![]() |
||||
|
|
||||
|
دنیا چه قدر بی تو غریب است بررسی اشعار محمد بیابانیدنیا چه قدر بی تو غریب است بررسی اشعار محمد بیابانی
علیرضا عمرانی از «محمد بیابانی» سه مجموعه منتشر شده است و دفترهای منتشر نشدهی دیگری نیز از وی بر جای مانده است. مقدمهای که وی در ابتدای مجموعهی «زخم بلور بر زبانهی الماس» آورده به خواننده کمک میکند تا بیشتر به ذهن و زبان این شاعر و دیدگاهش نسبت به شعر و آن گاه جایگاه شعرهای وی دست یابد. آنچه که بیش و پیش از همهی ویژگیها پیش چشم میآید آن است که شعر بیابانی، شعری دیریاب، جدی، اندیشهمند و تصویرگراست و در کلیّت، مخاطبان خاص خود را میطلبد و خوانندگان کم حوصله را به راحتی کنار زده، ضمن عبور از سطح احساسیِ فرد در رفتار غیر اقناعی، مخاطبانِ جسور و پرحوصله را به گفتوگویی تفکرآمیز فرا میخواند. نیازی نمیبینم که خوانندگان را دوباره به آن مقدمهی گفته شده ارجاع بدهم تا ثابت کنم که «بیابانی» به حضور «وزن» در شعر پایبند است و این را عملاً هم نشان میدهد و خود نیز بر این عقیده است که: «وزن، قلب تپندهی شعر است»1 برخورد او با تصویر نیز آنگونه است که شعر از «روایت ساده و خطی» به سمتِ «نقشبندیهای تو در تو» حرکت میکند، به گونهای که گاه با فضای مبهم شعری روبهرو میشویم و این امر بیانگر وجود همان فضای ابهامآمیزی است که بر شعر بیابانی، سایه انداخته است. او خود اعتقاد دارد که: «دیگر زمان به دست دادن آشکارهها گذشته است»2 و البته به اعتقاد من این نکته، دلیل محکمی نیست تا ما با خلق تصاویر تو در تو، مسیر تمام تصاویر جزیی را به میدان مهآلود فکری خویش بکشانیم. شعرِ بیابانی، شعری ضد حرفی است. شعر او بسیار تصویری است. هر کدام از گزارههای شعریِ وی رقصِ تصاویری است که واقعیات را در بیرون خواننده، شکل نمیدهند، بلکه در درون هر خوانندهای، در هم آمیختگی و جلوهگری خاص خود را دارد و بسته به نوع ارتباط او با هستی، ضمن کنار زدن اندیشهی از قبل تعیین شده، ابهام لازم را میآفرینند. این ابهام در کلمه خلاصه نمیشود، بلکه در کلام او و در نهایت، فضای شعریِ اوست که گاه خطوط ارتباطی را قطع میسازد. باید گفت که برای برقراری ارتباط با شعرهای بیابانی، باید با دستور تاریخی، جلوههای متفاوت زبان در شعرِ شاعرانِ کلاسیک، برخوردهای غیر متعارف نویسندگان متونِ سنتی، اسطورههای آیینی و افسانههای بومی و باورهای قومی و ... آشنا بود و گرنه، خوانندهیِ راحتطلب، کتاب را تا نیمه نخوانده، رها کرده و به کناری مینهد. اینجاست که منظورم از «جدّی» بودن شعرِ بیابانی، بهتر روشن میشود. رفتار بیابانی با زبان، رفتاری سنتی است و این امر، چیزی از شایستگیهای شعریِ وی نمیکاهد. بیابانی با رویکردی که به اسطورههای قومی و ملی و بیان باورها دارد به ناچار به ساحتی از زبان گام میگذارد که تمام مؤلفههای یک بیان کلاسیک و سنتی را در خود دارد و شاید همین رویکرد به مفاهیم است که اینگونه ساخت ژرفمندی را طلبیده است: جادوگر: از غار تافته آیا / سر بر کشید / خرامان / آن اژدهای هزاران سر؟ حالوارهی رستم در نبرد با سهراب از مجموعهی «حماسه درخت گلبانو» ص22. تابوت سر نهاده به زانوی نسترن/زنگولهی ریا و/ خنده زخم شکفته سر/ آبی ست/ گفتهاند حرامیها/ پیراهن بنفش وسوسه بر حیرت پلنگ/ کان پنجههای تافته/ - ماران منقلب - / دریایی از حیات / به طوفان کشند و باز .... منشور کرکس و دیوار بیکفن از مجموعهی «زخم بلور بر زبانه الماس»ص 52 ذهن و زبان پیچیدهی «راوی» در این سه مجموعه، گاه در ساحت زبانی با رویکردی یکساننگر و رفتاری مشابه به خلق گزارههایی پرداخته که گاه با حذف فعل و در هیأتِ ترکیبهای وصفی و اضافی طولانی به هزار توییِ تصاویر روی میآورد: دستی پر از بریدهِی مهتاب، سی پارهی برهنگی دانوش، تشتی لبالب از خیال تو، باغی پر از برهنگی دانوش، پیش از نمای قافله در مهتاب، این آسمان پاره از نفس گنجشک، روی بخار در شفق خیس خیزران، تشتی لبالب تصویر، گامی پر از نگین گمشدهی دریا، با دامنی پر از پریدهی خاکستر، داغی دوباره تا نفس نرگس و ... اینگونه است که گاه در شعرهای بیابانی با فرمی تکراری مواجه میشویم و گاه این فرم بیانی، خوانش شعر را دشوار ساخته و خواننده را به دوباره خوانی و یا بازآفرینی در خوانش عبارات و گزارهها وا میدارد و خواننده با روحیهای غیر اقناعی یا به سمت سطرهای بعد میغلتد یا شعر را نیمه رها کرده، به سمت شعرهای بعدی میپیچد. نکتهی بالا در کنار نوع برخوردی که بیابانی با «استعاره»ها و «نماد»های شعری کرده سبب شده که زبان و تصاویر شعری وی بسیار فردی شده و تمام پیش زمینههای ذهنی خوانندگان را بر هم زده و آنها را با شکلی تازه و غیر متعارف روبهرو ساخته است. زبان، آنگاه که از واقعیات فراتر میرود و در مسیر «جانشینی» زبان به سمت «استعاره» حرکت میکند با واسطههایی اندک، خواننده را به مفهوم و مقصود نهایی میرسانند؛ اما آنگاه که خودِ «استعاره» به استعارههایی دیگر بدل میشود؛ دستیابی به واسطهها در پی رسیدن به مقصود نهایی، دشوار میگردد و این همان نکتهای است که شعرِ بیابانی را دیریاب ساخته است: زبان افعی سالوس/ چکاد چنبرهی بیلگام باران است / نخ نشاط مخدر، نرشتهام / همه عمر / که گفتهاند / تذروان مویه/ مایه داد/ سرشک شبپرهها نیست/ بر ردای تمشک ... «زخم بلور بر زبانهی الماس» ص 34 دائم بنفشِ خاطره / قداره میکشد / تا مرگ: برگی شود / قویی سپید / نه در مرام سیل میگنجد / نخل چکیدهی بینخِ سرشت/ دیدم: / که چشم تو را آب میربود / آن ثعلب کبود ... «دستی پر از بریدهی مهتاب» ص 55 نکتهی آخر آن که شعرِ بیابانی با بهرهگیری از عناصر ناب طبیعت، به فریاد بلند اجتماعی بدل شده است و اوج این فریاد را به اعتقاد من در «دستی پر از بریدهی مهتاب» میبینیم: دارد بخار میشود و دریا/ باز همچنان به جوی شفق جاریست/ دنیا چقدر بی تو غریب است / این بوریای موریانه خورده که هر بار / بر پیکری دریده میشود و باز .../ انسان درون جمجمه میپوسد / وقتی دروغ سخنگوست .... (ص 40) یا: ماه وطن ندیده/ از فراز فاصله/ یا کمتر / گور تو را / که زورق خردیست/ با هفت شاخه / قوس و قزح / میدهد عبور (ص27 ) یا: خاک: با عطر بیکرانهی زیتون / گاهی که بیپلنگ / درههای فلسطین / آرام میشوند/ در او قرار خاک و خاطر من افسوس ... (ص42). درد او، درد شخصی نیست. او از ورای دردهای قومی، رنجهای انسانِ جهان ما را فریاد میزند. برای او "شعر" آرامش خلوتها نیست، بلکه برهم زنندهی عادتهاست. عادتهایی که انسان امروز را در چنبرهی خویش گرفته و این شاعر است که با روایت راستین خویش، سعی در رهایی او دارد. شعرِ بیابانی، زادهی رنج است و روایتگر شکستها و ناکامیها و این همان رسالت و تعهّدی است که شاعر اجتماعی و مردمی، پرچمدار آن است و شعرِ «محمد بیابانی» بارِ سنگینِ این تعهّد را چه عاشقانه و باشکوه بر دوش میکشد. پینوشت: 1و2: از مقدمهی «زخم بلور بر زبانهی الماس» سرودهی «محمد بیابانی» |

طبق روال معمول "نصیر بوشهر" در هنگام ورود استاندار جدید،
در سال 1907 میلادی به روایت روزانه