Nasir Boushehr Logo
 
جستجو:
 
سخن مدیر مسئول
سخنی با هیجدهمین استاندار بوشهر
طبق روال معمول "نصیر بوشهر" در هنگام ورود استاندار جدید،
ضمن خیر مقدم و تبریک مسئولیت جدید مطالبی را با ایشان در میان گذاشته و انتظار دارد
که بدون در نظر گرفتن مسائل سیاسی و صرفاً برای رشد، توسعه و پیشرفت استان مد نظر قرار گیرد.

1ـ موقعیت استراتژیک مهم و با اهمیت استان بوشهر بارها و بارها تکرار شده و خسته از این تکرار ملال آور، ناگریز برای اطلاع استاندار جدید
[ 30/4/1387 ] [ ادامه ]

اوضاع و احوال بوشهر
اوضاع و احوال سیاسی ـ اقتصادی بوشهر
در سال 1907 میلادی به روایت روزانه
”بالیوز“ انگلیس در بوشهر
قسمت صد و هفتاد و پنجم
4ـ در روز یازدهم یک ایستگاه قرنطینه در مشیله تأسیس گردیده تا هر کسی را که بخواهد در کرانه‌های دورافتاده پیاده شود و آنگاه بکوشد از راه خشکی وارد بندر گردد به دام اندازد.
تا روز نوزدهم، شانزده مورد ابتلا به طاعون همراه با سه مورد مرگ و میر در جزیره‌ی قرنطینه رخ داده است. در روز هیجدهم از دولت ایران دستوراتی دریافت گردیده
[ 19/8/1387 ] [ ادامه ]

آلبوم عکس


ليگ فوتبال استان بوشهر -بازي سايپا برازجان وگاز جم


 

