Nasir Boushehr Logo
 
جستجو:
 
سخن مدیر مسئول
سخنی با هیجدهمین استاندار بوشهر
طبق روال معمول "نصیر بوشهر" در هنگام ورود استاندار جدید،
ضمن خیر مقدم و تبریک مسئولیت جدید مطالبی را با ایشان در میان گذاشته و انتظار دارد
که بدون در نظر گرفتن مسائل سیاسی و صرفاً برای رشد، توسعه و پیشرفت استان مد نظر قرار گیرد.

1ـ موقعیت استراتژیک مهم و با اهمیت استان بوشهر بارها و بارها تکرار شده و خسته از این تکرار ملال آور، ناگریز برای اطلاع استاندار جدید
[ 30/4/1387 ] [ ادامه ]

اوضاع و احوال بوشهر
اوضاع و احوال سیاسی ـ اقتصادی بوشهر
در سال 1907 میلادی به روایت روزانه
”بالیوز“ انگلیس در بوشهر
قسمت صد و هفتاد و پنجم
4ـ در روز یازدهم یک ایستگاه قرنطینه در مشیله تأسیس گردیده تا هر کسی را که بخواهد در کرانه‌های دورافتاده پیاده شود و آنگاه بکوشد از راه خشکی وارد بندر گردد به دام اندازد.
تا روز نوزدهم، شانزده مورد ابتلا به طاعون همراه با سه مورد مرگ و میر در جزیره‌ی قرنطینه رخ داده است. در روز هیجدهم از دولت ایران دستوراتی دریافت گردیده
[ 19/8/1387 ] [ ادامه ]

آلبوم عکس


ليگ فوتبال استان بوشهر -بازي سايپا برازجان وگاز جم


 

برخیز، احساس نا سروده‌ی مرا ترانه کن

برخیز، احساس نا سروده‌ی مرا ترانه کن
نامه‌ای به زنده‌یاد تیمور ترنج
سلام دوست من، و دوستِ ِدوستِ من، و تمام من‌هایی که با حلقه‌های تغزل تو، به عشق پیوند خوردیم. سلام شاعر آب شط خورده که «من به همین چند قطره از آواز شط شاعر شدم». سلام پیر طفل آرمیده در گهواره‌ی خاموش خاطره. هنوز «صدای لای لای زنی می‌آید»‌ و تو خواهران احساست را از

تند باد پریشان باز نیافته‌ای. درود، فرزند رؤیای گمشده‌ی مردی که نمی‌دانست تو «در کلاس چندم این همه کتاب و کلام گریه» می‌کنی. نه، محال است. عطر غریب رؤیاهایت در مشام حسرت زده‌ی روزگار فراموش نخواهد شد. آری، اگر چه «اوقات دریا همیشه آبی نیست» اما آبی‌ترین زمزمه‌هایت در وادی همیشه خشک این دریا، موج موج تغزل تشنه‌ی رسیدن را، به ساحل ذهن‌های خسته و لب‌های بسته رهسپار می‌سازد. نه، محال است، از یاد نخواهم برد آن روز پر هیاهوی بی‌روزنه را که خود را در باور آلاله‌های پرپر، پیر می‌دیدی. وقتی که «پیغام» آخرین دیدار ما پیش از طلوع درد بود، و تو خود را میان رنگِ پریده‌ی کاغذهای کاهی، گم کرده بودی و به خاطر نداشتی که چه زیبا چیدمان عشق را ترسیم کرده‌ای. روزی که شاعر‌ی هوشمندانه ذهن تمام جوانیت را بازخوانی کرد. حالا من فراموش نشسته‌ام بی‌که بدانی هنوز لب‌هایم طعم خرمای اَبَر نخلی می‌دهد که ریشه در خاک سرخ احساس دوانده بود و «زانوان شکسته‌ی خستگی را در خاکستر آن همه خاطره نشاند» و شط تا همیشه جاری شعر را شربت گوارای بلبلان تشنه کرد. حالا خاموش نشسته‌ام کنار شطی که هنوز گنجشک‌ها «هم صدا با بغض نارس پرنده‌‌ای درباد»، «هم صدا با بغض نارس آسمان» تا «غروب نارس یک سیب» از آن «دقایق نارس که مثل گیسوان تو سپید مانده‌‌اند» می‌خوانند. آری دوست من، این جاریِ زلال از هر چه خون و خاطره «کارون» است که تو «پیش از من و تمام من‌هایی که با هجوم فاجعه، هیچ‌گاه "ما" نشدند، خاک خشک ذوق را با قطره‌ای از شراب ناب آن سیراب کردی، و چون «پژواک گمشده‌ای در گلوی قناری‌های بی‌زمزمه» جاودان گشتی. حالا من هم بال آن پرندگان خسته که بر «شاخسار روشن آذرخش آشیان ساخته‌اند» تا آسمان رؤیاهای تاریک اندوه، تا «قلمرو خونین آوردگاه‌های جنون» و خواب پرخسوف نیزارهای سوخته، تا شکست‌گاه غرور

