![]() |
||||
|
|
||||
|
نیوهنیوه
علی گلزاده ساعتهای آخری که سرپا بودم از بعد از ظهر تا شب توی نمایشگاه هِی سرد سردکم میشد. یک جا، جا نمیگرفتم. زیپ کاپشنم را تا بالا بسته بودم. هرازگاهی ناچار میشدم خودم را به بخاری نزدیک کنم، فقط به اندازهای که لرزهی تنم برطرف شود. بعد، از آن فاصله میگرفتم تا عادت به گرمای بخاری اسیرم نکند ـ خانه رفتنم را دشوار نکند. نمایشگاه با فضای بستهاش که لابد خیلی هم گرم بود برای تن من، سرمای چندش آوری داشت و سرما مینشست توی مغز استخوانم. چارهای نداشتم مگر این که به بخاری نزدیک شوم. نزدیک میشدم و تنم همه نیاز میشد. با گرمای آن عشق میکردم و حس میکردم که وصال هم طعم دارد، طعم خوشی دارد اما اولی که میخواستم مستِ وصال بشوم یادم میآمد که چیزی به رفتنم نمانده و تا چشم به هم بزنم ساعت تعطیل نمایشگاه میرسد و باید بروم بیرون، بیرون از این چهار دیواریِ گرم. چیزی نمیگذشت که از این وصال دلچسب کنده میشدم و پرتاب میشدم توی هجری شکننده وپرسوز. تصور چندش آوری داشتم از رفتن به بیرون ـ رفتن به خانه. دلم میکشید که خانه را بیاورند توی نمایشگاه یا نمایشگاه را ببرند خانه که به هر تقدیر پای من به فضای باز بیرون نرسد. توی نمایشگاه با وجود فضای بستهاش از صبح تا غروب که من آن حال را پیدا کردم بخاری گازی، یک بند قدرت نمایی میکرد اما باز هم به جز آغوش گرم آن، هر جای دیگری میرفتم تنم مور مور میشد و مغز استخوانم «چیریک پیریک» میکرد؛ هیمهی سرخ و گداختهای که توی آب رودخانه بیندازی. اما چه میخواستم و چه نمیخواستم بالاخره ساعتِ هفتِ شب میشد و سرایدار، همهی بازدیدکنندگانِ نمایشگاهِ نقاشی را با خاموش کردنِ تدریجی چراغها و کلید گرداندن توی در، و «خانمها آقایون» گفتنهایش بیرون میکرد و آقای سرپرست هم که دیگر بله – هر شب پا در رکاب بود که در اولین فرصت تابلوهای نقاشی را روی دیوار تنها بگذارد تا هر کدام خودش را به رخ دیگری بکشد. امشب چه شده که میل رفتن ندارد؟ دنیایی حیرت و شک و به دنبال آن، دعا و ثنائی اجباری برای بیرون راندن من که خنجر بّران بیماری سرم را پرانده، اما تنم تا از حرکت باز بماند به خانه میرسد و بعد از پا میافتد؛ حالیش میشود که چه بوده و چه شده. خودم حال خودم را میدانستم. پدر زنم میگفت «منج منجک». هنوز به خوبی یادم میآید که وقتی میگفت «منج منجکم میشه» چه لرزی به تنش میافتاد. پالتو سنگینی که روی دوش انداخته بود لرزههای تنش را میپوشاند. گاهی پشت سرِ هم چند تکان شدید میخورد، بعد مردی به آن مردانگی، یک «هو»ی زنانه میکشید که از آن کلّهی طاس و سبیل پرپشت بعید به نظر میرسید. ساعت هشت شب از اتوبوس پیاده شدم. تا خودم را به خانه رساندم، سوز سردی قدم به قدم به سر و سینهام حمله میآورد اما دچار لرز لرزک نشدم، یعنی شدم ولی سرمای درون و بیرون چنان به همدیگر دست داده بودند که کارِ تشخیصِ آن از عهدهی کسی که ناچار بود چند روز بحرانی را بگذراند، بر نمیآمد. همکارم پنج کیلویی "بکراوی" از باغشان چیده و برایم آورده بود. پاکت سنگین، هر دو دستم را گرفتار کرده و پروای پاره