عمو صالح

عمو صالح
عبدالحسین شریفیان
هر پسین‌گاه پیرمردی بینوا، خمیده قد، سیه چرده، با ریش سفید و دشداشه‌یی سفید رنگ ولی ژنده و وصله پینه خورده و چرکین و مقداری چلواری چرکین که به دور سر پیچانده بود، با عبای شتریِ رنگ و رو رفته و نخ ‌نما شده بر دوش، عصا زنان و لنگان از کوچه‌ی مسجد کوچک سر در می‌آورد و وارد میدان بزرگی می‌شد که به میدان قبرستان مشهور بود. پیرمرد بیش از ورود به میدان، لَختی درنگ می‌کرد، عبای پاره پوره و وصله خورده‌اش را محکم به دور بدن نحیف می‌پیچاند، سر به آسمان برمی‌داشت، گویی دعایی زمزمه می‌کرد و بعد گام در راه می‌گذاشت و لنگان پا به درون میدان می‌گذاشت.
این پیرمرد را همه "عمو صالح" می‌خواندند. هر روز، همین هنگام، از سوی دریا و باراندازها می‌آمد و از میدان و بعد کوچه‌ی پتان‌ها، کوچه‌ی پشت منزل ایرانی، می‌گذشت و به مسجد غریب روبه روی منزل‌آیت الله علم بلادی (علم‌الهدا) می‌رفت و شبی را در قلندر خانه‌ی آن سپری می‌کرد. پیرمرد بینوای بلا و مصیبت دیده حق داشت پیش از ورود به میدان قبرستان اندکی درنگ کند، زیرا ما بچه‌های قد و نیم قد عین دیوان افسانه‌یی که راه بر مسافران می‌بستند در کمین بودیم این آدم ستم دیده وارد میدان شود، بازی را رها کنیم و عین توفان دریایی به جان این بینوا بیفتیم،‌ دوره‌اش کنیم و شپک زنان، یزله گونه، بخوانیم:
عمو صالح، عمو صالح، گ .... و گ... ر ت تو پیاله!
پیر بدبخت و فلک‌زده می‌غرید، هوار می‌کشید، چوب‌دستی‌اش را تکان می‌داد و آن را حواله‌ی ننه بابای همه می‌کرد و از فحش‌های چارواداری هر چه در چنته داشت نثار بچه‌ها می‌کرد. اما با تمام این تفاصیل هیچ گاه از رفتن باز نمی‌ایستاد، فحش می‌داد، ناسزا و بد و بیراه می‌گفت، عصا تکان می‌داد، و عین کشتی توفان زده تلوتلو خوران پیش می‌رفت تا وارد کوچه پتان‌ها می‌شد و از هفت خوان می‌رهید و راهی مسجد غریب می‌شد. این ماجرا هر روز، پسین هنگام و دم غروب تکرار می‌شد و ما هرروز این پیر ستم کشیده‌ی روزگار را در دستگاه شکنجه‌ی روحی‌مان‌ لت و پار می‌کردیم. مأموران شکنجه‌ی بی‌مزدی بودیم که هیچ چیز خسته‌مان نمی‌کرد. اما گمان نبرید که در این شکنجه دادن‌ها تنها بودیم. نه، بزرگ‌ترهایمان هم در طول روز، کنار دریا و باراندازها، نقشی بر عهده داشتند. جاشوها، ناخداها، باربرها و خرکچی‌های لب دریا و ماهی‌گیرها هم نادانسته این آیینه‌ی تمام قدِ آینده‌ی خودشان را دست می‌انداختند، مسخره می‌کردند، درست عین بچه‌ی زشت‌رویی که جلو آیینه برای صورت زشت خود شکلک در بیاورد. این شکنجه‌گرانِ بی‌خبر هر گاه فرصت می‌یافتند با آزار این پیر بینوا خستگی کارِ برده وارشان را از تن به در می‌کردند و در برابر فحش‌ها و عکس‌العمل‌های او از ته دل می‌خندیدند.
وقتی که عمو صالح از چنگ این شکنجه می‌رهید و از دست میر غصبانِ ریز و درشت خود نجات می‌یافت به خلوت‌گاه‌اش در مسجد می‌شد، چراغ موشی‌اش را روشن می‌کرد، وضو می‌ساخت، به نماز می‌ایستاد. بعد از نماز، نان‌هایی را که در طول روز گرد آورده بود با آب خیس می‌کرد و همه را با مقداری خرما نشخوارکنان می‌خورد. او دیری به نور لرزان و درازِ چراغ موشی زل می‌زد، انگار زندگی تباه‌شده‌اش را از اول تا به امروز پشت آن شعله‌‌ی لرزان می‌دید که مثل فیلم از برابردیدگانش می‌گذشت ...
