Nasir Boushehr Logo
 
جستجو:
 
سخن مدیر مسئول
سخنی با هیجدهمین استاندار بوشهر
طبق روال معمول "نصیر بوشهر" در هنگام ورود استاندار جدید،
ضمن خیر مقدم و تبریک مسئولیت جدید مطالبی را با ایشان در میان گذاشته و انتظار دارد
که بدون در نظر گرفتن مسائل سیاسی و صرفاً برای رشد، توسعه و پیشرفت استان مد نظر قرار گیرد.

1ـ موقعیت استراتژیک مهم و با اهمیت استان بوشهر بارها و بارها تکرار شده و خسته از این تکرار ملال آور، ناگریز برای اطلاع استاندار جدید
[ 30/4/1387 ] [ ادامه ]

اوضاع و احوال بوشهر
اوضاع و احوال سیاسی ـ اقتصادی بوشهر
در سال 1907 میلادی به روایت روزانه
”بالیوز“ انگلیس در بوشهر
قسمت صد و هفتاد و پنجم
4ـ در روز یازدهم یک ایستگاه قرنطینه در مشیله تأسیس گردیده تا هر کسی را که بخواهد در کرانه‌های دورافتاده پیاده شود و آنگاه بکوشد از راه خشکی وارد بندر گردد به دام اندازد.
تا روز نوزدهم، شانزده مورد ابتلا به طاعون همراه با سه مورد مرگ و میر در جزیره‌ی قرنطینه رخ داده است. در روز هیجدهم از دولت ایران دستوراتی دریافت گردیده
[ 19/8/1387 ] [ ادامه ]

آلبوم عکس


ليگ فوتبال استان بوشهر -بازي سايپا برازجان وگاز جم


 

سال دقیانوس با یک آدمِ دولت

سال دقیانوس با یک آدمِ دولت
 عبدالکریم نیسنی
سال دقیانوس، اصلاً ارتباطی با اصحاب کهف ندارد، همین سال‌های ماضی‌ست، شاید هم در پس سال فعلی باشد که مسئولین به دنبال "یکی بود یکی نبود"ها هستند که آدم هم شهر آبادکن باشد هم کار چاق‌کن و روزهای ملاقات عمومی هم در دسترس باشد و گشایش کار نمایند و مردم را سر کار بگذارند.
به هر حال در آن سال دقیانوس که نه از همایش خبری بود و نه از جشنواره و کنفرانس؛ مدیری بود میان‌سال و شیک‌پوش که آدم‌ها را روی سواد و حساب و کتاب می‌سنجید و با زبان میزان معلومات آن‌ها سخن می‌گفت و با بی‌سوادها با ایماء و اشاره لب خوانی می‌نمود؛ تازه کف دستی هم پشت گوشش می‌گذاشت که یعنی: ساکت! می‌دانم چه می‌گویید.
روزی این مدیر که هم بخشدار و هم سرپرست شهرداری بود، در آغاز یک صبح کاری بعد از حضور و غیاب، تعداد اندک کارکنان اداره را فراخواند تا به ترتیب سواد از دیپلم تا کلاس اول اکابر که خواندن و نوشتن را می‌دانست! جلو اداره به صف ایستاده و پس از دیدنِ سان و چاق سلامتی اداری ‌گفت: همان‌طور که اطلاع دارید قرار است اعلیحضرت همایونی در بازدیدی که از بوشهر خواهند داشت با هلی‌کوپتر از این‌جا رد شوند؛ ضمناً ایشان کاملاً مرا می‌شناسند و می‌دانند که در این بندر هستم، لذا تا ساعتی دیگر سعی کنید محیط اداری را شسته و رفته تحویل دهید. حتی پشت بام گلی اداره را نیز مثل کف دست جارو زنید زیرا در شهرهای شمالی که فرماندار بودم اعلیحضرت به شهر محل خدمت من آمد و تا مرا دید، گفت: آیا تو همان پسر سامان خان هستی که خیلی پدر سوخته بود؟ گفتم آری قربان! از آن به بعد از این درایت و آشنایی دیرینه‌ی شاه با خودم و پدرم احساس خوشبختی نمودم!
در همین گفت‌وگو و سان دیدن؛ زن آن جناب وارد اداره شد. ایشان دستور آزاد باش داد و کارکنان از صفوف جدا شدند.
زن که موقع دیدار از اداره همیشه یک خط‌کش چهل سانتی فلزی که ابزار کار خیاطی‌اش بود را در دست داشت، محکم به پشت جناب سرپرست شهرداری زد که خاک از کت او بلند شد؛ گفت: عجب، هنوز از لباس‌ات خاک بلند می‌شود اما بگو ببینم تو از کجا فهمیدی که من قصد آمدن به اداره را دارم که این همه به نظافت پرداختی و کارکنان را به صف کشیدی؟ یکی از کارکنان قصد داشت قضیه‌ را لو دهد؛ گفت: هلی هلی کوپ ترتر! در این‌جا بخشدار کف دستش را پشت گوشش برد یعنی "ساکت" و خودش ادامه داد که: ایشان لکنت زبان دارد. می‌خواهد بگوید خیلی خیلی خوب‌تر شد!
زن بخشدار نگاهی به چهره‌ی کارکنان و نیم نگاهی به شوهرش انداخت و گفت: واقعاً که همان پسر سامان خان پدر سوخته‌ای هستی که شاه به تو گفت!!
با ادای‌ این ‌جمله توسط زن، حاضرین خنده‌ را بر سکوت ترجیح دادند و هر کدام به سویی پراکنده شدند.
بخشدار ـ این مدیر با درایت ـ رو به قبله شد و گفت: الهی شکر که اگر آن نیامد، این آمد!
حال در این سال بعد از دقیانوسی دانستیم زمان حکومت فمینیستی هم مثل آن موقع هست و شاعر بزرگ گناوه‌ای شعر "زن ذلیل" را برای چه کسانی سروده‌اند. پس باید نتیجه گرفت یک مدیر آن چنان باید باشد که وقتی دستی به دوش او می‌زنیم و احسنت و آفرین می‌گوییم از لباس او خاک به هوابلند شود تا معلوم شود هم شهر آبادکن هست هم کارچاق کن...!