Nasir Boushehr Logo
 
جستجو:
 
سخن مدیر مسئول
سخنی با هیجدهمین استاندار بوشهر
طبق روال معمول "نصیر بوشهر" در هنگام ورود استاندار جدید،
ضمن خیر مقدم و تبریک مسئولیت جدید مطالبی را با ایشان در میان گذاشته و انتظار دارد
که بدون در نظر گرفتن مسائل سیاسی و صرفاً برای رشد، توسعه و پیشرفت استان مد نظر قرار گیرد.

1ـ موقعیت استراتژیک مهم و با اهمیت استان بوشهر بارها و بارها تکرار شده و خسته از این تکرار ملال آور، ناگریز برای اطلاع استاندار جدید
[ 30/4/1387 ] [ ادامه ]

اوضاع و احوال بوشهر
اوضاع و احوال سیاسی ـ اقتصادی بوشهر
در سال 1907 میلادی به روایت روزانه
”بالیوز“ انگلیس در بوشهر
قسمت صد و هفتاد و پنجم
4ـ در روز یازدهم یک ایستگاه قرنطینه در مشیله تأسیس گردیده تا هر کسی را که بخواهد در کرانه‌های دورافتاده پیاده شود و آنگاه بکوشد از راه خشکی وارد بندر گردد به دام اندازد.
تا روز نوزدهم، شانزده مورد ابتلا به طاعون همراه با سه مورد مرگ و میر در جزیره‌ی قرنطینه رخ داده است. در روز هیجدهم از دولت ایران دستوراتی دریافت گردیده
[ 19/8/1387 ] [ ادامه ]

آلبوم عکس


ليگ فوتبال استان بوشهر -بازي سايپا برازجان وگاز جم


 

