![]() |
||||
|
|
||||
|
هر روز جنگ، خود فصلی بلند استهر روز جنگ، خود فصلی بلند است
"پرویز قوسی" نامی آشنا برای مردان دریاست. او از کودکی تاکنون با موجهای خروشان دریا دست و پنجه نرم میکند. وی متولد سال 1340 در بوشهر، فرزند علی، دارای مدرک ناوبریست و همچنین فارغالتحصیل دانشکدهی فرماندهی و ستاد میباشد. وی به مدت 96 ماه و یا به تعبیری 2880 روز افتخار حضور در صحنههای دفاع مقدس را داشته و در عملیاتهای زمینی و دریایی حضور مستمر و مؤثر داشته است. آن چه میخوانید بخشی از خاطرات ایشان در ایام دوران دفاع مقدس میباشد که به رشتهی تحریر درآمده است. بسم الله الرحمن الرحیم رب اشرح لی صدری و یسر لی امری و احلل عقده من لسانی یفقهوا قولی با عرض ادب و سلام به ساحت مقدس بقیه ا... الاعظم ارواحنا لمقدم الفداه و با سلام و درود به روح بلند و ملکوتی بنیانگذار جمهوری اسلامی حضرت امام خمینی(ره) و شهدای عزیز، ستارگان آسمان ایثار و اخلاق و شهادت و با آرزوی توفیق و تندرستی و سربلندی برای فرمانده معظم کل قوا حضرت آیت ا... خامنهای. دوست عزیز و ارجمندی که خود نشانههای دوران دفاع مقدس را همیشه به همراه دارد و شبهای قدر شلمچه را در کربلای پنج نیز درک کرده از من خواست تا در آستانهی سالروز آزاد سازی خرمشهر قدری در خصوص جنگ چیزی بگویم و بنویسم. هر چه در مقابل این درخواست مقاومت کردم تا بلکه از انجام این تکلیف معاف شوم نتیجهای نبخشید. گفتم هر روز جنگ خود فصلی بلند از خاطرات و رویدادهای رشادتهای مردان و زنان ایران است. چگونه بگویم که بر فرزندان خمینی کبیر چه گذشت؛ تا نام خرمشهر را میشنوم شهید "مجید مرادزاده" را به یاد میآورم. روزی که جنگ شروع شد ـ31/6/59 ـ شش الی هفت نفر بودیم در همین اداره بندر و گمرک فعلی، که توسط جنگندههای عراقی حمله به فرودگاه و پایگاه هوایی بوشهر انجام گرفت. دقیقاً در همان آغازین روزهای دفاع مقدس، سپاه بوشهر سریعاً اقدام به اعزام نیرو به فرماندهی شهید عباس کامکاری نمود. من و مجید را در لیست گروهی که آماده شدند برای اعزام قرار ندادند و لذا برای گرفتن موافقت فرمانده سپاه خدمت ایشان رسیدیم. فرمانده وقت برادر گرامی جناب آقای علیرضا مظفریزاده بود که ایشان این موضوع را به رضایت و نظر آقای محمد حسین منظری ـ رییس وقت عملیات سپاه ـ موکول کرد. علی ایحال با توافق این دو بزرگوار اعزام ما دو نفر نیز فراهم شد و به اهواز اعزام شدیم. قبلاً من و مجید و تعداد دیگری از دوستان که در این اعزام حضور داشتیم در مناطق غربی کشور قبل از جنگ حضور یافته بودیم و از این رو قدری با مسائل و مباحث عملیاتی آشنایی داشتیم. در فرصت مسیر بین راه بوشهر و اهواز در خصوص تجربیات نظامی در غرب کشور و همچنین نحوهی استفاده از تسلیحات، توضیحاتی به همراهان و همسفران ارائه نمودیم. شهید بزرگوار عباس کامکاری عزیز روی این بچهها که در نبرد کردستان حضور داشتند حساب ویژهای باز نموده بود. منزل اول وارد اهواز که شدیم در مدرسهای در چهارشیر استقرار