نخلستان‌ها، تا «خیابان‌هایی که از خسوف چهره‌ی عابران، هر روز تاریک‌تر می‌شوند»، می‌پرم، شاید «آوازهای آبی» چشمان خاک خورده‌ات را در گلوی توفان‌های به گِل نشسته زنده سازم. شاید بلم ران‌های جوان امروز، خون پاره‌های به لب ریخته‌ی دیروز را در گوش «اروند» و

«بهمنشیر»‌زمزمه کنند، و طلوع سبز نشاط را در مشرق نگاه مرغان ماهیخوار این حوالی بازیابند. ای ناخدای به جنگ نهنگ و ننگ رفته، امروز که تمام اقیانوس‌های پر تلاطم جنون و جنایت، دور از چشم نیزه‌های زهرآگین واژه‌هایت بر سینه‌ی زخمی این ساحل می‌تازند، امروز که چهره‌های لعاب زده‌ی دیروز، شمشیرهای چوبی را، در نیام نام فرو برده، از بیم نان و نمک رنگ می‌بازند، دیگر «چه دارم بگویم جز منظومه‌ی ناتمام عشقی که از گلوی مردگان شنیده‌ام». آری، دیر زمانی‌ست که «سال در انفجار خاموش بغض‌هایمان» نو می‌شود و پیراهن کهنه‌ی درد، جامه‌ی عید هر سال‌مان. آری، کوچه گرد «جبری» و جنون، شاعر حنجره‌های ساکت «سنگی»، «جفره» و «جمبو»، تیسه‌ گرد «مولوی» و «سن تاب» و «بازار صفا»، مرثیه‌خوان دوبه‌های سینه به سنگ سپرده، آوازه‌خوان شبگرد ترکش و تکبیر، اکنون که در رواج بی‌پایان گریه، رؤیاهای بر باد رفته‌ی این دیار نفرین شده را باز می‌خوانم، هنوز خار بوته‌های حاشیه‌ی جاده‌های دریغ و درد را، از خوناب تاول پاهای تو در مسیر ایثار، سیراب می‌بینم و سبزینه‌های حزن را بر شاخسار بی‌ترنم اندوه، بارور.
هنوز نگاه پر دغدغه‌ی مادران داغ‌دار «کوت شیخ»، دستان نحیف کودکانِ طعم بوسه‌ی پدر نچشیده‌ی «حفّار»، جوانان کمان شکسته‌‌ی «آرش» و دختران باکره‌ی بی‌ «اردیبهشت»، کنار ریل‌های درهم «راه‌آهن» که از «قلمرو تاریک رنج‌ها‌یمان می‌گذرند» در انتظار نشسته و می‌دانند، که از آن همه شب‌های بارانی باروت و بمب «هذیانی به جای مانده است که گلوی آوازهای تو را‌آلوده کرده است». برخیز سراینده‌ی بی‌تکلف باغ‌های خاکستری «برخیز دریچه‌های آبی آشنایی رابگشا» و «احساس ناسروده‌ی من را ترانه کن». آری دوست من، حالا حتی اگر پروانه‌های بی‌رونق این شوره‌زار وهم در لجن‌زار بی‌کسی گم شوند، و بوی خنزیر‌های خیانت، گلزار مدفن شیران را پر کند، «نه محال است، من موسیقی معطر چشمان تو را از یاد نخواهم برد».
/////