![]() |
||||
|
|
||||
|
شعراز منظومهی بانو و مشقهای شبانه شبهای بامدادی
دراز میکشم کنار کتابهایم / یک سطر در میان گم میشوم در رگبرگهایی ـ که فهمیدن را برایم ورق میزنند. کفشهایم را بیرون میآورم در اتاقم آن قدر آسمان میچرخد که آبی شدهام حالا دیگر / هیچ فرقی ندارد دریچههای بسته یا باز وقتی خودت را یافته باشی بدون روزنه هم جهان را تماشا میکنی / بانو من از جادههایی برگشتهام که تمام راههایش به هیچ ختم میشد خیابانهایی که / چراغهایش مرگ عبور را چشمک میزدند و از کوچههایی که / هر چه میرفتی بنبست زخمهای دیروز بود! کفشهایم را بیرون میآورم باز میگردم / به اتاق در همین حوالی هم چراغ و آینه پیدا میشود اگر بانو مهربان باشد از چشمهایش / ستاره میریزد گیسوانش خرمن/ خرمن آفتاب میبافد و دستانش/ بوی بامداد میدهد با شانههایی تلخ از سفرهایی سخت بر میگردم شیرین حال طعم فصلها را / چشیدهام سالها در لایههای هزار سنگ/ پیچیدهام غرق شدهام/ در نبض خاک تا دریا را فهمیدهام! تمام رنگها را ـ پیش از تماشا/ میشناسم! من، سرخ را از دهان ماهی سیاه کوچولو/ گرفتهام با گریههای " ارس" به آبی رسیده! سبز را / از گیسوی سرو سفید را / از کاکل سیاووش / چیدهام تا / به این جا رسیدهام/ بانو دستهای مرا که بگیری تا صبح برایت ـ خاکستری میرقصم کنارت ـ ققنوس میخوانم به شکل خود با این کــه به آسمــان نپرداختـهام در پنجــهی نـور ســایه انداختـهام هرگز نشوی جدا زمن، ایهمه من زیرا که بهشکلخود تو را ساختهام |

طبق روال معمول "نصیر بوشهر" در هنگام ورود استاندار جدید،
ـ ظرف چند روز گذشته تعدادی از بوشهریها که از اقدامات همقطارانشان در تهران و یزد و سایر جاها با اطلاع شده دست به کار شدهاند تا یک نیروی داوطلب را تشکیل دهند.