یافتیم. رزمندههایی از استانهای تبریز و قم نیز آنجا حضور داشتند. هدف از استقرار در آن مدرسه این بود که در هر نقطه از مرز که نیروهای متخاصم حضور یابند، نیروهایی برای مقابله با آنها آماده بوده و اعزام گردند. مقرر شد نیروهای اعزام شده از بوشهر به منطقهی شوش عزیمت نمایند. ناگفته نماند که گروه اعزامی، از بوشهر به سلاح سبک از قبیل ژ 3 و نارنجک تجهیز شده بودند. جالب اینکه حتی قمقمهی آبمان را نیز در بوشهر آب کردیم به این نیت که به محض رسیدن به خوزستان به جنگِ رو در رو خواهیم رفت. روزی که رسیدیم به اهواز و در مدرسه استقرار یافتیم فوراً جنگندههای عراقی نقاط اطراف محل استقرار نیروهای رزمنده را شدیداً بمباران نمودند. کمتر از 24 ساعت توسط دو دستگاه وانت به طرف شهر شوش اعزام شدیم. در پنج کیلومتری شهر به دلیل اینکه نیروهای عراقی بر جادهی اندیمشک ـ اهواز مسلط بودند و مدام آنجا را بمباران مینمودند از ماشینها پیاده شدیم و با فاصله از یکدیگر در حاشیهی جاده به طرف شهر شوش حرکت کردیم. ورودی شهر شوش اگر اشتباه نکنم یک چهار راه یا سه راهی بود. وقتی عراقیها با حضور نیروهای رزمنده در آنجا مواجه شدند این تقاطع را شدیداً زیر آتش سنگین متمرکز قرار دادند. منزل دوم با تمام این اوصاف ما وارد شهر شدیم و باز در مدرسهای مستقر گردیدیم. آنجا بچههای جهاد شیراز نیز مستقر بودند. این مدرسه چنان توسط دشمن بمباران شد که لاجرم با هدایت فرماندهان آشنا به منطقه در حاشیهی رودخانهی مجاور شهر در میان درختان خودرویی که وجود داشت و استتار مناسبی نیز برای پوشش نیروها بود استقرار یافتیم. در کنار رودخانه نیز به دلیل اینکه پی در پی بمباران میشدیم ناچار به ایجاد سنگر با حفر زمین پرداختیم. آن شب تا صبح را در آن جا گذراندیم. صبح که بچهها برای فریضه نماز صبح آماده میشدند، در مقابلمان آن سوی رودخانه نیروهای پیاده و زرهی عراق را مشاهده نمودیم، یعنی بین ما و آنان فقط رودخانه بود و اگر رودخانه نبود شاید وارد شهر میشدند و شهر را اشغال میکردند و جادهی اندیمشک ـ اهواز را نیز قطع میکردند. جادهی اهواز ـ اندیمشک یکی از راههای دسترسی خوزستان به مرکز میباشد که چنان چه این ارتباط قطع میشد قدری منطقه با مشکل مواجه میگردید. به خاطر دارم خدمت شهید کامکاری عرض کردم دلیل این که دیروز خوب اطرافمان را بمباران میکردند فکر کنم حضور نیروهای دیدهبان آنها در شهر باشد. لذا بسیج شدیم و با کمک نیروهای محلی وفاداری که همراه مابودند شهر را از وجود دیدهبان و نیروهای وابسته و نفوذی عراق پاکسازی نمودیم که منجر به دستگیری افرادی با تمام تجهیزات دیدهبانی و مخابراتی گردید. روزی شهید عباس کامکاری پس از بازگشت از اهواز اعلام نمود که آماده شوید جهت عزیمت به سوی بستان که آن جا درگیری شدید است. منزل سوم در شهر بستان نبرد تن به تن بود. پس از چند روز استقرار در شوش به اهواز بازگشتیم. در اهواز سریعاً همه را یک جا در مدرسه مستقر نمودند و گفتند چه کسانی آرپیجی زن هستند، چرا که