Nasir Boushehr Logo
 
جستجو:
 
سخن مدیر مسئول
سخنی با هیجدهمین استاندار بوشهر
طبق روال معمول "نصیر بوشهر" در هنگام ورود استاندار جدید،
ضمن خیر مقدم و تبریک مسئولیت جدید مطالبی را با ایشان در میان گذاشته و انتظار دارد
که بدون در نظر گرفتن مسائل سیاسی و صرفاً برای رشد، توسعه و پیشرفت استان مد نظر قرار گیرد.

1ـ موقعیت استراتژیک مهم و با اهمیت استان بوشهر بارها و بارها تکرار شده و خسته از این تکرار ملال آور، ناگریز برای اطلاع استاندار جدید
[ 30/4/1387 ] [ ادامه ]

اوضاع و احوال بوشهر
اوضاع و احوال سیاسی ـ اقتصادی بوشهر
در سال 1907 میلادی به روایت روزانه
”بالیوز“ انگلیس در بوشهر
قسمت صد و هفتاد و پنجم
4ـ در روز یازدهم یک ایستگاه قرنطینه در مشیله تأسیس گردیده تا هر کسی را که بخواهد در کرانه‌های دورافتاده پیاده شود و آنگاه بکوشد از راه خشکی وارد بندر گردد به دام اندازد.
تا روز نوزدهم، شانزده مورد ابتلا به طاعون همراه با سه مورد مرگ و میر در جزیره‌ی قرنطینه رخ داده است. در روز هیجدهم از دولت ایران دستوراتی دریافت گردیده
[ 19/8/1387 ] [ ادامه ]

آلبوم عکس


ليگ فوتبال استان بوشهر -بازي سايپا برازجان وگاز جم


 

ویژه سالکوچ زنده‌یاد تیمو ر ترنج

ویژه‌ی نکوداشتِ حیاتِ شاعریِ زنده‌یاد تیمور ترنج
درود 1333
بدرود 1383

هر تیموری، ترنج نیست
وقتی می‌گویند: «شعر، یعنی شیوه‌ی بیان»‏، هدف فرو گذاشتنِ گستره‌های مصداقی نیست و به طرد معنا منتهی نمی‌شود. بی‌گمان جمله‌ی مورد اشاره، معطوف به همه‌ی «بازی»‌هایی است که یک متن را از خنثی بودن نجات می‌دهد. بنابراین تکیه زدن بر جای بزرگان و به کار گرفتن فرضاً قالبِ رباعی یا وزن‌های به اصطلاح اخوانی یا غیر اخوانی تا معناهای معین یا حتا متغیر را دوره کند، تو را در ردیف شاعران حاشیه‌ا‌ی معاصر نیز قرار نمی‌دهد! به هر صورت تأکید من بر زبانیتِ زبان و بازی‌های زبانی ـ فرضاً در شعر حافظ ـ بدان معنا نیست که غزل‌‌های حافظ را زبان در خدمت زبان بدانم، اما غنا و چند وجهی بودن این غزل‌ها را مدیون شگردهای معنارسانی (ونه معنا‌‌ی صِرف) آن‌ها تلقی می‌کنم. چند پهلو حرف زدن‏، طنز مستتر در آن‌ها‏، پرسش‌های کنایی، شیوه‌ی اعتراض به زهد و تقوای دروغین و رفتاری هنرمندانه با واژگان و .... سبب می‌شود که حافظ، حافظ شود، اما سلمانِ ساوجی‏ سلمان ساوجی!
حرف‌های گل درشت را کنار بگذاریم و سری بزنیم به «تو چه قدر شبیه شعرهای من گریه می‌کنی» کارِ «تیمور ترنج» آن هم صرفاً به این نیت که یادی کرده باشیم از این عزیزِ کم ادعای فروتن که هم‌چنان در میان ماست‏، هر چند ظاهراً در میان ما نیست!
راستش‌از مته‌به‌خشخاش‌گذاشتن‌و دشمن‌تراشی‌های مقطعی خسته شده‌ام‏، خدمت معشوق و مِی‌کردن و گپ مثلاً مستانه زدن را هم بد نیست که تجربه کنم!‌
تیمور! «تیمور جان»‌ی که از ترنج تراویده‌ای! راستش با خواندن شعرهای تو احساس کردم
که از تونلی دراز می‌گذرم. تونلی کم و بیش
تاریک‏، نه اما ظلمانی! چقدر تنها بوده‌ای در خودت‏‌، چقدر سر به سر خودت می‌گذاشته‌ای!‌ چقدر
سخت گرفته‌ای مثلِ همه‌ی ما بر خودت. گاه آن‌قدر از خودت دور می‌شده‌ای تا نزدیک بشوی به

آن‌چه غیر خودت نیست. باور کن شعر تو واهمه‌های بی‌نام و نشانِ رها شده‌ی مرا بار دیگر صدا کرد:
باور کن!‌ دیگر خبرهای تازه‌ای با من نیست / من که هر دَمم / از سر پنجه‌های خونین مرگی گریخته‌ام / چه