عبورِ پرشتاب در استان بوشهر

عبورِ پرشتاب در استان بوشهر
عبدالرحمن برزگر
از پراکندگی حواس، خیالی هم نمی‌ماند تا چند خطی برای آرامش بنگاریم، گویا تاب و توان از ما سلب گردیده و طاقت‌مان نیز طاق شده است. برای تهیه‌ی عکس به منظور تدوین تصاویر بوشهر تحت عنوان "بوشهر، سرزمین خورشید" و همچنین عکسبرداری از بقعه‌های متبرکه استان مجالی دست داد تا سفر به سرزمین خورشید را سامان به سامان، از جاده‌های تنگدستی تا چهارراه‌های خوشی و ناخوشی مردمانِ این زاد و بوم آغاز کنم.
گذشته از جاذبه‌های فراوان گردشگری که آنان را در قالب کتاب چاپ کردم‏، جاذبه‌های دیگری نیز که چشم هر بیننده‌ای را خیس بلکه پلک‌ها را برای ندیدن دعوت می‌کرد،‏ مشاهده‌ کردم. خواستم از جاده‌های دلتنگی و تنگدستی عبور نکنم‏، اما محال بود. اگر بخواهم با قدم‌های آهسته از سرزمین خورشید بگذرم و از مشاهدات و برخورد با مردم آفتاب خورده‌اش سخنی به میان آورم، از حوصله خارج می‌شود. همین بس که وقتی آهنگ سفر نواخته شد، خود را در بندر تاریخی طاهری (سیراف) یافتم، با مردمانی بی‌ادعا، کودکانی که برای ذخیره‌ی آب شرب ساعت‌ها پای شیر آبی به انتظار قطره آبی از دل کوه "دره‌ی لیر" و از چاه‌های هزار ساله‌ی سیراف به انتظار نشسته‌اند. از جم بگویم از تعزیه‌اش در ظهر عاشورا با عاشقانی که از حسین(ع) می‌گویند. شهرستان جم و روستاهایش بی‌هیچ دغدغه‌‌ای برای زندگی خوب، عمر را با استشمام گاز به فردا می‌سپارند! به قول پیرزنی که به من گفت: شکر خدا نفسی می‌آید؛ شما جوان‌ها سلامت باشید. مردمان عسلویه میان آهن، بوی گاز و کارگران افغانی دفن شده‌‌اند. "چاه مبارک" دیگر مبارک نیست.
زنان نخل‌تقی برای گذراندن عمر پرمشغله در حالی که "برقع" بر چهره می‌زنند دست‌فروشی را برای نفس کشیدن بهانه می‌کنند. به او می‌گویم شوهرت کجاست؟ می‌گوید پدرِ پسرم فوت کرده. پسرم سرباز است. و دیگر لب فرو می‌‌بندد. زمزمه‌ا‌ش را زیر “برقع” نمی‌شنوم. سری به کنگان بزنیم‏، چهره‌ی شهر با ورود بوی گاز دگرگون شده است. دندان گردها با هجوم به آن‌جا عرصه را بر اهالی تنگ می‌کنند. آن‌ها می‌خرند تا خود صاحب بلاعزل کنگان شوند. مردم می‌فروشند تا حداقل مثل حادثه‌ی روستاهای تمبک و اختر و ... بر سرشان ویران نگردد.
می‌گوید به قیمتی نه چندان فروختم تا خرج دانشگاه پسرم را تأمین کنم. دیگری می‌گفت نانوایی هم صرف ندارد و باید فکری به حال خودم کنم. در واقع میراث گذشتگان را به بهای اندک به مهاجمان و مال اندوزان فروخته‌اند.
بندر دیّر سرزمین کهن‏ دریا هم چندان تعریفی ندارد. آن روز گرد و غبار بود. گفتم چقدر گرد و غبار است، گفتند شهرمان را به سختی جارو می‌کنند. میراث کهنش شباهت زیادی به خرابه‌های شام دارد. نوشتن درباره‌ی میراث فرهنگی و سرگذشت در این دیار هم مبحثی جداگانه است.
دو طرف جاده، روستاهای دشتی و تنگستان، آبادی‌هایی نه چندان آباد، خشک و بی‌علف با دام‌هایی که در زباله‌دانی دهات به دنبال پلاستیک خوشمزه‌ای از جنس علف می‌گردند مشاهده می‌کنی.
جوانان را کم می‌یابی. همه پیرمرد و پیرزن هستند. مهاجرت به شهر‌ها توان را از روستاها گرفته است‌؛ اما چه خوب،‏ آسفالت‌های خوش رنگ سیاه با خطوط سفید ما را به شهر اهرمِ راهنمایی می‌کند. مدت‌هاست که گهگاه میراث فرهنگی کیسه‌ای سیمان می‌آورد و قلعه زائر خضر خان را مرمت می‌کند تا شاید یک دهه‌ی دیگر مرمت به اتمام برسد!!