شدن آن، طعم هجوم لرز و سرما را از ذهنم شسته بود. آخر دلبستگی آدم به بکراویِ بار خاطری بیشتر از بکراویِ خرید کرده است، شاید هم دلبستگی آدمهای فقیر این چنین است. وقتی به خانه رسیدم، دستی نداشتم که بند کفشم را باز کند. دستِ یخ زده هم وبال تن است. حالیم بود چه حالی دارم. طبع خودم را میدانستم، البته طبع من تنها نیست. هر کس به منج منجکی که من دچار شدم، دچار میشد چارهای نداشت مگر این که تا وقت اداری از منج منجکش فرجه بگیرد که سرپا بماند و بعد که به خانه رسید، نیم ساعتی یا ساعتی یله شود، یک شام مختصر از روی کمالِ بیاشتهایی میل کند و بعد تن بدهد به قضا و قدری که چند روزی پشتِ در خانهاش خیمه میزند و هیچ حکیمی، حتی هیج نوشدارویی چارهسازِ آن نخواهد بود تا شبهای بحرانی و پر تب و تابش را کوتاه کند. رفتم توی اتاقی که مثلاً مال من است، اگر چه آدمهای فقیر، اتاق من و اتاق تو ندارند. رفتم توی اتاقی که همیشه آن جا میخوابم اما اگر تا حالا " اتاق من و اتاق تو" نداشتیم، از حالا که ساعتهای آخر مقاومتم را میگذرانم و چند روزی باید تِلپ بشوم از این حرفها داریم. از حالا یک اتاقی باید باشد که فقط مال من باشد و من – اهل خانه پایشان را در آن نگذارند. یک جایی که میکروب و ویروس واَخ وتف و بوی ترشالِ تب توی آن موج بزند و هیچ کس هم آن جا ننشیند که دماغش را بگیرد یا اَه و اوه کند؛ جایی مخصوص خودم، چون داشتم میافتادم. سالی یک بار همین برنامه را دارم. سالی یک بار آن چنان میافتم که توانایی نشستن، آن اندازهای که بشود یک قُلُپ آب بیندازم پشتِ قرصی که توی دهن انداختهام ندارم. زنم از توی حالی که بودم، بیرونم آورد و با طعنه گفت – ها! سیخ شدی، وایسادی که چی؟ حساب و کتاب کشتیِ غرق شدهت رو میکنی؟ گفتم – نه. حساب این رو میکنم که یکی پیدا میشه بدونه من چه حالی دارم؟ یکی پیدا میشه یک جایی بندازه من برم توش کپهی مرگم رو بزارم؟ گفت – ها! داری میافتی ها! گفتم – من افتادهام، چند ساعته که زرتم قمصور شده. با هزار بدبختی خودم رو رسوندهم خونه. تا زن رفت و برگشت و جایی برداشت و جایی انداخت، من همان طور روی دوپایی که کمکم دچار لرزه و سستی میشد ایستاده بودم و به امیدی که تا چند لحظهی دیگر میافتادم توی تشک و لحاف، تخت میخوابیدم یک عالمه خیالهای دور و دراز بَرَم داشت و یک سِیر پرشتاب کردم توی منظومههای هر گز ندیدهیِ خیالهایی که فقط توی تب سراغِ آدم میآید و نه هیچ وقت دیگر. - برو بخواب. استراحت کن، خوب میشی، آروم بخواب. پس این تشک و لحافی که توی اتاق من پهن شده جایی است برای آرام خوابیدنِ من؟ همانی است که دوست دارم اسمش را آرامگاه بگذارم؟ من آرامگاه را بهتر از بستر میپسندم – بستر بیماری. همان اسمِ بیماری که همراهش هست با آرامش و آسایش آدمی میجنگد اما آرامگاه، آدم را آرام میکند، رام میکند. میبینی مردِ سبیلوی زن و بچه داری مثل من توی آرامگاه چند روزهاش ساعتها راحت و آسوده میخوابد، اما توی بستر بیماری آن چنان خواب و آرامشی که لازم دارد نصیبش نمیشود. میروم توی آرامگاهم. زیر لحافی که چند سال است اسمش را گذاشتهایم «بختک»، از بس سنگین است، سنگین و گرم. لحاف منحصر به فردم برای منِ سرمایی سه ماه از سال لحاف است، اما هیچ کدام از اهل خانه تحمل آن را ندارند. زنم شاید پارهای شبهای زمستان که آدم راست و راست خشکش میزند قدر بختکم را بداند، اما غیر از آن شبها خودم خوبم، بختکم بد است. وقتی تب و لرز دارم باید یک پتوی کلفت هم روی بختکم بیندازند تا آتش تنم که لحظه به لحظه افروختهتر میشود بیرون نزند. اگر این بختک را روزی که دوختندش برای سالی چند روز بیماری و تب و هذیان من دوخته باشند دقیقترین کارِ دنیا را انجام دادهاند. چون هر وقت هم که به کار نیاید یک همچی شبها وروزهایی از هرگوهر قیمتی برای من قیمتیتر است؛ حالا از گوهرهای زیرزمین بگیر تا گوهرهای روی زمین که تا زنده بودم و سرپا، میمردم برایشان. از سه طرفِ لحاف، هوای اتاق که هیچ، طوفان هم نمیتواند رخنه کند. یک پتوی کلفت هم روی بختک افتاده تا آتش تنم، که لحظه به لحظه افروخته تر میشود، بیرون نرود- هرز نرود. از سمت بالای سرم مثل قوطیِ کبریت میتوانم فضا را باز و بسته کنم. فضای داخل که گرم میشود پایم را دراز میکنم. قرار بود کپهی مرگم را بزارم و آرام بخوابم یا آرام بخوابم و کپهی مرگم را بزارم. - تو آرامگاه خواسته بودی! توی کپهی مرگ چه آرامشی هست که آرامگاه بخواهی؟ این را گورکنِ بدقواره گفت، وقتی بیلش را توی تودهی خاک کنار گورم فرو برد و با نارضایتی راهش را گرفت که برود. به شیون و التماس بَرَش گرداندم که این لحظهی آخری به جای همهی زمین و زمینیان بر من شفقت روا بدارد و خواستهام را دست کم یک بار هم که شده بشنود، فقط بشنود. - وفت زیادی ندارم، بگو ببینم چی میخوای بگی! گفتم – دست و پا و قد و قوارهی من دیلاقه. آرامگاهی برایم بساز که هر چه بخوام بتونم توی اون خودم روکش بدم؛ جایی که از سردی و گرمی و تنگی و فراخی، هر چه بخوام و هر اندازه بخوام نصیبم کنه؛ خلاصه طوری باشه که توی اون راس راسی آرامش داشته باشم. دوباره آمد قهر کند که گفتم: - قهر نکن! هر طور میخوای گورم رو بکن. کنار لاشهام روی دو پایش نشست و نصیحتم کرد. - بیزبون! تا دم آخر هم چشم به راهِ آرامش و آسایشی؟ این چیزی که تو دوست داری توی لحاف بیماری نصیبت میشد نه توی قبر، نه توی گور. آرامگاهِ تو همون لحافِ بیماریت بود که هر چه دلت میخواست میتونستی دست و پات روکش بیاری، جمع کنی یا هوای داخل اونو سرد کنی، گرم کنی. توی گور، تو دیگه وجودی نداری که آرامشی بخوای! گفتم – پس چرا یک عمر گفتیم آرامگاه فلان، آرامگاه بهمان! گفت – اینها همه دل خوش کُنَک بود. تو بعد از این یک وجب جا قسمتت میشه که نه میتونی گشادش کنی نه میتونی تنگش کنی، نه میتونی سردش کنی و نه گرمش. تو فقط صاحب یک گور و یک کفنی! گفتم ـ پس تو میگی آرامگاه همون بستر بیماریم بود؟ بیخود به امید آرامگاه ابدی دل خوش کرده بودم؟ با خندهی پیروزمندانهی گور کن، تازه حالیم شد که فقط یک جسم تو خالی هستم و چیزی ازم نمانده. فهمیدم که پوکِ پوک شدهام. زخمهی ناهنجار گورکن توی کاسهی تار دوید و طنین خشکش پوست خشکیده را لرزاند. پدر زنم هم میلرزید و منج منجکش میشد. پدر زنم خیلی هم توپر و جان دار بود، شاید به همین علت یک «هو» ی زنانه میکشید و بعد استخوانهایش به هم میخوردند. خودش میگفت «استخوانم چیریک پیریک صدا میدن». توی آرامگاه گرم و نرمم خودم را جمع میکنم و چنبرهی تنم رابه شکل میگوی خشکیدهای در میآورم. حالا جای کمتری میگیرم و نفسهای گرمم زودتر فضای بستر را پر میکند و بیشتر گرمم میشود. اینها را که نمیشود گفت نفس. نفس، این همه داغ؟ این همه سوزنده؟ اما چرا چارهی این لرز و سرما را نمیکند؟ چطور «تشباد»ی (1)میآمد و آدمی مثل پدر زنم را هم میخواست آب کند اما حالا برای این هیکلِ نحیف باید کورهای بیاورند تا لرز و سرمایش را از تک و تا بیندازد؟ شاید تَش باد بتواند کار کورهای را انجام دهد. نه تَش باد بود که صورت و دستهای لختمان را میسوزاند و ماپروای آب شدنِ ربع قالب یخمان را داشتیم؟ هشت سرعیال. هشت تنِ پرعطش با چشمهای از کاسه درآمده، گونههای آخته. هشت آهِ درماندگی. آهِ بیداد از گرما و هرم نفسشان که یخ را آب میکند. هشت باد بزنِ دستی، هشت بافت حصیری در دستهای خسته؛ هشت بار که تَش باد جابه جا میشد. بیداد گرما و گرما. گاهی فریاد پدر که طاقتش طاق شده. فریاد بیامانِ پدر. وای ... وای... وای. وای از این گرمایِ بیپیر. و من درد را در روح الارواح (2) میخوانم های، های، های! صدای های هایِ یکنواختم اتاق را پر میکند و دل پسر بزرگم را میلرزاند. مثل ترسی که به جان من میافتاد وقتی پدر بیمار میشد. پسرم همه جور ضعف و ناز و افاده را از مادر و خواهرش دیده، از برادرش هم گاهی دیده و برایش عادی شده، یعنی باید آنها در حال ناز و افاده باشند تا خواهر و مادرِ آدم بشوند، ولی برای پدرش این سستی و ضعف را توقع ندارد. لابد او فکر میکند بلای سنگینی به سرم آمده. دختر کوچکه هم بدتر از او؛ مثل خرگوش، بیجرأت و ترسو است و حالا حتماً ترس بَرَش داشته. خودم ترسی ندارم. کاش آنها هم باورشان میشد که رفتنی نیستم. یعنی این درد و بیماریها واسطهای برای مرگ هستند. میبینی توی یکی از این اگر و مگرها و افتادن و پا شدنها است که مرگ مینشیند روی سینهی خواجه و دیگر بلند شدن از یادش میرود. رخت و لباسِ این دنیایی را از تنش بیرون میآورند و لباسِ آخرت بَرَش میکنند، اما حالا به جز بختک چیزی روی سینهی من ننشسته. اصلاً چیزی روی سینه ننشسته. بختک هم روی همهی هیکل قُزمیتم خوابیده. ننشسته. هیکل پدرم از هیکل پدرزنم درشتتر بود، تازه پدرزنم سرخ و سفید نبود که او بود. البته آن موقعی که هردوشان بودند من زنی نداشتم که پدر زنی داشته باشم، وقتی هم زندار شدم پدر روی سرم نبود. آنها با هم رفیق بودند. از جوانیشان، توی الواطیها و میکدهها. بعدها توی قهوهخانهی واسموس و چهاردیواری خانههاشان با استکانی چای در مقابل. پدر به اندازهی جثهاش، به اندازهی زور بازویش عطش داشت. همیشه برای یک لیوان آب تگری له له میزد. پشت لیوان بلور، دهنش گاله میشد. گونی دو هندری(3) برنج روی دوش گذاشتن و به خانه آوردن کار هر کسی نبود. پدر هیچ وقت دست خالی به خانه نمیآمد. اگر شده یک پاکت یک کیلویی