تانکهای عراقی در جاده بین شهر بستان و سوسنگرد حضور دارند و لذا برای منهدم نمودن و جلوگیری از پیشروی ادوات نظامی ارتش عراق به آرپی جی زن نیاز میباشد که در یک چشم به زدن کلی بچههای حاضر در مدرسه آماده برای مقابله و جنگ با تانکها شدند. در این جا بود که صندوقهای آرپیجی نو و به تعبیری ازگیریس در آمده بین نیروهای آرپیجی زن توزیع نمودند. کلی از بچههای بوشهر در زمرهی همین آرپی جی زنها قرار گرفتند و عصر همان روز که از شهر شوش به اهواز رسیده بودیم راهی بستان شدیم. وقتی وارد سوسنگرد شدیم و از آن جا عبور کردیم در جادهی سوسنگرد ـ بستان، تعداد زیادی تانکهای عراقی بود، و بچههایی که شب قبل در آن جاده با عراقیها درگیر شده بودند و آنها را تا شهربستان به عقب رانده بودند، حضور داشتند و ما را به جلو هدایت مینمودند و میگفتند بروید که عراقیها جلو هستند. در سه چهار کیلومتری شهر بستان با عراقیها مواجه شدیم. نیروهای عراقی شهر بستان را به کلی تصرف کرده بودند و به نوعی نیز میتوان گفت در بستان جنگ تن به تن بود. در بستان در خیابان، کوچه و خانه به خانه بچهها با عراقیها دست و پنجه نرم میکردند. به مدت سه روز آن جا بودیم و طی این سه روز واقعاً رزمندگان خسارات سنگینی را در حالی که توسط توپخانهی دشمن زیر آتش بودند به عراقیها وارد کردند. این در حالی بود که نیروهای ما فقط دل به خدا سپرده بودند و تسلحیات انفرادی که سنگینترین آن آرپی جی بود در اختیار داشتند. نیروهای عراقی ضمن این که پس از سه روز اقدام به عقبنشینی نمودند به دلیل این که ما نتوانیم به بیرون از شهرستان به دنبال آنان برویم پس از خروج از شهر بستان پل روی رودخانهی سابله را منهدم نمودند. پس از انهدام پل در فکر دنبال نمودن عراقیها در آن طرف رودخانه و پل منهدم شده بودیم که این کار را با استفاده از بلمهای اهالی آن منطقه که رها شده بودند انجام دادیم یعنی در واقع اولین ترابری و جابجایی نیروها را در رودخانه همین جا تجربه کردیم. صد نفر بودیم که به آن طرف رودخانه رفتیم با آگاهی از این که میدانستیم آن طرف رودخانه نیروهای عراقی زیادی حضور دارند، لکن "یا علی" گفتیم و رفتیم. وقتی آن طرف رودخانه رسیدیم پیاده شدیم و آن قدر پیش رفتیم تا این که به پاسگاه مرزی خودمان که توسط عراقیها تصرف شده بود رسیدیم، یعنی دقیقاً جایی که پاسگاه مرزی عراق در مقابل پاسگاه مرزی خودمان در سابله بود. مدتی در آن منطقه استقرار یافتیم، هوا به شدت گرم بود، غذا در طول این مدت جیرهی جنگی بود. شکلات، نان خشک و آب رودخانه. استراحت با لباس و کفش و پوتین و تجهیزات کامل. مجدداً به شهر بستان عزیمت نمودیم، همان صد نفری که از همه جای ایران بودیم. این جماعت هر چه بودند انصافاً آدمهای استوار و دلیری بودند. بعد از بازگشت به بستان بچهها به شوخی میگفتند ما فکر کردیم که تمام شما صد نفر دیگر رفتید و حلوایتان را میخوریم. این چند روز عملیاتهای مختلف از بمباران اهواز گرفته تا تقاطع جادهی اندیمشک ـ اهواز ـ شوش و