قله کوه بیرمی با هفته‌نامه‌ی "بیرمی" خودنمایی می‌کند. او هم تنهاست. از چه بگوید‏، از چه بنویسد و چه کسی گوش بگیرد؟ نخل‌داران دو و یا سه شغله شده‌اند. پدران مجبورند هم به باغ برسند و هم دست‌شان را جایی بند کنند تا فرزندانی را که نمی‌خواهند نخل‌‌داری کنند، خرج دهند. ورودی شهر اهرم با تبلیغ بزرگی از گاز پارس جنوبی مشاهده می‌شود، به این مضمون که گاز پارس جنوبی سر منشاء خیر و برکت برای مردم... بگذریم.
چغادک‌که ‌معلوم ‌نیست‌ به ‌چه ‌شکل ‌و شیوه‌ای اداره می‌شود. تکلیفش روشن نیست. مهاجرین و بومی‌ها شهری را آباد کرده‌اند که فقط به یک خیابان ختم می‌شود. انگار که شهر چغادک بی‌در و پیکر است. حضور هیچ اداره‌ای در این "میان شهر" حس نمی‌شود.
به طرف دشتستان می‌رویم و بوشهر را به سطور آخر می‌‌گذاریم. چاهکوتاه و پارک جنگلی محلی برای تفریح مردم از دیر باز بوده است. با دوستم گفت و گویی می‌کردم؛ گفتم پای چشمهایت چه شده است؟ گفت: با خانواده رفته بودیم پارک جنگلی، موتورسواران با ایجاد مزاحمت خلق ما را تنگ کردند. وقتی با اعتراض من روبه‌رو شدند، توسط تلفن همراه همدیگر را خبر کردند و مرا به باد کتک گرفتند. او ادامه داد: پارک جنگلی ناامن شده است. نیروی انتظامی وجود ندارد. سرانجام با گریه و زاری همسرم، دل اوباش به رحم آمد. جنگل‌بانان مرا از زیر دست و پای آنان درآوردند. وقتی به محاکم قضایی آمدند...
در دشتستان، کشاورزی بد نیست، رونقی دارد؛ اما بدون جوانان پر تلاش با همان پدران چند شغله، زمین تا حدودی از کاشت‏، سبز است. هنوز پل‌های در حال احداث، تصادف می‌آفرینند. به سمت عالی‌شهر با دانشگاه آزادش می‌رویم. ساختمان‌ها و آپارتمان‌ها شکل عالی‌شهر را عوض کرده‌اند. البته باید گفت که عالی‌شهر‏، شهری زنده نیست بلکه شهر خوابگاهی است. چرا که مردمان و زنان شاغل که در بوشهر و اطراف مشغول کار هستند، فقط به منظور استراحت و خواب به آن‌جا مراجعه می‌کنند که این خود به رکود زندگی و گرانی مسکن در شهر دامن زده است. دانشگاه آزاد در این خصوص نیز بی‌تقصیر نیست.
به برازجان می‌رسیم. به شهری که بدون کارشناسی پهنا گرفته و جمع کردن آن با سه ناحیه شهری هم دشوار است. هر کس برای خودش نرخ زمین را براساس بدهکاریش تعیین می‌کند. بنگاه‌دار می‌گفت: صاحب زمین یا مسکن، می‌گوید گران بفروش تا باز هم برایت مشتری بیاورم. باید بدهکاریم را پس بدهم. عروسی پسرم نزدیک است.
آهسته حرکت نمی‌کنیم، پرشتاب تا فاریاب و تنگ ارم، به کَلمه ‏و دهرود می‌رسیم. واقعاً برخی از شهرهای استان بدون این‌که توسعه‌ی شهری در آن ایجاد شود، عنوان شهر به آن اطلاق می‌‌گردد. خستگی را در تنگ ارم با حضور در عروسی بدون دعوت به در کردیم. زنان با لباس‌های محلی و عشایری، جشنواره‌‌ای از خرده فرهنگ‌های فراموش شده‌ی استان به نمایش گذاشتند.
داماد گفت: بمانید و نهار عروسی را بخورید. گفتم: نوش جان، کارت چیست؟ گفت: نظامی هستم. بعد از عروسی دست زنم را می‌گیرم و به شهر می‌روم.
از تنگ ارم تا مرز استان فارس می‌رویم. در بلندای کوه می‌ایستم و غروب آن دیار را می‌نگرم. در راه گناوه به چند روستا مثل زیارت، درودگاه، دهقائد و ... سری می‌زنم. آنان هم چندان رمقی ندارند. خلوت، بدون پویایی، بدون مردم پر تلاش. برخی از مردان کنار دیوار نشسته‌اند و عده‌ای جوان سوار مرکب در حال تک چرخ زدن هستند. آنان نیز مثل موتورسواران در شهر برازجان امان همه را بریده‌اند. از شهر ریگ چیزی نمی‌گویم، زیرا آن هم حال مشابهی با دیگر روستاها دارد! شهرستان گناوه با بازارها و اجناس قاچاق و غیر قاچاق اعتباری میان مردم ایران کسب کرده، تا حدی که شهر و رفاهش فراموش شده است. همه چیزِ گناوه در بازارها خلاصه می‌شود. شغل‌های کاذب، جوانان سردرگم که اگر مغازه‌ای ندارند مجبورند دست‌فروشی کنند و سی‌دی و ... غیر مجاز بفروشند. فرهنگ و فرهنگ‌سازی با ورود مسافرین و تغییر دیدگاه مردم بسیار دشوار شده است که باید متولی فرهنگ و هنر فکر اساسی کند.
