![]() |
||||
|
|
||||
|
ستایش خرد و خردمندیستایش خرد و خردمندی
محمد عبدی "بهرام بیضایی" یک روشنفکر است که با تمام وجود بر سر ایمان و اعتقادش به روشنفکری و خردمندی ایستاده است. از نظر او همهی مصائب بشر از جهل او سرچشمه میگیرد و خرد و دانش مهمترین و اصلیترین عامل زندگیِ بهتر است. در نتیجه در تمام آثار او ستایش ضمنی یا آشکاری از خرد و روشنفکری وجود دارد؛ خردی که همواره مورد هجوم است. رگبار، نمونهی آشکاری از این طرز تلقی است:حکمتی (فنیزاده) نمادی است از یک روشنفکر؛ کسی که با بقیه فرق دارد. او در عشق شکست میخورد و زندگی شخصی موفقیت آمیزی ندارد ـ همان گونه که بسیاری از روشنفکران این چنین هستند ـ اما هویت و ارزش او در یک کار فرهنگی شکل میگیرد و به سرانجام میرسد :راه انداختن سالن تئاتر مدرسه. در واقع اصلاً آمدن و رفتن او به این محله ـ به این دنیا ـ شاید فقط و فقط به خاطر همین کار فرهنگیاش است و حکمتی فقط در آن معنا مییابد (و آیا خرد و روشنفکری مفهوماش چیزی جز خلق اثر هنری یا به جا گذاشتن چیزی برای آیندگان است؟) او در این راه همواره زیر نظر است؛ عینکها و آدم مشکوکی که بالاخره او را میبرد. مضاف بر این که هیچ کس به او کمکی نمیکند و همگان بر عکس سعی دارند حاصل کار او را به نام خود ثبت کنند. در نتیجهی این مشکلات نوعی سرخوردگی در روشنفکرِ رگبار دیده میشود؛ معلم: « خوبه که تو از خودت یه چیزی باقی گذاشتی». حکمتی: «این سالن؟! فکر میکنی چه قدر دوام بیاره … بیفایدهاس». این یأس و تلخی چیزی است که گاه در خود بیضایی هم دیده میشود و این ریشه در فضا و شرایطی دارد که به خلق هنری همواره با دیدهی تردید و شک مینگرد. "سفر" هم در لایههای زیرین شکلی از یک جستو جوی روشنفکری ـ هویت ـ را به نمایش میگذارد و سرانجامِ تلخی را برای آن رقم میزند، هر چند در این فیلم تیره و تلخ هم اندکی امید میتوان یافت: «فردا یه آدرس دیگه گیر میآرم». شخصیت اصلی راهی جز جستوجو ندارد، چیزی که بضایی خود آشکارا به آن اشاره میکند: «بشر راهی جز جستوجو ندارد، حتی اگر امروز یا فردا به جوابی نرسد.» در غریبه و مه، آیت به نوعی حکم روشنفکر را دارد. او با بقیه متفاوت است و این آشکارا در طرز رفتار و حتی رنگ لباس او دیده میشود. او هیچگاه در جمع مردم پذیرفته نمیشود و همواره مورد شک و سوء ظن است. او را وادار میکنند تا «محرم» شود تا بپذیرندش، اما این پذیرش هم نوعی پذیرش ضمنی و توأم با شک و تردید است. ضمن این که آیت نمیتواند از رسالت روشنفکریاش که همانا دانستن بیشتر است صرف نظر کند؛ در نتیجه در پایان، او مقصد نامعلومی را بر میگزیند تا فقط بفهمد «آن طرف چه خبر است؟» کلاغ، اولین جایی است که روشنفکر بیضایی به یک زن تبدیل میشود: آسیه (پروانه معصومی). او آشکارا با بقیه متفاوت است ( مثال روشناش: سکانس مهمانی) و مشکلات عدیدهای هم با همسرش ـ که به رغم شغلش، آدمی عامی به نظر میرسد ـ دارد، تا آن جا که مرد صریحاً اشاره میکند: «من این جور تئاترو نمیفهمم». از نظر مرد، او همیشه معترض و لجباز است و این ویژگی بسیاری از روشنفکران است که به شرایط موجود تن نمیدهند و آرمان شهری در ذهن دارند و بر آن اصرار و پافشاری میکنند. در نتیجه آسیه، همیشه تنهاست و همواره مورد هجوم (مثال آشکارش صحنهای است که مردی به زور میخواهد او را با اتومبیلش ببرد) و از سویی همواره زیر نگاه (عینکهایی که او را زیر نظر دارند) آسیه در صحنهای حیران از کنار ساختمانهای نیمه کاره و تابلوهای تبلیغات میگذرد که آشکارا حیرانی یک روشنفکر را به نمایش میگذارد. دستی بزرگ بر روی دیوار، سمت چپ را به عنوان مسیر نشان میدهد اما او مردد سمت راست را انتخاب میکند؛ او حاضر نیست کسی به جایش تصمیم بگیرد. خودش باید بیازماید و برگزیند. در نتیجهی همین تلاش اوست که راز مادر بزرگ کشف میشود، ضمن این که او برای خود رسالت عمدهای را فرض گرفته: تدریس و تربیت بچههای کرولال. در چریکهی تارا، تارا (تسلیمی) نقش آدم خردمند و متفاوت بیضایی را به عهده میگیرد. تارا تنها کسی است که میتواند با میراث گذشته میراث گذشته ارتباط برقرار کند و شمشیر، به عنوان نمادی از آن میراث، برای او مانده است. در مسافران، مادربزرگ (جمیله شیخی) آشکارا با بقیه فرق دارد و نوع دیگری میاندیشد. او به چیزی فراتر و مهمتر از اندیشهها و تفکرات معمول اعتقاد دارد و سرانجام طبیعت به این اندیشهی او احترام میگذارد و پاسخاش را میدهد. در سگکشی،گلرخ (مژده شمسایی) نویسنده است؛ نویسندهای که در میان آماج حیلهها و نیرنگها و زد بندهای جامعهگیر افتاده و مصائب زیادی را متحمل میشود. اما این مسیری است که او به عنوان یک روشنفکر در جامعهای این چنین باید طی کند تا خود شناسیاش کامل شود و سرانجام در صحنهی آخر به یک درک و دریافت جدید از زندگی و محیط پیرامونش میرسد ( هر چند سیر این روند طبق معمول بسیار تلخ و تیره است؛ و شاید تلختر و تیرهتر از فیلمهای قبلی). اما شاید ستایش از خرد و خرمندی هیچگاه به اندازهی دو تئاتر درخشان بیضایی ـ کارنامهی بندار بیدخش و شب هزار و یکم ـ ملموس نبوده است. "بندار بیدخش" آشکارا تمثیلی است از یک روشنفکر که به خاطر خرد و دانشاش به بند کشیده میشود. او پاداش زندگیاش را که بر سر دانشنهاده، این چنین تلخ و سیاه میبیند و به این نتیجه میرسد که: «بهل دانش بمیرد، آن جا که در پنجهی مرگاندیشان است؛ و سودهای آن همه بر زیان میکنند. و پیش از مرگ، من این جام بر سنگ میکوبم و ما هر دو میشکنیم». * غریبهی بزرگ/ زندگی و سینمای بهرام بیضایی/ محمد عبدی/ نشر ثالث |

طبق روال معمول "نصیر بوشهر" در هنگام ورود استاندار جدید،
در سال 1907 میلادی به روایت روزانه