مجدداً حرکت به سوی بستان از اهواز و درگیری در شهر بستان و وارد نمودن تلفات و خسارات سنگین به عراق و زندگی کردن در زیر آتش توپخانه و عبور از رودخانه سابله و پیاده روی و رسیدن به پاسگاه مرزی سابله همه و همه از بچههای رزمنده، چریکهایی ساخته بود که شب و روز نمیشناختند و باعث گردید تا توجه مسئولین به نیروهای اعزامی از استان معطوف گردد و این بچهها مورد توجه آنان واقع شوند. بر اساس تجربیات به دست آمده از روز اعزام تا آن روز ـ که حدوداً چهارده پانزده روز میشد ـ باعث گردید جهت انجام عملیات و مقابله با نیروهای عراقی که وارد شهر خرمشهر شده بودند به خرمشهر اعزام شویم. منزل چهارم ما از جادهی اهواز و آبادان به خرمشهر اعزام شدیم. به دارخوین که رسیدیم گفتند عراقیها روی جاده هستند و جاده نا امن است. ناچار آمدیم شادگان و از جادهی ماهشهر رفتیم به سوی آبادان. در بیست و پنج کیلومتری آبادان ما را نگه داشتند و گفتند کجا میروید، عراقیها روی جاده هستند. با این اوصاف در دو راه ورودی به آبادان با مشکل مواجه شدیم. ما با یک اتوبوس از اهواز به آبادان آمده بودیم. رانندهی این اتوبوس گفت من بچهی آبادان هستم و شما را به آبادان خواهم رساند. لذا به سمت جاده در دشت مقابل آبادان تغییر مسیر داد و در فاصله پنج کیلومتری از جاده در امتداد آن به سوی آبادان به حرکت در آمد. هنوز چند کیلومتری نرفته بود که اتوبوس در گل و لای متوقف گردید. همه پیاده شدیم، هر چه اتوبوس را هل دادیم بیشتر در گل و لای فرو رفت. پس از تلاش فراوان برای بیرون آوردن اتوبوس که به نتیجهای منجر نگردید اتوبوس را رها کرده و با پای پیاده به سوی آبادان به حرکت در آمدیم، آن هم آبادانی که در محاصره و بمباران عراق بود و دو جادهی مواصلاتی آن هم به تصرف نیروهای عراقی در آمده بود. حتی کوی فرهنگیان ایستگاه دوازده و ایران گاز ایستگاه هفت نیز به تصرف عراقیها در آمده بود. آن قدر عراق پالایشگاه آبادان را بمباران کرده بود که از دود، آسمان آبادان در آن وقت روز مثل شب شده بود. بعد از سه ساعت راهپیمایی تازه از دور نمایی از نخلستانهای آبادان نمایان شد. در بین راه مردمی را دیدم که غمگینانه خانه و کاشانهی خود را رها نموده بودند و حقیقتاً پکر شدیم و به نوعی نیز برای مقابله با نیروهای عراقی غیرتی. این صحنه خیلی برای ما دردناک و ملال آور بود. با هر مشقتی بود غروب با پای پیاده به آبادان رسیدیم. پس از چندین ساعت راهپیمایی وارد مدرسهای در منطقهی بریم شدیم. همان جا توسط خمپاره اندازهای عراق از ما پذیرایی به عمل آمد. در آن جا سه نفر از بچههای اعزامی از تهران به دلیل اثابت ترکش خمپارهها شهید شدند. فردای آن روز به خرمشهر اعزام شدیم. منزل پنجم وقتی که وارد خرمشهر شدیم عراقیها تا مسجد جامع آمده بودند. در خرمشهرـ یادش بخیرـ شهید عباس کامکاری، شهید مجید مرادزاده، شهید ابراهیم یگانه، شهید حاج حسن فقیه، مصطفی بندور، بهادر، بهرام چهار روستا، خداداد دهقان، عبدا… قائم مقامی، مرحوم علی چرخنده