…کودکی پنج یا شش ساله بود که پدر و مادرش همراه قافله از شیراز به بوشهر آمدند. چه خوب به یاد دارد که پنج روز تمام روی قاطر جلو مادرش نشسته بود و می‌لقید، چرت می‌زد و راهی مقصدی بود که نمی‌دانست کجاست. پنج روز از کوه و کتل گذشت تا روزی که به دشت پهناور برازجان رسید و بعد به بندر بوشهر. دو روز از ورودشان به بوشهر گذشته بود که پدرش به توصیه‌ی یکی از خویشاوندان دلال‌شان در یکی از کاروان‌سراهای بزرگ، نزدیک باراندازهای نرسیده به گمرک به کار دالان‌داری یا سرایداری مشغول شد. هر سه نفر در یکی از اتاق‌های کوچک و نیم تاریک و پستو گونه‌ی کاروان‌سرا، خانه گرفتند. آن روزی که ملکی به پا و کلاه نمدی بر سر به کنار دریا آمد، از دیدن این همه آب، کشتی، قایق و لنج شگفت‌زده شد. او تا ظهر روی سکوی یکی از انبارها نشست و به دریا زل زد تا سر ظهر پدرش آمد و او را به خانه باز گرداند. هنوز به یاد دارد که بچه‌های سروپاپتی و شورت به پای جاشو و ماهی‌گیر به ملکی نوک دراز و کلاه نمدی بلندش کلی خندیدند و به خاطر گویش شیرازی‌اش سر به سرش گذاشتند. به همین خاطر روز دیگر با سروپای برهنه به کنار دریا رفت و به اعتراض مادر اهمیت نداد. دیری نگذشت که با بچه‌ بوشهری‌های سروپاپتی، به قول معروف قاطی شد.
چند ماهی از آمدن‌شان به بندر و زندگی در آن بیغوله‌ی نمور گذشته بود که مادرش در پی دو سه هفته تب و لرز از دار دنیا رفت و او را تنها گذاشت. کودکِ بی‌مادر با استفاده از سرگرمِ کار بودنِ پدر راهی کوچه‌ها شد وبی قید و بند و بی‌خیال و رها به خیل بچه‌های کوچه گردِ محل پیوست، کنار دریا و انبارهای کالا و باراندازها ولو شد و در دستبرد زدن به کیسه‌های برنج، گردو، کشمش و خشکبار صادراتی روی باراندازها یا جلو انبارها شرکت کرد. دیری نگذشت که بچه‌های بندر او را به سرکردگی خودشان پذیرفتند. بچه‌ی پر دل و جرأت و گستاخی بود.
ده ساله یا کمی بیشتر بود که اقبال گوشه چشمی دوستانه به او نشان داد. تاجر هندیِ سیه چهره‌یی که در آن کاروان سرا، حجره داشت از چابکی، چالاکی و حتی شیطنت‌اش خوشش آمد و حاضر شد هزینه‌ی تحصیلی‌اش را بدهد و او را به تنها مدرسه‌ی بندر بفرستد. پدرش برای سپاس از این لطف و محبت ویژه‌ی این هندی انسان‌ دوست، از او اجازه خواست که صالح هفته‌یی دوبار حجره‌‌اش را آب و جارو بکشد و نامه‌هایش را هم به پست برساند.
صالح، کوچه را رها کرد و شادمانه پا به مدرسه گذاشت و سه سال تمام، با وجود شیطنت و بازیگوشی، درس خواند، نکته‌ها آموخت و پیوسته پیش رفت. چون از همکلاسی‌های دیگرش بزرگ‌تر بود، هم در مدرسه و هم در خارج از آن سرکرده‌‌ی شاگردانی بود که یا سر به سرِ آموزگاران می‌گذاشتند و یا در خارج از مدرسه به شیطنت‌های ویژه‌یی می‌پرداختند. صالح مخصوصاً سر به سر آموزگار ادبیات فارسی می‌گذاشت که پیرمردی دانشمند اهل دشتی بود و گویش او را پیوسته به سخره می‌گرفت.
در کلاس سوم دبستان بود که در کلاس درس زبان انگلیسی با آموزگارِ زبان دست به یقه شد، کراوات او را کشید و به او ناسزا گفت. به این سبب او را از مدرسه‌ی مبارکه بیرون کردند. هندیِ مهربان او را به استخدام رسمی خود درآورد و شغل نامه‌رسانی، و کمی بعد تحویل‌داری را به او سپرد و یک دوچرخه هم در اختیارش گذاشت. صالح به این وسیله با امور اداری، دفتری، خواندن بارنامه‌های انگلیسی و حتی اندکی هم با امور ترخیص کاملاً آشنا شد. یک سال و اندی بعد، به توصیه‌‌ی همین هندی، بارنویس روی اسکله‌ها شد و زبان انگلیسی را در حد نیاز آموخت. صالح سه سال و اندی در تجارت خانه‌ی هندی خدمت کرد و به خاطر آشنایی با شماری بارنویس و میرزاهای تجارتخانه‌ها از ولگردی با بچه‌های پاپتی دست برداشت و ظاهراً از آن شروشور پیشین افتاد. اما سرنوشت بازی دیگری برایش ساز کرد و به قول معروف کار دستش داد. روزی با حسابدار مرد هندی بر سر صورتحساب هزینه‌های پستی و گمرکی بگو مگو کرد و