زبان اصلی و ترجمه خواندند، آیینهای مختلف ما را دیدند و تئوریهای بزرگ ادبی و هنری را از دل آنها بیرون کشیدند و به نام خود صادر کردند و ما در آن هنگام شیفتهی زرق و برق غرب شدیم و به قول "بیضایی" بسیار بیبرنامه به غرب حمله کردیم و هیچ چیز دستگیرمان نشد و شگفت آن که از آن لحظهی "شیفتگی"، ما کم کم فرهنگ، آیین و اندیشههای شرقی/ ایرانی خود را نیز از دست دادیم و چسبیدیم مثلاً به تئاتر غرب، پس نمایش ایرانی، آیین ایرانی، سوگ و شادی ایرانی نه تنها از یادمان رفت بلکه آنها را به مرور زمان برای خود ننگ دانستیم و همین امر باعث شد که امروز هر آن چه را که در تئاتر داریم، تئاتر به شکل و شیوهی غربی باشد. بیضایی به باور من اگر بیضاییست و اگر در میان این همه هنرمند، نامش همیشه سبز است، تنها به این دلیل است که او تنها ایرانی در طول تاریخ نمایشنامهنویسی در این مملکت است که حتا برای لحظهای از شرق، آیین شرق و آن چه را که از آبا و اجداد ایرانیاش برای او به میراث گذاشته شده غافل نشده است و به همین دلیل است که سبز است و ماندگار. برای تکمیل این بحث تنها به چند مثال و چگونگی استفادهی بیضایی از آیینهای ایرانی در آثارش به شکلی گذرا اکتفا میکنم. استفاده از تکنیکهای تعزیه در نمایشنامههای هشتمین سفر سند باد، پرده خانه (که خود شکل کامل از تعزیهی زنانه است)، ندبه (که باز هم تعزیهی زنانه است)، خاطرات هنرپیشه نقش دوم، فتحنامه کلات (به لحاظ زبانی شبیه تعزیه است)، گمشدگان، راه توفانی فرمان پسر فرمان از میان تاریکی. استفاده از نقالی در آثاری نظیر: اژدهاک، آرش، کارنامهبندار بیدخش، مرگ یزدگرد. استفاده از نمایشهای شاد (تقلید) در آثاری نظیر: چهار صندوق، گمشدگان، جنگنامهی غلامان، سلطانمار، حقیقت و مرد دانا. استفاده از نمایشهای شادیآور زنانه در آثاری نظیر: ندبه، فتحنامه کلات، پرده خانه. استفاده از نمایشهای کاروانیآیینی نظیر: میرنوروزی، کوسه برنشین، دستهی تمسخر کراسوس، فتحنامه کلات. استفاده از عروسک همواره در عقاید کهن ما وجود داشته در آثاری نظیر: عروسکها، غروب در دیاری غریب، قصهی ماه پنهان، ندبه. و سرانجام آن که: بهل دانش بمیرد آن جا که در پنجهی مرگ اندیشان است |

طبق روال معمول "نصیر بوشهر" در هنگام ورود استاندار جدید،
در سال 1907 میلادی به روایت روزانه