انار، یا یک کیلو بکراوی. میگفت «گناه داره که آدم دست خالی روی زن و بچهاش وارد بشه». پدر قسم راستش را به جان من میخورد و البته تا میتوانست قسم نمیخورد. حالا میبینمش کنار دیواری نشسته و تا خورشید گوش تا گوش آسمان را بگردد، گریه میکند. هیکلش هنوز زنده و قبراق است مثل همان روزهایی که گونی دو هندری برنج روی دوش میگذاشت و به خانه میآورد. روزهایی که چند هندوانه توی گونی کرده بود و هن و هن کنان از راه میرسید. حالا فقط گوشهی پیراهنش خیس اشک است و چروکِ عمیقی لبِ پایینش را به روی چانهاش برگردانده. شرمش میشود که او را به این روزگار ببینند. از شأنش به دور است. آفتابِ سرخِ شام به دیدن گریهی پدر، خودش را توی مردابی دفن میکند و ستارهای جای ماندن نمیبیند. ستارهها شب را به حالت ابری و پر ابهامش تنها میگذارند. برادرهایم تنها ماندهاند. برادرها که با شکلکهایم آن قدر میخندیدند که چشمشان پر از اشک میشد. گیرم که فراموششان شده – داغ را از یاد بردهاند، اما زیر حباب یادها، زخمی که به تنشان پیله بسته، آهی از نهادشان بر میآورد که شیرهی جانشان را خشک میکند و خواهر که یادش، یاد چند صباحی بازیهای کودکانه است در گور، به شوق مقدم مهمانی عزیز دستی به سرورویش میکشد و گندم زار سرش را میآراید. اگر زنم بادِ کپر رُمبان نمیشد، شاید تا « آن سوی صحرای خدا» (4) میرفتم و چه موهبتی بود اگر چنین میشد. کلّی پول به باد میدهند. خطر میکنند و تحمل بدنامی تا با پیکی، بستی یا سانتی، ساعتی از این دنیای پر از فیزیک و ریاضی رها بشوند آن وقت من بدون هیچ خرج و خطری، پاک و منزّه و خوش نام تا ملکِ سلیمان میروم و تازه محبت اطرافیانم هم توشهی راهم میشود. ای برمبد خانهی این بادِ کپر رُمبان که گذشتن شب را خبر میآورد و مثل صبحِ سردِ سرباز خانه برپا میدهد! تلاشی میکنم بلکه سر از لاک خودم بیرون نیاورم اما زن دست بردار نیست. میخواهد به زور هم که شده صبحانه به خوردم بدهد و مگر میشود؟ محال است. از اسمش چندشم میشود. سینی کوچکی آورده. به پهلو میخوابم و محتویات سینی را میبینم. دو تخم مرغ آبپز، یک لیوان شیر داغ، قوری کوچک چای و یک تکه نان برشته. سفرهی شاهانهایست، چون شاهان هم اشتهای چاشتی بیش از این را نداشتهاند، از بس شام دوش را سفرهای شاهانه میچپاندند توی انبانِ شاهانه. برای میل فرمودن صبحانه، ملکه اصرار میورزد و این سلطان ابرام. بالاخره به نوشیدن یک لیوان شیر وعده میدهم تا دلشاد خاتون دست از سر پر موی این پیره شاه قُزمیت بردارد. میدانم که رفتن خاتونِ این خانه چند دقیقه بیشتر نمیپاید و اگر برگشت و لیوان شیر را پُر دید، پرخاشِ خاضعانهای نثارم خواهد کرد. اگر حالا هم شروع به خوردن کنم تا آمدن او تمام نمیکنم. همهی صبحانه را که هیچ، حتی یک لیوان شیر را هم نمیتوانم سر بکشم. با این بیمیلی زمان درازی باید صرف نوشیدن لیوانی شیر بشود که لابد آمدنِ زن را به دنبال دارد و آمدنِ او هم خشم و توپ و تشر را. از یاد هر خشونتی چندشم میشود. یخ کردهام و نای حرکت ندارم. سرم به دوّار و پایم به لرزش افتاده. صدایی به جز شُرشُر رودخانه نیست. رودخانه گسترده میشود و راه درازش را تا سالهای دراز همچنان صبور و آرام میرود. دامنهاش به قلمستان میرسد. رودخانه در نهایتِ گستردگی است. برگهای خشک را از کنار قلمستان بر میچیند.