![]() |
||||
|
|
||||
|
خاطرهی دیدارِ با صادق چوبکخاطرهی دیدارِ با صادق چوبک
منیرو روانیپور پسینِ تنگِ لوسآنجلس، تلفن زنگ میزند. خانم بوستانی است، میزبانم از سانفرانسیسکو: «صادق چوبک چهارشنبه تو را دعوت کرده ...» چیزی آشنا، مرموز و غریب، راه گلویم را میبندد، چشمانم میسوزد و خاطرات، باریکه راهی مییابند تا بر گونههایم سرازیر شوند: «میتوانی دست او را از جانب من ببوسی؟» برمیگردم. برادرم ایستاده است. در سکوت، سر تکان میدهم و توفان در میگیرد، خش و خاشاک را به هم میزند، دریا را گل آلود میکند، دریا توفانی میشود و دستی از عمق آبهای گل آلود، کودکی را برمیدارد و در کنارهی افق به من نشان میدهد... ضجهی پریان دریایی را میشنوم.... چرا، چرا دریا توفانی شد؟ سر میگذارم بر شانهی برادر و حرف میزنیم از کوچههای گلآلود و تنگ و باریک بوشهر. از آن زمان که به کتابفروشی شهر میرفتیم تا کتابهای " صادق چوبک" را شبی یک ریال کرایه کنیم و شب که میآمدیم زیر نور فانوس میخواندیم و انتری که لوطیاش مرده بود با چشمان مستأصل و غریبش تقلا میکرد که لوطیاش را از خواب بیدار کند. زندگی چه زود به خاطره تبدیل میشود. توی هواپیما زنی با چشمان زلال آبیاش نگاه میکند به پیراهنم که رنگارنگ است و به مینارِ سرم که نارنجی است: «کولی هستید؟»، «نه چندان! از جنوب ایران میآیم.» و میگویم از صادق چوبک و قصههایش و زادگاهم... از فرودگاه اوکلند تا برسیم به خانهی بوستانی - که همسرش بوشهری است - این نوار بخشو است که میخواند: فلک دیرم زملک خویش کردی... زری آرام گریه میکند و زیباتر میشود مهربانی و عشقی که در آن دیار است، در آن دیار که از آن دورم و اینک مینارِ سرم و خلخالِ پاهایم از آن با دیگران سخن میگوید ... فاصلهی دیدار من با صادق چوبک، طلوع و غروب خورشیدی است که باید به شتاب بگذرد و تا این لحظات هر چه سریعتر به خاطره تبدیل شود، به دیدار شهر میرویم. سرانجام به غروب چهارشنبه رسیدهایم. آقای بوستانی گفته است: کمتر کسی را میپذیرد ... بردن دوربین عکاسی و فیلمبرداری ممنوع است... به "مرتضی نگاهی" گفتهام دوربینتان را فراموش نکنید... زنگ میزنیم و در باز میشود... صادق چوبک است، مثل خورشید زادگاهم میدرخشد... خم میشوم تا دستش را ببوسم، بال مینارم را میگیرد: - چه میکنی دخترو؟ مینشینم در کنارش. میگوید: «سه روز است که همه جا را زیر و رو کردهام. به دنبال نوار فایز میگشتم، میخواستم برایت بگذارم... پیدایش نکردم.» و من آرام میخوانم: شبِ تاریک زِ ایران بار کردم... و او جواب میدهد: غلط کردم که پشت از یار کردم... و به یاد میآورم که دو سال پیش در تهران و در کنار همسرش قدسی تلفنی برایش فایز خواندهام... نگاه میکنم به چشمان درخشانش و باریکههای اشک را میبینم که سُر میخورد و در انبوه ریش سفیدش گم میشود و بغض میکنم، به بهانهای دور میشوم تا این صدا که هرگز رهایم نمیکند – در هر کجای جهان که باشم – خاموش شود و نمیشود. کسی، کسی همیشه در ذهن من فایز دشتستانی میخواند. « آه چه عکسی؟» برمیدارم و نگاه میکنم. عکس " فروغ" است در کنار "صادق چوبک" نشسته روی صندلی، کتابی روی پاهایش، انگار دارد ورق میزند، به دنبال مطلبی میگردد. بعد بار دوم، وقتی دوباره به دیدارش میروم، عکسهای دیگری از فروغ را میآورد، نشانم میدهد: «خبر مرگ فروغ ناگهانی بود، دوستی تلفن کرد و گفت: «فروغ مرده، خودت را به بیمارستان برسان، گفتم چه غلطی میکنی؟ گفت: همیشه پیش از آنکه فکر کنی اتفاق میافتد، و رفتم. دیدم، ملافهای رویش کشیده بودند، کسی نتوانسته بود کاری کند. خونریزی مغزی... در برابر مرگ کاری از کسی بر نمیآید...» حتماً از او پرسیدهام که تو به مرگ فکر میکنی. هرگز در نوجوانی، جوانی، به مرگ فکر کردهای و این بود که از فروغ میگفت و مرگ او و اینکه: «بسیار ... بسیار فکر میکنم، شبها که میروم برای خواب ... من به این دنیا عادت کردهام. جهان را دوست دارم. کجا بروم؟ کجا؟ میگویم: مرگ همزادِ من است از کودکی تا حالا که در کنار شما نشستهام، همیشه فکر کردهام به این بازیگری، به این نقشی که معلوم نیست چرا به من دادهاند.» دوباره بال مینارم را میگیرد و تکان میدهد: «تو جوانی، تو چرا؟» میگویم: «پشت این پنجره یک نامعلوم نگران من و توست...» دومین بار با دوستی از سان خوزه به دیدار او میروم. توی ایوان مینشینم، جایی که تا بالای تپه درخت است و گل. گلهایی که با دستان او در زمین کاشته شده. هوا سرد است و او، نگران من: «قدسی، منیرو سرما نخورد...» کُتی روی شانهام میاندازم، دوستان دیگری هم هستند که مجالی نمیدهند تا آنچه را که میخواهم از خورشید درخشان زادگاهم بپرسم. صحبت بر سرِ اسماعیل فصیح، گلشیری و شاملوست... تا وقتی میز شام حاضر میشود و روی میز انگار در بوشهر باشی. همه چیز هست: قلیه ماهی که خودِ صاق چوبک ساخته است و دال عدس و فلفل و خارک و ... مواظب است که بشقاب من خالی نماند ... دایم نگاه میکند و رو به دوستان که: «برایش قلیه بریزید ...» ... و سرانجام برنامههایم در برکلی، سان خوزه و سانفرانسیسکو به پایان میرسد و شب است و من در خانهی خانم بوستانی تلفن میزنم تا با صادق چوبک خداحافظی کنم، خودش گوشی را برمیدارد: «ای دخترو، کجا رفتی تو، قرار بود دوباره بیایی...». از برنامههایی که داشتهام میگویم و اینکه فردا راهیام... یعنی خداحافظی آن هم با تلفن، میگوید: «قبول نیست فردا برایت تاکسی میفرستم بیا ... صبح زود بیا ... تا چند ساعتی با هم حرف بزنیم...» و فردا صبح دوستی مرا به خانهی او میرساند... از مهپاره میگوید. از کارهایی که این همه سال در غربت کرده است و ناشرینی که او را آزار دادهاند: «کسانی بودند که از روی دست من نوشتند و بعدها فقط از بورخس نام بردند...»، «کتاب دیر میرسد ... خیلی دیر و گران است ... اینجا گران چاپ میکنند. خیلی از کتابهایم که دستنویس بود گم شد ... گفته بودم از ایران پست کنند ... و نرسید ... کتابهای خطی قدیمی ... هیچ کس مسئولیتش را قبول نکرد .... هیچ کس، هیچ مسئولیتی را قبول نمیکند، مثل " امیر نادری" که قصهی مرا خراب کرد ... نفهمیده بود که چه میگویم ...» و میگوید: «هر کس آمده از جلسات تو تعریف کرده ... همینطور بمان، خودت باش و تا میتوانی کتاب بخوان، میدانی صادق هدایت چه قدر میخواند، چه قدر میدانست... یک قصه را صد بار بنویس.» با لبخندی محو کتاب " سیریا، سیریا" را که برایش بردهام ورق میزند: «مثلاً روی این قصه چه قدر کار کردهای؟» مقصودش خود قصهی " سیریا سیریاست". میگویم: «شاید بیش از دوازده بار». سر تکان میدهد: «آفرین. رحم نکن، به خودت رحم نکن...» زمان چه زود میگذرد، به سرعت باد و برق، قدسی سفره میچیند و باز بوی ماهی و باز آنچه نشان از زادگاهم دارد، از جنوب با هم بوشهری حرف میزنیم، لهجهمان آنقدر غلیظ است که قدسی میخندد و میگوید: «صادق، کمتر تو را این قدر خوشحال دیدهام، با هم ولایتیات نشستهای و گل از گل هردوتان شکفته ...» و صادق چوبک میخندد، محکم به شانههایم میزند: «دخترو کار کن، کار ... هیچ چیز به جز کار، ماندگار نیست...» ثانیهها از روی زمان میجهند و من نگاه میکنم به او که همچون خورشیدی برمیخیزد تا مرا بدرقه کند. با من تا بیرون خانه میآید و در کنار سه شاخهی گل سرخ میایستد و صدای بغضآلودش را میشنوم: «دلم میخواهد ایرانی بمانم، ایرانی گریه کنم و ایرانی بمیرم...». |

طبق روال معمول "نصیر بوشهر" در هنگام ورود استاندار جدید،
در سال 1907 میلادی به روایت روزانه