وقتی که حسابدار او را به ناروا به حساب سازی متهم ساخت، با مشت و لگد به جان او افتاد. مرد هندی که می‌دانست حسابدار او را بی‌پایه و ناروا متهم ساخته است، ناگزیر شد عذرش را بخواهد. صالح پس از آن چند روزی حوالی گمرک پرسه زد، بیکار گشت و بیهوده دنبال کار. پدر صالح، باز هم به همان مرد نیک‌اندیش هندی متوسل شد که او دستش را به قول معروف در یک شرکت کشتیرانی خارجی بند کرد. صالحِ بار شمار در کشتی شده بود و گاهگاه تا دو هفته در دریا بود و در سرما و گرما و باد و باران بارشماری می‌کرد. البته در آن‌جا با بارشماران دیگری آشنا شد که چند پیراهن بیشتر پاره کرده بودند و صفا و محبت خاصی داشتند، و لوطی‌گری خاصی نیز. آن‌ها علاقه‌‌ی خاصی به صالح پیدا کردند و او را در جمع باصفای خودشان پذیرفتند. صالح در جمع آنان واقعاً از شروشورِ لات مآبانه‌اش افتاده بود. او پنج یا شش سال در کشتی‌های اقیانوس پیمای اروپایی بارشماری کرد و جوری صاحب مال و منال شد که پدرش درصدد برآمد برود و از دختر ناخدایی که همسایه‌‌شان بود خواستگاری کند. صالح داشت به مقام سوپر وایزریِ بارشماران می‌رسید. روزی که میرزا علی سوپر وایزر به مرخصی رفته بود، صالح را به جایش به کشتی فرستادند. نخستین روزی که به جای میرزا علی در کشتی انگلیسی سرگرم کار بود، هنگام بازرسی از انبارها یا خن‌های کشتی، دریانورد غول پیکر انگلیسی را دید که یک مزدور بندری را تا سر حد مرگ کتک می‌زد. صالح مثل شیر از جای پرید و به سوی مرد انگلیسی رفت و با مشت جوری بر سرش زد که نقشِ کفِ خَن شد. صالح به این اکتفا نکرد، ملوان انگلیسی از حال رفته را بلند کرد و با مشت توی دهانش کوبید که خون از آن بیرون زد. بچه‌ها جمع شدند و صالح را از خَن بالا آوردند.
دو روز بعد که صالح از کشتی پیاده شد، در گمرک او را به جرم شرارت و بد مستی در حال انجام وظیفه گرفتند و به خاطر طرح شکایت شرکت کشتیرانی به زندان بردند. صالح دو سال در زندان ماند، شکنجه دید، کتک و شلاق خورد و بیگاری کرد.
وقتی صالح از زندان بیرون آمد دیری بیکار گشت. چند روزی هم جلو دروازه‌ی بزرگ گمرک روی چهار پایه نشست و برای ناخداها فرم گمرکی پر کرد و عریضه نوشت. صالح یک سال را به این صورت سپری کرد. او شکسته شده بود، کمی هم می‌لنگید. او دیگر با هیچ تنابنده‌یی قاطی نمی‌شد. حتی در روضه‌خوانی‌های محلِ خودش و در سینه‌زنی‌ها شرکت نمی‌کرد.
سرانجام روزی دیگر فرشته‌ی اقبال به سراغش آمد و باز گوشه چشمی به او نشان داد. یکی از بازرگانان خیر اندیش بندر که او را روبه‌روی دروازه‌ی گمرک دیده بود، چون پنداشت که متنبه شده است با او گپ زد و به او قول داد که اگر قول بدهد گردن‌کشی و یاغی‌گری نکند کاری برایش بیابد. چند روز بعد صالح، توصیه نامه‌ی آن بازرگان خیراندیش در دست در اداره‌ی بهداری بندر به سِمَت جاشوی معمولی در قایق موتوری اداره‌ی قرنطینه استخدام شد. بک ماه بعد به خاطر سوادی که داشت به "کمک سکانی" قایق ارتقا یافت. ناخدا سِگِر از ادب و و سوادش خوشش آمد و هرگاه که به دریا می‌رفتند و یا به کشتی‌‌های اقیانوس پیما و مسافری برای امور قرنطینه سرکشی می‌کردند، ناخدا او را همیشه پشت سکان قرار می‌داد و گوشه به گوشه‌ی خور سلطانی و خورهای پیرامون بندر را با ژرفای آب‌شان به او آموخت.