دارم بگویم! / جز منظومه‌ی ناتمام عشقی که/ از گلوی مردگان بسیاری شنیده‌ام (ص 47)
تیمور جان! تو بازیگوش نبودی، پس بازیگوشانه نمی‌نوشتی، سر به سرِ قرار و مدارهای قواعد ثابت شعر نمی‌گذاشتی. به مظلومیت ترکیب‌ها و استعاره‌های آشنا عادت کرده بودی. تو بر این باور بودی که مظلوم بودن ـ در هر کجایِ همیشه ـ بهتر است از ظالم بودن! تو مهربان‌تر از این بودی که بشکنی دست و پای جمله‌ای را یا جای «فعل» و «فاعل» و ... را تغییر دهی. تو به هر چه پیش می‌آمد‏، می‌گفتی: بیا! نمی‌رنجانیدی تعبیری را. تو تسلیم عشق و عادت بودی. تو مؤثرهای فردی‌ات را به آشناترینِ بیان‌ها‏، بیان می‌کردی:
بیا! / و امشب هم حضور مبهم ماه را / با مضامین معطر چشمانت / معنایی تازه ببخش! / من/ معنای پُر

کسوف فرداهایم را / می‌دانم (ص 19)
خسته بودی تیمور جان! خسته‏؛ آهسته و پیوسته اما می‌رفتی، غالباً آرام و رام می‌رفتی‏، نمی‌خواستی نظر برانگیز باشی‏، سبقت بگیری از این و آن، که بشود چه؟ تو به خودت هم ظلم

نمی‌کردی‏، که سبقت بگیری از قدم‌های خودت. گاه اما خوب و خلاصه می‌رفتی. خلاصه‎؛ خلاصه‌ی خودت بودی، متفکرِ فکرهای خودت بودی‏، بازی نمی‌کردی با فکرهای خودت و به فکر فرو می‌بردی مرا که اهل «بازی»‌یِ با عبوس‌ترینِ معناها هستم. «خلاصه»‌ هایِ هایِ های تو، هم اکنونِ مرا می‌لرزاند:
این سنگ نوشته‌ها / خلاصه‌ ای‌‌ست از آوازهایِ آبیِ آنانی که / می‌‌خواستند ستاره شوند / اما اینک / در میان دو بال سنگی کرکسی به خواب رفته‌اند/ که هر روز/ صدای نبض شما را می‌شمارد (ص29)
اعتراف ‌می‌کنم که خاکساریِ شعرهایِ ترنج و شاعرانِ قانع و مهربانی همچو او‏، رنجِ انگشت‌نما شدن را به من هدیه کرد. انگشت نما اما دیوانه‌ای‌ست که درخواب، برهنگی را بر او تحمیل‌کرده‌اند تا یک‌عمر به‌امید کمی ‌پوشیدگی‏، در میان نی‌زارهایی از کلمات، نفس زنان بدود!.
تیمور جان! من شاعرم / من دلواپس آن دقایقی هستم/ که تعبیر روشن ترانه‌هایم / در معنایی تاریک گم شود (ص 68). شاعر در واقع تویی که نه از صف بیرون می‌پری‏، نه عقل عذابت می‌دهد و نه قیافه‌ات خیلی مشکوک است‏، از این رو دایناسورهای ادبی هیچ‌گاه تو را به تقلب در شعر و بازی‌های زبانی محکوم نمی‌کنند! تو همانی که می‌خواستی باشی. هر کس به نوعی که می‌خواهد‏، و گاه به نوعی که نمی‌خواهد، هست! وَ تو هستی!
تو ادامه می‌یابی / حتی وقتی که بغض‌هایت را/ در دستمالی قهوه‌‌ای رنگ / به خانه می‌بری/ و ادامه‌ی دستان لرزانت را / در حفره‌های تاریک جیب‌‌هایت / گم می‌کنی (ص 36)
تیمور جان! دلم خیلی تنگ است، برای غروب‌‌های دلتنگ بوشهر دلم خیلی تنگ است و برای خیلی‌ها که ظاهراً از هم دوریم، و برای آنان که برای همیشه از هم دوریم.
تیمور جان! یاران همه رفتند‏، سواران و پیادگان همه "با" و "بی" ‌همهمه رفتند! و در رفتن‏، «تن» هست که می‌رود و کتابی که از تو و آنان، بر «رف» می‌ماند‏؛ می‌ماند، وَ می‌مانَد رفتن‌ها که باید بروند اما ....
تیغ درد دارد
رودخانه خیس است
اسید می‌سوزاند
سَم حال آدم را بد می‌کند
تفنگ خلاف قانون است
طناب وا می‌دهد
گاز بوی بدی دارد
زنده بمانی بهتر است! *
اردیبهشت ماه 1386