با قایق از گناوه به خارگ می‌رویم. اسکله استاندارد نیست فقط جان می‌دهد برای قاچاقِ همه چیز. به خارگ می‌رسیم. تشنه بودم. آب نبود، خود را به سوپر مارکت رساندم، آب معدنی را دو برابر خریدم. رفع عطش شد. تکلیف جزیره‌ی خارگ هم روشن نیست. معلوم نیست به صورت اقماری است یا طور دیگر. بومی‌ها شب آرام‌تر از آرام هستند، آن قدر آدم‌های غریبه دیده‌‌اند که خود را فراموش کرده‌اند. جزیره‌ی خارگ با توجه به موقعیت ویژه‌اش هیچ‌گاه نتوانسته شکل مناسبی از نظر شهری به خود بگیرد. مدتی قبل دوستی می‌گفت: اگر در خارگ کسی را هُل بدهی به جایی که بگوید چرا هُل می‌‌دهی، چند قدم آن طرف‌تر می‌ایستد و سخنی به اعتراض نمی‌گوید. از خارگ و اسکله های معروفش خداحافظی می‌کنم و سفرم را به دیلم ادامه می‌دهم. دیلم بدون شهر امام‌حسن حرفی برای گفتن ندارد، صید و صیادی به فراموشی سپرده شده است و ... نمی‌خواهم از شهرم، بوشهر چیزی بگویم. ترس از این دارم که همه را بر خود بشورانم. این سفرها به مدت 2 سال به طول انجامید. درپایان شما را به نکاتی پیرامون سفر به استان بوشهر، سرزمین خورشید جلب می‌نمایم.
1- بوشهر با دارا بودن km752 مرز آبی دارای موقعیتی ویژه از نظر امنیت، فرهنگ و سیاست است که قطعاً مسئولین بار سنگینی را به دوش دارند.
2- استاندار بوشهر تنهاست.
3- در استان بوشهر خط و ربط‌ها حرف اصلی را می‌زنند.
4- فرهنگ و هنر روز به روز پیکره‌اش نحیف‌تر می‌شود.
5- آموزش و پرورش استان هم مثل سایر استان‌های دیگر با کمبود نیروهای متخصص روبه‌روست، نیروهایی که بتوانند دانش‌آموزان را برای فردایی بهتر آماده کنند.
6- شهرداری شهرها برای کسب درآمد و تأمین حقوق کارکنان با فشار به اقشار مردم حتی از وظیفه‌ی خود باز مانده‌اند.
7- روستاها به حال خود رها شده‌اند، مردم نیز با انتخابات روستاها نتوانسته‌اند مطالبات خودرا بجویند.
8- مردم برای اعتراض فقط راه استانداری را یاد گرفته‌اند که این نشان از ضعف فرمانداران است.
9- همایش‌های متعددی بر پا شود و فقط به سالن‌ها منتهی می‌شود بدون بهره‌وری و بهره‌گیری.
10- زمین و مسکن هم که قوز بالا قوز شده است؛ کلافی سردرگم، که فقط خدا به داد جوانانی برسد که تازه خانواده تشکیل می‌دهند.متولیان بی‌توجه به یکسان‌سازی در این بخش خود به گرانی دامن زده‌اند. مجوزهای بدون کارشناسی، فروش تراکم برای کسب درآمد شهرداری، اخذ مالیات با اهرم‌هایی که کارآمد نیستند.
11- برنامه‌ای مدون و کارشناسی برای جوانان نیست. هر ارگانی دست به کاری ابتکاری می‌زند که نتیجه‌ای در بر نداشته است.
12- هجوم بانک‌ها و تأسیس آن‌ها که به صورت قارچ رشد کرده‌اند و مردم را به انحاء مختلف بدهکار می‌کنند. آیا شما کسی را دیده‌اید که وام نگرفته باشد؟
13- صنعت، تجارت، واردات، صادرات و تولید، رشد چندانی ندارد و افق روشنی را نمی‌توان برای‌ آن متصور شد.
14- گروهی از مردم کار می‌کنند تا زنده بمانند و گروهی دیگر زنده هستند تا زندگی کنند.
//////////////