و خیلی از دوستان که متأسفانه الان ذهنم یاری نمینماید حضور داشتند. در خرمشهر جنگ شدید بود، به نوعی که دقیقاً احساس میشد عراق تمام توان خود را معطوف به تصرف خرمشهر نموده است. ناگفته نماند که در کنار ما سایر نیروهای نظامی نیز مثل تکاوران نیروی ارتش و نیروهای محلی و به نوعی نیروهای بسیج و خصوصاً بچههای شجاع و رشید سپاه خرمشهر، رزم تن به تن با عراقیها داشتند، یعنی این که کسانی که آن روز از نیروهای خودمان در خرمشهر حضور داشتند در مقابل تمام ارتش عراق ـ که پشت این ارتش نیز تمام دنیا بودند ـ داشتند مقاومت میکردند. عراق اکثر نیروهای تک تیر انداز خود را به اسلحهی "سی مینوف" تجهیز نموده بود و همزمان با آن نیز آتش تهیه سنگین بر روی خرمشهر میریخت. فکر کنم ماشاا… جمیری و محمد صادقی در خرمشهر شهید شدند. آن جا آن جمعی که ما بودیم را به دو گروه تقسیم نمودند. یک گروه 24 ساعت میبایست در سطح خیابانهای شهر و کوچهها در مقابل ارتش مخصوص عراق دفاع و جنگ نماید به طوری که وقت استراحت خاصی وجود نداشت فقط اندک زمانی برای اقامهی فریضهی نماز و اگر هم غذایی بود صرف خوردن غذا. مردم آبادان و خرمشهر انصافاً هر چه داشتند در جنگ از دست دادند و من به خوبی آن جا دیدم که چگونه مردم زندگیشان را رها کرده بودند. 24 ساعت جنگ خیابانی و تن به تن و 24 ساعت هم به اصطلاح استراحت که آن هم شبیه به همان جنگ بود، یعنی با تمام تجهیزات و ابزار و لوازم نظامی استراحت میکردیم. یک روز در خیابان چهل متری خرمشهر در بین درگیری سنگین، پیرزنی را دیدم کنار خانهای نشسته بود و برای بچهها دست تکان میداد و با آن لهجهی خاص عربی خودش بچهها را دعا میکرد. از او پرسیدم: مادر، این جا چه میخواهی؟ ظاهراً نمیتوانست از خرمشهر دل بکند و برود. در خرمشهر هر جا که زخمی یا مجروح و یا شهیدی بود آنها را به فلکه فرمانداری میرساندند و گروههایی نیز آن جا آنها را به آبادان، بیمارستان آیتا… طالقانی و شرکت نفت انتقال میدادند. صحنهی مقاومت عجیبی را بین میدان و اول پل خرمشهر ـ آبادان دیدم. آن جا عرصهی حضور تمامی لشکر و ارتشیان عراقی از یک سو و ایثار و از خودگذشتگی و رشادت مردان آن روزگار ایران زمین از سوی دیگر بود. آن روز عنایت و لطف الهی، مقاومت در برابر لشکر تا دندان مسلح عراق را آسان مینمود. از آسمان و زمین آتش میبارید و دیگر چیزی به نام استراحت معنا و مفهومی نداشت، هر ساعت و لحظه رزم بود. شبی در خرمشهر پس از آن که عراقیها خرمشهر را تا حدودی به تصرف در آورده بودند و فقط به پل نرسیده بودند، در خیابان آرش شاهد رزم بچههای رزمنده با عراقیها بودم. خیابان آرش منتهی به میدان و پل میشد. بچههای دلاور سپاه خرمشهر در اول چهل متری و بچههای رزمندهی تهران در اول کمربندی منتهی به پل مستقر بودند. آن شب آن جا شاهد رزمی بیامان و جانانه از گمنامان زمین و معروفین فی السماء با لشکریان عراقی بودم. از خیابانهای شهر و کمربندی، فرعیهایی به خیابان آرش منتهی میشد. در خیابان آرش بچهها به شدت با نیروهای عراقی در سه جهت درگیر بودند. همهی این تلاشها و مقاومتها و از خود گذشتگیها برای این بود تا عراقیها به پل نرسند. هر کدام از بچهها مأمور کنترل و نگه داشتن فرعیهای منتهی به خیابان آرش بودند. بچهها با آجرهای خانههایی که تخریب شده بود سنگرهایی برای خودشان در نبش هر کوچه ساخته بودند. حضور بیشمار نیروهای عراقی در خرمشهر را من چگونه توصیف کنم تا چیزی از قلم نیفتد؟ در همین اثنا دیدم یک عراقی را که به طرف موقعیت سنگر زنده یاد مجید مرادزاده میرود. فکر کردم که مجید خواب است و گفتم آخ که او مجید را شهید مینماید،. نیم خیز شدم و قدری در آن شب دقت کردم دیدم نه، مجید تکان میخورد و بیدار است. عراقی که به موقعیت مجید خیلی نزدیک شده بود یک مرتبه به داخل کوچهای که به خیابان آرش منتهی میشد برگشت. در برگشت او سریع به طرف مجید رفتم. وقتی دو نفر شدیم پشت به پشت هم به روی نیروهای عراقی که در فاصلهی ده ـ پانزده متری مان بودند آتش گشودیم. مشغول درگیری با عراقیها بودیم که از کوچهای دیگر ما را زیر آتش گرفتند. گفتیم از کوچهای که مجید مستقر است دور بزنیم غافل از این که کوچه به کمربندی منتهی میشد که مملو از عراقیها شده بود و بچهها را به طرف پل کشانیده بودند. یک مرتبه خود را در میان عراقیها دیدیم. سریعاً گفتیم به اولین فرعی که برسیم باز به بچههای خودمان ملحق خواهیم شد. حدوداً سی ـ چهل متر به هر مصیبتی که بود خود را به کوچهی بعدی که منتهی به خیابان آرش (محل استقرار نیروهای خودی) بود رساندیم. تا وارد کوچه شدیم بچههای خودمان ایست دادند، گفتم خودی هستیم من پرویزم این هم مجید است. خلاصه آن شب در مقابل نیروهای عراق، بچههای سپاه خرمشهر و گروه اعزامی از بوشهر و بچههای رزمندهی تهرانی انصافاً هنر آفرینی کردند. تمام این درگیریها اطراف فلکهی فرمانداری، خیابان آرش، انتهای کمربندی و اول چهل متری به اوج خود رسید. عاشورایی شد آن جا در خرمشهر. همهی بچهها معرکه بودند. شهید مجید مرادزاده جنگ تاریخی ای آن جا کرد. عجیب شجاع بود و دلیر، همیشه قرآن به همراه داشت، تا فرصتی مییافت به تلاوت قرآن مشغول میشد. قرآن برای بچهها در آن کارزار روحیه بود. خرمشهر در زمان اشغالش توسط عراق طولانیترین شبهای خود را پشت سر میگذاشت. هیجده ـ نوزده ماه خرمشهر در تصرف عراق بود تا این که با همت تمامی ایرانیان از خرد و بزرگ، زن و مرد و رزمندگان حاضر در جبهههای جنگ از ارتش و سپاه و بسیج در روز سوم خرداد 1361 دوباره خورشید، خرمشهر را گرم و روشن کرد. عملیات غرور آفرین بیتالمقدس، نمادی از وحدت و همدلی نیروهای عمل کننده اعم از بسیج، سپاه و ارتش بود. فتح خرمشهر در تاریخ جنگ ایران و عراق از اهمیت ویژهای برخوردار است. در روز سوم خرداد در پرتو الطاف و عنایات الهی یک حماسهی ملی تحقق پذیرفت و میتوان به فرمایش حضرت امام (ره) گفت: «خرمشهر را خدا آزاد کرد». |

طبق روال معمول "نصیر بوشهر" در هنگام ورود استاندار جدید،
در سال 1907 میلادی به روایت روزانه