صخرهای را پناهگاه کردهام. سراپا نیازم که دستی از چپاول رودخانه نجاتم بدهد. خودم رابه فرورفتگیهای صخره فشار میدهم، آن قدر که چنگ و دندانِ هر پاره سنگی در تنم مینشیند، اما قدرت رود میخواهد تلاشم را به باد بدهد. در منتهای تلاشم صدای شیونی از نزدیک و روی سرم، تنم را منجمد میکند. دیگر حتی شوقِ رهایی هم از پس هجوم آن گذرِ موذی و مداوم برنمیآید. توی این جدال خاموش آن که فاتح بود و هست رودخانه است که بیترس و تردید، پیگیر و مداوم راهش را پاک میکند از هر خس و خاشاکی و من روی آب سرد، برگ کلفت بدقوارهای هستم که از کنار قلمستان برچیده شدهام و بیاختیار و تسلیم در اختیار رودخانهام تا مرا بغلتاند و ببرد. نمیدانم چه کسی شانهام را تکان داد و بیدارم کرد. زنم یا پسرم؟ هر دو در کنارم هستند و همسایهای با سرنگی در دست. نزدیک درِ اتاق سلام و احوالپرسی میکند. شیشهی کُپُل و فسقلی پنیسیلین در دست دارد و تدارک تزریق میبیند. زن که برای بردنم به مطب دکتر امیدش ناامید شده بود، خودش رفته بود. احوالم را توضیح داده بود و سابقهام را. دوا گرفته بود و آورده بود. آمپیسیلینِ پانصد و پنیسیلینِ هشتصد. مشکل تزریق؟ همسایهای که الکل نداشته، ساولن آورده. تست و تزریق و توصیهی استراحت. مداوا شروع شده اما چیزی بعد از این شروع، درد گلو، تازه خودنمایی خواهد کرد. دو سه عیادت را پشت سر میگذارم بیآن که بنشینم و بیآن که با کسی دست بدهم. هر چه میکنم نای نیم خیز شدن و نشستن ندارم. سینیِ صبحانه همچنان دست نخورده حضور چندشآورش را اعلام میکند. کسی دور وبرم نیست، از اتاق دیگر صدای رادیو بلند است. باید زمان درازی بر من گذشته باشد اما نمیدانم چرا هنوز سینیِ صبحانه را بیرون نبردهاند. چرا وقتِ پُرستمِ خوردنِ صبحانه به سر نیامده. کلمهی خوردن چندشآور است. آیا من بودهام که از مال دنیا فقط اشتها داشتم؟ و حالا! استغفراله. مرد تهرانی وارد که شد دید ما دورتا دور نشستهایم و از دهان هر کداممان یک لوله در آمده و رفته توی یک لولهیآزمایش. به او هم گفتند بنشیند. گفت: - میخواین سرِ من هم این بلارو بیارین؟ گفتند: - آره بشین! گفت: - نمیشه برای من این کار رو نکنین؟ گفتند: - اگه میخوای خوب بشی، باید اسید معده و مایع صفرا ازت بگیریم. گفت: - میخوام صد سال خوب نشم. من اگه از دور انگشتتون رو حوالهی دهنم کنین، استفراغ میکنم، میتونم لولهی کلفتِ یه متری بخورم؟ گفتند: - اینا هم همین طور فکر میکردن. بشین و اذیت نکن! گفت: - نه میشینم، نه اذیت میکنم. معالجه تون برای خودتون. رفت و پشت به مداوا کرد. حالا من نمیخواهم پشت به مداوا کنم. این قدر هم حالیم هست که به هر سختی شده باید چیزی بخورم تا از ضعف تنم جلوگیری کند، دست کم تا رسیدن به دوا و درمان. اما تصور نزدیک شدن لیوانِ شیر به دهانم؟ هیهات! چنان چندشی میآورد که ترجیح میدهم هر چه از درمان و معالجه میدانم، ندانم. مرد تهرانی هم میدانست که بلعیدن آن لوله، وسیلهی درمانش بود. او بیش از ما و پیش از ما که از شهرستان آمده بودیم تمدن توی پوستش چپانده بودند، ولی این بلعیدن را نتوانست طاقت بیاورد و لابد رفت که به عطار و بیتار و دعا و دخیل رو بیاورد. پردهی پنجره از دو طرف به کنار رفته و گره خورده است. فضای حیاط آفتابی است. چند دودکش از حاشیهی بام خانهها پیداست. تک و توکی هم خرت و پرت. از آشپزخانه صدای هاون میآید. لابد سیر و فلفل میکوبند و خورش بامیه میپزند یا قلیه ماهی، اما نه برای من. من آدمِ هر روزی نیستم. هیچ شباهتی به آن آدم ندارم. این آدمی که منم میشود با دو تا بیل یا پاروی برف پاک کن هیکلش را توی بشکهای از خاکروبه انداخت.لابد بوی تعفن اتاق را پر کرده. خودم حالیم نیست. هر وقت به عیادتی رفتهام معمولاً این طور بوده و بیمار عینِ خیالش نبوده که چه عیادت بویناکی دارد. در برابر او خودم را میدیدم که چه توش و توانی دارم و چقدر از نیروی زندگی سرشارم. زن میآید. وقتی مرا و لیوان شیر و سینی دست نخوردهی صبحانه را میبیند با تشرِ پرستاری کلافه از بیمار متمرد مینشانَدَم. لیوانی شیر و استکانی چای را به زور به خوردم میدهد. با هر خشونتی که به کار میبرد، نمیتواند نان و تخممرغ را توی حلقم بچپاند. بالش زیر سرم را تکیهگاه میکنم. لحاف را دور پهلوهایم جوری میچپانم که هوایی وارد فضای نَمسارِ لحاف و تشک نشود. - چه خوب شد که با خودت بکراوی آوردی! چه به موقع. لابد میخواهد بکراوی به خوردم بدهد. آدم بیمار باشد، پرستار دلسوز و سمجی هم داشته باشد. میگویم: - ولی لیموشیرین به درد سرما خوردگی و آنفلونزا میخوره، نه بکراوی. میدانستم که تلاش مذبوحانه ایست. گفتم شاید از این ستون به آن ستون ... - لیمو شیرین هم میخرم. بهانه نیار. بکراوی برای تب و بیماری دواست. تو بخور خوب بشو، لیموشیرین هم برات میخرم. کیلو بیست تومن باشه، کیلو سی تومن باشه. آدم وقتی مریض میشه باید خرج کنه. به ناچار بکراوی یی را پوست میگیرم. شروع میکنم به جدا کردن رشتههای دور قاچها. بعد قاچها را از هم جدا میکنم ومیچینم دور بشقاب. اینها همه بازی کردن با بکراویهاست تا زمان خوردن را به عقب بیندازم، اما چاره در بیچارگی است. به اختیار نخورم، پرستار خشن خانگی مجبورم میکند تند و تند بخورم و همهی تلخیهایش را بچشم. آن روز آفتاب به روشنیِ تمام میتابید که مسلولِ دمِ مرگ آمد کنار طارمیِ خانه نشست. چهار انار کوچک توی دامنش داشت. شروع کرد سرِ حوصله پوست گرفتن و خوردن. انارهایی که ما از تماشاگاهمان ترشیشان را احساس میکردیم. ما بچهها خبر داشتیم که مسلول از زن و بچهاش خواسته بود حالا که دارد میمیرد او را آزاد بگذارند تا پرهیز را بشکند و آرزو به دل از دنیا نرود. او انار میخورد و ما غصه ی نامرادیِ او. او انارهای ترش را به شیرینی و با میل میخورد تا بمیرد، من بکراویهای تلخ را با بیمیلی میخورم تا زنده بمانم. زمستان 67 1- باد داغ 2- گوشهای در آواز بیات ترک |

طبق روال معمول "نصیر بوشهر" در هنگام ورود استاندار جدید،
در سال 1907 میلادی به روایت روزانه