دو سال از کار در قایق گذشت. روزی توفانی، در نیمه‌ی فصل زمستان، از بازرسی یک کشتی مسافربری هندی به بندر باز می‌گشتند. باد با شدت می‌وزید و شلاق بر سر امواج می‌کوبید و امواج دیوانه شده‌ی دریا را، مثل گاو چرانی که گاوان‌اش را سر غروب با شلاق‌ به سوی طویله براند، کف بر سر آورده، غلتان و پیچان به سوی بندر می‌راند. قایق موتوری کوچک اداره‌ی قرنطینه عین یک توپِ بازی روی سر امواج این دست و آن دست می‌شد و افتان و خیزان و مست و منگ و تلوتلوخوران به سوی بندر می‌رفت. قایق گهگاه مثل مرغ دریایی سر را توی آب فرو می‌برد و بعد که دماغه را بالا می‌آورد، آبِ روی عرشه را سیلاب گونه از راه پاشنه به دریا راهی می‌ساخت و هر چه بر سر راه بود با خود می‌روبید و می‌برد و به دریا می‌ریخت. مسافران و مأموران اداره‌ی قرنطینه و حتی خدمه‌ی قایق هم یا در موتور خانه یا در اتاقک فرماندهی ایستاده بودند و وحشت‌زده به چیزی چنگ انداخته بودند. محمد حسین خان، نماینده‌ی شرکت کشتیرانی هندی که به سر گیجه و استفراغ دچار شده بود از جای برخاست، درِ کابین فرماندهی ناخدا را باز کرد تا نفس تازه کند. درست در همین هنگام قایق، دماغه را پایین داد که در نتیجه آب روی پاشنه سیلاب‌وار به سوی دماغه یورش برد و محمدحسین خان از توان افتاده را با خود به دریا برد و به دست امواج دیوانه‌ی دریا سپرد. همهمه از هر سو برخاست و همه فریاد زدند ناخدا قایق را برگرداند و محمد حسین خان را نجات بدهد. ناخدا با همه‌ی تجربه‌یی که داشت تحت تأثیر قرار گرفت و سکان را چند دور چرخاند، به طوری که قایق مثل شتر مست سر برگرداند. ناخدا دست دیگرش را توی حلقه‌ی سکان جای داد تا باز هم آن را بچرخاند که صالح که تا آن هنگام مثل ستون کنار ناخدا ایستاده بود دستش را روی دست ناخدا قرار داد و نگذاشت سکان را بچرخاند، و با صدای بلند گفت: «ناخدا، چه کار داری می‌کنی؟ مگه نمیدونی اگه لنج برگرده، موج‌هایی که از پهلو می‌یان اون‌و دمر می‌کنه و همه نفله می‌شیم؟ ناخدا، ما پونزده نفریم، او یه نفره، و موج‌ها هم اون و بلعیده‌ان، کارش تمومه، برگرد».
صالح درست می‌گفت، حق با او بود، چون که به مجردی که قایق موازی موج‌ها قرار می‌گرفت، موج‌های کوه پیکر آن را واژگون می‌کردند. اما ناخدا فریاد زنان گفت: «خودم می‌دونم، اما جواب شرکت و ننه با‌باش و چه بدم؟ سعی می‌کنم نذارم جهاز دمر بشه.»
قایق سر برگردانده بود و از این پهلو به آن پهلو می‌شد. صالح که از این پهلو به پهلو شدن قایق وحشت کرده بود، دستش را بالا آورد و محکم بر سینه‌ی ناخدا کوبید که ناخدا از شدت درد، سکان را رها کرد. صالح، سکان را گرفت، سرکشتی را به سوی بندر بازگرداند و بی‌توجه به التماس دیگران راهی بندر شد. صالح مرتب می‌گفت: «پیرمرد احمق می‌خواس پونزده نفررو فدای یه نفر بکنه!»
صالح این بار هم راهی زندان شد، ولی این بار به جرم سنگین ضرب و شتم ناخدا و جلوگیری از نجاتِ غریقی که از اعیان‌زادگان بندر بود. صالح چهار سال در زندان ماند و روزی که از زندان بیرون آمد، کاملاً خمیده شده بود و علیل و درمانده و بیمار، و کمی بیش از پیش می‌لنگید. روز آزادی از زندان با یک گرز کج و معوج درخت بابل از در بیرون آمد. اینک هم پدر را از دست داده بود، هم بی‌‌خانه و کاشانه بود....

دو روز گذشته بود. کسی عمو صالح را کنار دریا ندیده بود. دوشب بود که خانه‌های پیرامون مسجد غریب، نور چراغ موشی‌اش را از لای ترک درِ قلندر خانه ندیده بودند. صبح روز سوم او را در قلندرخانه‌ی مسجد، مرده یافتند.
جاشوها، ناخداها، کارگرها، یعنی همه‌ی آن‌هایی که عضو باندِ شکنجه‌اش بودند، به پاس آن سرگرمی‌‌ها و به تلافی شکنجه‌هایی که به او داده بودند، گرد آمدند و جسدش را با حرمت و با سلام و صلوات خاصی، لااله الا الله گویان از درِ مسجد بیرون آوردند و به خانه‌ی آخرتش رساندند تا در آن‌جا، رها از زندگیِ نکبت‌بارِ این دنیای خاکی تا ابد آرام بیارامد.
تهران – 1384